مصاحبه با استاد سازگار ( بخش 2)

حضور در پایتخت
 22 ساله كه بودم آمدم تهران. و در تهران به كسب و كار  مشغول شدم.  در آن سالها مداحي شغل من نبود. روزهايي را يادم هست در اين قم آنقدر فقير بودم كه در خانه‌مان كه يك زير زمين بود و يك اتاق با چراغ لمپا به زيرزمين مي‌رفتم و شعر حفظ مي‌كردم. در عين حال روزها مي‌رفتم بنايي براي اينكه معيشتم بگذرد. 
پدر و مادرم گاهي براي نان خالي هم مشكل داشتند. در تهران دو يا سه روز در خيابان‌ها راه مي‌رفتم و گرسنگي مي‌خوردم ولي خجالت مي‌كشيدم به كسي بگويم گرسنه هستم تا اينكه به بركت امام حسين(عليه السلام) امروز مقابل شما نشسته‌ام.
در تهران در نانوايي كار مي‌كردم.(مي خندد) حافظ هم شنيدم كه خميرگير نانوايي بوده است. در آن محل هيئتي بود به نام شاه نجف. من شنبه شب‌ها كه دست از كار مي‌كشيدم در اين هيئت مداحي مي‌كردم و خوب خيلي هم صدايم با اقبال مواجه شده بود. روزي  حاج احمد رحيم زادگان رئيس آن هيئت من را ناهار دعوت كرد به منزلش. ناهار كه خورديم. عبايي به من داد و گفت: شما ديگر حق نداري بروي به نانوايي. خدا شما را براي مداحي خلق كرده است. گفتم زندگي‌ام چه؟ گفت: اگر كم آوردي من كمكت مي‌كنم. غصه مال دنيا را نخور. خود امام حسين(عليه السلام)هم       هدايتت مي‌كند.
بعد از اين ماجرا نانوايي را ترك كردم و جالب اينكه  همان هيئت من را براي نخستين بار دعوت كرد و بدون اينكه من چيزي بخواهم خودشان بعد از مراسم به من پاكتي دادند. اولين مجلسي كه بعد از آن دعوت شدم صاحب مجلس       خانمي بود كه مي‌گفت نذر داشته شوهرش كه شاطر است برود سر كار و بعد شما بياييد منزل ما روضه بخوانيد. خوب اين به نظرم پيام و هشداري بود كه خود امام حسين(عليه السلام)به من داد كه حكمت كاهايش را فراموش نكنم.

عزای پایتخت در سال‌های دهه پنجاه
يادم هست كه در تهران و قم عزاداري زياد بود. يعني در كوچه‌ها و خيابان‌ها دسته‌جات زياد ميآمد و مي‌رفت. فقط اين را بگويم كه شايد مجلسي با گذر زمان سرد و فراموش شود ولي مجلس امام حسين(عليه السلام)  اين طور نيست. سال به سال هم قوي‌تر مي‌شود. من به وضوح مي‌گويم كه گريه‌اي كه امروز براي امام حسين(عليه السلام) مي‌شود پنجاه سال قبل از اين نبود. بود و لي به اين شدت و كيفيت نبود.

نوحه و نوحه سرایی امروز
الان اول محرم كه مي شود شايد نزديك به صد  عنوان كتاب شعر و نوحه مي بينيم که به بازار مي‌آيد اما در آن زمان حتي يك عدد هم نبود. آنقدر وضع سرودن نوحه سخت بود كه من شدم مبدع آن. يادم هست گاهي از شهرستان‌ها به سراغم مي‌آمدند كه برايشان نوحه‌اي بسازم. شعرها آن موقع اكثرا غزل مي‌ساختند كه عمدتا غزليات غير آئيني بود. يعني به درد مجلس امام حسين(علیه السلام) نمي‌خورد. تك و توك شاعراني هم كه پيدا می‌شدند كه شعر آئيني بسازند در كنار سرايش ساير اشعارشان اين كار را هم مي‌كردند يعني كسي به صورت انحصاري در كار سرايش شعر   آئيني نبود. ولي خوب الان كه اينگونه نيست و همين باعث شده كه  شعر آئيني انواع و شكل‌هاي مختلف داشته باشد. هرچند برخي از آنها مشمئز كننده و سست هستند و كاش وزارت ارشاد نمي‌گذاشت كه منتشر شوند. خدا مي‌داند همين نوحه‌هاي سست باعث مي‌شوند نوحه‌هاي خوب هم زير سؤال بروند.

موسیقی شعر
اوايل شعر ما آهنگ نداشت اما بعد از آن به تدريج كه بيشتر با دستگاه‌هاي ضبط صوت انس گرفتيم يك كتاب شعر كه چاپ مي كرديم در يك نوار اشعار را سبكش را هم مي‌خوانديم و كتاب و نوار را با هم و يا نوار را به تنهايي به مخاطب ارائه مي‌داديم.

سبک و سیاق شاعرانگی
سبك كه من به آن مي‌گويم جانسوز. قدري محتوا و صداي نوحه‌ها جانسوز بود و اخلاص در نوحه ها انگار زيادتر از حالا بود. الان را نمي‌دانم ولي قديم مثل الان خيلي چيزها مثل حالا آلوده به غير نشده بود. يادم هست نوحه‌هايي كه 
مي‌‌خوانديم حتي در گذر و خيابان مردم كنار كوچه مي‌ايستادند  مي‌گريستند. 
فرض كنيد همين بر مشامم مي‌رسد هر لحظه بوي كربلا يا اين حسين كيست كه عالم همه ديوانه اوست را يادم هست كه اقبال زيادي به آنها بود. بعد به دوران انقلاب كه نزديك شديم شعرهاي حماسي هم به اين موضوع اضافه شد. مثلا اشعار مربوط به حضرت مسلم. يكي از آنها را يادم هست اينطور خوانده مي‌شد: اين كوفه شهر مردگان است/زير فشار اين و آن است/ دست اجانب در ميان است و يادم هست  شاعر اين اشعار را دستگير كردن و شكنجه زيادش هم دادند. يا مثلا شعري با اين تركيب:
گم گشته كربلا/فيضيه شد قتگلاه/موسم ياري مولانا الامام خميني.....به تدريج نوحه‌هاي انقلابي هم به عزاداري‌ها به اين صورت اضافه شد. آن روزها  شعري سروده بودم با اين مطلع كه :
آمدم تا نهضت خون و شرف برپا كنم/ بهترين   برنامه‌ام را كربلا اجرا كنم
آمدم تا بين انسان‌ سوز و انسان ساز را/ داوري د انقلاب سرخ عاشورا كنم
بعد از انقلاب جواني در تلويزيون جواني در محاكمه سيني شكنجه گر مي‌گفت كه 15 روز او را شكنجه داده تا شاعر اين نوحه را لو بدهد و او اين كار را نكرده است.

 

ادامه داردان شاء الله .......


[ سه‌شنبه 10 مرداد 1391 ] [ 22:14 ] [ mahdivahidi ]

مصاحبه با استاد سازگار ( بخش 1)

 غلامرضا سازگار، فرزند حسين متخلص به «ميثم» در سال ۱۳۲۰ ه . ش در تهران به دنيا آمد. تحصيلات ابتدايى را در مكتب‏خانه‏هاى قديمى سپرى كرد و سپس به دروس حوزوى روى آورد. خود او در مورد فعاليتهاى شعريش مى‏گويد كه از كودكى تا آنجا كه به ياد دارم اشعار و سخنان موزون مى‏سرودم. وى از مدّاحان و نوحه سرايان قديمى اهل‏بيت«عليه السلام» است كه در انجمن‏هاى ادبى مذهبى چون «انجمن ادبى نغمه‏سرايان مذهبى» حضور فعال داشته است. سازگار تاكنون مجموعه اشعار و نوحه و مراثى مختلفى به چاپ رسيده است كه آن «نخل ميثم» مهمترين آنها به شمار مي‌رود. اين گفتگو به بهانه سال‌ها استمرار فعليت وي در حوزه سراش شعر آئيني به صورت اختصاصي صورت گرفت كه در ادامه ماحصل آن از نگاه شما مي‌گذرد.

ورود به عرصه مدیحه سرایی
از کودکی و ورودم به مدیحه سرایی چيزهايي يادم هستن. پدرم  به هيئات علاقه زيادي داشتند و من را هم به جلسات هيئات با خود زياد مي‌بردند. اين موضوع اولين تحول جدي در تغيير مسير زندگي من بود پدرم كاسب بود ولي علاقه زيادي به اهل بيت(عليه السلام) داشت. اين شدت علاقه بود كه من را هم به اين وادي هدايت كرد. خاطرم هست شب اول محرمي بود كه با پدر به يكي از اين مجالس رفته بوديم. پسر نوجواني نوحه خواند و مردم خيلي گريه كردند. خيلي به دلم نشست. در همان جا و در عالم كودكي از  امام حسين(عليه السلام) طلب كردم كه مداح ايشان شوم و همان موقع عنايت شد. يعني علاقه خودم و عنايت امام حسين(عليه السلام) بود كه از سن 10-12 سالگي من نطقم براي خواندن باز شد و شاعري را هم همان موقع بودكه آغاز كردم.

و شعر....
هر جا شعر مي‌شنيدم سعي مي‌كردم وزن و كلامش را خوب به ياد بسپارم و بر اساس آن شعر بسازم. البته تشويق مردم و عنايت اهل بيت(ع) را هميشه عاملي مي‌دانم كه باعث رشد من شد و كمكم توانستم شعر بگويم ولي همه اين موضوع بعد از آن جلسه بود كه در من رخ داد و ناگهان خودم را در اين موقعيت ديدم. باور كنيد شعر خود به خود خلق مي‌شد. بعضي اشعار جوششي بود و در وجودم خلق مي‌شد. گاهي هم  شعري خوانده مي‌شد و وقتي آن را مي شنيدم دريچه‌اي به وجودم باز مي‌شد. هر چند درابتدا به خاطر سن كمم شعرم زمين مي‌خورد و اعتناي چنداني به آن نمي‌‌شد ولي به تدريج كه جلو رفتيم شعر شكل خودش را پيدا كرد و رفته رفته از من خواسته مي‌شد كه براي مناسبت هاي ويژه شعر بگويم.

اولین شعری که خواندید
اگر درست خاطرم مانده باشد شعری بود با اين مطلع: بريز آب روان اسما ولي آهسته آهسته.....كه از قضا ماندگار شد و سا‌ل‌هاي سال در تهران خوانده مي‌شد.

نسل جوان امروز و مدیحه سرایی
امروز نسل جوان ذوقياتي دارد كه ما در آن سالهاي نداشتيم. به بركت انقلاب و  امام حسين ولي امروز شعراي جواني داريم كه در زمان نوجواني من به اين صورت نبود. خوب البته طبيعي است وقتي رهبر انقلاب جوان‌ها رادرك مي‌كنند و با آنها انس مي‌گيرند، ذوق اين جوانان بالاتر مي‌رود و اشعار آنها هم قوام يافته تر مي‌شود. نظام شاهنشاهي وقت مدیحه سرایی را تحويل نمي‌گرفت. جز اين كه شاعري پيدا شود كه براي نظام شعر بگويد. مثل دوران قاجار كه بسياري از شاعران يوسف طبعشان را به ثمن بخس فروختند و شدند شاعر دربار. اين شاعران در زمان پهلوي هم بدوند تا اينكه  بودند شاعراني كه بركت نفس امام و نظام برگشتند به دامن و زمره انقلاب اسلامي اسلامي بازگردند. اما در دوران قبل از انقلاب  به طور كلي  گروهي كه بخواهد و بتواند شاعران را جمع كند نداشتيم و لذا  نبودن مشوق ذوق را هم رفته رفته كم مي‌كرد.

یاد استاد
استاد من مرحوم ملا حسين مولوي بود كه من شيفته كار ايشان بودم. نوجواني بيشتر نبودم اما ارزو داشتم كه يك بار خدمت ايشان برسم. تا اينكه در جلسه‌اي مداحي من را شنيد و من را به كلاس خودش دعوت كرد. يادم هست به من مي‌گف: تو كجا بودي كه تا حالا نديده بودمت.... آن زمان كتاب براي مطالعه زياد نبود. مخصوصا در حوزه شعر آئيني. دو كتاب صامت بروجردي و ديگري كتاب جودي من علاقه زيادي داشتم. بعدا كتاب ميرزا يحيي اصفهاني و كتاب آقاي كمپاني هم به علاقه‌مندي‌هاي من اضافه شد. در كلاس‌ها نحوه خواندن شعر را به ما ياد مي‌دادند و از همه مهمتر شعر خوب و ناب را به ما معرفي مي‌كردند.يادم هست مرحوم مولوي براي ما مقتل مي‌خواند. صنايع و بدايع شعري را به ما معرفي مي‌كرد. اشعار دوانيني بزرگان را بازخواني مي‌كرديم و همه اينها به سرايش شعر به ما كمك زيادي مي‌كرد.

ادامه دارد......

 

 


[ دوشنبه 09 مرداد 1391 ] [ 22:36 ] [ mahdivahidi ]

رحلت حضرت خدیجه(سلام الله علیها)

 

مادر سلام حال غریبت چگونه است؟
مادر بگو که رنج مصیبت چگونه است؟

حالی غریب داری و در فکر رفتنی
دردی به سینه داری و حرفی نمی زنی

 داری برای رفتن خود چانه می زنی
موی مرا به گریه چرا شانه می زنی

با دانه های اشک تو افطار میکنم
همسایه را ز داغ تو بیدار میکنم

همسایه ها برای تو پرپر نمی زنند
داری تو میروی و به تو سر نمی زنند

مادر بگو که مکه چه آورده بر سرت
که قد خمیده میروی از پیش دخترت

مادر ! پدر غروب تو را گریه میکند
و خاطرات خوب تو را گریه میکند

بخشیده ای تمام خودت را به آفتاب
و زنده شد به مهر تو مادر ابوتراب

چیزی نمانده است که دیگر فدا کنی
باید برای رفتن زهرا دعا کنی

حالا که پر کشیدن تو گشته باورم
آیا کفن برای تو مانده است مادرم؟

هی تشنه میشوی و مرا میزنی صدا
و هی سلام می دهی امشب به کربلا

گریه گرفت و مکه دوباره در آب رفت
مادر دوباره وضو گرفت و دوباره به خواب رفت

مادر؛ پدر تشهد خود را تمام کرد
و جبرئیل آمد و بر تو سلام کرد

مادر جواب فاطمه را لااقل بده
یا لا اقل به دختر خود هم اجل بده

چشم و چراغ خانه ی خورشید الامان
رنگین کمان بیت نبوت نرو ...بمان

اینجا که مکه است مدینه چگونه است
جریان میخ و آن در و سینه چگونه است

اینجا بهانه نیست مدینه بهانه است
آنجا جواب گریه من تازیانه است

مکه اگر چه طعنه ی زخم زبان زدند
اینجا به دست های علی ریسمان زدند

مکه اگرچه در به روی خویش بسته اند
اما مدینه پهلوی من را شکسته اند

رحمان نوازنی

******************

می­سوزم از شرار نفس های آخرت
از لحن جانگداز وصایای آخرت

دستم به دست بی رمقت می­شود دخیل
در پیش دیدگان گهربار جبرئیل

دستم شبیه دست تو تبدار می­شود
دیوار غصه بر سرم آوار می­شود

رحمی نما به حال پریشان دخترت
مادر مکش عبای پدر را تو بر­ سرت

دلواپس غروب توام،آفتاب من
بر روزهای روشن من،رنگ شب مزن

در جام لحظه های خوشم شوکران مریز
مادر نمک به زخم جگرهایمان مریز

محزون رنج های پدر می­شوم مرو
من شاهد عزای پدر می­شوم مرو

مادر بمان کنار گل یاس باغ خود
آتش مزن به حاصل خود با فراق خود

فصل بهار خانه مان را خزان مکن
مادر بمان و نیت ترک جهان نکن

مادر حلال کن که دعایم اثر نکرد
شرمنده ام قنوت عشایم اثر نکرد

اشک غمت به ساحل پلک ترم نشست
سنگ فراق شیشه ی قلب مرا شکست

امن یجیب خواندن من بی­نتیجه ماند
زهرا یتیم گشت و پدر بی­خدیجه ماند


وحید قاسمی
*******************


[ یکشنبه 08 مرداد 1391 ] [ 23:25 ] [ mahdivahidi ]

رحلت حضرت خدیجه(سلام الله علیها)

می سوزم و چو شمع سحر آب می شوم
از غصه ی فراق تو بی تاب می شوم

 دارم به پای پیکر تو گریه می کنم
بر لحظه های آخر تو گریه می کنم

 اکنون که زخم رفتن تو بر جگر نشست
این کوه درد بر سر دوش پدر نشست

 با دخترت تو این دم آخر سخن بگو
مادر بیا و حرف دلت را به من بگو

 بابای من ز هجر تو دلگیر می شود
قلب جوان او ز غمت پیر می شود

 مادر بیا به خاطر زهرا بمان مرو
حتی گرفته است دل آسمان مرو

 مادر بمان ز بیت نبوت صفا مبر
آرامش و قرار دل مصطفی مبر

 مادر بمان و از دل این خانه پا مکش
بر صورت شکسته ی خود این عبا مکش

 داری تو عزم رفتن از این خانه می کنی
سقف دل مرا ز چه ویرانه می کنی

من التماس می کنم ای مادر عزیز
امشب بیا و خاک عزا بر سرم مریز

این زندگی بدون تو دشوار می شود
تو می روی و دسته گلت خار می شود

تو می روی و فاطمه ات می شود یتیم
گردد دچار رنج و مصیبات بس عظیم

 تو می روی و فاطمه آزار می کشد
آزار ها از آن در و دیوار می کشد

تو می روی و شعله کشد دست بر رخم
روزی به تازیانه دهد خلق پاسخم

تو می روی و داغ به سینه نشستنی است
روزی رسد که پهلوی زهرا شکستنی است


رضا رسول زاده
******************


شب است و بغض سکوت و صدای گریه آب
شکسته قلب رسول و ندارد امشب خواب
کنار بستر مرگ یگانه امّیدش
گرفته زمزمه،یا رب خدیجه را دریاب
*
همانکه هستی خود را به هستیَم بخشید
همانکه سوخت به پای منادی توحید
همانکه گرمی پشت رسالت من بود
و می تپید برای نبوت خورشید
*
در آن زمان که شب سرد کفر جولان داشت
زبان زخم عدو،تیغ تیز و بران داشت
خدیجه مرهم دلگرمی رهَم میشد
به آفتاب وجودم همیشه ایمان داشت
*
همانکه درک مقامش مقام می­آرد
و جبرئیل برایش سلام می­آرد
همان سرشت زلال و مطهری که خدا
ز نسل پاک و شریفش امام می­آرد
*
مقام و منزلتش را کسی چه می­داند
شریک امر رسالت همیشه می­ماند
قد خمیده و موی سفید او امشب
هزار روضه برای رسول می­خواند
*
برای مادر ایمان سزاست گریه کنیم
و با سرشک امامان سزاست گریه کنیم
برای آنکه ز من هم غریب تر گردید
شبیه شام غریبان سزاست گریه کنیم
*
قنوت امشب زهرا فقط شده مادر
به روی سینه مادر نهاده سر ،کوثر
الهی مادر یاسم غریب می­میرد
غریب بود و غریبانه جان دهد آخر
*
خدیجه گریه نکن این همه از این غم­ها
که گریه ها بنماید به جای تو زهرا
برای فاطمه امشب نماز صبر بخوان
ببوس سینه او را ببوس دستش را
*
اگر تو بودی،یاس تو غنچه وا می­کرد
بجای تکیه بر آن در ،تو را عصا می­کرد
اگر خدیجه تو بودی،به پشت در زهرا
بجای فضه در آنجا تو را صدا میکرد
*
خسوف بر رخ ماهش نمی­نشست ای کاش
و گوشواره ز گوشش نمی­گسست ای کاش
میان آن همه نامحرم و به پیش علی
کسی ز فاطمه پهلو نمی­شکست ای کاش
*
اگر کفن تو نداری عبای من به تنت
ولی چه چاره کنم بر حسین بی کفنت
می­آوری تو به مقتل خدیجه،زهرا را
چه میکنی تو در آن لحظه های آمدنت


رحمان نوازنی
******************


از ماتم تو فاطمه جان گریه می کنم 
بی صبر می شوم و چنان گریه می کنم

یا اینکه در مصیبتت از دست می روم
یا اینکه با تمام توان گریه می کنم

زهرا به یاد غربت تو زار می زنم 
با قلب خسته و نگران گریه می کنم
 
در التهاب نالة تو آب می شوم 
مانند شمع از دل و جان گریه می کنم

در پشت در به رنگ گل لاله می شوی 
پهلو شکسته ! ناله زنان گریه می کنم

با روضه های پهلو و بازو و چهره ات
با روضة بلال و اذان گریه می کنم

اصلاً ببین که با همة روضه های تو
اندازة زمین و زمان گریه می کنم

بانوی بی حرم به خدا من به یاد آن 
قبر بدون نام و نشان گریه می کنم
*
آه ای خدیجه مادر غم ! نه فقط شما
من هم به یاد مادرمان گریه می کنم

کی می شود شبی بدهم جان برایتان
عالم فدای غربت بی انتهایتان


یوسف رحیمی
*****************

 


[ یکشنبه 08 مرداد 1391 ] [ 23:20 ] [ mahdivahidi ]

ولادت امام حسن مجتبی(علیه السلام)

اول تو را سرشته و انسان درست کرد
شرح تو را نوشته و قرآن درست کرد

 بعداً گِل اضافیتان را افاضه کرد
تا از من خراب مسلمان درست کرد

 می خواست رحمتش همه جا را بغل کند
با اشک های چشم تو باران درست کرد

 

باید برای بندگی سجده هایمان
یک مسجدی به نام حسن جان درست کرد

 بالم اگر به درد پریدن نمی خورد
یک سایبان که می شود از آن درست کرد

 من زندۀ نسیم مسیحا دم توأم
آدم اگرشدم به خدا آدم توأم

 

تو ابتدای نسل طهورای کوثری
تو رود خانۀ زهرای اطهری

 

باید علی و فاطمه ای ظرف هم شوند
تا اینکه آفریده شود چون تو گوهری

 

کار خداست این که پیمبر پسر نداشت
 وقتی توئی نیاز ندارد به دیگری

 

نسل مطهر نبوی، نسل دختری است
با این حساب تو حسن ابن پیمبری

 

گفتند زاده ی اسد الله غالبی
صبح جمل که شد همه دیدند حیدری

 

می خواستند پیش همه کوچکت کنند
کوری چشم عایشه ها از همه سری

 یک روز اشک و گریه برای تو میکند....
...با شصت روز اشک حسینی برابری

 

ای ارشد تمام پسر های فاطمه
ای اولین حسین سحر های فاطمه

 

ای آسمان تر ازهمه بالا تر از همه 
ای بی کران تر از همه دریا تر از هم

 تو زودتر به دامن زهرا نشسته ای
پس این توئی تو ،بچه زهرا تر ازهمه

 

ما از تو هیچ وقت نفرما ندیده ایم 
ای جملۀ همیشه بفرما تر ازهمه

 

ما سالهاست رهگذر کوچۀ توأیم
مانند یک فقیر سرِکوچۀ توأیم

 مهتاب چشمهای تو خورشید پرور است
هرکس که طالعش حسنی نیست کافر است

 

اصلاً نیاز نیست قیامت به پا کنی
یک قاسمی خدا به تو داده که محشر است

 

اصلاً شما نیاز نداری به معرکه
وقتی لب سکوت تو شمشیر حیدر است

 

 قسمت نبود تا که ببینند مردمان
بازوی تو ادامۀ فتّاح خیبر است

 

فردا ملک به نام تو تکبیر می زند
صاحب زمان به جای تو شمشیر می زند

 

امشب اگر نگات هوای قرن کند
امید می رود که نگاهی به من کند

 

زیبنده است بال و پر صد فرشته را
زهرا ببافد و تن تو پیرهن کند

 

کُشتی بگیر پیش همه با برادرت
شاید کسی بیاید وجانم حسن کند

 

بهتر همان که در به در هر گذر شود
بالی که روی بام تو فکر چمن کند

 

این یا کریم مثل همه قصد کرده است....
...بر روی گنبدی که نداری وطن کند

 

بعد از تو ای امیر کفن پاره ها کسی
لازم نکرده است تنم را کفن کند

**

علی اکبر لطیفیان


 


[ جمعه 06 مرداد 1391 ] [ 14:50 ] [ mahdivahidi ]

ولادت امام حسن مجتبی(ع)

 

نذری کنید تا که دمی با خدا شویم

از این قفس که ساخته شیطان رها شویم

 

باری که روی دوش گرفتیم از گناه

روی زمین گذاشته و با صفا شویم

 

امشب شب در آمدن ماه فاطمه است

دیگر بس است باید از این خواب پا شویم

 

تا نیمه های ماه دگر صبر هم بس است

راهی بیت حضرت خیر النسا شویم

 

باید هزار سال عبادت کنیم تا

از سائلان واقعی مجتبی شویم

 

آقا عنایتی کن از این تن در آمده

قدری تو را صدا زده تا بی ریا شویم

 

قدری به ما نگاه کن آقا که تا ابد

گندم فروش صحن نگاه شما شویم

 

امشب به یمن آمدنت دست ما بده

آن باده ای که بر کرمت مبتلا شویم

 

حسنت مرا مقیم سرِ دار میکند

امشب علی ز لعل تو افطار میکند

 

وقتی تو را ز عرش فراتر گذاشتند

یعنی به روی دست پیمبر گذاشتند

 

در راه تو تمام خلائق نشسته اند

دل برده ای که نام تو دلبر گذاشتند

 

ماهی نبود تا که در این ماه گل کند

اینجا تو را به دامن مادر گذاشتند

 

خورشید را به امر خدا مثل هدیه ای

یک گوشه پیش هدیه حیدر گذاشتند

 

موسی برای مهد تو گهواره ساخت و

عیسی و دیگران روی آن پر گذاشتند

 

تا این که حاجت دل عالم روا شود

هفت آسمان به پای شما سر گذاشتند

 

امشب برای شادی زهرا و مرتضی

تاجی به روی فرق تو از زر گذاشتند

 

این افتخار ماست که با مقدم شما

ما را در آستان تو نوکر گذاشتند

 

با بودن تو فاطمه حس کرد مادر است

یعنی که اولین پسر چیز دیگر است

 

با مقدم تو دین خدا زنده میشود

ماه خدا کنار شما زنده میشود

 

عیسی به ناز مقدم تو ناز میکند

موسی که هیچ با تو عصا زنده میشود

 

ماه مبارک است در این نیمه های شب

با مقدم تو حال دعا زنده میشود

 

امشب که فاطمه به تو لبخند میزند

شهر مدینه غرق صفا زنده میشود

 

آقا خوش آمدی که در این لحظه های خوش

سلول های مرده ما زنده میشود

 

امشب تو آمدی و نبی گفت با علی

یک ضلع از حدیث کسا زنده میشود

 

وقتی شروع نهضت ارباب با شماست

با تو حسین و کرب و بلا زنده میشود

 

چشمان تو به چشم علی تا که وا شده

از آن به بعد نام شما مجتبی شده

 

شوری میان سینه من پا گرفته است

عشقی میان قلب و دلم جا گرفته است

 

مثل علی ست با نمک است و خدایی است

قنداقه ای که حضرت زهرا گرفته است

 

گویا دوباره موقع افطار آمده

با بوسه ای که از لبش آقا گرفته است

 

او که کریم خانه ی زهرا و حیدر است

رونق ز کار و بار مسیحا گرفته است

 

از سوی جنت آمده یا از سوی خدا

دسته گلی که حضرت موسی گرفته است

 

معمار گاهواره او دست جبرئیل

یعنی که کار عشق چه بالا گرفته است

 

یوسف رسیده است به پابوسی حسن

مجنون شده است و دامن لیلا گرفته است

 

با چشم خود دل از همه دل ها ربوده است

این ارث را ز ام ابیها گرفته است

 

آنقدر بیت حضرت زهرا شلوغ بود

یک هفته است نوح نبی جا گرفته است

 

ای برکت همیشه افطار ما حسن

خوش آمدی به خانه صدیقه یا حسن

 

از بس که مثل حضرت زهرا منور است

مست اند اهل خانه به قدری معطر است

 

حیدر ز شوق، محو تماشای روی اوست

گفتم که گفت فاطمه، او چیز دیگر است

 

گفته نبی عقیقه کند زودتر علی

آنقدر روی دلبر نوزاد محشر است

 

کی گفته است این که حسن مرد جنگ نیست

نیزه به دست حضرت فتاح خیبر است

 

گفتند نیست آشنا با فنون جنگ

جنگ جمل رسید همه دیدند حیدر است

 

با ضربه اش چو عایشه را زد به روی خاک

دیدند مستحق صد الله اکبر است

 

وقت نماز کنده شود از دل زمین

بیخود نبوده است که او مست کوثر است

 

در حلم و در عبادت و در سجده های شب

هم مثل مرتضی ست و هم چون پیمبر است

 

این را بدان کسی که به تن فخر میکند

محشر خدا به خلق حسن فخر میکند

 

مظلوم تر ز حیدر کرار یا حسن

ای نیمه شب به دوش شما بار یا حسن

 

ای صاحب تمام مکاتب ،امام عشق

استاد درس رزم علمدار یا حسن

 

ای قبله گاه خلق دو عالم بقیع تو

ای از دل شکسته خبردار یا حسن

 

پیری زود رس ز چه آمد سراغ تو

از غصه های کوچه عزادار یا حسن

 

ای زیر بار تهمت و دشنام بین شهر

ای از تمام شهر طلبکار یا حسن

 

آقا شنیده ام که قدت را شکسته اند

وقتی که سوخت آن در و دیوار یا حسن

 

آقا شب ولادت و روضه حلال کن

این روضه را زمینه عشق و وصال کن

 

مهدی نظری

 **********************


[ جمعه 06 مرداد 1391 ] [ 14:49 ] [ mahdivahidi ]

ولادت امام حسن مجتبی(ع)

بالی برای پر زدنم دست و پا کنید

از قید و بند غصه دلم را رها کنید

 

ای روزه دارهای سر سفره ی کرم

حالی چو دست داد برایم دعا کنید

 

وقت سحر که فیض مناجات کامل است

منت گذاشته و مرا هم صدا کنید

 

ای سائلان پشت در خانه کریم

راهی برای رد شدن عشق واکنید

 

خیرات میدهند به هرکس که آمده

جانی بیاورید و به پایش فدا کنید

**

روزی که پا به دیده ی دنیا نهاده ای

رنگی دگر به جلوه مهتاب داده ای

 

در زیر پای تو سر خیل ملائک است

آن لحظه ای که در سفر حج پیاده ای

 

امشب اگر اراده کنی ذبح میشوم

جانم فدای منت و همچون اراده ای

 

سجاده ی تو عرش؛ در آن لحظه ای که تو

تکبیر گفته و به نماز ایستاده ای

 

نام تو را ادامه ی زهرا نوشته اند

تو مادری ترین پسر خانواده ای

 

هرکس که عشق حضرت مولا نمیشود

هر یوسفی که یوسف زهرا نمیشود

 

در طالعم اسیر حسن را رقم زدند

روزی که نقش خلقت من را رقم زدند

 

از روی سرو قامت لیلایی حسن

در شعر عشق سرو چمن را رقم زدند

 

بر روی لوح سینه بیتابم از ازل

با رنگ سبز نام حسن را رقم زدند

 

صبر حسن مقدمه ی ظهر کربلاست

این گونه شد که داغ کفن را رقم زدند

 

ای صبر تو مقدمه ی کار کربلا

پیش تو سر به زیر علمدار کربلا

**


[ جمعه 06 مرداد 1391 ] [ 14:48 ] [ mahdivahidi ]

ولادت امام حسن مجتبی(ع)

همدم یار شدن دیده تر می خواهد

پیر میخانه شدن اشک سحر می خواهد

 

عاشقی کار دل مصلحت اندیشان نیست

قدم اول این راه جگر می خواهد

 

بال و پرهای به دور و بر شمع ریخته گفت:

بشنود هرکه ز معشوق خبر می خواهد

 

هرکه عاش شده خاکستر او بر باد است

عاشق از خویش کجا رد و اثر می خواهد

 

هنر آن نیست نسوزی به میان آتش

پر زدن در وسط شعله هنر می خواهد

 

در ره عشق طلا کردن هر خاک سیاه

فقط از گوشه چشم تو نظر می خواهد

 

ظرف آلوده ما در خور سهبای تو نیست

این ترک خورده سبو رنگ دگر می خواهد

 

زدن سکه سلطانی عالم، تنها

یک سحر از سر کوی تو گذر می خواهد

 

تا زمانی که خدایی خدا پا بر جاست

پرچم حسن حسن در همه عالم بالاست

 

در کرمخانه حق سفره به نام حسن است

عرش تا فرش خدا رحمت عام حسن است

 

بی حرم شد که بدانند همه مادری است

ورنه در زاویه عرش مقام حسن است

 

بس که آقاست به دنبال گدا می گردد

ناز عشاق کشیدن ز مرام حسن است

 

دست ما نیست اگر سینه زن اربابیم

این مسلمانی ایران ز کلام حسن است

 

هرکه خونش حسنی شد ز خودی حرف شنید

غربت از روز ازل باده جام حسن است

 

حرم و نام و وجودش همه شد وقف حسین

هرحسینیه که بر پاست خیام حسن است

 

او چهل سال بلا دید بماند اسلام

صبر شیرازه اصلی قیام حسن است

 

ما گدائیم ولی شاه کریمی داریم

هرچه داریم ز تو یار قدیمی داریم

 

تاخدا با همه حُسن خود املایت کرد

چون جلالیت خود آیت عظمایت کرد

 

تا که در صورت تو عکس خودش را بکشد

همچونان روی نبی این همه زیبایت کرد

 

تا که قرص قمر ماه علی کامل شد

پرده برداشت ز رخسار و هویدایت کرد

 

تا ثمر داد نهالی که خدا کاشته بود

باهمه جلوه تو را شاخه طوبایت کرد

 

ریخت آب و سر مشک از کف هر ساقی رفت

بسکه مستانه و مبهوت تماشایت کرد

 

تا که اثبات شود بر همگان ابتر کیست

پسر ارشد صدیقه کبرایت کرد

 

تاشوی بعد علی میر بنی هاشمیان

صاحب صولت و شخصیت طاهایت کرد

 

بسکه ذات احدی خاطر لعلت می خواست

شیر نوش از جگر حضرت زهرایت کرد

 

با توسرچشمه کوثر شده زهرا یاهو

کوری عایشه مادر شده زهرا یاهو

 

انقطاع تو زِ هر سوز و گدازت پیدا

فاطمی بودنت از عشوه و نازت پیدا

 

سر سجاده تو گوشه ای از عرش خداست

سیر عرفانی ات از حال نمازت پیدا

 

هرکه آمد به در خانه تو آقا شد

هرچه جود و کرم از سفره بازت پیدا

 

گریه دار است چرا زمزمه قرآنت

حزن زهراییت از صوت حجازت پیدا

 

آتشی بر جگرت مانده که پنهان کردی

ولی آثارش ازین سوز و گدازت پیدا

 

وارث پیر مناجاتی نخلستانی

این هم از ناله شبهای درازت پیدا

 

محرم مادری و از سر گیسوی سپید

درد پنهانی و یک گوشه رازت پیدا

 

کاش مهمان تو و چشم پر آبت باشم

روضه خوان حرم وصحن خرابت باشم

 

روح تطهیر کجا وسوسه ناس کجا

دلبری پاک کجا خدعه خناس کجا

 

خون دلها وسط تشت به هم می گفتند

جگری تشنه کجا سوده الماس کجا

 

در چهل غمی که جگرت را سوزاند

ضرب دیوار کجا برگ گل یاس کجا

 

خانه ای سوخته و دست ز کار افتاده

ورم دست کجا گردش دسداس کجا

 

ای کفن پاره شده علقمه جایت خالی

بوسه تیر کجا دیده عباس کجا

 

داغ عباس چه آورد سر اهل حرم

غارت خیمه کجا جوری اجناس کجا

 

چون دل سوخته و جگرم می سوزد

تن و تابوت تو را تیر به هم می دوزد

 

قاسم نعمتی

 *********************


[ جمعه 06 مرداد 1391 ] [ 14:47 ] [ mahdivahidi ]

ولادت امام حسن مجتبی(ع)

 

ای در هوای پاک نگاهت سلامها

نامت نداشت سابقه ای بین نامها

 

ماهی قلب کوچک ما را گرفته ای

در موج دست آبی خود صبح و شامها

 

ای هیبت بهار خدا ، سیر می شوند....

....از عطر سفره های حضورت مشام ها

 

سائل به حکم واجب عینی است بی گمان

وقتی گدا به چشم تو دارد مقامها

 

بیرون بیا و چشم مرا هم قدم بزن

همسفره فروتن جمع غلامها

 

در کوچه ات کسی به کسی جا نمی دهد

مکثی بکن به اشتیاق چنین ازدحامها

 

هر کس که خورد زخم ترا می کند حرام

تلخی منت همه التیامها

 

یک روز سرنوشت تو سر زد به کوچه ای

خالی ز رنگ و بوی همه احترامها

 

یک روز سرنوشت تو آمد به کوچه ای

با مادرت شبیه گلی زیر گامها

 

خونین جگر شدی و همه حرف بودنت

زد یادگار تا به ابد روی جامها

 

تنها ترین غریبترین مهربانترین

این است سرنوشت تمام امامها

**

شرمنده شاعر پیدا نشد

                                                 

*******************

 

ای امتداد سوره ی کوثر خوش آمدی

ای روشنای قلب پیمبر خوش آمدی

آییینه دار حضرت حیدر خوش امدی

کوری چشم دشمن ابتر خو ش آمدی



از مقدم تو فاطمه مادر خطاب شد

لفظ ابوالحسن لقب*بوتراب شد




خیلی بلند قرائت قران مکن پسر

در بین کوچه راه بندان مکن پسر

مجنون شهرا تو پریشان مکن پسر

لیلاترین ، غمزه به آسمان مکن پسر



امشب دوباره راهی بیت و الحسن شدم

مست جمالت هستم و خالی ز (من) شدم




پهن است ابتدای کوچه بساط گدائیم

با تو به سر شده است غم ِ بی نوائیم

از برکت دعای شما من خدائیم

با لطف توست اگر کربلائیم



گیریم مرد شامی آمده اینجا نگاه کن

دست مرا بگیر مرا سر به راه کن



ما خانوادتاٌ همگی نوکر شما

تو خانوادتاٌ ، مسیحا ، گره گشا

من با قبیله ام ، گدایان مجتبی

تو با عشیره ات ، عزیزان قلب ما



یا ایها الکریم بده روزی مرا

هرگز ندیده ایم که تو رد کنی گدا



یک روز می رسد حرمت را بنا کنیم

با طرح و نقشه های حریم رضا کنیم

صحنت زمرد و گنبد طلا کنیم

بعدش نشسته در حریم شما و صفا کنیم



در وصف و شرح حال تو این کامل است و بس

شاگرد مکتب تو ابوفاضل است و بست



مرد جمل دلاوریت حیرت آورست

تکبیرهای حیدریت حیدر آورست

رزم آوری و برتریت حیرت آور است

با یک سپاه برابریت حیرت آورست



ختم به خیر قائله فرما اراده کن

آن فتنه را بگیر و زاشتر پیاده کن



روشن کن و بگو خواص را نفاق چیست ؟

آقا بگو که بین گذر اتفاق چیست ؟

آتش کشیدن دل یاس های باغ چیست ؟

آقا بگو که درد کدام است و داغ چیست ؟



ای کوه صبر ، حضرت سردار بی سپاه

من آه می کشم زغمت ..... آه پشت آه



یاسر مسافر

 

********************

دستی که شعر دفتر دل را نوشته است

دست مرا به پای تمنا نوشته است

 

چون دید اشک شوق، سحر موج میزند

چشم مرا ادامه ی دریا نوشته است

 

دستان عشق ،نام امام کریم را

زیباترین ترانه دنیا نوشته است

 

آنکس که داد جان به تنم با نگاه تو

آقا تو را امام مسیحا نوشته است

 

نام تو را به صفحه پیشانی ام خدا

با رنگ سبز حضرت زهرا نوشته است

 

تو آمدی و خواهش دستان من شدی

ارشدترین ستاره زهرا ، حسن شدی

 

اعجاز ناز چشم تو اعجاز دلبری است

عیناً شبیه معجزه های پیمبری است

 

خیرات تو همیشه سر سفره های ماست

آقا کریم بودن تان چیز دیگری است

 

اصلاً بعید نیست که سلمان مان کنی

جایی که کار چشم شما ذره پروری است

 

محشر فقط قیامت و هول و هراس نیست

نام حسن خودش بخدا نام محشری است

 

گویا حسن ستاره همزاد فاطمه است

از بس که اولین پسر خانه مادری است

 

ای اولین ستاره شب های فاطمه

لالایی شبانه ی لب های فاطمه

 

در ازدحام کوچه نشسته گدای تو

تا که دخیل اشک ببندد به پای تو

 

قرآن بخوان و باز ببین بند آمده

این کوچه از تلاوت گرم صدای تو

 

وقتی که نقش حضرت تو آفریده شد

تبریک گفت بر خودش حتی خدای تو

 

جانا کنار سفره افطار خود علی

افطار کرده با نمک خنده های تو

 

تو آسمان خانه زهرای اطهری

چون روی دوش حضرت مولاست جای تو

 

آقا دوباره بر تن مان جان نمی دهی؟

امشب به دست خالی مان نان نمی دهی؟

 

رخصت بده که عاشق شیدایی ات شوم

مجنون سرو قامت لیلایی ات شوم

 

من را بیا به خاطر زهرا قبول کن

تا اینکه خاک مقدم زهرایی ات شوم

 

من آمدم کنار تمام فرشته ها

 تا که اسیر جذبه زیبایی ات شوم

 

باید بمیرم از سر شوق رسیدنت

تا زنده ی نگاه مسیحایی ات شوم

 

ما را برای نوکریت انتخاب کن

یا که مرا غلام غلامت خطاب کن

 

با زهر دشمنی که نفس را گرفته بود

آتش میان سینه او پا گرفته بود

 

حتی مدینه محرم درد دلش نبود

شهری که بوی غربت مولا گرفته بود

 

تیری که خورد گوشه تابوت مجتبی

قبلاً به کوچه در دل او جا گرفته بود

 

دستی پلید پیش غرور نگاه او

برق نگاه مادر او را گرفته بود

 

بنگر به مرتضی که در این ماه ،روضه را

با بوسه از لب حسن افطار میکند

 


[ جمعه 06 مرداد 1391 ] [ 14:44 ] [ mahdivahidi ]

ولادت امام حسن مجتبی(ع)

ای وسعت بهاری بی انتهای سبز

مرد غریب شهر ولی آشنای سبز

روح اجابت است به دست تو بسکه داشت

باغ دعای هر شب تو ربنای سبز

هر شب مدینه بوی خدا داشت تا سحر

از عطر هر تلاوت تو با صدای سبز

سرسبزی بهشت خدا چیست ؟ رشته ای

از بالهای آبیتان آن عبای سبز

از لطف اشکهای سحر غنچه داده است

در دامن قنوت شبم این دعای سبز

کی می شود که سایه کند بر مزار تو

یک گنبد طلا ئی و گلدسته های سبز

آن وقت تا قیام قیامت به لطفتان

داریم در بقیع تو یک کربلای سبز

یا می شود دلم گل و خشت حریم تو

یا می شود کبوتر تو ، یا کریم تو

تو سرو قامتی تو سراپا ملاحتی

آقا تو حسن مطلقی و بی نهایتی

خاک زمین که عطر حضور تو را گرفت

از یاد رفت قصة یوسف به راحتی

ایوب که پیمبر صبر و رضا شده

از لطف توست دارد اگرحلم وطاقتی

بی شک و شبهه دست توسل زده مسیح

بر دامنت اگر شده صاحب کرامتی

یاد پیامبر به خدا زنده می شود

وقتی که گرم ذکر و دعا و عبادتی

حتماً برای خواهش دست نیازمند

دست تو داشت پاسخ سبز اجابتی

وقتی میان معرکه شمشیر می کشی

تنها تویی که مرد نبرد و رشادتی

با تیغ ذوالفقار که در دستهای توست

بر پا شده به عرصه ی میدان قیامتی

بر دوش سید الشهدا بود رایتت

عباس بود آینه دار شجا عتت

خورشید آسمانی ماه خدا حسن

همسایه قدیمی دنیای ما حسن

پرواز بالهای خیالی فهم ما

کی می رسد به اوج مقام شما حسن

روشن ترین تجسم آیات و سوره ها

یاسین و قدر و کوثری و هل أتی حسن

صفین شاهد تو و شور و حماسه ات

شیر دلیر بیشه شیر خدا حسن

الله اکبر تو بلند است وقت رزم

آیات فتح روز نبردی تو یا حسن

صلح شکوهمند تو هرگز نداشته

چیزی کم از قیامت کرب و بلا حسن

صلحت حماسه بود نه سازش که اینچنین

شد سربلند پرچم اسلام راستین

در خانه  تو غیر کرامت مقیم نیست

اینجا به غیر دست تو دستی رحیم نیست

تو سفره دار هر شب شهر مدینه ای

جز تو کسی که لایق لفظ کریم نیست

از بسکه داشت دست شما روح عاطفه

شد باورم که کودکی اینجا یتیم نیست

جز سر زدن به خانة دلخستگان شهر

کاری برای هر سحرت ای نسیم نیست

اینجا که نیست گنبد و گلدسته ای بگو

جایی برای پر زدن یا کریم نیست؟

داغ ضریح و مرقد خاکیت ای غریب

امروزی است غربت عهد قدیم نیست

با این همه غریبی و دلتنگی ات بگو

جایی برای اینکه فدایت شویم نیست ؟

گل داشت باغ شانة تو از سخاوتت

آقا زبانزد همه می شد کرامتت

اینگونه در تجلی خورشید وار تو

گم می شود ستارة دل در مدار تو

روشن شده است وسعت هفت آسمان عشق

از آفتاب روشن شمع مزار تو

بوی بهشت، عطر پر و بال جبرئیل

می آورد نسیم سحر از دیار تو

دلهای ما زمینی و ناقابلند پس

یک آسمان درود الهی نثار تو

هر شب به یاد قبر تو پر می زند دلم

تا خلوت سحرگه آئینه زار تو

تا که شبی بیائی و بالی بیاوری

ماندیم مات و غمزده چشم انتظار تو

بالی که آشنای تو باشد ابوتراب !

یا وقف صحن خاکی و پر از غبار تو

بالی که سمت تربت تو وا کنیم و بعد

باشیم تا همیشه فقط در کنار تو

با عطر یاس تربت تو گریه می کنیم

آنجا فقط به غربت تو گریه می کنیم

چشمی که در مصیبتتان تر نمی شود

شایستة شفاعت حیدر نمی شود

چشم همیشه ابریتان یک دلیل داشت

هر ماتمی که ماتم مادر نمی شود

مرهم به زخمهای دل پر شراره ات

جز خاک چادر و پر معجر نمی شود

یک عمر خون دل بخورد هم کسی دگر

والله از تو پاره جگر تر نمی شود

یک طشت لخته های جگر پاره های دل

از این که حال و روز تو بهتر نمی شود

یک چیز خواستی تو از این قوم پر فریب

گفتند نه ....کنار پیمبر نمی شود

گل کرد بر جنازة تو زخم سرخ تیر

هرگز گلی شبیه تو پرپر نمی شود

پر شد مدینه از تب داغ غمت ولی

با کربلا و کوفه برابر نمی شود

....زینب کنار نیزه کشید آه سرد و گفت:

سالار من که یک تن بی سر نمی شود

دیگر تمام قامت زینب خمیده بود

از بسکه روی نیزه سر لاله دیده بود

یوسف رحیمی


[ جمعه 06 مرداد 1391 ] [ 14:42 ] [ mahdivahidi ]
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران