اشعار مصيبت شام


غلامرضا سازگار

ماهی که خورشید آورد بر او توسل
بر مِهر رویش گرد ره، بر گردنش غل
خون می‌چکد از گردن و از ساق پایش
سنگ آیدش از بام‌، جای لاله و گل
مشکل‌ گشا بود و هزاران مشکلش بود
زخم ‌زبان‌هـا مرهـم زخـم دلـش بود

****
خورشید، روی ناقه عریان نشسته
دشمن به دورش پایکوب، او دست ‌بسته
کس بر سر بازار شام از او نپرسید
ای یوسف زهرا چرا فرقت شکسته؟
انگار می‌بینم سر فرزند زهرا
بر نوک نی می‌گرید و می‌بیند او را

****
شام است یا صحرای عاشوراست اینجا؟
یا صبح روز محشر کبراست اینجا؟
ای شامیان تا چند شادی پای این سر؟
شرم و حیا کو؟! مادرش زهراست اینجا
بـر برگ‌هــای سوختـه آذر نریزید
این سوره نور است؛ خاکستر نریزید

****
کی گفته شهر خویش را آیین ببندید؟
جور و ستم بر آل پیغمبر پسندید
ای خون به جای اشکتان جاری ز دیده
کمتر به اشک زینب کبری بخندید
پیغمبـر اسلام را خـون در دو عیــن است
تبریک از چه؟! آخر این رأس حسین است

****
کاش از تمام آسمان‌ها خون ببارد
جای نَفَس از دل، زمین آتش بر آرد
ای وارثان کینه و بغض سقیفه
طفل سه‌ ساله طاقت سیلی ندارد
زخم‌ زبان‌هـا بـر جگرها نیشتر شد
بیداد شام از کربلا هم بیشتر شد


***********************

غلامرضا سازگار

فاطمه! مادر سادات! چه آمد به سرت؟
شامیان عید گرفتند به قتل پسرت

سنگ و خاکستر و دشنام و کف و زخم زبان
کوچه ‌کوچه شده مزد زحمات پدرت

بوسه از دور به پیشانی بشکسته بزن
اگر افتد به سر پاکِ حسینت نظرت

شانه بر گیسوی زینب بزن و اشک بریز
گر به دروازه ساعات بیفتد گذرت

دیگر از چوب و لب خشک نگویم سخنی
بیش از این نیست روا تا که بسوزد جگرت

زینب و گیسوی خونین؛ به خدا حق داری
عوض اشک اگر خون رود از چشم ترت

چون مه نیمه درخشد به کنار خورشید
سر عباس که خود هست حسین دگرت

مادر زینب! از زینب مظلومه بپرس
دخترم! در ملاء عام چه آمد به سرت؟

یا محمّد بنگر حق ذوی‌ القربی را
کشت اولاد تو را امت بیدادگرت

"میثم!" از بس سخن از سوز جگر می‌گویی
 شعر تو در نفس سوخته گشته شررت


***********************

 

عبدالحسین مخلص آبادی
 
افسوس می خورم كه نسیم غروب شام
بر روی نیزه شانه به زلفت كشیده است
مهمان كُشی به رسم مسلمانی كجاست؟
قرآن بخوان كه وقت رسالت رسیده است
 
این ها شنیده اند اذان گفتن تو را
باید نماز مغرب خود را قضا كنند
حتی اگر امام جماعت نداشتند
مثل خودم به نیزۀ تو اقتدا كنند
 
رسمش نبوده گوشه نگاهی نمی كنی؟
این گونه شاهِ بر نوكِ نی سائل این چنین
زینب فدای چشم ورم كرده ات حسین
پلكت نبوده قبل چهل منزل این چنین
 
بهتر همان كه زیر لگدها ندیده ای
این دختران كه مایه فخر عشیره اند
روزی میان پرده ای از حرمت و حجاب
حالا اسیر حمله چشمان خیره اند
 
بیچاره دخترت چه قدَر بین نیزه ها
دنبالت آمد و هدف تازیانه شد
بعدش برای خنده و تفریح لشگری
دندان تو به ضربه سنگی نشانه شد
 
تا پای نیزه ات تن خود را كشیده ام
از اضطراب حمله نامحرمان مست
از روی بامِ خانه آن پیر لعنتی
سنگم زدند و گوشه پیشانی ام شكست
 
از بعد ماجرای بیابان و زجر پست
باید برای دختر تو مادری كنم
اصلاً من آمدم به سفر با اجازه ات
در امتداد راه تو پیغمبری كنم


***********************


علی اکبر لطیفیان


مبهوتم از نظاره تشت طلای تو
این جا چرا کشیده شده ماجرای تو

تا این که جای بهتر از این جا مکان کنی
دامن گرفته اند یتیمان برای تو

اندازه تقرب این چوب هم نبود؟
لب های خشک دخترک با وفای تو

تفسیر آیه های نخستین مریمم
از کاف و ها گذشته ، رسیده یه “یای” تو

تو سعی می کنی که لبت خوب خوب ادا کند
حق حروف حلقی خود را، به جای تو...

...من سعی می کنم وسط جمعیت به من
با لهجه ی خودت برسد آیه های تو


***********************

مهدی نظری

زینب بساط کاخ ستم را به هم زده
زینب به روی قله عصمت علم زده

مثل حسینِ فاطمه محبوب قلب هاست
زینب درون سینه عالم علم زده

زینب نگو بگو همهٔ هیبتِ علی
کفار را به خطبه چو تیغِ دو دم زده

زینب به ناز شصت خودش در اسارتش
با دست بسته از ولی الله دم زده

ای بزدلانِ شام که خرما می آورید
زینب به لوح عالمه مهر کرم زده

با یک اشاره کاخ ستم را به باد داد
او بر رقیه نالهٔ برنده یاد داد

گر چه گه ورود به شهر ازدحام بود
او چادرش به لطف خدا با دوام بود

چشمان کور شهر حرامی ندید که
صدها یزید در بر زینب غلام بود

اصلاً یزید، پست تر از این کلام هاست
از بس که دخت فاطمه والا مقام بود

بعد از حسین سیف خدا بود، دست او
تیغش کلام گشته و در بین کام بود

وقتی شروع کرد یزید از غم آب شد
کار یزید و اهل و عیالش تمام بود

بی خود که نیست دختر زهرای اطهر است
بی خود که نیست زینب کبرای حیدر است

او در دو داغ نیمه شب تار را کشید
بر روی شانه اش همه بار را کشید

او گر چه ظاهراً به اسیری شام رفت
اما هماره جور علمدار را کشید

هر شب برای دخت علی سخت می گذشت
هر شب ز پای دخترکی خار را کشید

سنگین ترین غمی که در این چند روزه دید
درد اسیری سر بازار را کشید

هم کاروان به زانوی او تکیه کرده بود
هم روی دوش خود تن بیمار را کشید

زینب اگر نبود حسینی به جا نبود
او گر نبود مجلس روضه به پا نبود


***********************


محمد رضا رضایی

نیزه داران پیام آوردند
رو به یك فكر خام آوردند

اول ماه بود و بر نیزه
ماه بدر تمام آوردند

تا ثواب جسارتی ببرند
شامیان، ازدحام آوردند

پشت دروازه بزرگ شهر
هر چه غیر از مرام آوردند

هر كسی فكر تازه در سر داشت
حرف مال و مقام آوردند

كینه داران خیبر و صفین
آتش انتقام آوردند

شهر آذین شده، هیاهو داشت
كاروان را به شام آوردند

پرده پوشان آل عصمت را
ساده، بی احترام آوردند

خون ببارید، چون كه زینب را
سوی بزم حرام آوردند


***********************


محسن عرب خالقی

عبور قافله را بین شام می بینم
و در حوالی آن ازدحام می بینم

مگر چه چیز تماشایی است در این جا
حضور این همه فردِ بنام می بینم

کجاست؟ شهر یهود است یا دیار کفر؟
به روی نیزه سر یک امام می بینم

در این زمین پی یک قطره معرفت بودم
ولی چه سود که قحط مرام می بینم

به چشم های پر از خون مردم شامی
نشان آتش یک انتقام می بینم

مگر چه دین جدیدی میان این شهر است؟
که بر یتیم کمک را حرام می بینم

خرید سنگ در این شهرِ سنگ دل غوغاست
و هر که سنگ گرفته به بام می بینم

به هر طرف که سر خویش را بچرخانم
غریب تشنه لبی را مدام می بینم


***********************

 

یوسف رحیمی

دروازه ورودی شهر است و ازدحام
بر پا شده دوباره هیاهوی انتقام

این ازدحام و هلهله ها بی دلیل نیست
یک کاروان سپیده رسیده به شهر شام

یک آسمان ستاره آتش گرفته و
یک کاروان شراره و غم های نا تمام

در این دیار، هلهله و پایکوبی است
انگار رسم تسلیت و عرض احترام

چشمان خیره و حرم آل فاطمه
سرهای روی نیزه و سنگ از فراز بام

خاکستر است تحفه پس کوچه های شهر
بر زخم های سلسله، شد آتش التیام

بر ساحت مقدس لب های پرپری
با سنگ کینه سنگدلی می دهد سلام

پیشانی شکسته و خونی که جاری است
بر روی نی خضاب شده چهره امام

با کینه علی همه شهر آمدند
بر پا شده دوباره هیاهوی انتقام


***********************

محمد امین سبکبار
 
باید برای مجلسشان سر بیاورند
یا لاله های زخمی پرپر بیاورند

تا آتشی به جان کبودم بیفکنند
تا آه از نهاد دلم در بیاورند

دور از نگاه خیره شان این ذوات را
آیا نشد که از در دیگر بیاورند؟

اصلاً به ما مطاع تصدق نمی رسد
حتی اگر که چادر و معجر بیاورند

خشکش زده نگاه تر نازدانه ات
این ضربه ها چه بر دل دختر بیاورند

با پای چوب روی لبت راه می روند
شاید که ظرف صبر مرا سر بیاورند

قرآن بخوان ز حنجره ی آیه آیه ات
تا بر کتاب دین تو باور بیاورند


***********************

 

وحید قاسمی

از پشت بام بر سرمان سنگ می زنند
بر زخم كهنه پرمان سنگ می زنند

وقت نزولِ سوره ی توحید بر لبت
ابلیس ها به باورمان سنگ می زنند

وقتی كه سنگشان به سر نی نمی رسد
سمت سكینه خواهرمان سنگ می زنند

از پای نیزه فاطمه را دور كن پدر!
این كورها به مادرمان سنگ می زنند

بغض علی بهانه خوبی برایشان
حتی به سوی اصغرمان سنگ می زنند

آن دختری كه با پدرش رفت و دور شد...
در كربلا جهیزیه اش جفت و جور شد

گفتم: كه كاخ مستی تان پایدار نیست
مردم لباس خاكی ما خنده دار نیست

مردان ما به نیزه و در كوچه های شهر
گرداندن زنان حرم افتخار نیست

ای بزدلان! ز بام به ما سنگ می زنید
در دست های بسته ی ما ذوالفقار نیست

در سختی و بلا به خدا تكیه می كنیم
سر می دهیم در ره او، این شعار نیست

خونش به جوش آمده عباس؛ بس كنید
پای سر بریده كه جای قمار نیست

خون گریه می كنی!؟ به تو حق می دهم عمو
دیگر وسط  كشیده شده حرف  آبرو

كار از تمسخر لب یحیی گذشته است
از خیزران بپرس چه بر ما گذشته است

 

***********************

محسن کاویانی

وقتی برای عشق انگشتر نمانده
یعنی كه عباس و علی اكبر نمانده

حالا تویی بانو نبردت فرق دارد
این بیشه خونین كه بی حیدر نمانده

با خطبه‌ات از جا بكن این قلعه را تا
قوم یهودی حس كند خیبر نمانده

طوفان شد و پیچید بانگت بین مردم
آیا كسی با آل پیغمبر نمانده؟

جای تعجب نیست بعد از خطبه‌هایت
دندان برای صورت یك سر نمانده

یک سر که روی آبشار گیسوانش
جز لخته های خون و خاکستر نمانده

امّا تو دریا باش در دشتی کویری
جز تو برای دین دگر یاور نمانده

حتّی اگر در ذهنتان هر روز و هر شب
جز خاطرات آن گل پرپر نمانده

هر شب شما در خواب هم می بینی انگار
چیزی به وصل حنجر و خنجر نمانده

حالا تویی بانو نبردت فرق دارد
حالا که عباس و علی اکبر نمانده...

 

***********************


غلامرضا سازگار
 
شامیان خنده به زخم جگر ما نزنید
ساز با ناله ذریه زهرا نزنید

سر مردان خدا را به سر نیزه زدید
مرد باشید دگر سنگ به زن ها نزنید

به زنان سنگ اگر بر سر بازار زنید
دختران را به کنار سر بابا نزنید

علی و فاطمه در بین شما استادند
پیش چشم علی و فاطمه ما را نزنید

کشتن فاطمه بین در و دیوار بس است
تازیانه به تن زینب کبری نزنید

رقص شادی جلوی محمل زینب نکنید
پای سرهای بریده به زمین پا نزنید

گر به دیدار سر پاک حسین آمده اید
این قَدَر دست به هنگام تماشا نزنید

بگذارید برای شهدا گریه کنیم
خنده بر داغ دلِ سوخته ما نزنید

***********************


غلامرضا سازگار
 
شگفتا! صوت قرآنت به پا کرده است غوغایی
زهی لب‌های جان‌ بخشت، چه دندان‌های زیبایی

چرا لب هات مانند دو چوب خشک، خشکیده
تو که جاریست از چشمت میان تشت، دریایی؟

تلاوت می‌کنی در زیر چوب خیزران قرآن
 میان تشت زر می‌بینمت؛ انگار یحیایی

که دیده صورتی خاکستری این قدر نورانی؟
تو با رخسارِ خونینت، چراغ و چشم دل‌‌هایی

مگر آن سنگ‌ها کم بود بر آیینۀ رویت
که زیر چوب هم، سرگرم شکرِ حق‌ تعالایی

شکست از چوب، دندان تو را پور ابوسفیان
 به جرم اینکه نَجل حیدر و فرزند زهرایی

 نیازی نیست زیر چوب، قرآن خواندنت دیگر
 تو خود یاسینی و فرقانی و نوری و طاهایی

چه از دیر و چه از مطبخ چه نوک نی چه تشت زر
 تو از هر جا بتابی آفتاب عالم ‌آرایی

 تو در بالای نی هم آفتاب آسمان استی
 تو زیر خیزران هم بر دو عالم حکم‌فرمایی

به بام آسمان‌ها سرفرازی می‌کند "میثم"
اگر بر دیده‌اش هنگام جان دادن نهی پایی

***********************


یوسف رحیمی

بر تلّ پایداری خود ایستاده ای
در کربلای دوم خود پا نهاده ای

از این به بعد بیرق نهضت به دوش توست
دریا دلی به موج بلا، کوه اراده ای!

با پرچم سحر به سوی شام می‌روی
صبح امید قافله! خورشید زاده ای

نشناخته صلابت زهرایی تو را
هر کس که فکر کرده تو از پا فتاده ای

داغ هزار طعنه به جانت خریده ای
در دست باد رشته‌ی معجر نداده ای

هر چند خم شده قدت از داغ کربلا
تو در مصاف کوفه و شام ایستاده ای


***********************


غلامرضا سازگار

پیشانی و سنگ لب‌ بام است این جا
رقص و کف و تبریک و دشنام است این جا
شهر اسارت، شهر سرهای بریده
روزش چو شب بادا سیه؛ شام است این جا
یک سو دف و چنگ و نی و ساز و رباب است
یک سو به نوک نیزه هجده آفتاب است


خیزد ز نوک نیزه‌ها آوای قرآن
ای وای من! خاکستر و سیمای قرآن
ای کاش چشمم کور گردد تا نبینم
بالای نی خون ریزد از سیمای قرآن
لب‌ها خورد بر هم به سان چوبۀ خشک
از زلف خونینش نسیم آرد بوی مشک


این سر چراغ و چشم خیرالمرسلین است
آیینۀ روی امیرالمؤمنین است
بر جای ‌جایش جای لب‌های محمّد
در حرف‌ حرفش ذکر رب‌العالمین است
مهر جهان‌ افروز عاشوراست این سر
قـرآنِ روی دامن زهراست این سر

 

***********************


غلامرضا سازگار

بر تخت غرور اگر نشستی
بالله قسم! ای یزید پستی

چوبی که به دست توست گوید
دندان حسین را شکستی؟

زهرا نگهش بود به دستت
دستت شکند بدار دستی

چوب تو و بوسه‌ گاه احمد
باید بزنی بزن! که مستی

 هم نخل امید ما بُریدی
 هم رشتۀ جان ما گسستی   

با این همه شعر کفر آمیز
معلوم شده که مِی ‌پرستی

 تو قاتل کل انبیایی
 بشنو که بگویمت که هستی

ای سر، نگهت به زینب افتاد
چون شد که دو چشم خویش بستی؟

 هر چند سرت میان تشت است
در تشت نه! در دلم نشستی

با سوز درون بسوز "میثم"
مرثی ه‌سرای این سر استی


***********************


وحید قاسمی

اینان كه سنگ سوی تو پرتاب می كنند
بی حرمتی به آینه را باب می كنند

در قتلگاه، آن جگر تشنه ی تو را
با مشك های آب خنك، آب می كنند

لب های خشك نیزه ی خود را حرامیان
از خون سرخ توست كه سیراب می كنند

عكس سر بریده ی عباس را به نی
در چشم های اهل حرم قاب می كنند

با نوحه ی رباب و تكان دادن سنان
شش ماهه ی تو را سر نی خواب می كنند

این آسمان شب زده را ای هلال عشق
هفده ستاره گرد تو جذاب می كنند

هفده ستاره معتكف چشم هایتان
سجده به سمت قبله ی مهتاب می كنند

هفده ستاره با كلماتی ز جنس اشك
تفسیر سرخ سوره ی احزاب می كنند


***********************


وحید قاسمی

شناخت چشم تر عمه این حوالی را
شناخت تك تك این قوم لا ابالی را

چقدر خون جگر خورد مرتضی شب ها
ز یادشان ببرد سفره های خالی را

هنوز عمه برایم به گریه می گوید
حكایت تو و آن فصل خشكسالی را

نمی شود كه دگر سمت معجرش نروی؟
به باد گفته ام این جمله ی سوالی را

عطش به جای خودش، كعب نی به جای خودش
شكسته سنگ ملامت دل سفالی را

دلم برای رباب حزینه می سوزد
گرفته در بغلش كودك خیالی را

شبیه مادرتان زخمی ام، زمین گیرم
بگو چه چاره نمایم شكسته بالی را؟


***********************


وحید قاسمی

جماعتی که به سر نیزه ها نظر دارند
نشسته اند زمین تا که سنگ بردارند
خدا به خیر کند -سنگ های بی احساس-
برای کـودک مـان روی نی خطـر دارند

**
بخوان دو آیه نگویند خارجی هستیم
ز ایل و طایفه مان کوفیان خبر دارند؟!
درست لعل لبت را نشانه می گیرند
چقـدر سنـگ زن ماهـر و قـدر دارند

**
دلم شکست، خدا لعنتت کند ای شمر
نـگاه کـن هـمه ی دختـران پـدر دارند
بس است گریه برای جراحت چشمت
نگفته بودم عمو اشک ها ضرر دارند

 

***********************

علی اکبر لطیفیان

لب های تو مگر چه قدر سنگ خورده است
قاری من چقدر صدایت عوض شده

تشریف تو به دست همه سنگ داده است
اوضاع شهر کوفه برایت عوض شده

تو آن حسین لحظه ی گودال نیستی
بالای نیزه حال و هوایت عوض شده

وقتی ز رو به رو به سرت می کنم نگاه
احساس می کنم که نمایت عوض شده

جا باز کرده حنجره ات روی نیزه ها
در روز چند مرتبه جایت عوض شده

طرز نشستن مژه هایت به روی چشم
ای نور چشم من به فدایت عوض شده

ما بعد از این سپاه تو هستیم "یا حسین"
جنگی دگر شده شهدایت عوض شده

تو باز هم پیمبر در حال خدمتی
با فرق این که شکل هدایت عوض شده


***********************

یوسف رحیمی

قرآن بخوان از روی نیزه دلبرانه
یاسین و الرحمان بخوان پیغمبرانه

قرآن بخوان تا خون سرخت پا بگیرد
هم چون درخت روشنی در هر کرانه

باید بلرزانی وجود کوفیان را
قرآن بخوان با آن شکوه حیدرانه

خورشید زینب شام را هم زیر و رو کن
قرآن بخوان با لهجه ای روشنگرانه

کوثر بخوان تا رود رود این جا ببارم
در حسرت پلک کبودت خواهرانه

قرآن بخوان شاید که این چشمان هرزه
خیره نگردد سوی ما خیره سرانه

اما چه تکریمی شد از لب های قاری
تشت طلا و بوسه های خیزرانه

گل داده از اعجاز لب های تو امشب
این چوب خشک اما چرا نیلوفرانه

در حسرت لب های خشکت آب می‌شد
ریحانه ات با التماسی دخترانه

آن شب که می‌بوسید چشمت را سه ساله
خم شد ز داغت نیزه هم ناباورانه

از داغ تو قلب تنور آتش گرفته
تا صبح با غمناله هایی مادرانه

***********************


جواد محمد زمانی

سبز است باغ آینه از باغبانی‌ات
گل کرد شوق عاطفه از مهربانی‌ات

از بس که خار خاطره بر پای تو نشست
چشم کسی ندید گل شادمانی‌ات

حتی در آن نماز شبی که نشسته بود
پیدا نشد تشهدی از ناتوانی‌ات

آن‏جا که روز کوفه ز رزم تو شام بود
شوق حماسه می‌چکد از خطبه‏خوانی‌ات

امّا شکست خطبه‏ی پولادی تو را
بر نیزه آیه‌های گل ناگهانی‌ات

با آن سری که در طبق آمد، شبی بگو
لبریز بوسه باد لب خیزرانی‌ات

عمر سه ساله صبر دل از لاله می‌گرفت
آتش نمی‌زنیم به داغ نهانی‌ات


***********************


مصطفی متولی
 
دامن زلف تو در دست صبا افتاده
که دل خسته ام این گونه ز پا افتاده

گر چه سر نیزه گرفته است سرت را بر سر
پیکرت روی تن خاک رها افتاده

هی دعا می کنم از نیزه نیفتی دیگر
تا به این جا سرت از نی دو سه جا افتاده

سنگ خورده است گمانم به لب و دندانت
که چنین نای تو از شور و نوا افتاده

باز هم حرمله افتاده به جان اسرا
گوش کن ولوله بین اسرا افتاده

دخترت گم شده انگار همه می پرسند
از رقیه خبری نیست کجا افتاده

***********************

روح الله مردان خانی
 
شکسته بال و پری شوق آسمان دارد
درون سینه خود زخم بیکران دارد

همان که قامت صبر از صبوریش خم بود
در اوج قله ماتم شکوه پرچم بود

همان که آینه ی روشن حقایق بود
همان که هم دم هفتاد و دو  شقایق بود

همان  که از غم هجران شکسته قامت او
هزار خاطره مانده است از اسارت او

هزار خاطره از شهر و کوچه و از شام
هزار خاطره از سنگ و بام و از دشنام

هزار خاطره از یاس های سرخ و کبود
 هزار خاطره از کودکی که گم شده بود

به چشم خیس من امشب نگاه کن بانو
 تمام حس مرا پر ز آه کن بانو

چه قدر بغض نشسته به روی حنجرتان!
 بلا به دور مگر که چه آمده سرتان!؟

شبیه آینه های شکسته می مانید
چه قدر آیه اَمّن یُجیب می خوانید!

من از هجوم عطش بر لبت خبر دارم
من از گرسنگی هر شبت خبر دارم

نه سایه ای ز ترحم، نه آب آوردند
برای تشنگیت آفتاب آوردند

تو ای سپیده ی صبح قیام عاشورا
پیام آور سرخ پیام عاشورا

بخوان سرود پریدن بخوان پَری باقیست
هنوز بین شماها کبوتری باقیست

هنوز در پس این نای زخم خورده ی تان
صدای غرشِ الله اکبری باقیست

اگر چه روح علمدار پر کشید اما
میان دشت علمدارِ دیگری باقیست

و بین معرکه با صبر خود نشان دادید
هنوز مرد نبردید تا سری باقیست


***********************

وحید قاسمی
 
دوباره روضه ی تلخ اسارت زینب
مرور متنِ كتاب شرافت زینب

وجود معجری از نور؛ پرده درپرده
 دلیل محكم حكم قداست زینب

مسیر دین خدا را نشان مان داده
چراغ روشنِ برج هدایت زینب

رموز جمله ی «من را دعا نما خواهر»
نهفته در ثمراتِ عبادت زینب

نماز سینه زنان رو به كعبه ی گودال
غروب روز دهم با امامت زینب

برای قتل حسینش دیه به او دادند
كلوخ ها شده سهمِ غرامت زینب

سكوت محض جَرَس های لشگر دشمن
نشانِ معجزه ای از رسالت زینب

به پیشِ كعب نی و سنگ؛ راست قامت بود
رقیه درس گرفت از صلابت زینب

لغات خطبه ی زینب، لغات قرآن بود
 ملائكه همه ماتِ بلاغت زینب

نهیب حیدری اش كاخ ظلم را لرزاند
یزید شوكه شده از شهامت زینب

صدای قاری قرآن به روی نی نگذاشت
نگاه ها برود سمتِ ساحت زینب


***********************


غلامرضا سازگار

طشت طلا و چوب و لب و آیه و شراب
خاکستر و غبار ره و خون و آفتاب

در حیرتم که از چه نرفتی زمین فرو
ای وای من چگونه نشد آسمان خراب

در پای طشت، دختر زهرا نریز اشک
هرگز کسی نریخته در بزم می گلاب

لب‌ها، ترک‌ ترک ز عطش، روی هر لبی
انگار نقطه نقطه نوشته است، آب ‌آب

آوای وحی و حنجر خشک و لب کبود
دیگر به او کنند، چرا خارجی خطاب؟

با آن گلوی غرقه به خون، طشت گریه کرد
بر آن لب و دهن، جگرِ چوب شد کباب

[ پنج‌شنبه 09 آذر 1391 ] [ 17:52 ] [ mahdivahidi ]

اشعار مصیبت شام

خنده بر پاره گريبانيمان مي کردند
خنده بر بي سر و سامانيمان مي کردند

پشت دروازه ي ساعات معطل بوديم
خوب آماده ي مهمانيمان مي کردند

از سر کوچه ي بي عاطفه تا ويرانه
سنگ را راهي پيشانيمان مي کردند

هر چه ما آيه و قرآن و دعا مي خوانديم
بيشتر شک به مسلمانيمان مي کردند

شرم دارم که بگويم به چه شکلي ما را
وارد بزم طرب خوانيمان مي کردند

بدترين خاطره آن بود که در آن مدت
مردم روم نگهبانيمان مي کردند

هيچ جا امن تر از نيزه ي عباس نبود
تا نظر بر دل حيرانيمان مي کردند

علي اكبر لطيفيان


*****************


عيسي شدي که اين همه بالا ببينمت
بالاي دست مردم دنيا ببينمت

بعد از گذشت چند شب از روز رفتنت
راضي نمي شود دلم الا ببينمت

اما چه فايده؟ خودت اصلاً بگو حسين
وقتي نمي شناسمت آيا ببينمت؟!

امروز که شلوغي مردم امان نداد
کاري کن اي عزيز که فردا ببينمت

شب ها چه دير مي گذرد اي حسين من!
اي کاش زود صبح شود تا ببينمت

حالا هلال تو سر نيزه طلوع کرد
تا ما "رايت، الا جميلا" ببينمت

گفتي سر تو را ته خورجين گذاشتند
چه خوب شد نبوده ام آن جا ببينمت

تو سنگ مي خوري و سرت پرت مي شود
انصاف نيست بين گذرها ببينمت

فعلا مپرس طرز ورود مرا به شهر
بگذار گوشه اي تک و تنها ببينمت

علي اکبر لطيفيان


******************


باورت مي شد ببيني خواهرت را يک زمان
دست بسته، مو پريشان، مو کنان، مويه کُنان

باورت مي شد ببيني دختر خورشيد را
کوچه کوچه در کنار سايه ي نامحرمان

نه لبي مانده براي تو نه جاي سالمي
من که گفتم اين همه بالاي ني قرآن نخوان

چه عجب! طشتي براي اين سرت آورده اند
اي سر منزل به منزل اي سر يحيي نشان

تا همين که چشم تو افتاده بر چشمان ما
چشم ما افتاده بر لب هاي زير خيزران

اي تمامي غرور من فداي غيرتت
لطف کن اين مرد شامي را از اين مجلس بران

اين قدر قرآن مخوان اين چوب ها نامحرمند
شب بيا ويرانه هر چه خواستي قرآن بخوان

علي اکبر لطيفيان


*********************


واي از نگاه بي خرد بي مرام ها
بر نيزه بود جاذبه انتقام ها

بازي کودکانه اطفال گشته بود
پرتاب سنگ از وسط پشت بام ها

آن روز از تمامي ديوار هاي شهر
با سنگ ميرسيد جواب سلام ها

در مدخل ورودي آن سرزمين درد
از بين رفته بود دگر احترام ها

واي از محله هاي يهودي نشين شهر
واي از صداي هلهله و ازدحام ها

يک کاروان به ناقه عريان گذر نمود
آهسته از ميان نگاه امام ها

شاعر:علي زمانيان


********************

 

حسن كردي

كارواني ز انتهاي شفق
هم چو خطي شكسته مي آمد
روزن نور بود و تا شهري
به سياهي نشسته مي آمد

همه آماد? پذيرايي
همه سرگرم شهر آرايي
در نگاه حراميان پيداست
شده اين كاروان تماشايي

ناقه ها بي عماري و پرده
رنگ و روي تمامشان نيلي
كودكان قبيله طاها
پاسخ هر سؤالشان سيلي

دور هر محملي كه مي آمد
سر بر نيزه اي هويدا بود
هدف سنگ بازي مردم
هم سر بر ني و هم آن ها بود

در شلوغي سنگ اندازان
گاه يك سر ز نيزه مي افتاد
تا دوباره به نيزه بنشيند
كَس و كارش دوباره جان مي داد

در ميان تمام سرها بود
يك سري روي نيزه بالاتر
برق چشمان غيرتي او
بود حتي به نيزه زيباتر

نيزه داران به فخر مي گفتند
همه از قاتلين او هستند
بس كه از روي نيزه مي افتاد
سر او را به نيزه مي بستند  


*******************

 

علي زمانيان

واي از نگاه بي خرد بي مرام ها
بر نيزه بود جاذبه انتقام ها

بازي کودکانه اطفال گشته بود
پرتاب سنگ از وسط پشت بام ها

آن روز از تمامي ديوار هاي شهر
با سنگ مي رسيد جواب سلام ها

در مدخل ورودي آن سرزمين درد
از بين رفته بود دگر احترام ها

واي از محله هاي يهودي نشين شهر
واي از صداي هلهله و ازدحام ها

يک کاروان به ناقه? عريان گذر نمود
آهسته از ميان نگاه امام ها

بر نيزه هاي گمشده در لابه لاي دود
هجده سر بريده نشسته بدون خوود

در سرزمين شام خزانِ بهار بود
از گريه جاده ها همگي شوره زار بود

ناموس اهل بيت به صحراي بي کسي
بر ناق? بدون عماري سوار بود

در بين ناقه هاي يتيمان هاشمي
هجده عدد ستاره دنباله دار بود

آن روز نيزه دار سر حضرت حسين
تنها به فکر جايزه و کسب و کار بود

در جمع کاروان کف پاهاي دختري
زخمي تکه سنگ وَ يا اين که خار بود

صف هاي چند بد صفتِ تازيانه دار
دور و بر کجاوه زينب قطار بود

گويا که بود لعل لب و مغز استخوان
آماده معانقه با چوب خيزران  

دروازه پر ز لهو و لعب ساز و هلهله
رقاصه هاي شهر به دنبال قافله

تجارها براي خريد و فروش سر
بنشسته اند بر سر ميز معامله

از روي نيزه ها به زمين مي خورد مدام
آن سر که با سه شعبه جدا کرد حرمله

از بس رقيه دخترمان تازيانه خورد
در استخوان گردنش افتاده فاصله

با چادري که پاره و يا تکه تکه بود
در زير تازيانه اَدا کرد نافله

در بين بغض و ناله و فرياد بي کسي
گفتم ميان آن ملاء عام با گله

نقل و نبات دور سر اهل کاروان
عيد آمده براي تماشا چيانمان

يک عده در ميان زمين هاي دور شهر
مشغول جمع آوري چوب خيزران

يک عده هم دوباره براي اداي نذر
مي آورند مجمر خرما و تکه نان

انگار کاسب يکي از کوچه هاي شهر
طشت طلا فروخته با قيمت گران

اکبر مؤذن حرم آل فاطمه
وقت صلات بر سر گلدسته سنان

شب ها سه ساله دخترمان گريه مي کند
از درد پا و درد سر و درد استخوان

با خود هميشه حجمه زنجير مي کشد
شب هاي سرد پهلوي او تير مي کشد

اسم خرابه آمد و روحم شرر گرفت
قلبم گرفته بود کمي بيشتر گرفت

در داخل خرابه نه گودال قتلگاه
گنجشک پر شکسته ما بال و پر گرفت

انگشت هاي سوخته دختر حسين
خاکستر از محاسن سرخ پدر گرفت

رأس بريده با نگه گريه آورش
از ما سراغ مقنعه و زيب و زر گرفت

شکر خدا که حضرت شيب الخضيبمان
با پاي سر دو مرتبه از ما خبر گرفت

تا بوسه زد به گونه بابا رقيه مرد
مأمور سر رسيد و طبق را گرفت و برد

خوابيده بود کودک معصوم بي صدا
دندانه هاي محکم زنجير دور پا

بعد از زيارت سر پر گردش پدر
افتاد روي خاک و سفر کرد تا خدا

گل يک طرف و بلبل آن يک طرف دگر
لب، گونه نقطه هاي تلاقي جدا جدا

دختر درست مثل پدر بي کفن ترين
زيرا که ديد واقعه تلخ بوريا

يک مشت گوش پاره و روي سياه و زرد
سوغات ما براي شهيدان کربلا

از شعر هم توان بيان را گرفته اند
اين واژه هاي سيلي و زخم و سه نقطه ها

من عارفم مجاور نخ هاي پرچمش
تا هر زمان اجازه دهد مي نويسمش



[ پنج‌شنبه 09 آذر 1391 ] [ 17:48 ] [ mahdivahidi ]

اشعار کاروان کوفه به شام


یوسف رحیمی

بر تلّ پایداری خود ایستاده ای
در کربلای دوم خود پا نهاده ای

از این به بعد بیرق نهضت به دوش توست
دریا دلی به موج بلا، کوه اراده ای!

با پرچم سحر به سوی شام می‌روی
صبح امید قافله! خورشید زاده ای

نشناخته صلابت زهرایی تو را
هر کس که فکر کرده تو از پا فتاده ای

داغ هزار طعنه به جانت خریده ای
در دست باد رشته‌ی معجر نداده ای

هر چند خم شده قدت از داغ کربلا
تو در مصاف کوفه و شام ایستاده ای

**********************


وحید قاسمی

اینان كه سنگ سوی تو پرتاب می كنند
بی حرمتی به آینه را باب می كنند

در قتلگاه، آن جگر تشنه ی تو را
با مشك های آب خنك، آب می كنند

لب های خشك نیزه ی خود را حرامیان
از خون سرخ توست كه سیراب می كنند

عكس سر بریده ی عباس را به نی
در چشم های اهل حرم قاب می كنند

با نوحه ی رباب و تكان دادن سنان
شش ماهه ی تو را سر نی خواب می كنند

این آسمان شب زده را ای هلال عشق
هفده ستاره گرد تو جذاب می كنند

هفده ستاره معتكف چشم هایتان
سجده به سمت قبله ی مهتاب می كنند

هفده ستاره با كلماتی ز جنس اشك
تفسیر سرخ سوره ی احزاب می كنند


**********************


وحید قاسمی

شناخت چشم تر عمه این حوالی را
شناخت تك تك این قوم لا ابالی را

چقدر خون جگر خورد مرتضی شب ها
ز یادشان ببرد سفره های خالی را

هنوز عمه برایم به گریه می گوید
حكایت تو و آن فصل خشكسالی را

نمی شود كه دگر سمت معجرش نروی؟
به باد گفته ام این جمله ی سوالی را

عطش به جای خودش، كعب نی به جای خودش
شكسته سنگ ملامت دل سفالی را

دلم برای رباب حزینه می سوزد
گرفته در بغلش كودك خیالی را

شبیه مادرتان زخمی ام، زمین گیرم
بگو چه چاره نمایم شكسته بالی را؟


**********************


وحید قاسمی

جماعتی که به سر نیزه ها نظر دارند
نشسته اند زمین تا که سنگ بردارند

خدا به خیر کند -سنگ های بی احساس-
برای کـودک مـان روی نی خطـر دارند

**
بخوان دو آیه نگویند خارجی هستیم
ز ایل و طایفه مان کوفیان خبر دارند؟!

درست لعل لبت را نشانه می گیرند
چقـدر سنـگ زن ماهـر و قـدر دارند

**
دلم شکست، خدا لعنتت کند ای شمر
نـگاه کـن هـمه ی دختـران پـدر دارند

بس است گریه برای جراحت چشمت
نگفته بودم عمو اشک ها ضرر دارند

 

**********************


علی اکبر لطیفیان

لب های تو مگر چه قدر سنگ خورده است
قاری من چقدر صدایت عوض شده

تشریف تو به دست همه سنگ داده است
اوضاع شهر کوفه برایت عوض شده

تو آن حسین لحظه ی گودال نیستی
بالای نیزه حال و هوایت عوض شده

وقتی ز رو به رو به سرت می کنم نگاه
احساس می کنم که نمایت عوض شده

جا باز کرده حنجره ات روی نیزه ها
در روز چند مرتبه جایت عوض شده

طرز نشستن مژه هایت به روی چشم
ای نور چشم من به فدایت عوض شده

ما بعد از این سپاه تو هستیم "یا حسین"
جنگی دگر شده شهدایت عوض شده

تو باز هم پیمبر در حال خدمتی
با فرق این که شکل هدایت عوض شده


**********************


یوسف رحیمی

قرآن بخوان از روی نیزه دلبرانه
یاسین و الرحمان بخوان پیغمبرانه

قرآن بخوان تا خون سرخت پا بگیرد
هم چون درخت روشنی در هر کرانه

باید بلرزانی وجود کوفیان را
قرآن بخوان با آن شکوه حیدرانه

خورشید زینب شام را هم زیر و رو کن
قرآن بخوان با لهجه ای روشنگرانه

کوثر بخوان تا رود رود این جا ببارم
در حسرت پلک کبودت خواهرانه

قرآن بخوان شاید که این چشمان هرزه
خیره نگردد سوی ما خیره سرانه

اما چه تکریمی شد از لب های قاری
تشت طلا و بوسه های خیزرانه

گل داده از اعجاز لب های تو امشب
این چوب خشک اما چرا نیلوفرانه

در حسرت لب های خشکت آب می‌شد
ریحانه ات با التماسی دخترانه

آن شب که می‌بوسید چشمت را سه ساله
خم شد ز داغت نیزه هم ناباورانه

از داغ تو قلب تنور آتش گرفته
تا صبح با غمناله هایی مادرانه


**********************

سید علی رکن الدین

تا می دهم به ساحت قدسیتان درود
از کوهسار نیزه روان می کنی دو رود

با این هزار و نهصد و پنجاه آیه درد
من می شوم پیمبرت ای مصحف کبود

من را نگاه می کنی از روی نی چه دیر
می بندی از نگاه من آن چشم را چه زود

موی رهای خویش چرا جمع کرده ای؟
خاکستر است روی لبت یا غبار دود

دیشب به خانه ی چه کسی روضه رفته ای؟
این بوی نان ز روضه ی ماهانه ی که بود؟

سرهای قدسیان همه بر طاق عرش خورد
وقتی قیام نیزه تان رفت در سجود

حک شد به چوب محمل من مهر داغ تو
سر بسته ماند نامه در این بزم پُر شهود


**********************


محمود بهجت (پدر آیت‌الله بهجت رحمت الله علیه)

ای آسمان ز دست تو دارم بسی نوا
ریزم سرشک حسرت و هجران ز دیده‌ها

ظلمی چنین ندیده کسی اندر این جهان
کردی تو با سلاله سلطانِ انبیاء

سرهای سروران جهان را جدا ز تن
کردی، زدی به نیزه و بُردی به شهرها

زینب که آفتاب نتابید بر رُخش
در شرم بود و داشت ازو حرمت و حیا

بردی سر برهنه اسیری به سوی شام
زنجیر کین به گردن و با سختی و بلا

آه از دمی که گشت اسیران اهل بیت
وارد به کوفه با سر بی‌ معجر از جفا

مخلوق کوفه بهر تماشا به دورشان
گشته جمع طعنه‌ زنان لب به ناسزا

بعضی به خنده کاین اُسرا ماه طلعتند
برخی دگر که خارج دینند و مصطفی

زینب چو دید هلهله و ازدحام خلق
بی‌اختیار گشت پس انداخت مرتضی

آه از جگر کشید و بگفت ای ستمگران
مائیم نصِ آیه عصمت و «إنمّا»

آل محمدیم و جگر گوشه بتول
گشتیم از جفای شما خوار و بی‌نوا

 

**********************

جواد محمد زمانی

سبز است باغ آینه از باغبانی‌ات
گل کرد شوق عاطفه از مهربانی‌ات

از بس که خار خاطره بر پای تو نشست
چشم کسی ندید گل شادمانی‌ات

حتی در آن نماز شبی که نشسته بود
پیدا نشد تشهدی از ناتوانی‌ات

آن‏جا که روز کوفه ز رزم تو شام بود
شوق حماسه می‌چکد از خطبه‏خوانی‌ات

امّا شکست خطبه‏ی پولادی تو را
بر نیزه آیه‌های گل ناگهانی‌ات

با آن سری که در طبق آمد، شبی بگو
لبریز بوسه باد لب خیزرانی‌ات

عمر سه ساله صبر دل از لاله می‌گرفت
آتش نمی‌زنیم به داغ نهانی‌ات

 

**********************


علی اکبر لطیفیان

کسی نداد ،جواب سلام هایش را
به احترام نبردند نام هایش را

تمام مردم نامرد خویش را کوفه
به کوچه ریخته حتی غلام هایش را

مسیر تنگ، مکافات رد شدن دارد
خدا به خیر کند ازدحام هایش را

ز کوچه رد شد و گیرم کسی نگاه نکرد
ولی چه کار کند پشت بام هایش را

یکی است نیزه نشین و یکی است ناقه نشین!
ببین چگونه می آرند امام هایش را؟

به این سه ساله بچسبد، سکینه می افتد
مراقبت کند آخر کدام هایش را؟!

 

**********************


علی اکبر لطیفیان
 
تازه رسیده از سفر کربلا سرت
بین تن تو فاصله افتاده تا سرت
با پهلوی شکسته و با صورت کبود
کنج تنور کوفه کشانده مرا سرت
پیشانی ات شکسته و موهات کم شده
خاکستر تنور چه کرده است با سرت؟
رگ های گردنت چقدر نامرتب است
ای جان من چگونه جدا شد مگر سرت؟
این جای سنگ نیست، گمان می کنم حسین
افتاده است زیر سم اسب ها سرت...
باید کمی گلاب بیارم بشویمت
خاکی شده است از ستم بی حیا سرت
چشمان تو همیشه به دنبال زینب است
تا اربعین اگر برود هر کجا سرت

 

**********************

مصطفی متولی
 
دامن زلف تو در دست صبا افتاده
که دل خسته ام این گونه ز پا افتاده

گر چه سر نیزه گرفته است سرت را بر سر
پیکرت روی تن خاک رها افتاده

هی دعا می کنم از نیزه نیفتی دیگر
تا به این جا سرت از نی دو سه جا افتاده

سنگ خورده است گمانم به لب و دندانت
که چنین نای تو از شور و نوا افتاده

باز هم حرمله افتاده به جان اسرا
گوش کن ولوله بین اسرا افتاده

دخترت گم شده انگار همه می پرسند
از رقیه خبری نیست کجا افتاده

 

**********************

 

غلامرضا سازگار

هلالِ از مه و خورشید، زیباتر! برادرجان
بتاب از نوک نی بر محمل خواهر! برادرجان

جمال بی‌مثال کبریا! وجه‌الله اعظم
چرا بستی نقاب از خون و خاکستر؟ برادرجان

فراموشم نکردی ای تنت افتاده در صحرا
به استقبال خواهر آمدی با سر، برادرجان

به جبران عنایات امیرالمؤمنین، کوفه
تصدّق می‌دهد بر آل پیغمبر، برادرجان

به روی داغ‌هایم تا نبینی داغ دیگر را
تکلم کن؛ به اشک دخترت بنگر برادرجان

تو میگردی به دور محمل خواهر؛ یقین دارم
که می‌گردد در اطراف سرت مادر برادرجان

اگر بالای نی یاد رسول‌الله افتادی
نگه کن بر گل روی علی‌اکبر، برادرجان

تمام داستان کربلا را مادرم گفته
نمی‌کردم سرت را روی نی باور برادرجان

تو با قدقامت خود بر فراز نی قیامت کن
من از تفسیر قرآنت کنم محشر برادرجان

زبان من کند در پهن‌دشت کوفه اعجازی
که دست و تیغ حیدر کرد در خیبر، برادرجان

کنار نیزه‌ات بر قلب «میثم» آتشی ریزم
که عالم را بسوزاند در این آذر، برادرجان

 

**********************

 

روح الله مردان خانی
 
شکسته بال و پری شوق آسمان دارد
درون سینه خود زخم بیکران دارد

همان که قامت صبر از صبوریش خم بود
در اوج قله ماتم شکوه پرچم بود

همان که آینه ی روشن حقایق بود
همان که هم دم هفتاد و دو  شقایق بود

همان  که از غم هجران شکسته قامت او
هزار خاطره مانده است از اسارت او

هزار خاطره از شهر و کوچه و از شام
هزار خاطره از سنگ و بام و از دشنام

هزار خاطره از یاس های سرخ و کبود
 هزار خاطره از کودکی که گم شده بود

به چشم خیس من امشب نگاه کن بانو
 تمام حس مرا پر ز آه کن بانو

چه قدر بغض نشسته به روی حنجرتان!
 بلا به دور مگر که چه آمده سرتان!؟

شبیه آینه های شکسته می مانید
چه قدر آیه اَمّن یُجیب می خوانید!

من از هجوم عطش بر لبت خبر دارم
من از گرسنگی هر شبت خبر دارم

نه سایه ای ز ترحم، نه آب آوردند
برای تشنگیت آفتاب آوردند

تو ای سپیده ی صبح قیام عاشورا
پیام آور سرخ پیام عاشورا

بخوان سرود پریدن بخوان پَری باقیست
هنوز بین شماها کبوتری باقیست

هنوز در پس این نای زخم خورده ی تان
صدای غرشِ الله اکبری باقیست

اگر چه روح علمدار پر کشید اما
میان دشت علمدارِ دیگری باقیست

و بین معرکه با صبر خود نشان دادید
هنوز مرد نبردید تا سری باقیست


**********************

 

وحید قاسمی
 
دوباره روضه ی تلخ اسارت زینب
مرور متنِ كتاب شرافت زینب

وجود معجری از نور؛ پرده درپرده
 دلیل محكم حكم قداست زینب

مسیر دین خدا را نشان مان داده
چراغ روشنِ برج هدایت زینب

رموز جمله ی «من را دعا نما خواهر»
نهفته در ثمراتِ عبادت زینب

نماز سینه زنان رو به كعبه ی گودال
غروب روز دهم با امامت زینب

برای قتل حسینش دیه به او دادند
كلوخ ها شده سهمِ غرامت زینب

سكوت محض جَرَس های لشگر دشمن
نشانِ معجزه ای از رسالت زینب

به پیشِ كعب نی و سنگ؛ راست قامت بود
رقیه درس گرفت از صلابت زینب

لغات خطبه ی زینب، لغات قرآن بود
 ملائكه همه ماتِ بلاغت زینب

نهیب حیدری اش كاخ ظلم را لرزاند
یزید شوكه شده از شهامت زینب

صدای قاری قرآن به روی نی نگذاشت
نگاه ها برود سمتِ ساحت زینب


**********************


غلامرضا سازگار
 
ای هلال من به بالای سنان قرآن بخوان
قاری قرآن و قرآن را زبان! قرآن بخوان

با صدای خود مسخّر کن تمام کوفه را
کوفه را هم کربلا کن؛ هم چنان قرآن بخوان

گر چه بشکسته جبینت بر سر نی، سجده کن
گر چه گشته از دهانت خون روان، قرآن بخوان

تا مگر آوای قرآن تو آرامم کند
بر فراز نیزه، ای آرام جان قرآن بخوان

تا که اسلام تو را اهل زمین باور کنند
ای امام کلّ اهل آسمان قرآن بخوان

زادۀ مرجانه دارد قصد آزار تو را
تا نرفتی زیر چوب خیزران قرآن بخوان

صوت قرآن سر تو، سر بلندم می‌کند
تا نگشته قامت زینب کمان قرآن بخوان

یاد قرآن پدر کن؛ روی دست جدّمان
وارث حیدر! تو هم نوکِ سنان قرآن بخوان

آن چه دیدم مادرم زهرا برایم گفته بود
این مصیبت را نمی‌کردم گمان؛ قرآن بخوان

هر که هر چه دارد از این خاندان دارد حسین
تا به «میثم» هم دهی سوز نهان قرآن بخوان


**********************


وحید قاسمی
 
ای نیزه دار؛ آینه بر نیزه می بری؟
خواهی چگونه از وسط شهر بگذری

از کوچه های خلوت آن جا عبور کن
خوب است اندکی به ابالفضل بنگری

کمتر بخند قاری قرآن دلش شکست
بر آیه ها قسم که تو بی دین و کافری

دیگر بس است نیزه خود را زمین مکوب
تو از یهودیان محل سنگ دل تری

دیدی حسین فاطمه خیر کثیر داشت
الان تو صاحب دو سه تا کیسه زری

با رقص نیزه پدرم قصد کرده ای
در پیش چشم عمه لجم را در آوری؟

داری گل سری که عمویم خریده است
بی آبرو برای که سوغات می بری؟

حس می کنم به دختر خود قول داده ای
از کربلا براش دو خلخال می بری


**********************


پارسای تویسرکانی
 
از تنور خولی امشب می رود تا چرخ نور
آفتاب چرخ، حسرت می برد بر این تنور

گر نه ظاهر شد قیامت، ور نه روز محشر است
از چه رو کرد آفتاب از جانب مغرب ظهور

این همان نور است کز وی لمعه ای در لحظه ای
دید موسای کلیم اله شبی در کوه طور

این همان نور خدا باشد که ناگردد خموش
این همان مشکوة حق باشد که نایابد فتور

مطبخ امشب مشرقستان تجلی گشته است
زین سر بی تن کزو افلاک باشد پر ز شور

از لبان خشک و از حلقوم خونی گویدَت
قصه کهف و رقیم و رمز انجیل و زبور


**********************


وحید قاسمی
 
اینان كه سنگ سوی تو پرتاب می كنند
بی حرمتی به آینه را باب می كنند

 در قتلگاه، آن جگر تشنه ی تو را
 با مشك های آب خنك، آب می كنند

 لب های خشك نیزه ی خود را حرامیان
 از خون سرخ توست كه سیراب می كنند

 عكس سر بریده ی عباس را به نی
 در چشم های اهل حرم قاب می كنند

 با نوحه ی رباب و تكان دادن سنان
 شش ماهه ی تو را سر نی خواب می كنند

 این آسمان شب زده را ای هلال عشق
 هفده ستاره گرد تو جذاب می كنند

 هفده ستاره معتكف چشم هایتان
 سجده به سمت قبله ی مهتاب می كنند

 هفده ستاره با كلماتی ز جنس اشك
 تفسیر سرخ سوره ی احزاب می كنند

 

**********************


صمصام علوی
 
 این زن طنین خطبه های حیدرت نیست!؟
 تصویر صوتش منطبق با خواهرت نیست!؟

رویش سیاه از آفتاب و مو سپید است...
 بنگر به رویش... او شبیه مادرت نیست!؟

 وقتی کنارت تا به آخر ایستاده است...
 یعنی کسی جز او چو یار آخرت نیست...

 تو بر منار نیزه مشغول اذانی...
 جز گوش های کر شده دور و برت نیست

 زخمِ ردِ افتاده بر روی سه ساله...
 آیا شبیه حالت انگشترت نیست...؟!

 پرسیدی از خواهر که زیر پای نیزه...
 در چنگ آن رقاص آیا معجرت نیست!؟

 یک نیزه ما بین غبار از دور پیداست
 اِ... مشک ساقی... راستی... آب آورت نیست...

 پایین پریدند از قلم دوش پدرها
 اطفال کوفی... آه.... جیغ دخترت نیست!؟

تا آمدم بر خود بیایم... حیف دیدم...
 بر روی نی ها... ناگهان... یک آن... سرت نیست

 ای کاش دیگر هم من و هم تو نلرزیم...
 چون کار زینب رقص در چشم ترت نیست

 کرده زبان سرخ من... سبزین سرت را...
 قلب و لب و شمشیر خالی... یاورت نیست...
 


**********************

 

وحید قاسمی
 
با این شتاب فكر كنم سر می آورد!
با این شتاب،حوصله را سر می آورد

می تازد و غنیمت جنگ غروب را
از چنگ سی هزار نفر، در می آورد

حس می كنم كه داخل خورجین غصبی اش
یك باغ سیب سرخ معطر می آورد

سرمست سود داد و ستدهای كربلاست
دارد چقدر چادر و معجر می آورد!!!

نرخ طلای كوفه سقوطش مسجل است
از بسكه گوشواره و زیور می آورد

دود و تنور روشن و عطری شبیه عود
اینجای روضه داد مرا در می آورد


**********************


علیرضا فولادی
 
بانوی خیمه‌ها غم غربت به بر کشید
یک کوفه درد بر سر بار سفر کشید

او زنده مانده بود ولی رنج کربلا
از کشتگان کرب ‌و بلا بیشتر کشید

در عرصه‌یی که مسلخ ماه و ستاره بود
کبریت شامیان شد و تیغ سحر کشید

نقاش عاشقان شد و با رنگواژه‌ها
یک نینوا زمین و زمان شعله‌ور کشید

روشنگرانه چهره‌ی خورشید عشق را
از پشت ابرهای سیاست به در کشید

زینب زنی‌ست مرد که مردان بی‌افق
تا دوردست او نتوانند پرکشید


**********************


علی انسانی

فلک بر عمه سادات، جسارت کِی رَوا باشد
که هِجده محرم زینب، به روی نیزه ها باشد
آه و واویلا آه و واویلا آه واویلا آه و واویلا

بگو آیینه رویت، چرا خاکستری رنگست
پذیرایی ز مهمانان، در این مهمانسرا سنگست
آه و واویلا آه و واویلا آه واویلا آه و واویلا

دلم سوزد که لب تشنه، سرت از تن جدا کردند
عزیز جان من دیدی، تو را از من جدا کردند
آه و واویلا آه و واویلا آه واویلا آه و واویلا

مپرس از من چسان کوفی، ز ما کرده پذیرایی
چو ماه نو خمیدم من، شده زینب تماشایی
آه و واویلا آه و واویلا آه واویلا آه و واویلا


**********************


علی انسانی
 
چو در طفلی تو را دیدم
به جای گریه خندیدم
به عالم این شده ثابت، تویی آغاز و پایانم
منم جسم و تویی جانم
منم بلبل تو بستانم
حسین جانم

ببین قَدّم کمان گشته
رُخم برگ خزان گشته
اگر روزم چنان شب شد، تو هستی ماه تابانم
منم جسم و تویی جانم
منم بلبل تو بستانم
حسین جانم

نه سوره ماند و نی آیه
نه خورشیدی و نی سایه
شده هر سو پَراکنده، همه اوراق قرآنم
منم جسم و تویی جانم
منم بلبل تو بستانم
حسین جانم


**********************


علی انسانی

بیایید و بخوانید، کتیبه ها به دیوار
نوشته اند زینب، رسیده سَرِ بازار
بیا بهرِ تماشا، ببین یوسف زهرا
واویلا واویلا واویلا واویلا
 
ثواب دو زیارت، به زائرت رسیده
یکی پیکر بی سر، یکی سر بریده
تویی حاصل زینب، امان از دل زینب
واویلا واویلا واویلا واویلا


**********************


علی انسانی

طالع شده از بُرج نیزه ماه زینب
شد تیره روی مَه ز دودِ آه زینب
دشمن زَنَد زخم زبان
قرآن بخوان قرآن بخوان
ای جان زینب
 
از نُوک نِی با خواهر خود گفتگو کن
چاک دلم را با نگاه خود رفو کن
با من نگویی گر سخن
با دخترت حرفی بزن
ای جان زینب
 
جان دگر دِه با کلامی دخترت را
یاری کن از بالای نیزه خواهرت را
بنگر پدر با دختران
مَه را ببین با اختران
ای جان زینب
 
دیدی عدو در این سفر با من چها کرد
دیدی تو را آخر فلک از من جدا کرد
دیشب کجا بودی کجا
از ما جدا بودی چرا
ای جان زینب


**********************

غلامرضا سازگار
 
خون جبین من، که سرازیر می‌شود
صوت نوک نیزه، جهانگیر می‌شود

پیشانیم به چوبۀ محمل که می‌خورد
قرآن روح بخش تو، تفسیر می‌شود

هر قطره خون، که می‌چکد از زخم حنجرت
آن قطره یک شکوفۀ تکبیر می‌شود

تا دخترت نرفته ز دستم سخن بگو
لب باز کن عزیز دلم، دیر می‌شود

در زیر کعب نی، نفسِ بی‌صدای ما
در قلب سخت سنگْ‌دلان، تیر می‌شود

هر آیه‌ای که از لب خشکت رسد به گوش
برنّده‌تر، ز نیزه و شمشیر می‌شود

ما را اگر زدند لئیمان، عجیب نیست
روبَهْ کنار خانۀ خود شیر می‌شود

اطفال کوفه، سیر زِ نانند و ای عجب
طفل گرسنۀ تو ز جان سیر می‌شود

دیشب سه‌ساله خواب تو را دید و گفتم‌اش
کنج خرابه خواب تو تعبیر می‌شود

«میثم»ببند لب که از این نظمِ سینه‌‌سوز
عرش خدا، ز غصه زمین‌گیر می‌شود

**********************

تو آفتاب مني با چنين جمال حسين
مرا ببخش که خواندم تو را هلال، حسين

گرفته روي تو را گر چه خون و خاکستر
تو آفتاب وجودي و بي زوال، حسين

سرت به نيزه و قرآن به لب، جلالي نيست
به جز جلال خدا فوق اين جلال، حسين

ز شور نغم? قرآنت اي عزيز دلم
ز حال رفتم و باز آمدم به حال، حسين

به راه عشق تو اي تشنه کام، زينب را
سرِ شکسته بود بهترين مدال، حسين

سر شکسته من با سر بريده تو
ز پاره پاره دل دارد اتصال، حسين

قسم به پيکر پامال تو که نگذارم
کنند خون شريف تو پايمال، حسين

يزيد اگر به اسارت کشانده اهلت را
کشم حکومت او را به ابتذال، حسين

کنم حرام بر او شهد زندگاني را
که او حرامِ خدا را کند حلال، حسين

ز کودکان ز پا اوفتاده گيرم دست
اگر که سيليِ دشمن دهد مجال حسين

به هر يکي ز صغيران به گريه مي نگرم
تو را ز من طلبد با زبان حال، حسين

زبان حال "مؤيد"، غلام تو، اين است
من و جدايي از تو بُود محال، حسين

 

 


[ پنج‌شنبه 09 آذر 1391 ] [ 17:45 ] [ mahdivahidi ]

اشعار کوفه

لب هاي تو مگر چقدر سنگ خورده است
قاري من چقدر صدايت عوض شده

تشريف تو به دست همه سنگ داده است
اوضاع شهر کوفه برايت عوض شده

تو آن حسين لحظه ي گودال نيستي
بالاي نيزه حال و هوايت عوض شده

وقتي ز رو به رو به سرت مي کنم نگاه
احساس مي کنم که نمايت عوض شده

جا باز کرده حنجره ات روي نيزه ها
در روز چند مرتبه جايت عوض شده

طرز نشستن مژه هايت به روي چشم
اي نور چشم من به فدايت عوض شده

ما بعد از اين سپاه تو هستيم "يا حسين"
جنگي دگر شده شهدايت عوض شده

تو باز هم پيمبر در حال خدمتي
با فرق اين که شکل هدايت عوض شده

علي اکبر لطيفيان


****************


عيسي شدي که اين همه بالا ببينمت
بالاي دست مردم دنيا ببينمت

بعد از گذشت چند شب از روز رفتنت
راضي نمي شود دلم الا ببينمت

اما چه فايده؟ خودت اصلاً بگو حسين
وقتي نمي شناسمت آيا ببينمت؟!

امروز که شلوغي مردم امان نداد
کاري کن اي عزيز که فردا ببينمت

شب ها چه دير مي گذرد اي حسين من!
اي کاش زود صبح شود تا ببينمت

حالا هلال تو سر نيزه طلوع کرد
تا ما "رايت، الا جميلا" ببينمت

گفتي سر تو را ته خورجين گذاشتند
چه خوب شد نبوده ام آن جا ببينمت

تو سنگ مي خوري و سرت پرت مي شود
انصاف نيست بين گذرها ببينمت

فعلا مپرس طرز ورود مرا به شهر
بگذار گوشه اي تک و تنها ببينمت

علي اکبر لطيفيان


********************


واي از نگاه بي خرد بي مرام ها
بر نيزه بود جاذبه انتقام ها

بازي کودکانه اطفال گشته بود
پرتاب سنگ از وسط پشت بام ها

آن روز از تمامي ديوار هاي شهر
با سنگ ميرسيد جواب سلام ها

در مدخل ورودي آن سرزمين درد
از بين رفته بود دگر احترام ها

واي از محله هاي يهودي نشين شهر
واي از صداي هلهله و ازدحام ها

يک کاروان به ناقه عريان گذر نمود
آهسته از ميان نگاه امام ها

شاعر:علي زمانيان


*******************


در شهر کوفه اندکي بوي خدا نيست
بر پشت بام هايش به جز سنگ جفا نيست

اهداف سنگ هايي که مي آيد تو هستي
حتي يکي از سنگ ها هم در خطا نيست

رفتم که بردارم سرت را تا که افتاد
ديدم سرت گم گشته و در زير پا نيست

من را ببخش وقتي رقيه بر زمين خورد
من دير فهميدم يکي از بچه ها نيست

اينجا جواب قاريان با چوب ميدند
بس کن نخوان وقتي حيا نيست

چيزي به جز اين دست ها بر سر ندارم
چادر کجا !؟ ، معجر کجا !؟ ، نيست

شاعر ؟؟؟؟؟


****************


چه ها که با دل زينب (س) نکرده اين کوفه؟
تو ني سوار و منم کوچه گرد اين کوفه

چه سنگها که نشد پرت سوي محمل من
به دستهاي زن و طفل و مرد اين کوفه

من از فراق نگارم عزا گرفته امُ اما
گرفته جشن ظفر فرد فردِ اين کوفه

ادامه دار شده خاطرات کرب و بلا
چه آتشي ست به پا در نبرد اين کوفه

به جاي نان و رطبهاي هر شب بابا
چه لقمه ها که نصيبم نکرده اين کوفه

به خاندان رسول خدا کنايه زدند
چه داغ کرده دلم، قلب سرد اين کوفه

نخوان دگر سرنيزه برايشان قرآن
که سکه مي خورد آقا به درد اين کوفه

بخوان دعاي فرج تا بيايد آن مردي
که پاسخي ست خدايي، به عهد اين کوفه

 


[ پنج‌شنبه 09 آذر 1391 ] [ 17:44 ] [ mahdivahidi ]

دفن شهداي كربلا


غلامرضا سازگار

 
بنی اسد متحیّر، ستاده‌اید همه
چرا به بحر تفکر فتاده‌اید همه

برای دفن شهیدان کربلا، زن و مرد
ز خانه سر به بیابان نهاده‌اید همه

کسی نبود که رو سوی این دیار نهد
خـدا تمـام شما را جـزای خیر دهد  

بنی اسد نگرید این خجسته تنها را
ستارگان زمین، ماه انجمن‌ها را

نصیبتان شده قدر و سعادتی امروز
شما به خاک سپارید این بدن‌ها را

به هـر بدن که رسیدید احترام کنید
به زخم‌ نیزه و شمشیرها سلام کنید

بنی اسد تن انصار رو به‌ روی شماست
که دفن پیکرشان، جمله آرزوی شماست

کمک کنید در این سرزمین پیمبر را
نگاه مادر ما فاطمه به سوی شماست

اگـر شمـا، نشناسید این بدن‌ها را
معرّفی کنم، این پاره پاره تن‌ها را

بنی اسد همه رو سوی قتلگاه کنید
به پیکری که بوَد غرق خون نگاه کنید

به مصحفی که شده آیه‌آیه گریه کنید
ز آه خود، رخ خورشید را سیاه کنید

تنی کـه ریخته از هم چگونه بردارید
کمک کنید، که یک قطعه بوریا آرید

بنی اسد تن پاک برادرم اینجاست
که عضوعضو وجودش ز هم جداست جداست

هر آنکه دید ورا گفت این رسول خداست
کمک کنید که این جان سیدالشهداست

دل حسین نـه تنها گسسته از داغش
پس از پدر کمر من شکسته از داغش

بنی اسد نگهم بر دو شاخۀ یاس است
بر آن نشانه لب‌های سیّدالناس است

به احترام بگیرید هر دو را سردست
ادب‌کنیدکه این دست‌های عباس است

نه دست مانده به جسم مطهرش نه سری
خــدا بـه مـادرش ام البنین کند نظری

بنی اسد گل صدپاره‌ای، در این چمن است
شهید بی زرهی، پاره‌پاره پیرهن است

ادب کنید که این ماه سیزده ساله
پسرعموی عزیزم، سلالۀ حسن است

به تیر و نیزه تن پاره‌پاره‌اش سپر است
ز حلقه‌های زره، زخم‌هاش بیشتر است

بنی اسد بدنی پشت خیمه مدفون است
دل رباب و دل فاطمه بر او خون است

مزار اوست همان روی سینه پدرش
ز خون او گل روی حسین گلگون است

هنوز هست به سوی حسین دیده  او
سـلام «میثم» بــر حنجـر بریـده  او


[ چهارشنبه 08 آذر 1391 ] [ 10:55 ] [ mahdivahidi ]

دفن شهداي كربلا


غلامرضا سازگار
 
ما برای دفن شاه کربلا آماده‌ایم
رو به سوی قتلگاه و علقمه بنهاده‌ایم

یوسف زهرا حسین واحسینا واحسین
یک بدن صد پاره از شمشیر و تیر خنجر است

این گل دامان لیلا یا علی اکبر است
یوسف زهرا حسین واحسینا واحسین

یک بدن بی‌دست و سر مانده کنار علقمه
مثل مادر اشک ریز و در عذایش فاطمه

یوسف زهرا حسین واحسینا واحسین
سیزده ساله گلی افتاده در دریای خون

از حنای خون شده سر تا به پایش لاله‌گون
یوسف زهرا حسین واحسینا واحسین

لاله‌ها پیداست اما غنچه پرپر کجاست
پیکر سرباز ششماهه علی‌اصغر کجاست

یوسف زهرا حسین واحسینا واحسین
جسم یاران حسین ابن علی بر روی خاک

از دم شمشیر و خنجر قطعه قطعه چاک
یوسف زهرا حسین واحسینا واحسین

از کنار علقمه آید صدای زمزمه
می‌چکد بر جسم ثارالله اشک فاطمه

یوسف زهرا حسین واحسینا واحسین


[ چهارشنبه 08 آذر 1391 ] [ 10:52 ] [ mahdivahidi ]

دفن شهداي كربلا

غلامرضا سازگار
 
مقام قرب خدا یا بهشت اهل ولاست
بهشت اهل ولا یا زمین کرب و بلاست

ورق ورق شده هفتاد و دو کتاب خدا
به هر ورق که زدم تیغ آیه ها پیداست

بنی اسد متحیر اِستاده اند همه
سکوت کرده ولی در سکوتشان غوغاست

نه سر بُوَد به تن کشتگان، نه تن سالم
نه ازغلام، نه مولا، نشان در آن صحراست

زکوفه اشک فشان یک سوار می آید
به نینوای وجودش نوای یا ابتاست

گشوده لب که الا ای موالیان حسین
مرا شناخت بر این لاله های باغ خداست

کنار هم بدن قطعه قطعه ی انصار
حبیب و مسلم و جون و بریر و عابس ماست

کنار علقمه افتاده پیکری بی دست
که چشم تشنه لبان از خجالتش دریاست

به اشک دیده بشویید زخم هایش را
که حافظ حرم و میر لشکر و سقاست

به قلب معرکه خون می دمد زگودالی
که در میانه ی آن جسم یوسف زهراست

به زیر خنجر و شمشیر و تیر و نیزه و سنگ
برهنه پیکر صد چاک سید الشهداست

میان این شهدا گشته قطعه قطعه تنی
که یاس سرخ حسین است و لاله ی لیلاست


[ چهارشنبه 08 آذر 1391 ] [ 10:51 ] [ mahdivahidi ]

دفن شهداي كربلا


غلامرضا سازگار

این جا نگـارخانـه گل‌هــای پـرپـر است
این جا بهشت سرخ بدن‌های بی‌سر است

حیـران ستـاده‌اید چــرا ای بنـی‌اســد
امـروز روز دفــن عزیــز پیمبــر است

من می‌شنـاسم ایـن شهـدا را یکی ‌یکی
سرهایشان اگر چـه بریـده ز پیکـر است

این پیکـر حبیـب بــوَد، این تـن زهیر
این مسلم‌بن‌عوسجه، این عون و جعفر است

این پیکـری کـه مانده به گودال قتلگاه
قـرآن آیــه‌ آیــۀ زهــرای اطهـر اسـت

این زخم‌ها که مانده بر این نازنین بدن
آثار تیر و نیزه و شمشیر و خنجر است

دارد دو زخم بـر کمـر و بر جگـر نهان
زخمی که هر دو باعث قتل مکرر است

داغ بــرادر آمــده یـک زخـم بـر کمر
زخمی که مانده بر جگرش داغ اکبر است

نتـوان شمـرد زخم تنش را به دید چشم
از بس که جای زخم روی زخم دیگر است

این پیکـر گسیخته از هـم از آن کیست؟
این است آن علـی که شبیـه پیمبر است

چیـزی نمانــده از بـدن پــاره‌پــاره‌اش
زخـم تنش ز پیکـر بـابـا فـزون‌تـر است

ایـن جسـم پـاره ‌پـاره دامــاد کربـلاست
کو را عروس، نیزه و شمشیر و خنجر است

پیراهـن زفــاف، زره گشتــه بــر بــدن
بـاران تیـر: لاله، حنـا خـون حنجر است

یک کشته دفن گشته همین پشت خیمه‌ها
نامش علی‌ست ذبح عظیم است و اصغر است

بـا هـم کنیـد رو بـه سـوی نهـر علقمـه
آنجـا تـن شـریف علمــدار لشکــر است

دست و سـرش جداست ولی مثـل آفتاب
در موج خون بـه دشت بلا نورگستر است

«میثم!» مزار این شهدا در دل است و بس
زیـرا کـه دل مقـام خداونـد اکبــر است


[ چهارشنبه 08 آذر 1391 ] [ 10:50 ] [ mahdivahidi ]

امام زمان(ع)

يا اين دل شكسته ما را صبور كن
يا لا أقل به خاطر زينب ظهور كن

ديگر بتاب از افق مكه ، ماه من!
اين جاده هاي شب زده را غرق نور كن

با ذوالفقار حضرت مولا ، بيا و بعد
دلهاي شيعه را پرِ حسّ غرور كن

با كوله بار غربت و اندوه خود بيا
از كوچه هاي سينه زني مان عبور كن

امشب بيا كه روضه بخواني برايمان
امشب بساط گريه مان را تو جور كن

يا چند صفحه مقتل كرب و بلا بخوان
يا خاطرات عمه تان را مرور كن


[ چهارشنبه 08 آذر 1391 ] [ 10:10 ] [ mahdivahidi ]

شهادت امام سجاد(علیه السلام)

  
    وحید قاسمی

      قسمت این بود بال و پر نزنی
      مرد بیمار خیمه ها باشی
      حکمت این بود روی نی نروی
      راوی رنج نینوا باشی

      **

      چقدر گریه کردی آقاجان
      مژه هایت به زحمت افتادند
      قمری قطعه قطعه را دیدی
      ناله هایت به لکنت افتادند

      **

      سربریدند پیش چشمانت
      دشتی از لاله و اقاقی را
      پس گرفتید از یزید آخر
      علم با شکوه ساقی را !؟

      **

      کربلا خاطرات تلخی داشت
      ساربان را نمی بری از یاد
      تا قیام ِ قیامت آقاجان
      خیزران را نمی بری از یاد

      **

      خون این باغ، گردن ِ پاییز
      یاس همرنگ ارغوان می شد
      چه خبر بود دور ِ طشت طلا
      عمه ات داشت نصف ِ جان می شد

      **

       کاش مادر تو را نمی زایید!
      گله از دست ِ زندگی داری
      دیدن آب ، آتشت می زد
      دل خونی ز تشنگی داری

      **
      تا نگاهت به دشنه ای می خورد
      جگرت درد می گرفت آقا
      تا جوانی رشید می دیدی
      کمرت درد می گرفت آقا

      ** 

      جمل شام پیش ِ رویت بود
      خطبه ات تیغ ذوالفقارت بود
      «السلام علیک یا عطشان»
      ذکر لبهای روضه دارت بود

      **

      پدرت خواند از سر نیزه
      تا ببینند اهل قرآنی اید
      عاقبت کاخ شام ثابت کرد
      که شما مردمی مسلمانی اید

      **

      سوخت عمامه ات، بمیرم من
      سوختن ارث ِ مادری شماست
      گرچه در بندی از تو می ترسند
      علتش خوی ِ حیدری شماست

      **

      خون خورشید در رگت جاری
      از بنی هاشمی، یلی هستی
      دستهای تو را به هم بستند
      هرچه باشد توهم علی هستی

      **

      کاش می مُردم و نمی خواندم
      سر بازارها تو را بردند
      نیزه داران عبای دوشت را
      جای سوغات کربلا بردند


***********************
      
      علی اکبر لطیفیان

      كوچه هاي مدينه و بوي
      زخمهاي تني كه مي آيد
      چشم هاي سپيد يعقوب و
      بوي پيراهني كه مي آيد

      **
      مرد سجاده اي كه درك نكرد
      هيچ كس آيه ي مقامش را
      در هياهوي شهر كوفه نداد
      هيچ كس پاسخ سلامش را

      **
      تا عزاداريش شروع شود
      ديدن شيرخواره اي كافيست
      تا صدايش به گوش ما برسد
      ديدن گوشواره اي كافيست

      **
      وقت افطار كردنش هر شب
      تا كه چشمش به آب مي افتاد
      تشنگي ضريح لبهايش
      ياد طفل رباب مي افتاد

      **
      من نميدانم اينكه خاكستر
      چه به روز سر امام آورد
      زير زنجير پيكر زردش
      معجزه بود اگر دوام آورد

      **
      گيرم از دست كوفه راحت شد
      سنگ طفلان شام را چه كند؟
      گيرم از دست كوچه سنگ نخورد
      مردم پشت بام را چه كند؟

      **
      تا كه اين مرد قافله زنده ست
      حرفي از طفل كاروان نزنيد
      پيش اين مرد گريه ، جانِ حسين
      حرفي از چوب خيزران نزنيد

***********************
      
         
      دلسوخته،شبيه دل خيمه ها شده
      مانند پاره پيروهني نخ نما شده
      
      دارم هنوز بر سرم عمامه اي که سوخت
      بغض گلوي سوخته ام بي صدا شده
      
      دارم به روي گردن خود دست مي کشم
      ديدم که زخم کهنه ي سر بسته وا شده
      
      با ياد شام سينه ي من تير مي کشد
      اين سينه زخم خورده ي آن کوچه ها شده
      
      واي از کمان و حرمله و نيش خند او
      واي از رباب و اصغر از ني رها شده
      
      ديدم طناب دور گلوي رقيه را
      زنجير داغ مرحم يک زخم پا شده
      
      مانند خواهرم کمرم درد مي کند
      گويي که مهره ي کمرم جابه جا شده

***********************

      
      مسعود یوسف پور
 
      روزی که بسته در غل و زنجیر می شدی
      زخمی ترین تراوش تقدیر می شدی
      
      هفت آسمان کنار تو در حال گریه بود
      وقتی درون خیمه زمین گیر می شدی
      
      مأمور صبر بودی و در ظهر کربلا
      انگار از وجود خودت سیر می شدی
      
      دشمن خیال کرد که تنها شدی ولی
      در چشم خیس قافله تکثیر می شدی
      
      حالا سوار ناقه ی عریان، قدم، قدم
      با هر نگاه سمت حرم پیر می شدی

***********************
      
       محمد رضا رضایی

      داغی نشانده بر جگرت ،  یاد کربلا
      خون میرود ز چشم ترت ، یاد کربلا
      
      زینب ، سکینه ، گریه و طفل رباب و آب
      می آورند در نظرت ، یاد کربلا
      
      با زخمی از تسلَی ِ زنجیر ِ سلسله
      مانده به روی بال و پرت ، یاد کربلا
      
      با خطبه های بی بدلت زنده کرده ای
      در لحظه لحظـۀ  سفرت ، یاد کربلا
      
      از قتل صبر روضه بخوان ای امام صبر
      با سوز ِ آه شعله ورت ، یاد کربلا
      
      از سجده های لشکر شمشیر و نیزه ها
      از خنجر و سر پدرت ، یاد کربلا
      
      از لحظه ای که غارت خیمه شروع شد
      آتش گرفت دور و برت ، یاد کربلا
      
      تا صبح حشر ضامن این دین و پرچم است
      یاد محرم و صفرت ، یاد کربلا
      
      این جلوه های اشک ِ عزا در صحیفه است
      یاد خدا ، شب و سحرت ، یاد کربلا

***********************

      نجمه پور ملکی
    
       بیمار دشت کرب و بلا با اجازه ات
      رفتم سراغ شعر شما با اجاز ه ات
      
      حالا که تو جزء بکائین عالمی
      من هم شدم ز اهل بکا با اجازه ات
      
      گفتم کمی حال و هوایم عوض شود
      رفتم سراغ طشت طلا با اجازه ات
      
      رفتم میان خیمه ارباب و با سلام
      گفتم که ای خون خدا... با اجازه ات
      
      دست تو هم بسته به زنجیر و خوانده ام
      امشب تو را شیر خدا با اجازه ات
      
      دیدم چه قدر کرب و بلایی عجیب بود
      چون فاطمه بستر آقا غریب بود
      
      چه بستری که بوی عبادت گرفته بود
      بیمار ما درد شهادت گرفته بود
      
      در خیمه دیده بود که اکبر شهید شد
      با گریه سر به زانوی حسرت گرفته بود
      
      می خواست تا یاری خون خدا کند
      بیماری اش دو مرتبه قوت گرفته بود
      
      آمد کشان کشان ز حرم سمت قتلگاه
      آخر دلش هوای تلاوت گرفته بود
      
      بر روی نیزه ها سر ببریده را که دید
      روح از تنش اراده رحلت گرفته بود
      
      زینب رسید و جان دوباره به سینه داد
      با آیه های صبر، دلش را سکینه داد  
      
      باید شما بمانی و راوی غم شوی
      از غربت امام زمانِ تو خم شوی
      
      باید شما بمانی و در کوچه های شام
      با خواهران کوچکتان هم قدم شوی
      
      باید شما بعد ابالفضلِ این حرم
      یک اربعین صاحب مشک و علم شوی
      
      وقت هجوم خیمه، تو سینه سپر کنی
      اذن فرار داده و مدد حرم شوی
      
      با خطبه های شام خودت هم چو فاطمه
      طوفان ویران گر کاخ ستم شوی
      
      در قالب دعا امامت به پا کنی
      با روضه های آب ، قیامت به پا کنی
      
      کارم به شعر شام تو افتاده وای من
      از جمله ام سلام تو افتاده وای من
      
      رفتی رکاب عمه بگیری ولی نشد
      از ناقه اش؟ زمام تو افتاده وای من
      
      ماندم چگونه چشم تو بیرون خیمه گاه
      بر پیکر امام تو افتاده وای من
      
      در بین خطبه های تو با خندهٔ یزید
      گر وقفه در کلام تو افتاده وای من
      
      چیزی ز انقلاب عظیم تو کم نکرد
      جز خیزران، قامت سرو تو خم نکرد
      
      وقتش شده که خطبه بخوانی برای ما
      آقا بگو منم پسر زمزم و صفا
      
      بر منبر رسول خدا بین اهل شام
      روضه بخوان ز کشته عطشان کربلا
      
      یک اربعین شانه و بازوی خسته ات
      خاکم به سر بسته به بازوی عمه ها
      
      از نیزه دار رأس بریده برو بخواه
      بازی نکن برابر چشم زنان ما
       
      قلبم اگر گرفت، فقط کار امشب است
      امشب دوباره گریهٔ من مال زینب است

***********************

 

      
      باز گریان غم هم نفسی باید شد
      زائر مرغ غریب قفسی باید شد
      باز یک عده جفا ، زخم روی زخم زدند
      از قضا باز عزادار کسی باید شد

      **
      باید امشب همه از شوق پر و بال شویم
      تا عزادار عزادار چهل سال شویم
      کاسه ای اشک بگیریم روی دست وَ بعد
      راهی روضه ی پیغمبر گودال شویم

      **
      آن کسی که همه اش گریه ی عاشورا بود
      آب می دید به یاد جگر سقا بود
      چشمایش همه شب هیأت واویلا داشت
      تا نفس داشت فقط گریه کن بابا بود

      **
      زهر نوشید وَ تب کرد محیط جگرش
      گُر گرفت از عطش و سوخت همه بال و پرش
      خشک شد جُلگه ی لبهاش و با خشکی لب
      روضه می خواند به یاد لب خشک پدرش

      **
      آن کسی که خود خورشید به پایش افتاد
      ناگهان رعشه بر اندام رسایش افتاد
      ضعف شد چیره و زیر بغلش خالی شد
      از روی شانه ی افتاده عبایش افتاد

      **
      واي از ريش سپيدش كه حنايي شده بود
      ناله اش گفتن اسمي سه هجايي شده بود
      دم مغرب افق شهر مدينه اما
      جهت قبله ي او كرب و بلايي شده بود

      **
      اين هم از ماهيت نفس نفيس خاك است
      سر آقا به روي دامن خيس خاك است
      همه اش سجده شده مثل پدر در گودال
      خاك سجاده و سجاد انيس خاك است

      **
      گاه آهسته فقط واي برادر مي خواند
      لب تشنه «قتلوا» بود كه از بَر مي خواند
      اشك مي ريخت وَ هر آينه مي گفت حسين
      تا دم مرگ فقط روضه ي حنجر مي خواند

      **
      تلخي زهر به كامش عسل و قند آمد
      بر لب پر تركش مطلع لبخند آمد
      جلوي چشم ترش كرببلا ظاهر شد
      يا اَبِ يا اَبِ گفت و نفسش بند آمد
      
      سعيد توفيقي
      
      ******************
      
    
      
      یعقوب کربلا چه قدر گریه میکنی
      از صبح زود تا به سحر گریه میکنی
      
      یعقوب را که غصه ی یوسف شکسته کرد
      داری برای چند نفر گریه میکنی
      
      وقتی که چشمهات می افتد به معجری
      حق داری ای عزیز اگر گریه میکنی
      
      این طفل را به جان خودت اب داده اند
      دیگر چرا میان گذر گریه میکنی
      
      از صبح تا غروب فقط نیزه میزدند
      داری به قتل صبر پدر گریه میکنی
      
      چشمت چرا ضعیف شده بی رمق شده
      یعقوب کربلا چقدر گریه میکنی
      
      بادیدن اسیر کجا میرود دلت
      بادیدن فقیر کجا میرود دلت
      
      علی اکبر لطیفیان
      
      *******************
      
     
      
      ای جلوه ی آیات خدا  حضرت سجاد
      وی قافله سالار سخن خانه ات آباد
      
      شمشیر دعای تو بریده ست سر شرک
      تا بوده چنان بوده و تا هست چنین باد
      
      انگار نسیمی تو، رها در نفس شهر
      «قد قامت»ِ تو شوکت صد قامت شمشاد
      
      در بغضِ تو صد مرثیه ی تلخ و جگرسوز
      در نطق دلاویز تو صد پنجره فریاد
      
      با اینهمه ای مرد چه تنها و غریبی
      بی گنبد و بی بقعه و بی پنجره فولاد
      
      ابراهیم قبله آرباطان
      
      ******************
      
     
      
       كاش ما هم كبوترت بوديم
       آستان بوس محضرت بوديم
      
       كاش با بال هاي خاكي مان
       لااقل سايه گسترت بوديم
      
       كاش ما هم به درد مي خورديم
       فرش قبر مطهرت بوديم
      
       كاش مي سوختيم از اين غربت
       شمع بالاي بسترت بوديم
      
       كاش مي شد كه مَحرمت بوديم
       عاشقانه ابوذرت بوديم
      
       كاش در كوچه ي بني هاشم
       پيش مرگان مادرت بوديم
      
       كاش ماه محرمي آقا
       يك دهه پاي منبرت بوديم
      
       كاش مي شد كه گريه كن هاي ...
      .... روضه ي تيغ وحنجرت بوديم
      
       كاش مي شد كه سينه زنهاي
       نوحه ي گريه آورت بوديم
      
       كاش در روز تشنگيِ محشر
       باده نوشان ساغرت بوديم
      
       در قيامت به گريه مي گوييم:
       كاش...اي كاش..نوكرت بوديم
      
      وحید قاسمی
      
      ********************
      
     
      
      از روزهاي قافله دلگير مي شوي
      هر روز چند مرتبه تو پير مي شوي ؟
      
      در شام شوم زخم زبانها چه مي كشي ؟
      كز روشناي عمر خودت سير مي شوي
      
      زخمي ست لحظه هاي تو مانند پيكرت
      از بس اسير طعنة زنجير مي شوي
      
      آيات صبح از لب قرآن شنيدني ست
      در كوچه هاي شام كه تكفير مي شوي
      
      خون جگر كه مي خوري از دستِ درد و داغ
      بي تاب بغضهاي گلوگير مي شوي
      
      با آه آهِ روضة ما اي امام اشك
      در هر نگاه آينه تكثير مي شوي
      
      خون گريه مي شوي تو و تا آخر الزمان
      از چشمها هميشه سرازير مي شوي
      
      یوسف رحیمی



[ سه‌شنبه 07 آذر 1391 ] [ 18:45 ] [ mahdivahidi ]
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران