آموزش تخصصی اصول و فنون و اخلاق مداحی به همراه زیباترین اشعار در مدح اهل بیت علیهم السلام


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
در این وب با اخــلاق مــداحی، اصـــول مداحــی،علــوم و فنــون مداحـی روضه خوانی،دعاخوانی، اشعار زیبا دربـاره ولادت و تسلیت اهــل بیت علیهم السـلام،وظایف مداحان،رسالت مداحان در جامعه، آسیبهای مداحی،مقتل شناسی انواع سبک ها و دستگاه ها و هر آنچه کـه مربوط بـه مداح و مداحی باشد، آشنا خواهید شد ان شاءالله. (مهدی وحیدی)
اشعار کاروان در کوفه
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : پنج‌شنبه 15 آبان 1393

کبریا شد خلاصه در زینب
واجب است احترام بر زینب

عرش تعظیم می کند او را
رد شود از گذر اگر زینب

هم حسن ، هم حسین ، هم مادر
هم شده زینت پدر ، زینب

شاهد روضه ی سر خونین
شاهد روضه ی جگر زینب

آه ... او قتله گاه را هم دید
آه ... ناموس بی سپر زینب

از مدینه رشیده رفت و ولی
پیر شد بین این سفر زینب

کاش در کوفه یک نفر می گفت
واجب است احترام بر زینب

شاعر ????


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
روضه امام حسین (علیه السلام)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : چهارشنبه 14 آبان 1393


محدّث قمی "أعلی الله مقامه" گوید : در دیوان سیّد بزرگوار شهید سیّد نصر الله حائری "قدّس الله روحه" دیدم كه برخی از موثّقان بحرین برای او حكایت كرده اند كه یكی از نیكوكاران حضرت زهرا "علیها السلام" را در خواب دید كه در بین جمعی از زنان هستند كه بر حسین مظلوم "علیه السلام" با خواندن این شعر نوحه سرایی می كنند :

واحُسَیْناهْ ذَبیحاً مِن قَفا                   واحُسَیْنا غَسیلاً بِالدَّماء
وای حسین، ای كشته از قفا، وای حسین غسل داده شده به خونها

وا غَریبا قُطْنُهُ شَیْبَتُهُ                       اِذْ عدا كافُورُهُ عَفْر الثَّرى
وای غریبی كه پنبه ی كفن او محاسن او بود هنگامی كه كافورش خاكهای اطراف او بود .

            واسَلیبا نَسَجَتْ اَكْفانَهُ                     مِنْ ثَرَى الطَّفِّ دَبُورٌ وَصَبا
وای بر برهنه ای كه كفن هایش را باد دبور و صبا از خاك كربلا كه از چپ و راست بر او می وزید بافته بود .

واطَعینا ما لَهُ نَعْشٌ سِوَى                 الرُّمْحِ فى كَفِّ سَنان ذِى الْخَنا
وای بر آن به خاك افتاده ای كه جز نیزه ای كه در دست (( ‌سنان )) هرزه و بی ادب بود تابوتی نداشت .

واوَحیدا لَمْ یُغَمَّضْ طَرْفَهُ                 كَفُّ ذى رِفْقٍ بِهِ فى كَرْبَلا
وای بر آن بی كسی كه پلكهای چشمانش را هیچ دست با ملایمت و دوستی در كربلا نبست .

وا وصَریعا أوْطأؤهُ خَیْلَهْم                 أیَّ صَدْرٍ مِنْهُ لِلْعِلْم حَوی
وای بر آن به خاك افتاده ای كه اسبانشان را بر او تاختند، بر كدام سینه، سینه ای كه پر از علم و دانش بود .

واذَبیحا یَتَلَظّى عَطَشا                     وَاَبوُهُ صاحِبُ الْحَوْضِ غَداً
وای بر آن كشته شده ای كه از تشنگی بسان ماهی از آب بیرون افتاده، دهن باز می كرد در حالی كه فردای قیامت پدرش صاحب حوض كوثر است .

واقَتیلا حَرَقوُا خَیْمَتَهُ                      وَهِىَ لِلدّینِ الْحَنیفىّ وَعا
آه بر كشته ای كه خیمه اش را آتش زدند در حالی كه او خود جایگاه دین حنیف است .

اه لااَنْساهُ فَرْدا مالَهُ             مِنْ مُعینٍ غَیْرِ ذى دَمْعٍ اَسى
آه، هیچ گاه او را در حال بی كسی و تنهایی از یاد نخواهم برد كه هیچ یاوری جز صاحب اشك سوزان و اندوهبار نداشت .


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار مناجات های محرم
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : چهارشنبه 14 آبان 1393

محشور می‌شویم‌ قیامت‌ چو با حسین‌
جای‌ سلام‌ جمله‌ بگوئیم‌ "یا حسین‌"...

تاریخ‌ زنده‌ از جریان‌ محرّم‌ است
سرچشمۀ‌ بقاست،‌ ز خون‌ خدا حسین‌...

در قلب‌ سنگ‌ زمزمه‌ تاثیر می‌كند
كرده‌ جماد را، به‌ غمش‌ مبتلا حسین‌...

حتی‌ درخت‌ مویه‌ كند در عزای‌ او
بیچاره‌ كرده‌ اُستُنِ‌ حنّانه‌ را حسین‌...

امواج‌ بحر و غرّش‌ رعد و نوای‌ نی
اكسیر عشق‌ و جاذبۀ‌ كهربا، حسین‌...

لطف‌ سحر، نشاط‌ محبت‌، صفای‌ دل
بوی‌ بهشت‌ و عطر نسیم‌ صبا، حسین‌

عالم‌ فدای‌ بانوی‌ مظلومه‌ای‌ كه‌ گفت:
"آیم‌ به‌ خیمه‌ها، چو بگوئید یا حسین"...‌

خنجر، سنان‌، سه‌ شعبه‌ و شمشیر و نیزه‌ها
با اذن‌ وی‌ مقاتله‌ كردند با حسین‌...

هر جا زنید خیمه‌ همانجاست‌ كربلا
واللّهِ‌ نیست،‌ گم‌ شده‌ در كربلا حسین‌...

مهدی‌ گرفت‌، دامن‌ مقتل‌، به‌ روضه‌ گفت:
"گِریم‌ برای‌ داغ‌ تو صبح‌ و مسا، حسین"...‌

این‌ مملكت‌ برای‌ حسین‌ است‌ و زینبش
ای‌ عالمی‌ به‌ محضر عشقت‌ فدا، حسین ...

این‌ مملكت‌ سفینۀ سالار زینب‌ است
ایران‌ چو كشتی‌ است‌ و در آن‌ ناخدا حسین‌... ‌‌

محمود ژولیده


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار امام حسین(علیه السلام) و محرم
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : چهارشنبه 14 آبان 1393

السلام ای زینت دوش حبیب
ناصر دین آیۀ  فتح القریب

السلام ای پیرهن غارت شده
زنده دین حق ز ایثارت شده

السلام ای آنکه دندانت شکست
سنگ، بر پیشانی ات از کین نشست

السلام ای کُشتۀ دور از وطن
جسم پاکت مانده بی غسل و کفن

گر نبودم کربلا یارت شوم
رونق گرمی بازارت شوم

گر نبودم جنگ با دشمن کنم
از حریمت دفعه اَهریمن کنم

گر نبودم بر تنت تاب آورم
از برای شیرخوار آب آورم

تا بهای خون تو سازم طَلب
اشک میریزم برایت روز و شب

کی رود از یادم ای یکتا پرست
شمر روی سینه ات از کین نشست

ناسپاسان حق تو نشناختند
بهر غارت بر خیامت تاختند

حوم ژولیده نیشابوری

**********************

هربار که رفته قد خم آورده
از علقمه دستان قلم آورده
سر تا قدم حسین گل کاری شد
بس لاله ی پرپر به حرم آورده

***

اعضای تنت یکی یکی کاسته شد
ازعرش صدای ناله برخاسته شد
هر تیر، گلی در بدنت کاشته است
گل بود به نیزه نیز آراسته شد!

***

ازسیلی شب سیاه شد صورت ماه
شاه دو جهان هم نفسش شد دل چاه
آن طشت پر از خونِ جگر گشت ولی
لا یوم کیومک اباعبدالله

***

انگشتری افتاد، نگین رفت هوا
فواره ای از خون جبین رفت هوا
از اسب تا عرش خدا خورد زمین
خورشید از روی زمین رفت هوا

داود رحیمی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار امام زمان(عج) در عاشورا
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : دوشنبه 12 آبان 1393

بويي شبيه بوي پيراهن مي آيد
 كنعانييان گفتند يار من مي آيد

اميدواري در وصال او مرا كشت
حالا اگر كه نه دم مردن مي آيد

كرده دعا ما را ميان هر قنوتش
كه پشت آن حال دعا كردن مي آيد

گردن نهادن بر مسير اشك و روضه ست
سنگيني حقي كه بر گردن مي آيد

اين روزها با مادر خود شك ندارم
پاي بساط روضه ها حتما مي آيد

پيچيد در گودال بانگ يا بنيّ
يعني به جنگ لشكري يك زن مي آيد

با زينبش دنبال سر ميگشت و مي گفت
چه بر تن او كهنه پيراهن مي آيد

پيش خودش اصلا تصور هم نمي كرد
پيراهنش بعدا برون از تن مي آيد

رضا دين پرور

*******************

سر ميشـود زمانه ولي بي تو غرقِ آه
جانِ مرا رسانده به لب بغـض گاه گاه

تو حاضري و ما همه در بندِ غيبتيم
آقا نجاتمان بده از اين شب سياه

آقا علاجِ رو سِيَـهي چيست غير اشک
حالا به سوي روضه ات آورده ام پناه

اي ملجاء هـميشه ي ابن سبيل ها
جا مانده ام شبيه يتيمي ميان راه

يک دم بيا به خيمه ي ما، جانِ مادرت
آتش بزن دل همه را با شرار آه

بايد شوي تسلي آن قلب مضطرب
آقا بيا که روضـه رسيده بـه قتلگاه

يک جسم نيمه جان و دو صد نيزه و سنان
يک لشکر حرامي و سردار بي سپاه

ناگـه رسيـد زينـب کبري فراز تل
فرياد زد ز سوز جگر وا محمداه

اين کشته ي فتاده به هامون حسين توست
اين صيد دست و پا زده در خون حسين توست

يوسف رحيمي



|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار شب دهم محرم . شب عاشورا
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : دوشنبه 12 آبان 1393

چه شب عاشقانه اي داري
گوشه اي با خدا؛ برادر من
غبطه خوردم به سجده هاي شما
التماس  دعا برادر من

**

خواب ديدي حسين من! خير است
تن پاك تو را سگي مي خورد
چيست تعبير آن ؟ اميد دلم
خواب آشفته ات به فكرم برد

**

نه حسينم! قرارمان اين نيست
من بمانم، ولي شما بروي
نه حسينم ! نمي شود بي من
ته گودال پر بلا بروي

**

مادرم گفته دورتان باشم
مادرانه شبيه پروانه
تو مرا پير مي كني آخر
با همين گريه ي غريبانه

**

از همان كودكي اسير توام
بي جهت اسوه ي وفا نشدم
به خدا بعد ازدواجم  نيز
لحظه اي از شما جدا نشدم

**

خواستگاران  من كه يادت هست؟
بين شان عشق تو مقدم  بود
با تو بودن؛ هميشه و همه جا
شرط اصلي ازدواجم بود

**

شب عقدم به شوهرم گفتم:
از حسينم مرا جدا نكني !؟
غير‍» أُخت الحسين» عبدالله
اسم ديگر مرا صدا نكني !؟

**

حرف رفتن نزن عزيز دلم
جگرم را به درد آوردي
به زمين مي زند مرا غم تو
كمرم را به درد آوردي

**

چه شده!؟ خيره اي به معجر من؟
تو خودت مكه هديه ام دادي
چادرم خاكي است، مي دانم
نكند ياد مادر افتادي؟

**

مُردم از غصه، هي نگو فردا
غرق خون در ميان  گودالم
چه شده؟ جان من چرا امشب
پرس و جو مي كني ز خلخالم

شاعر ؟؟؟؟؟

 
*********************

بيا تا صب بشينيم به پاي هم
سر بذاريم روي شونه هاي هم
تو شهيد ميشي و من اسير ميشم
پس بيا گريه كنيم براي هم

**

بيا تا براي هم دعا كنيم
شب آخري خدا خدا كنيم
حالا كه آخر راه من و توست
بيا خوب همديگرو نگا كنيم

**

خواهرت شدم بردارم باشي
ناموست شدم بالا سرم باشي
نگرون نخ پيرهنت شدم
نگرون نخ معجرم باشي

**

فردا خيلي سرمون شلوغ ميشه
دور بال و پرمون شلوغ ميشه
تو رو ميزنن منو هم ميزنن
فردا دور و برمون شلوغ ميشه

**

حاضرم به پاي تو جون بذارم
جاي تو پا توي ميدون بذارم
اگه با سر تو رو به رو بشم
حق بده سر به بيابون بذارم

**

حرف رفتنو بذار كنار حسين
كفن منو كنار بذار حسين
بذار انگشترتو در بيارم
بيا گوشوارمو در بيار حسين

**

تو بذار آفتاب ِ روتو ببوسم
پيشونيه زير موتو ببوسم
فردا كه گلو برات نميذارن
بذار امشب گلوتو ببوسم

**

فردا كي به خواهشم جواب ميده
به لب تشنه ي تو كي آب ميده
بين ِ اينهايي كه قاتل تواند
حرمله خيلي منو عذاب ميده
 
شاعر ؟؟؟؟؟

*********************

گردن گرفته داغ مرا شانه هاي اشک
خون ميچکد ز هر مژه ي من به جاي اشک

دور از حصار بي کسي ات جاي مادرم
کردم پس از نماز برايت دعاي اشک

از بس نرفته خواب ز دلشوره ، ريختم
امشب به زخم بستر چشمم دواي اشک

حالا که از ستاره پر است آسمان مان
دارد شب کويري خيمه هواي اشک

خوابش نميبرد دو سه شب ميشود ؛ بريز
قدري به زخم بستر چشمت دواي اشک

پيغمبرم شدي شب معراج رفتنت
انداختي به قامت پلکم عباي اشک

زانو نزن تو را به خدا پاي بغض من
وا مي شود به حلقه چشم تو پاي اشک

کمتر محل به حنجره ي نيزه ها بده
دارد بلند ميشود اينجا صداي اشک

در گودي گلوي تو افتاده بر زمين
چشمم که ميدويد فقط در قفاي اشک

فردا غروب کار من و تو در آمده
قبل از شروع حادثه کردم قضاي اشک

رضا دين پرور

*********************

امان نامه

اول عشق شورِ شيرين است
بعد از آن روزها غمگين است

عاشقم کرده لحظه هاي حرم
جاي من زير پاست پايين است

ناله کن دل شبيه مادر او
گريه اي کن که گريه تسکين است

روز اول که ديدمش گفتم
آنکه روزم سيه کند اين است

ناله ام از بلادِ عباس است
گريه ام خانه زادِ عباس است

بيعت خويش از همه برداشت
غيرت عشق رنگ ديگر داشت

شمع خاموش و خيمه خالي شد
ماند هر کس که شوق در سر داشت

جمع اصحاب جمع شد اما
هرچه دلشوره بود خواهر داشت

گفت با خود ولي خيالي نيست
تا که عباس بود لشگر داشت

نفس خيمه گاهم عباس است
تکيه گاهم سپاهم عباس است

يک حرم هست و يک علمدار است
پاسبان خيام بيدار است

گرچه عباس هست پس چرا اينجا
حال هرکس که ديده اي زار است

کودکان بين خيمه مي لرزند
و گمانم رباب تب دار است

خواب از چشمها پريده،حرم
فکر فردا به فکر بازار است

عمه از کارمان خبر داري؟
از علمدارمان خبر داري؟

دور خيمه امير تنها بود
چشمهايش به سمت صحرا بود

ناگهان ديد يک سياهي را
ناگهان ديد قبله آنجا بود

از صداي علي دلش لرزيد
خواهرش بود يا که زهرا بود

سر به زير است زير چشمي ديد
چشم زينب پر از تمنا بود

گفت عباس اين چه هنگام است
همه جا صحبت امان نامه است

حسن لطفي


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار وداع حضرت سيدالشهدا(ع) . روز عاشورا
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : دوشنبه 12 آبان 1393

هستِ تو هستي جان و تن من هست نرو
در نفس هات حيات دل من هست نرو
رفتنت اول جان کندن من هست نرو
بين يک قافله ي غم ماندن من هست نرو
 
ناله ام را بشنو خوب ترين ، رحمي کن
چشم مأيوس مرا هم تو ببين ، رحمي کن
 
رکن من هستي و از پايه خود ميترسم
بي تو از غارت سرمايه خود ميترسم
از لگد مالي هر آيه ي خود ميترسم
بي وجود تو من از سايه خود ميترسم
 
خواهرم حق بده از غصه پريشان بشوم
بايد از رفتن تو اينهمه ويران بشوم
 
واي بر من که تويي در دل غم ها تنها
بي کس و يارترين واژه دنيا تنها
هيچ کسي نيست به دادم برسد يا تنها
بي تو بايد بکشم بار غمت را تنها
 
برو آهسته برو دار و ندار زينب
آه مظلوم ترين ، اي کس و کار زينب
 
اين همه نيزه و شمشير فقط تنها تو
هر طرف تير شد و تير فقط تنها تو
لشگري سخت و نفس گير فقط تنها تو
شيون و هلهله ، تکبير فقط تنها تو
 
زخم ها روي تنت آمده و مي آيند
تيرها بر بدنت آمده و مي آيند
 
زخم بر زخم تو اي مصحف خوش گو زده است
سنگ هم آمده يک بوسه به ابرو زده است
از جبين تا به محاسن دو سه تا جو زده است
باز هم حرمله انگار که زانو زده است
 
تير با شدت هر آنچه که بر تن آمد
آنقدر بود که از پشت سرت در آمد
 
وقت رفتن شده اي واي دلم غمگين شد
زخم ها زخم شدند و نفست سنگين شد
جرأت ضربه زدن پيش همه شيرين شد
نيزه ها بود که در پيکر تو رنگين شد
 
آسمان دل من روي زمين مي افتي
با سر زخم شده از سر زين مي افتي
 
چه کنم پاي بر اين جسم مطهر نزنند
با چنين نيزه سر سخت به پيکر نزنند
پيش چشمان پر از گريه مادر نزنند
يا به اطراف گلو ضربه ديگر نزنند
 
از حرم تا لب گودال تو من جان دادم
خنجري کند به پا خواست زمين افتادم
 
من دل آورده ام اينجا که به دريا بزنم
بعد تو بايد از اين دشت به صحرا بزنم
خواهر تو نشدم بوسه به رگ ها بزنم
پيش اين حرمله نگذار خودم را بزنم
 
شاعر؟؟؟؟؟

**********************

نگران بودم از اين لحظه و آمد به سرم
زينب و روز وداع تو ؟ امان از دل من
اين همه رنج و بلا ديدم و چشمم به تو بود
تازه با رفتنت آغاز شده مشکل من

**

شوق ديدار، تو را مي‌کِشد اين سان، اما
اي همه هستي زينب! کمي آهسته برو
تو قرار است به ميدان بروي ... آه ! ولي
جان من آمده بر لب، کمي آهسته برو

**

خواستي پيرهن کهنه چرا يوسف من؟
گرگ‌هاي سر راه تو چه ديني دارند؟
اين جماعت سرشان گرم کدام اسلام است؟
که از آيينه پيغمبرشان بيزارند

**

تو که از روز تولد شدي آرامِ دلم
نرو اينگونه شتابان و نکن حيرانم
بوسه‌اي زير گلويت زده‌ام اما باز
بروي، مي‌روم از حال، خودم مي‌دانم

**

با تو آمد دم ميدان دل آواره‌ي من
پر زد انگار در اين فاصله روح از بدم
من که بي عطرت از اول نکشيدم نفسي
مي‌شود از تو مگر جان و دلم! دل بکنم؟

**

روي تل بودم و ديدم که چه تنها شده‌اي
نيزه ديدم که به دستان غريبت مانده
همه رفتند، همه ... قاسم و عباس و علي
نه براي تو زهيرت، نه حبيبت مانده

**

سنگ در دست همه آمده‌اند استقبال
مومناني که به تو نامه نوشتند حسين!
در پي کوثر و جنات، ... پيِ ريختن
خون آقاي جوانان بهشتند حسين!

**

ديدم از نور خدا گفتي و آغوش نبي
ولي آواز تو را هلهله ها نشنيدند
سنگدل‌ها به خيام تو نظر مي‌کردند
سنگ‌ها صورت زيباي تو را بوسيدند

**

زينت دوش نبي را به چه حالي ديدم
خون پيشاني بر صورت او جاري بود
غير از اين صحنه اگر هيچ نمي‌ديد دگر
کار زينب همه‌ي عمر عزاداري بود

**

تو رجز خواندي و ديدم همگي لرزيدند
يا علي گفتي و ديدم که چه غوغايي شد
کاش عباس و علي اکبرت اينجا بودند
صحنه رزم تو لب تشنه! تماشايي شد

**

هر چه از خيبر و از بدر شنيدم، ديدم
هر کس از خوردن يک تيغ تو بر خاک افتاد
با خدا، عالم و آدم به تماشا بودند
ناگهان ناله‌اي از عرش در افلاک افتاد

**

مادرت فاطمه بود آه کشيد از ته دل
تا تو را ديد چنين از سر زين افتادي
من نديدم که چه شد کارِ  تن و آن همه تير
چشم بستم به خدا تا به زمين افتادي

**

ناگهان معرکه‌ي دور و برت ساکت شد
کاش دست از سرت اي دلبر من! بردارند
چيست در دست سياهي؟ نکند ...! يازهرا 
يعني اين مردم بي‌رحم چه در سر دارند؟

قاسم صرافان


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار گودال قتلگاه . روز عاشورا
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : دوشنبه 12 آبان 1393

چشم ها توطئه ي غصب حرم را دارند
تيرها از همه سو روي تنش مي بارند
ميکشاند به سوي خيمه خودش را اما
با فرو کردن نيزه نگهش ميدارند...
 
*********************
 
روي نكردم به كربلا كه بخندند
گريه مرا ميكشد به ما كه بخندند
 
باز صدايش به گوش خيمه مي آيد
حرمله با شمر هركجا كه بخندند
 
حرف مرا كه نميخرند برادر
پس نزن اينقدر دست و پا كه بخندند
 
هيچ به بوسيدن ارتباط ندارد
پشت و رويت ميكنند تا كه بخندند
 
با لگدش ميزند مرا كه بگريم
با سپرش ميزد مرا كه بخندند
 
هرچه كه بردند و هرچه هم كه نبردند
كم نشد از اعتبار ما كه بخندند
 
 رضا قرباني
 
*********************
 
آنقدر آه كشيدم بخدا خسته شدم
تا به گودال رسيدم بخدا خسته شدم
 
شمر بد ذات بدو ؛ عمه يِ سادات بدو
بسكه امروز دويدم بخدا خسته شدم...
 
بهتر آن است كه من زود از اينجا بروم
بسكه دشنام شنيدم بخدا خسته شدم...
 
علي اكبر لطيفيان
 
*********************
 
چند تا نيزه در اين پيکر تو ، تا ، خورده
چند تا سنگ به پيشاني ات آقا ، خورده
 
ناله ي فاطمه را هيچکس اينجا نشنيد
چقدر ضربه به پهلوي تو ، اما ، خورده
 
هرچه گشتيم نديديم تو را بر روي خاک
بس که قرآن پُر از زخم دلم پا خورده
 
ته گودال اسيري سر تو ريخته اند
هر چه پرتاب شد از دست همين ها ، خورده
 
ياد آن تير که بر سينه ات آمد ، هستم
زانوي شمر دقيقا به همان جا ، خورده
 
ما خجالت زده ها تا به ابد يعقوبيم
گرگ پيرهن اين يوسف ما را خورده
 
شاعر ؟؟؟؟
 
*********************
 
لشگري آمده تا سهم غنيمت ببرد
از تني غرق به خون جامه به غارت ببرد
 
از سراشيبي گودال سرازير شدند
با هم از بخت بد قافله درگير شدند
 
بابت جنگ جمل کسب غرامت کردند
سر عمامه ي آقا قيامت کردند
 
دست از اين پيرهن ارثيه بردار ، سنان
مادرش دوخته با زحمت بسيار ، سنان
 
خولي خير نديده چه خيالي داري ؟
کوفي چشم دريده چه خيالي داري ؟
 
خورجين دست گرفتي سر گودال چرا؟
مانده اي خيره بر اين زخمي بد حال چرا ؟
 
حرمله زير سر توست به ولله ببين
پشت خيمه چقدر نيزه فرو رفته زمين
 
ساربان منتظر رفتن لشگر مانده
گوشه اي منتظر فرصت بهتر مانده
 
هر کسي سهم نبرده ست بهم مي ريزد
بي نصيب از تن عريان به حرم مي ريزد
 
 
*********************

هزار بار تنت جا به جا شد و ديدم
سرت جدا شد و رختت جدا شد و ديدم
 
لبت كه تشنه شد و خشك شد به هم چسبيد
به زور نيزه دهان تو وا شد و ديدم
 
حسين جان گره معجر مرا شل کرد
همين که پيرهنت نخ نما شد و ديدم
 
سر تو نيزه و شمشير ها گره خوردند
شلوغ بود و صدا در صدا شد و ديدم
 
علي اكبر لطيفيان
 
*********************
 
تقصير سنگ هاست پرت گُر گرفته است
از سوز تشنگي جگرت گُر گرفته است
 
نيزه شکسته ها به تنت گير داده اند
حتي به کهنه پيرهنت گير داده اند
 
تکيه نزن به نيزه ي غربت ، غريب من
زينب که هست حضرت شيب الخضيب من
 
گفتم کفن کنم به تنم تو نخواستي
گفتم به شمر رو بزنم تو نخواستي
 
حالا بگو چکار کنم پشت و رو شدي
با تيغ کند آخر سر روبرو شدي
 
اگر شاعر اين شعر را ميشناسيد لطفا اطلاع دهيد
 
*********************
 
گيرم كه نفس ميكشي و جان به تنت هست
گيرم كه هنوز ، يوسفم پيرهنت هست
 
گيرم كه بگيرم بغلم پاره تنت را
گيرم كه مداوا كنم اصلاً بدنت را
 
با نيزه ي رفته به دهانت چه كنم من؟
با لخته ي خون روي لبانت چه كنم من؟
 
يادم نرود صحنه ي بسمل شدنت را
هنگام بريدن به زمين پا زدنت را
 
ديدم كه سنان نيزه به پهلوت فرو كرد
از پشت كسي پنجه به گيسوت فرو كرد
 
سنگي به سرت خورد و دگر هيچ نديدي
خواهر به فدايت چقدر درد كشيدي
 
من آمدم از تلّ كه ببوسم بدنت را
از گرگ بگيرم كفن و پيرهنت را
 
وقتي كه رسيدم سرت از پشت جدا بود
اين عاقبت خواهريِ من به شما بود
 
رضا قرباني
 
*********************
 
از روي خاک سوره طه بلند شو
ما را مکن يتيم تو ، بابا بلند شو
 
گودال جاي زينت دوش نبي که نيست
اي افتخار عالم بالا بلند شو
 
اين هرزه ها به سمت حرم خيره گشته اند
با خنده ميکنند تماشا بلند شو
 
با نعل تازه آمده اند اسبهايشان
عمه ز حال ميرود بلند شو
 
طاقت ندارد اين همه زخمي ببيندت
بابا بخاطر دل زهرا بلند شو
 
خوردي هزار و نهصد پنجاه زخم صبر
ديگر شدي مقطع الاعضا بلند شو
 
آن دزد ساربان پي انگشتر آمده
خنجر گرفته دست خودش تا...بلند شو
 
اي شمر بي حيا روي قرآن نشسته اي
از روي سينه ي پدر ما بلند شو
 
شاعر ؟؟؟؟؟
 
*********************
 
در خون تپيده آسمان در بين گودال
جان تمام کاروان در بين گودال
 
مي دوخت سمت خيمه ها چشمان خود را
با پلک هايي نيمه جان در بين گودال
 
دار و ندار خواهري از دست مي رفت
در ازدحامي بي امان در بين گودال
 
گرم طواف قبله ي آمال زينب
سر نيزه و سنگ و سنان در بين گودال
 
در موج خون گم کرده تنها هستي‌اش را
يک بانوي قامت کمان در بين گودال
 
سر مي زد از سمت غروبي خون گرفته
خورشيد زينب ناگهان در بين گودال
 
از آسمان نيزه ها معراج مي رفت
تا بي کران تا لا مکان در بين گودال
 
نه سر، نه انگشتر، نه کهنه پيرهن، آه
آلاله، پرپر، بي نشان در بين گودال
 
انگشتر و انگشت با هم رفت از دست
در جستجوي ساربان در بين گودال
 
با بوسه هاي نعل هاي تازه آخر
تشييع شد خورشيدمان در بين گودال
 
در شعله هاي آفتاب داغ صحرا
مانده تني بي سايه بان در بين گودال
 
يوسف رحيمي
 
*********************
 

تمام مي شود اين ماجرا ؟ نميدانم
چگونه مي شوم از تو جدا ؟ نميدانم
 
نشسته روي جناغ تو با تمام غرور
کند به کشتن تو اکتفا...نميدانم
 
تو را به خاطر دِرهم چه دَرهمت کردند
چگونه تو زده اي دست و پا نميدانم
 
دوباره باز تکان خورده اي...نفس داري؟
برا تو گريه کنم يا دعا نميدانم
 
ز استخوان گلويت دگر نمانده اثر...
چگونه ضربه زده از قفا...نميدانم
 
تمام پيکر تو بر زمين پخش شده
تو جمع مي شوي در بوريا نميدانم
 
ياسين قاسمي


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار امام زمان(عج) مرتبط با شب تاسوعا
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : یکشنبه 11 آبان 1393

عشقت ببين مرا به کجاها کشانده است
راهي براي نوکرت آقا نمانده است

مي ترسم عاقبت که بميرم نبينمت
ترس از اجل مرا سر جايم نشانده است

هر کس که ميرسد به من ، او طعنه ميزند
مي گويد او تو را ز در خويش رانده است

دق ميکنم ز دوري تو يابن فاطمه
جز تو کسي براي من آقا نمانده است

سيصد نفر که هيچ ، بگو ده نفر .... نشد
آيا کسي براي تو اي شاه مانده است ؟

آقا بيا به جان رقيه که دوري ات
جان مرا دگر به لب من رسانده است

تو گفته اي به روضه ي عباس ميروي
زهرا برات روضه ي عباس خوانده است

جواد ديندار

*******************


قسمتم نيست ببوسم قدمت را انگار
بر سر دوش بگيرم علمت را انگار
هر زمان غرق شدم در دل درياي گناه
ديدم از دور مي آيد کرمت را انگار

**

از داغ يار در سفرم اشک مي رود
تا آستانه ي جگرم اشک مي رود
باران گرفت و حال دو چشمم خراب شد
از ناودان پلک ترم اشک مي رود

***

تو زائر هر روز و شب کرببلايي
عمريست عزادار يل عهد و وفايي
مشک از غم دست و علم چشم ببارد
برگرد که تو منتقم آل عبايي

***

کي قرار تو و عمو باشد
مه و آيينه روبرو باشد
کف العباس حول حوش غروب
نرود يادتان ، بگو باشد ؟

محمد عظيمي

*******************

شبيه چشم شما چشم هاي تر دارد
كسي كه خاك حسينيه را به سر دارد

تو گريه كردي و شد سرخ چهره فهميدم
كه وقت روضه ي تو اشك هم جگر دارد

خدا به روي من و تو حساب وا كرده
كه گريه اي بكنيم و حساب بردارد

هواي امشبمان فرق ميكند انگار
نشسته مادري و دست بـر كمر دارد

حسين روز و شبم را گرفته مي دانم
برايِ عاشقي ام عقل درد سر دارد

فقط به تربتِ ارباب سجده مي چسبد
هميشه سجده ي ما مـزّه ي دگر دارد

مرا حواله نمودند خاك پا ببرم
هزار شكر كه اين خيمه رفتگر دارد

ميـان روضه نشستيم و عـاشقي مي گفت
بخوان دعاي فرج را دعا اثر دارد

كسي كه داغ برادر كشيده مي دانـد
كه روي قـوت زانوي او اثر دارد

چقدر روضه ي نا گفته در گلو داريم
بيا به مجلسمان روضه ي عمو داريم

حسن لطفي


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار شب تاسوعا .حضرت عباس(ع)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : یکشنبه 11 آبان 1393

مشک برداشت به دریا برود برگردد
پی یک جرعه تسلا برود برگردد

امر این بود که شمشیر حمایل نکند
با کمی صبر و مدارا برود برگردد

ذوالفقارش کمی آرام بگیرد به نیام
و عجل صبرکند تا برود برگردد

همه ی وحشت دشمن هم از این بود فقط
که علمدار مبادا برود برگردد

پشت یک سد هزاران نفره دریا بود
درخودش دیدکه تنها برود برگردد

هدف تیر و کمانها دل مَشکی شد تا
نگذارندکه سقا برود برگردد

دختری فکر نمیکرد به دنبال عمو
با قدخم شده بابا برود برگردد

ساعتی بعد ؛ علی... آب... سه شعبه... بابا
مانده سوی حرم آیا برود ؟...برگردد ؟...

محمد علی کردی

*********************

روي پام چشمايه درياتو نكش
اينقدر روي زمين پاتو نكش
كاريِ كه شده پس گريه نكن
اينقدر به مشك چشماتو نكش

**

قطره قطره جمع شو دريا شو بريم
دوباره خوش قد و بالا شو بريم
به خدا بچه ها از تو راضي ان
همشون منتظرن پاشو بريم

**

وقتشه لرزشه پامو ببينن
كمره انگشت نمامو ببينن
نميخوام الآن برم به خيمه ها
نميخوام كه گريه هامو ببينن

**

صدامو تا نشنيدن يه كاري كن
گريمو تا نديدن يه كاري كن
صدايِ اسباشونو نميشنوي
دم خيمه رسيدن يه كاري كن

**

نزن اين نيزه ها رو با پا عقب
خودتو هي ميكشي چرا عقب
روي زين بودي كه تير خوردي حالا
از جلو درش بيارم يا عقب

علی اکبر لطيفيان


*********************

گفتی میان خیمه برایت دعا کنم
فکری برای ناله ی ادرک اخا کنم

حالا که می روی ، سخنی گو ، چگونه من
بعد از تو پاسداری از این خیمه ها کنم

برخیز و بین مرا به تمسخر گرفته اند
آخر چقدر پیش تو باید نوا کنم

با من مگو که جان برادر مرا مبر
اصلا نمیشود که تو را جا به جا کنم

دیگر عبا نمانده بچینم تو را در آن
دیگر جوان به خیمه نمانده صدا کنم

من هرچه زودتر به سوی خیمه می روم
تا گوشواره های دختر دلخسته وا کنم


 شاعر ?????


*********************

برای آینه بودن که انتخاب شدم
چو ماه مطلع انوار آفتاب شدم

مرا هر آینه ذخرالحسین میخواندند
دعای فاطمه بودم که مستجاب شدم

امان که مشک تهی آب روی من را ریخت
من از خجالت لبهای تشنه آب شدم

ابوتراب شدم تا به خاک افتادم
اسیر کینه ی قوم بنی شراب شدم

چقدر نیزه تشنه به جان من افتاد
که جرعه جرعه پر از زخم بی حساب شدم

بجای دست بریده دو بال سهمم شد
پناه روسری و خیمه و حجاب شدم

دلم شکسته سرم را به حرمله دادند
که مزد ذبح علی کودک رباب شدم

امان ز شمر و امان نامه...حال هم که سرت...
خجل ز نسبت خود با بنی کلاب شدم...

محسن حنیفی


*********************

میرود از خیمه رهایش کنید
شعله ور اسفند برایش کنید

وای که جا دارد از این دم به بعد
حیدر کرار صدایش کنید

قامت او دید خدا امر کرد
قبله گه کرببلایش کنید

خواهر او گفت به اهل حرم
چشم زیاد است دعایش کنید

مالک قلب من و دیوانه هاست
هرچه سر اینجاست فدایش کنید

ساقی از این باده سبو می کشم
یک صدو ده مرتبه هو می کشم

صحبت این طره ی گیسو کنند
صید دو چشمان تو آهو کنند

اینهمه محراب چرا خم شدند
آمده تا سجده به ابرو کنند

گفت سه ساله به سرِ دوشِ تو
مثل عمو هست اگر رو کنند

تا که نیافتد زمین کائنات
تکیه بر این قوت بازو کنند

هیچ کسی سایه ی زینب که نیست
پای تو را پله ی بانو کنند

باده ی انگور ندانیم چیست
ما گره ی گور ندانیم چیست

رزم بیاموز در این کار زار
تا که در آری ز سپاهی دمار

چشم تو کافیست که حیران کند
تا چه رسد رقص کند ذوالفقار

میمنه را دوخته بر میسره
فرق ندارند یمین و یسار

یک طرفت ناله ی این المفر
یک طرفت لشگری و در فرار

نیست عجب ساقی لبها شدی
ریخته بر شانه ی تو آبشار

رفته حرم خواب ، تو پا در رکاب
نغمه ی لالایی طفل رباب

دید عطش روضه ی تو پا گرفت
چشم تو را گریه ی زهرا گرفت

خواست زند بوسه به دست تو آب
موج شد و دامن دریا گرفت

ای پدر مشک عمود آمد و
شد ترک و راه تماشا گرفت

دستِ تو اوفتاد زمین کف زدند
مادری از شیر علی را گرفت

بر سر تو ریخته و می برند
غارت و دعوا شد و بالا گرفت

فرق توو ابرویت از هم گسست
وای که یک تیر هم آنجا نشست

حسن لطفی

*********************

همه مهمان شده اند
مورها هم سر این سفره سلیمان شده اند

تازه از بس آقاست
ارمنی ها دو سه روزی است مسلمان شده اند

فاطمه خوشحال است
که مریدان ابالفضل فراوان شده اند

شب تاسوعایی
همه در روضه او دست به دامان شده اند

همۀ اهل حرم
مثل گیسوی ابالفضل پریشان شده اند

جعفر جنی گفت
در سپاهش همگی گوش به فرمان شده اند

نام عباس آمد
که سپاه عمر سعد هراسان آمد

پاسبان حرم است
هر چه ز حضرت عباس بگویی کم است

در مرام زینب
هر که در پای علمش گریه کند محترم است

مرزها می شکند
پس تفاوت نکند هر که عرب یا عجم است

کیست عباس علی
آنکه تا روز قیامت سر دوشش علم است

دستگیر همه است
گرچه در علقمه افتاده است و دستش قلم است

باد سر درگم شد
جادۀ گیسوی عباس پر از پیچ  و خم است

بشکنیدش اما
تیغ ابروی ابالفضل همیشه دو دم است

آنقدر که حتی
کمر تیغ علی پیش دو ابروش خم است

خشم او مهلک بود
مات و مبهوت وقار و غضبش مالک بود

به مصیبت افتاد
پیش زیبایی او ماه ز قیمت افتاد

تا ابالفضل آمد
لشکر کوفه تکان خورد و به زحمت افتاد

هر که آمد به جلو
از رجز خواندن سقا به فلاکت افتاد

تیغ او جای خودش
با نگاهش دو سه لشکر به هلاکت افتاد

گر چه دشمن می تاخت
جنگ را رزم ابالفضل عقب می انداخت

از حرم شیر گذشت
پس به کارش گره افتاد به تکبیر گذشت

آه تیر باران شد
او جوان آمده بود علقمه و پیر گذشت

ارباً اربا شده است
چقدر از تن او نیزه و شمشیر گذشت

با سه تا شعبۀ خود
از جلو آمد و از پشت سرش تیر گذشت

دور او حلقه زدند
آه جان کندن سقا چقدر دیر گذشت

جگرم تیر کشید
یا اخا گفتی و یک آن کمرم تیر کشید

شاه از پا افتاد
خبر آمد وسط علقمه سقا افتاد

کار در هم پیچید
چشم لشکر که بر آن قامت رعنا افتاد

آب رفته از تنش
چند عضو بدنش روی زمین جا افتاد

تیر در چشمش بود
مثل آن میخ که بر سینۀ زهرا افتاد

بی علمدار شدیم
علم افتاد زمین سخت گرفتار شدیم

لشکری کف می زد
اصلا انگار نه انگار عزادار شدیم

آه، سر غارت دارند
تازه انگار به این قوم بدهکار شدیم

زیر لب زینب گفت
بچه ها دربه در کوچه و بازار شدیم

روضه این شد آخر
رو گرفتند زنان حرم از یکدیگر

شاعر؟؟؟؟؟

*********************

آب آور را زدند
ناله ای پیچید در خیمه که لشگر را زدند

در میان نخل ها
دستها تا شد قلم گفتند حیدر را زدند

باز هم از پشت نخل
حرمله یک چشم،خولی یک چشم دیگر را زدند

خورد تا روی زمین
دید بر دیوار کوچه روی مادر را زدند

تا که کوتاهش کنند
تیغ ها از سمت پا بدجور پیکر را زدند

یک نفر مو را گرفت
یک تبر محکم به پایین آمد و سر را زدند

آستین شد موی سر
دزدهای قافله این بار معجر را زدند

روی تیغِ نیزه ها
ابتدا عباس را و بعد اصغر را زدند

چند باری افتاد
باز محکمتر به روی نیزه حنجر را زدند

بار دیگر سر نماند
وای از پهلو نوکِ نیزه برادر را زدند

خواهرش با پارچه
بست سر را تا نیافتد حیف خواهر را زدند

حسن لطفی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

آمار مطالب

:: کل مطالب : 1880
:: کل نظرات : 145

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 0

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 141
:: باردید دیروز : 296
:: بازدید هفته : 1038
:: بازدید ماه : 5972
:: بازدید سال : 15591
:: بازدید کلی : 15591

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران