آموزش تخصصی اصول و فنون و اخلاق مداحی به همراه زیباترین اشعار در مدح اهل بیت علیهم السلام


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
در این وب با اخــلاق مــداحی، اصـــول مداحــی،علــوم و فنــون مداحـی روضه خوانی،دعاخوانی، اشعار زیبا دربـاره ولادت و تسلیت اهــل بیت علیهم السـلام،وظایف مداحان،رسالت مداحان در جامعه، آسیبهای مداحی،مقتل شناسی انواع سبک ها و دستگاه ها و هر آنچه کـه مربوط بـه مداح و مداحی باشد، آشنا خواهید شد ان شاءالله. (مهدی وحیدی)
اشعار امام زمان(عج) در شب هشتم محرم
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : شنبه 10 آبان 1393

دلم براي ديدنت عذاب شد نيامدي
چقدر دوريِ شما عذاب شد نيامدي

به شهر وعده داده ام كه مي رسي و پيش شان
دوباره نوكر شما خراب شد نيامدي

صداي زدي حسين را ، صدا زدم حسين را
تمام عمر من پُر از جواب شد نيامدي

شب يـتيـم مجتبي گذشت و من نديدمت
چقدر شاخه هاي گل گلاب شد نيامدي

شبِ علي اكبر است، رسيد صاحب عزا
ببين كه مادرت ز گريه آب شد نيامدي  

حسن لطفي


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار شب هشتم محرم .حضرت علي اکبر(ع)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : شنبه 10 آبان 1393

بار من را كمرم نه سر زانو برداشت
كاسه ي زانوي من در طلبت مو برداشت

در خداحافظي ات بود كه من افتادم
آه راحت نتوان چشم ز آهو برداشت

آهوي خوش قد و بالاي حرم، ميكُشَمَش
نيزه زن را كه رسيد از رويت ابرو برداشت

هر چه كردم بخدا روي به قبله نشدي
علتش نيزه ي آن بود كه پهلو برداشت

ديدم از دور كسي رَختِ تو را ميپايد
آمدم زودتر از من ، او همه را او برداشت

زخمهاي بدنت از دو طرف مرتبط اند
هر كسي نيزه اي از پشت زد از رو برداشت

بين ميدان نشد اما وسطِ خيمه كه شد
آخرش عمه ي تو دست به گيسو برداشت

بخدا خسته شدم آه كجايي اكبر
كاسه ي زانوي من در طلبت مو برداشت

عاقبت توي عبايي جگرم را بردم
با چه وضعيتي آخر پسرم را بردم

علي اکبر لطيفيان

*********************

خيلي دوست دارم كنارت بمونم
بمونم جمعِت كنم نميتونم
چرا من نيزه نخورده هِي همش
خودمو روي زمين ميكشونم

**

جسم ناتوونمو بلند كنيد
اين قدِ كمونمو بلند كنيد
من ديگه خسته شدم نا ندارم
جوونا جوونمو بلند كنيد

**

ميدونم خوش قد و بالات ميكنن
ميدونم كه ارباً اربات ميكنن
ميدونم تنهايي گيرت ميارن
چندتايي ميان و چندتات ميكنن

**

دوباره ياد يتيما افتادم
ياده خيرات كريما افتادم
چند روزه همش ميگم يادش به خير
جديداً ياد قديما افتادم

**

بي تو من شدم چه تنها ؛ ولدي
تو ببين ميفتم از پا ولدي
دور تو ميگردم و داد ميزنم
ولدي يا ولدي يا ولدي

علي اکبر لطيفيان


*********************

او کعبه ي سروده ي هر انجمن شده است
او دلبر هزار اويس قرن شده است

او "کلنا محمد" آقاي کربلاست
گاهي علي و فاطمه ، گاهي حسن شده است

هنگام جنگ آوري اش با مغيره ها
تازه دوباره داغ گل ياسمن شده است

يک کوچه باز شد ، فدکي قطعه قطعه شد
تنها گناه ، نام علي داشتن شده است

بالا سرش رسيد و پدر ، ديد غرق زخم
دُرِّ نجف چگونه عقيق يمن شده است

قطعه به قطعه ي جگرش را که جمع کرد
مشغول گريه بر جگر خويشتن شده است

روي عبا حديث کسا نقش بسته است
هنگام روضه خواندن بر پنج تن شده است

جايي مقدر است بسوزد سرش ولي
قبل از تنور سهم دلش سوختن شده است

رخ بر رخش نهاد و صدا زد که هاي شمر
چکمه بپوش..لحظه ي ديدار من شده است

محسن حنيفي

*********************

پدر آرامش دنيا، پدر فرزند أعطينا
پدر خون خدا اما، پسر مجنون پسر ليلا

به کم قانع نبود اکبر ، لبالب گشت از دلبر
به يکديگر رسيد آخر، لب رود و لب دريا

پسر دور از پدر مي‌شد ، مهيّاي خطر مي‌شد
پدر هي پيرتر مي‌شد، پسر مي‌بُرد دلها را

در اين آشوب طوفاني، مسلمانان مسلماني
مبادا اينکه قرآني بيفتد زير دست و پا

پسر زخمي ، پدر افتاد ، پسر در خون ، پدر جان داد
پسر ناله ، پدر فرياد ، ميان هلهله ، غوغا

پسر از زخم آکنده ، پسر هر سو پراکنده
پدر چون مرغ پرکنده ،  از اين صحرا به آن صحرا

که ديده اين‌چنين گيسو چنين زخمي شود پهلو؟
و خاک‌آلوده‌تر از او به غير از چادر زهرا

سيد حميد رضا برقعي

*********************

بي عصا آمد عصايش را زمين انداختند
‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ پيش چشمش مصطفايش را زمين انداختند

حل مشکلهاي هر پ‍يري جوانش مي شود
آه اين مشکل گشايش را زمين انداختند

بار ديگر بين کوچه پهلوي زهرا شکس‍ت
بار ديگر مجتبايش را زمين انداختند

دست بر روي محاسن داشت مشغول دعا
احترام ربنايش را زمين انداختند

اين علي اکبر دگر صدها علي اصغر است
تکهء آيينه هايش را زمين انداختند

بود آويزان مرکب ناي افتادن نداشت
با کمر افتاد و پايش را زمين انداختند

نوبت کار جوانان بني هاشم شد و
پيش بابايش عبايش را زمين انداختند

چند قسمت از تنش را چند جا انداختند
چند عضو پيکرش را از زمين برداشتند

سيد پوريا هاشمي

*********************

دشت از ناله ي عمق جگرش ريخت بهم
آنقدر گفت...همه دور و برش ريخت بهم

پسر سرو قدش تا به روي خاک افتاد
شاه شمشاد قدان برگ و برش ريخت بهم

ارتباط است ميان جگر و ديده و دل
پسر افتاد به خاک و پدرش ريخت بهم

مثل يک باز شکاري به سوي ميدان رفت
دو قدم مانده به گودال پرش ريخت بهم

چيني عمر حسين بن علي خورد ترک
بند بند جگرش در نظرش ريخت بهم

چوب زد بر لب و ميگفت چرا پير شدي؟
همه گفتند: ز داغ پسرش ريخت بهم

سيد علي رکن الدين

*********************

برو ولي به تو اي گل سفر نمي آيد
که اين دل از پس داغ تو بر نمي آيد

به خون نشسته دلم اشک من گواه من است
که غير خون دل از چشم تر نمي آيد

تو راه مي روي و من به خويش مي گويم
به چون تو سرو رشيدي تبر نمي آيد

رقيه پشت سرت زار مي زند برگرد
چنين که مي روي از تو خبر نمي آيد

کسي به پاي تو در جنگ تن به تن نرسيد
ز ترس توست حريفي اگر نمي آيد

تمام دشت به تو خيره بود نعره زدي
خودم بيايم اگر يک نفر نمي آيد

ز ناتواني شان دوره مي کنند تو را
به جنگ با تو کسي بي سپر نمي آيد

غزال من که تو را گرگ ها نظر زده اند
ز چشم زخم به جز دردسر نمي آيد

دلم کنار تو اما رمق به زانو نيست
کنار با دل تنگم کمر نمي آيد

رسيد عمه به دادم که هيچ بابايي
به پاي خود سر نعش پسر نمي آيد

کجاي دشت به خون خفته اي بگو اکبر؟
صداي تو که از اين دور و بر نمي آيد

دهان مگو که پر از لخته لخته ي خون است
نفس مگو نفس از سينه در نمي آيد

به پيکر تو مگر جاي سالمي مانده
چطور حوصله ي نيزه سر نمي آيد

هادي ملک پور

*********************

گيسو به خاک مي کشي اي مصطفاي من
پاي تنت به لرزه فتاده ست پاي من

قرآن من ورق ورق افتاده اي به خاک
ذبح عظيم من شده اي در مِناي من

در خون جاري از تن خود دست و پا مزن
اي وسعت ضريح تنت کربلاي من

از بس صدا زدم ولدي حنجرم گرفت
شايد محل دهي تو به سوز صداي من

هرگز مجال نيست سخن با دهان پُر
خون لخته مانع است بخواني براي من

آئينه بودي آينه بندان شدي علي
زهرا و حيدر و نبي، مجتباي من

از بس که نيزه خورده، تنت وا شده ز هم
اي پيکر سوا شده و جابجاي من

خون محاسنم همه بر گردنت پسر
از بس که بوسه ات زدم اين شد حناي من

حسين قربانچه

*********************

من چگونه سوي خيمه خبرت را ببرم؟
خبر ريختن بال و پرت را ببرم

واژه هاي بدنت سخت به هم ريخته است
سينه ات يا جگرت يا که سرت را ببرم؟

مثل مادر وسط کوچه گرفتار شدي
تن پامال شده در گذرت را ببرم

ولدي لب بزن و نام مرا باز ببر
تا به همـراه نسيم اين اثرت را ببرم

ارباً اربا تر از اين قامت تو قلب من است
چونکه بايد بدن مختصرت را ببرم

ميوه هاي لب تو روي زمين ريخته است
با عبا آمده ام تا ثمرت را ببرم

بت شکن بودي و پيش از همه مبعوث شدي
حاليا آمده ام تا تبرت را ببرم

شبه پيغمبر من معجزه ها داري، حيف
قسمت من شده شق القمرت را ببرم

سفره ات پهن شده در همه ي دشت ، کريم
سهم من هم شده ســوز سحرت را ببرم

لشگر روبرويت " آکله الاکباد " اســت
کاش مي شد که علي جان جگرت را ببرم

بدني نيست که تشييع کنم ، مجبورم
تکه تکه تني از دور و برت را ببرم

عمه ات آمده بالاي سرت مي گويد  :
تو که رفتي بگُذار اين پدرت را ببرم

ترسم اين است که لب بر لب تو جان بدهد
بگُذار اين پدر محتضـرت را ببرم

مادرت نيست ولي منتظر سوغات است
عطر گيسوي تو از اين سفرت را ببرم

مصطفي هاشمي نسب

*********************

مي کشم خويش را به روي زمين
گاه بر سينه گاه بر زانو
اين عصاي شکسته بعد از تو
کمکم کرده بيشتر از زانو

**

چندمين بار مي شود يادِ
شب دامادي تو افتادم
فرصتي بود و بعد عمري شرم
به جمال تو بوسه مي دادم

**

حيف ديگر نمي شود بوسيد
از لباني که چاک خورده پسر
واي بر من چرا محاسن تو
اينقدر روي خاک خورده پسر

**

گفته بودي زمان پيري ما
آب هم در دلم تکان نخورد
تا تو هستي و تا عمويت هست
باد حتي به دختران نخورد

**

خواستم روي پاي خود خيزم
باز هم با سر زمين خوردم
کمرم را بگير مانندِ
چادر مادرم زمين خوردم

**

زره و خود و زين و تيغت را
زير پاي سپاه مي بينم
چقدر چهره ات عوض شده است
نکند اشتباه مي بينم

**

همه تقصير توست سمت حرم
کِل کشيدند بعد خنديدند
بعد پنجاه و چند سال اينجا
عاقبت قد عمه را ديدند

**

زحمت مجتبي و بابايت
رفته بر باد غصه ام کم کن
پيش اين چشمهاي نامحرم
معجر عمه را تو محکم کن

**

کاش مي شد سرت يکي مي گفت
زير اين ضربه ها کمش نکنيد
آه اي نيزه ها ميان حرم
خواهرش هست درهمش نکنيد

**

تبر از شال خود در آوردند
همه انگار که سر آوردند
چقدر تيغ را فرو کردند
چقدر تيغ را در آوردند

**

ترسشان بود بود عمو صدا بزني
زود رفتند و لشگر آوردند
چکمه ها تا صداي تو ببُرد
چه فشاري به حنجر آوردند

**

دهنت را به زور پر کردند
گريه هاي مرا در آوردند
حال بر عمه ي تو مي خندند
گريه هاي مرا در آوردند

 حسن لطفي


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار امام حسين(ع) در شب هشتم محرم
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : شنبه 10 آبان 1393

طوري که نم ز بحر کرم فيض مي برد
از فيض اشک چشم ترم فيض مي برد

جان و دلم اگرچه نشد محرمش ولي
هر شب همين که پشت درم فيض مي برد

اينجا حسينه است شبش مثل کربلاست
هرکس که مي رسد ز حرم فيض مي برد

در مجلس حسين که خير کثير هست
اسمي هم از کسي نبرم فيض مي برد

فهميدم از مقام رفيعي که يافته
از ياحسين من پدرم فيض مي برد

فطرس شدن بهانه رفتن به کربلاست
اينگونه است بال و پرم فيض مي برد

از گرد و خاک روي سر زائران تو
تا شهر کفر هم ببرم فيض مي برد

وقتي که خون براي تو گريه کنم حسين
بيش از تمام تن جگرم فيض مي برد

مادر اگر پسر دهد از دست ، باز هم
هر بار گويد اي پسرم فيض مي برد

حسين قربانچه


|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
اشعار امام زمان(عج) در ماه محرم
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : شنبه 10 آبان 1393

 ماه غم است و مي کشي از سينه آه را
خم کرده است آه غمت قد ماه را

صاحب عزاترين عزادارها بيا
تا بر دلم نگاه کني اين دو ماه را

سد گناه بسته به من راه اشک را
ضامن شو و بگو که نبندند راه را

تا اندکي شبيه تو باشيم اين دو ماه
بر تن نموده ايم لباس سياه را

عمريست دست چادر زهراست بر سرم
از من مگير سايه اين سرپناه را

گفتم حسين و اشک روي گونه ام چکيد
ديدم که پاک کرده اي از دل گناه را

آه از دل تو آه ز چشمان عمه ات
چشمي که ديده واقعه قتلگاه را

محمد بياباني

**********************


از خدا هر وقت که اذن محرم خواستم
پيشتر از آن ظهورت را دمادم خواستم

هر زمان هم رخصت سينه زدن مي خواستم
پشت بندش ديده اي از اشک زمزم خواستم

خواستم در اين عزاداري بساطي جور را
تا که خرج تو شوم رزقي فراهم خواستم

صبح گريه مي کني تا شب، و شب تا صبح را
گريه کردن را شبيه تو دمادم خواستم

ديده اي خندان نخواهد ديد لب هاي مرا
شاد بودن را هم از شکرانه غم خواستم

تا عزاداران جدت را بگريانم ز تو
روضه و شعر و گريز و نوحه و دم خواستم

چون شهيدان در رکاب تو شهادت را ولي
روي دامان تو در خط مقدم خواستم

تو عزاداري و در اين روزها غرق غمي
از سر شرمندگي بوده اگر کم خواستم

تا که امضاي تو زينت بخش طومارم شود
غير اشک و گريه از تو کربلا هم خواستم

محمد بياباني


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار امام حسين(ع) در ماه محرم
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : شنبه 10 آبان 1393

سجاده ، قبله ، اشک ، دعاي سحر ، حسين
يا رب مباد يک شب بي گريه بر حسين

تنها تمام عمر برايت گريستم
سرمايه ي من است همين مختصر، حسين

اي پادشاه اشک کمي از غمت بگو
ما را بخواه کشته از اين بيشتر حسين

آتش بزن، به باد بده،  بي نشانه کن
پاي غم تو حاضرم از هر نظر حسين

زهرا مرا زيارت شش گوشه برده است
ما را کنار تربت مادر ببر حسين

داده است در رکوع خود انگشتري پدر
در سجده داد خاتم خود را پسر، حسين

سر را براي قافيه هرگز نياورم
بي سر تمام مي شود اين شعر تر، حسين

محسن عرب خالقي

*****************

در محبت گاه بيماري ز درمان بهتر است
يار وقتي نيست حال نابسامان بهتر است

بي محلي هاي ليلي دار مجنون ست آه
گاه دشنام لبي از گفتن "جان" بهتر است

حسرت اشک جوان از چشم پيرم مي چکد
در بهار آثار باران از زمستان بهتر است

با مژه جاروکشي آستان خوب ست ليک
گردگيري با سر زلف پريشان بهتر است

زير پاي يار ما حاجت فراوان ريخته
دست خالي را گرفتن پيش دامان بهتر است

اين کرمخانه بعيد است از گدا خالي شود
هر چه سائل بيشتر لطف کريمان بهتر است

گنج را با بردن رنج فراوان مي دهند
کربلا را زائر پاره گريبان بهتر است

هر اذان صبح ما را مي برد پايين پا
بي علي اکبر نخوانيدم مسلمان بهتر است

علي ناظمي

*****************

بس که اعجاز زچشمان تو ظاهر شده است
نام تو زينت محراب و منابر شده است

غم نهفته شده در واژه ي جانسوز"حسين"
آه از نام شريفت متبادر شده است

آب و باد و مه و خورشيد و فلک درکارند
روضه خوان تو تمامي عناصِر شده است

هرکه از باده ي توسهم مقدر دارد
قسمت هرکسي ازسوي تو صادر شده است

يک نفرجون و يکي عابس و يک مرد زهير
يک نفر نيز حبيب بن مظاهر شده است

سهم منصور ملک گريه هر روزه شده
ملک عرش نشين ساکن حائر شده است

باد مضمون نو از بازي با زلفت ساخت
باد هم مرثيه خوانت شده ، شاعر شده است

نظم گيسوي تو را دست کسي ريخت بهم
شکر بالاي سرت فاطمه حاضر شده است

بوريايي که تو را گرم در آغوش گرفت..
موجب فخر تمامي عشائر شده است

محسن حنيفي


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار امام زمان(عج) مرتبط با شب هفتم محرم
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : جمعه 09 آبان 1393

هر لحظه در حال و هوايت پر گرفتيم
تنها خيالي از تو را در بر گرفتيم

هر شب ز داغ دوري ات مُرديم و هر صبح
با شوق رويت زندگي از سر گرفتيم

بر جاده هاي انتظارت خيره مانديم
عکس فراقت را به چشم تر گرفتيم

آن قدر شيرين است پيش تو نشستن
امشب به يادت محفلي ديگر گرفتيم

سوگند بر شرمندگي هاي ابالفضل
آقا بيا که روضه ي اصغر گرفتيم

شاعر ؟؟؟؟؟

*********************

 بايد بميرم من براي تو ، چرا نه؟
آقا غريبي كن، ولي با آشنا نه

ما روز و شب حاجت نگفتيم و گرفتيم
جايي نديده چشم هامان كه گدا نه

پشت در اين خانه ايم و چشم بر راه
ما را بكُش اما نگوئي كه شما نه

جز ماجراي عشق در مقتل نديدم
تو ياد دادي تا بگويم جز خدا نه

من بالهايم را به دست تو سپردم
من را ببر اما به غير از كربلا نه

بر سينه ي خود نام زينب را نوشتيم
گفتيم آري بر بلا ، بر ادعا نه

زهرا حسيني گفت و ما آتش گرفتيم
بنويسمان جز در صف ديوانه ها، نه

يحيايِ ما را تشنه لب گودال بردند
آقا كفن اي كاش بـود و بوريا نه

در كربلا ديدم هنوز اشك رباب است
ديدم عروس فاطمه در آفتاب است


حسن لطفي


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار شب هفتم محرم .حضرت علي اصغر(ع)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : جمعه 09 آبان 1393

تیر آه از نهاد پدر در بیاورد
وقتی سر از گلوی پسر در بیاورد

بی شک برای بردن زیر گلوی تو
حق دارد اینکه تیر سه پر در بیاورد

از تیر گفته اند به کرات شاعران
آنجا که از گلوی تو سر در بیاورد

اما نگفته اند که ارباب از گلوت
باید که تیر را به هنر در بیاورد

ای کاش حرمله بنشیند مگر خودش
این تیر را به تیر دگر در بیاورد

هم که سه شعبه است همینکه سه شعله است
یعنی دمار از سه نفر در بیاورد

مهدی رحیمی

*******************

غم تو سینه به سینه به این هزاره رسید
به گوشه گوشه ی عالم به هر کناره رسید

پدر که خون تو را رو به آسمان پاشید
غمت به ماه و به خورشید و هر ستاره رسید

امامزاده ی محبوب شیخ جعفرها
به ما کرامت بی حد تو هماره رسید

یکی به حاجت خود پای گریه بر لب تو
یکی به واسطه ی آن گلوی پاره رسید

نوشته صاحب مقتل سرت به مو شد بند....
سخن به گوشه کنایه به استعاره رسید

به یاد محسن زهرا سه شعبه ات زده اند
که میخِ در به تو سردار شیرخواره رسید

سپاه حرمله آن سو دلش خنک می شد
در این طرف به دل مادرت شراره رسید

برای حمل علی اکبری دگر صد شکر
به داد حضرت آقا عبا دوباره رسید

اگر چه سهم کسی بردن سر تو نشد
ولی ز لطف تو مردی به گاهواره رسید....

محسن حنیفی

*******************

جای گریه پسرم باز کنی لب خوب است
آنقدر گرم شده که نکنی تب خوب است

پیش مادر نشد آرام بگیری اما
بروی خواب کمی محضر زینب خوب است

آنقدر سوختم از هُرم لب سوخته ات
که دوام آورم از داغ تو تا شب خوب است

لحظه ای هم که شده صبر کن از حال نرو
که رقیه به همه گفته مرتب ... خوب است

برو شاید که خدا خواست هوا ابری شد
آسمان با پدر تشنه ات اغلب خوب است

هول گهواره خالی به دلم هست ولی
نیزه دار تو اگر هست مجرب خوب است

سر تو گرچه می افتد گُلم از دوش پدر
چشم من تا ندویده سوی مرکب خوب است

اصلاً ای کاش دوباره به حرم برگردی
جای گریه پسرم بازکنی لب خوب است

رضا دين پرور

*******************

هم افتاده از نیزه سرت نه
هم جا باز کرده حنجرت نه
اگر هم خواستی از نی بیافتی
فقط در پیش چشم مادرت نه

**

امان از چشمِ هرزه بین خولی
و از خون لخته های زین خولی
نداری طاقت کنج تنورش
برو هرجا نه در خورجین خولی

**

بگو زینب:کمی آرام بچه است
بگو با ازدحام شام،بچه است
کمی از چهره اش تغییر کرده
بگو با سنگهای بام بچه است

حسن لطفی

*******************

ندانم گریه است این یا که خنده است
عزیزم هرچه می باشد کُشنده است
گلم از خواب نازت نپری که
سرت بد جور بر یک پوست بند است

**

زبانت آب کرده خواهرت را
لبانت پیر کرده مادرت را
کدامین را به مادر پس رسانم
همین قنداقه را یا که سرت را

**

چه زود این غنچه را پژمرد این تیر
گمانم حنجرت را خورد این تیر
خدایا شکر دستم بود ور نه
سرت را با خودش می برد این تیر

حسن لطفی

 *******************

چقدر نـيـزه بلند است نيفتي پسرم
چنگ اين حرمله­ ي پست نيفتي پسرم

با وجودي كه روي نـاقه و در زنجيرم
دلم از دور به تـو هست نيفتي پسرم

هر طرف رفت سرت دست به آن سو بردم
نـيـزه دارِ تو بود مست نيفتي پسرم

در سفر شانه به شانه شده اي با عباس
بـه تـو حالا نرسد دست نيفتي پسرم

كاش بـا روسري غـارتيِ من قدري
روي ني دور تو مي بست نيفتي پسرم

بيشتر جاي خودت را سر ني محكم كن
سـفر شـام به پيش است نيفتي پسرم

نيزه خم مي شد اگر، با دلِ صد چاك علي
مي گرفتم ز سـر و صورتِ تـو خاك علي

علیرضا شریف

*******************

گمان را شکست
غمی قامت آسمان را شکست

ببین حرمله
که پشت امام زمان را شکست

چنان زه کشید
که از بغض حیدر کمان را شکست

صدایی مهیب
دل مادری نیمه جان را شکست

سه شعبه رسید
یکی از سه شعبه دهان را شکست

گلو که نگو
نوک دوم اش استخوان را شکست

و با سوی
سرِ کودکِ بی زبان را شکست

چنان ضربه زد
نه گل بازوی باغبان را شکست

پس از ساعتی
شرر حرمت آشیان را شکست

حرامی زد و
سر کودکان خیزران را شکست

در آن ازدحام
که سنگی سر بر سنان را شکست

صدای رباب
دل زینب قد کمان را شکست

ببین با لگد
زد و چوب گهواره مان را شکست

حسن لطفی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار مدح حضرت علي اصغر(ع)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : جمعه 09 آبان 1393

کربلايي تر شده در کربلاي کوچکي
مي برد دل از خدا با خنده هاي کوچکي

آب و آه و تير و گرما ، اين هجاهاي بلند
شعله ميريزند بر روي هجاي کوچکي

قصد بالا رفتن از هفت آسمانش در سر است
کودک شش ماهه اي با دست هاي کوچکي

گاه ميگويم به خود اسمش چه باشد بهتر است؟
مصطفاي کودکي يا مرتضاي کوچکي ؟

عمر نهصد ساله لازم نيست در اين خاندان
کشتي نوح است دست ناخداي کوچکي

دست از دامان موساهاي کوچک برندار
ميشکافد نيل حتي با عصاهاي کوچکي

يک مسيحا طفل اينجا ميتواند سال ها
مرده ها را زنده سازد با دعاي کوچکي

اگر شاعر اين شعر را ميشناسيد لطفا اطلاع دهيد


|
امتیاز مطلب : 24
|
تعداد امتیازدهندگان : 12
|
مجموع امتیاز : 12
اشعار امام زمان(عج)در ماه محرم
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : جمعه 09 آبان 1393

چگونه سر کنم بدون عشق صبح و شام را
چه علتي بياورم نديدن مدام را

شلوغ شد دل من از برو بياي هر کسي
ولي دوباره ياد تو شکست ازدحام را

منم که از تو دورم و صداي تو نمي رسد
وگرنه که تو مي‌دهي جواب هر سلام را

نشانه‌هاي آخرالزمان رسيده پشت هم
و کرده است جابجا حلال را، حرام را

کم از جهاد نيست انتظار تو در اين زمان
نه ساده نيست، هر کسي ندارد اين مقام را

به اين يقين رسيده‌ام که ديدنت ملاک نيست
جهان مگر نديده بود يازده امام را

تو روزي عدل و داد را اقامه مي‌کني و من
ز نام قائمت فقط بلد شدم قيام را

بعيد نيست عاقبت فقط بخاطر حسين
تو زودتر بيايي و بگيري انتقام را

بيا بخواه خون آن ذبيح را که ذبح او
به کربلا تمام کرد حجّ ناتمام را

محمد رسولي


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار امام حسين(ع) و ماه محرم
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : جمعه 09 آبان 1393

آيات زخمت يک به يک تفسير دارد
هر زخم چندين روضه در تقدير دارد

مثل حبيب اين روضه ها را دوست دارم
يعني عزادارت مراد و پير دارد

بر من ببخشا...اشکهايم بي افاقه است
اين چشم ها کوتاهي تقصير دارد

فهميده ام از اشک هاي جاري خويش
اين روضه ها بر سنگ هم تاثير دارد

لات محل هم در محرم سر به راه است
اين گريه ها در ذات خود اکسير دارد

زير علامت سر برايت خم نموده
مانند حر برگشته سر بر زير دارد

چکمه به دوش انداخته در بين دسته
مي گفت ميل توبه و تغيير دارد

از خوب و بد بيمارهايت بي شمارند
آري تب عشق حرم واگير دارد

ما بندگان کشور اشک تو هستيم
اين مملکت را گريه در تسخير دارد

محسن حنيفي

*********************

بالاترين عبادت ما کار نوکري ست
نوکر شدن زمينه ي فرداي بهتري ست

ما سال ها اسير کمالات دلبريم
او قرن ها مدرس احساس دلبري ست

من عِرق خانوادگي ام روضه هاي اوست
او شآن خانوادگي اش ذره پروري ست

شغل شريف زندگي ام کفشداري است
اين عشق يادگار من از ارث مادري ست

با اشک روضه اش به مقامات ميرسند
عشق حسين لازمه ي هر پيمبري ست

گريه کنان او همه از يک قبيله اند
قانون اين قبيله حسيني و حيدري ست

با هر کسي که دست اخوت نميدهيم
عشق حسينِ فاطمه شرط برادري ست

حسن کردي

*********************

چه خوب شد که مرا آشناي خود کردي
رفيق دايميِ روضه هاي خود کردي

به آنچه خواسته بودم رسيده ام با تو
چرا که قلب مرا کربلاي خود کردي

کبوترانه دلم ،اين هميشه عاشق را
اسير گندم و آب و هواي خود کردي

مرا به بي خبري از جهان شرف دادي
جهان جان مرا تا براي خود کردي

چقدر پشت سرت حرف هاي خوبي هست
يکي شبيه مرا که گداي خود کردي

چه خوب خلوت گريه پناهگاهم شد
چه ماهرانه مرا مبتلاي خود کردي

هواي شاعريم بود و  خواب ديدم که
مرا تو محتشم شعر هاي خود کردي

حسن کردي

*********************

غصه و غم، اشک و ماتم را به من دادى حسين
بهترينهاى دو عالم را به من دادى حسين

يازده ماه است کارم را معطل کرده اند
خوب شد ماه محرم را به من دادى حسين

هر زمان دم مي دهم يعنى ز تو دم مي زنم
نيستم عيسا ولى دم را به من دادى حسين

خانه زاد کربلايم خانه ات آباد باد
خانه ام آباد شد، غم را به من دادى حسين

پيش ختم الانبيا و پيش ختم الاوصيا
همنشينى دو خاتم را به من دادى حسين

من محرم تا محرم فطرس اين خانه ام
بال من افتاد، بالم را به من دادى حسين

من حسينيه شدم رخت سياهم پرچمم
اى به قربانت که پرچم را به من دادى حسين

کار با باران ندارم گريه هايم را نگير
بهتر از باران زمزم را به من دادى حسين

ريزه خواران محرم سفره دار عالمند
سفره هاى چند حاتم را به من دادى حسين

من کنار سفره هاى روضه ات آدم شدم
توبه مقبولِ آدم را به من دادى حسين

علي اکبرلطيفيان

*********************

چقدر نام تو زيباست اباعبدالله
چشم تو خالق دنياست اباعبدالله

زائر کرببلا حق شفاعت دارد
قطره در کوي تو درياست اباعبدالله

دستگيري ز گدا گردن هر ارباب است
کار ما دست تو آقاست اباعبدالله

مستجاب است دعا گوشه‌ي شش‌گوشه‌ي تو
حرمت عرش معلي‌ست اباعبدالله

هر کسي داد سلامي به تو و اشکش ريخت
او نظر کرده‌ي زهراست اباعبدالله

پاسخ ذکر حسين جد تو گويد جانم
گوئيا کنيه طاهاست اباعبدالله

بارها گفت اگر من ز حسينم، ديدم
جلوه‌اش اکبر ليلاست اباعبدالله

چشم ما روز قيامت به پر قنداقه‌ست
پسرت مالک فرداست اباعبدالله

روزي گريه‌ي ما دست رباب افتاده
روضه‌خوان در دل صحراست اباعبدالله

باب بين‌الحرمين از حرم عباس است
همه جا سفره‌ي سقاست اباعبدالله

ما که باشيم که سنگ تو به سينه بزنيم
سينه‌زن زينب‌کبري‌ست اباعبدالله

مادرت گفت بُني دل ما ريخت به هم
بردن نام تو غوغاست اباعبدالله

مادرت گوشه‌ي گودال تماشا مي‌کرد
بر سر نعش تو دعواست اباعبدالله

السلام اي پسر فاطمه يا ثارالله
بابي انت و امي يا اباعبدالله

اگر شاعر اين شعر را ميشناسيد لطفا اطلاع دهيد



|
امتیاز مطلب : 21
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5

آمار مطالب

:: کل مطالب : 1880
:: کل نظرات : 145

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 0

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 141
:: باردید دیروز : 296
:: بازدید هفته : 1038
:: بازدید ماه : 5972
:: بازدید سال : 15591
:: بازدید کلی : 15591

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران