اشعار امام زمان(عج) مرتبط با شب هفتم محرم

هر لحظه در حال و هوايت پر گرفتيم
تنها خيالي از تو را در بر گرفتيم

هر شب ز داغ دوري ات مُرديم و هر صبح
با شوق رويت زندگي از سر گرفتيم

بر جاده هاي انتظارت خيره مانديم
عکس فراقت را به چشم تر گرفتيم

آن قدر شيرين است پيش تو نشستن
امشب به يادت محفلي ديگر گرفتيم

سوگند بر شرمندگي هاي ابالفضل
آقا بيا که روضه ي اصغر گرفتيم

شاعر ؟؟؟؟؟

*********************

 بايد بميرم من براي تو ، چرا نه؟
آقا غريبي كن، ولي با آشنا نه

ما روز و شب حاجت نگفتيم و گرفتيم
جايي نديده چشم هامان كه گدا نه

پشت در اين خانه ايم و چشم بر راه
ما را بكُش اما نگوئي كه شما نه

جز ماجراي عشق در مقتل نديدم
تو ياد دادي تا بگويم جز خدا نه

من بالهايم را به دست تو سپردم
من را ببر اما به غير از كربلا نه

بر سينه ي خود نام زينب را نوشتيم
گفتيم آري بر بلا ، بر ادعا نه

زهرا حسيني گفت و ما آتش گرفتيم
بنويسمان جز در صف ديوانه ها، نه

يحيايِ ما را تشنه لب گودال بردند
آقا كفن اي كاش بـود و بوريا نه

در كربلا ديدم هنوز اشك رباب است
ديدم عروس فاطمه در آفتاب است


حسن لطفي


[ جمعه 09 آبان 1393 ] [ 09:10 ] [ mahdivahidi ]

اشعار شب هفتم محرم .حضرت علي اصغر(ع)

تیر آه از نهاد پدر در بیاورد
وقتی سر از گلوی پسر در بیاورد

بی شک برای بردن زیر گلوی تو
حق دارد اینکه تیر سه پر در بیاورد

از تیر گفته اند به کرات شاعران
آنجا که از گلوی تو سر در بیاورد

اما نگفته اند که ارباب از گلوت
باید که تیر را به هنر در بیاورد

ای کاش حرمله بنشیند مگر خودش
این تیر را به تیر دگر در بیاورد

هم که سه شعبه است همینکه سه شعله است
یعنی دمار از سه نفر در بیاورد

مهدی رحیمی

*******************

غم تو سینه به سینه به این هزاره رسید
به گوشه گوشه ی عالم به هر کناره رسید

پدر که خون تو را رو به آسمان پاشید
غمت به ماه و به خورشید و هر ستاره رسید

امامزاده ی محبوب شیخ جعفرها
به ما کرامت بی حد تو هماره رسید

یکی به حاجت خود پای گریه بر لب تو
یکی به واسطه ی آن گلوی پاره رسید

نوشته صاحب مقتل سرت به مو شد بند....
سخن به گوشه کنایه به استعاره رسید

به یاد محسن زهرا سه شعبه ات زده اند
که میخِ در به تو سردار شیرخواره رسید

سپاه حرمله آن سو دلش خنک می شد
در این طرف به دل مادرت شراره رسید

برای حمل علی اکبری دگر صد شکر
به داد حضرت آقا عبا دوباره رسید

اگر چه سهم کسی بردن سر تو نشد
ولی ز لطف تو مردی به گاهواره رسید....

محسن حنیفی

*******************

جای گریه پسرم باز کنی لب خوب است
آنقدر گرم شده که نکنی تب خوب است

پیش مادر نشد آرام بگیری اما
بروی خواب کمی محضر زینب خوب است

آنقدر سوختم از هُرم لب سوخته ات
که دوام آورم از داغ تو تا شب خوب است

لحظه ای هم که شده صبر کن از حال نرو
که رقیه به همه گفته مرتب ... خوب است

برو شاید که خدا خواست هوا ابری شد
آسمان با پدر تشنه ات اغلب خوب است

هول گهواره خالی به دلم هست ولی
نیزه دار تو اگر هست مجرب خوب است

سر تو گرچه می افتد گُلم از دوش پدر
چشم من تا ندویده سوی مرکب خوب است

اصلاً ای کاش دوباره به حرم برگردی
جای گریه پسرم بازکنی لب خوب است

رضا دين پرور

*******************

هم افتاده از نیزه سرت نه
هم جا باز کرده حنجرت نه
اگر هم خواستی از نی بیافتی
فقط در پیش چشم مادرت نه

**

امان از چشمِ هرزه بین خولی
و از خون لخته های زین خولی
نداری طاقت کنج تنورش
برو هرجا نه در خورجین خولی

**

بگو زینب:کمی آرام بچه است
بگو با ازدحام شام،بچه است
کمی از چهره اش تغییر کرده
بگو با سنگهای بام بچه است

حسن لطفی

*******************

ندانم گریه است این یا که خنده است
عزیزم هرچه می باشد کُشنده است
گلم از خواب نازت نپری که
سرت بد جور بر یک پوست بند است

**

زبانت آب کرده خواهرت را
لبانت پیر کرده مادرت را
کدامین را به مادر پس رسانم
همین قنداقه را یا که سرت را

**

چه زود این غنچه را پژمرد این تیر
گمانم حنجرت را خورد این تیر
خدایا شکر دستم بود ور نه
سرت را با خودش می برد این تیر

حسن لطفی

 *******************

چقدر نـيـزه بلند است نيفتي پسرم
چنگ اين حرمله­ ي پست نيفتي پسرم

با وجودي كه روي نـاقه و در زنجيرم
دلم از دور به تـو هست نيفتي پسرم

هر طرف رفت سرت دست به آن سو بردم
نـيـزه دارِ تو بود مست نيفتي پسرم

در سفر شانه به شانه شده اي با عباس
بـه تـو حالا نرسد دست نيفتي پسرم

كاش بـا روسري غـارتيِ من قدري
روي ني دور تو مي بست نيفتي پسرم

بيشتر جاي خودت را سر ني محكم كن
سـفر شـام به پيش است نيفتي پسرم

نيزه خم مي شد اگر، با دلِ صد چاك علي
مي گرفتم ز سـر و صورتِ تـو خاك علي

علیرضا شریف

*******************

گمان را شکست
غمی قامت آسمان را شکست

ببین حرمله
که پشت امام زمان را شکست

چنان زه کشید
که از بغض حیدر کمان را شکست

صدایی مهیب
دل مادری نیمه جان را شکست

سه شعبه رسید
یکی از سه شعبه دهان را شکست

گلو که نگو
نوک دوم اش استخوان را شکست

و با سوی
سرِ کودکِ بی زبان را شکست

چنان ضربه زد
نه گل بازوی باغبان را شکست

پس از ساعتی
شرر حرمت آشیان را شکست

حرامی زد و
سر کودکان خیزران را شکست

در آن ازدحام
که سنگی سر بر سنان را شکست

صدای رباب
دل زینب قد کمان را شکست

ببین با لگد
زد و چوب گهواره مان را شکست

حسن لطفی


[ جمعه 09 آبان 1393 ] [ 09:08 ] [ mahdivahidi ]

اشعار مدح حضرت علي اصغر(ع)

کربلايي تر شده در کربلاي کوچکي
مي برد دل از خدا با خنده هاي کوچکي

آب و آه و تير و گرما ، اين هجاهاي بلند
شعله ميريزند بر روي هجاي کوچکي

قصد بالا رفتن از هفت آسمانش در سر است
کودک شش ماهه اي با دست هاي کوچکي

گاه ميگويم به خود اسمش چه باشد بهتر است؟
مصطفاي کودکي يا مرتضاي کوچکي ؟

عمر نهصد ساله لازم نيست در اين خاندان
کشتي نوح است دست ناخداي کوچکي

دست از دامان موساهاي کوچک برندار
ميشکافد نيل حتي با عصاهاي کوچکي

يک مسيحا طفل اينجا ميتواند سال ها
مرده ها را زنده سازد با دعاي کوچکي

اگر شاعر اين شعر را ميشناسيد لطفا اطلاع دهيد


[ جمعه 09 آبان 1393 ] [ 09:03 ] [ mahdivahidi ]

اشعار امام زمان(عج)در ماه محرم

چگونه سر کنم بدون عشق صبح و شام را
چه علتي بياورم نديدن مدام را

شلوغ شد دل من از برو بياي هر کسي
ولي دوباره ياد تو شکست ازدحام را

منم که از تو دورم و صداي تو نمي رسد
وگرنه که تو مي‌دهي جواب هر سلام را

نشانه‌هاي آخرالزمان رسيده پشت هم
و کرده است جابجا حلال را، حرام را

کم از جهاد نيست انتظار تو در اين زمان
نه ساده نيست، هر کسي ندارد اين مقام را

به اين يقين رسيده‌ام که ديدنت ملاک نيست
جهان مگر نديده بود يازده امام را

تو روزي عدل و داد را اقامه مي‌کني و من
ز نام قائمت فقط بلد شدم قيام را

بعيد نيست عاقبت فقط بخاطر حسين
تو زودتر بيايي و بگيري انتقام را

بيا بخواه خون آن ذبيح را که ذبح او
به کربلا تمام کرد حجّ ناتمام را

محمد رسولي


[ جمعه 09 آبان 1393 ] [ 09:02 ] [ mahdivahidi ]

اشعار امام حسين(ع) و ماه محرم

آيات زخمت يک به يک تفسير دارد
هر زخم چندين روضه در تقدير دارد

مثل حبيب اين روضه ها را دوست دارم
يعني عزادارت مراد و پير دارد

بر من ببخشا...اشکهايم بي افاقه است
اين چشم ها کوتاهي تقصير دارد

فهميده ام از اشک هاي جاري خويش
اين روضه ها بر سنگ هم تاثير دارد

لات محل هم در محرم سر به راه است
اين گريه ها در ذات خود اکسير دارد

زير علامت سر برايت خم نموده
مانند حر برگشته سر بر زير دارد

چکمه به دوش انداخته در بين دسته
مي گفت ميل توبه و تغيير دارد

از خوب و بد بيمارهايت بي شمارند
آري تب عشق حرم واگير دارد

ما بندگان کشور اشک تو هستيم
اين مملکت را گريه در تسخير دارد

محسن حنيفي

*********************

بالاترين عبادت ما کار نوکري ست
نوکر شدن زمينه ي فرداي بهتري ست

ما سال ها اسير کمالات دلبريم
او قرن ها مدرس احساس دلبري ست

من عِرق خانوادگي ام روضه هاي اوست
او شآن خانوادگي اش ذره پروري ست

شغل شريف زندگي ام کفشداري است
اين عشق يادگار من از ارث مادري ست

با اشک روضه اش به مقامات ميرسند
عشق حسين لازمه ي هر پيمبري ست

گريه کنان او همه از يک قبيله اند
قانون اين قبيله حسيني و حيدري ست

با هر کسي که دست اخوت نميدهيم
عشق حسينِ فاطمه شرط برادري ست

حسن کردي

*********************

چه خوب شد که مرا آشناي خود کردي
رفيق دايميِ روضه هاي خود کردي

به آنچه خواسته بودم رسيده ام با تو
چرا که قلب مرا کربلاي خود کردي

کبوترانه دلم ،اين هميشه عاشق را
اسير گندم و آب و هواي خود کردي

مرا به بي خبري از جهان شرف دادي
جهان جان مرا تا براي خود کردي

چقدر پشت سرت حرف هاي خوبي هست
يکي شبيه مرا که گداي خود کردي

چه خوب خلوت گريه پناهگاهم شد
چه ماهرانه مرا مبتلاي خود کردي

هواي شاعريم بود و  خواب ديدم که
مرا تو محتشم شعر هاي خود کردي

حسن کردي

*********************

غصه و غم، اشک و ماتم را به من دادى حسين
بهترينهاى دو عالم را به من دادى حسين

يازده ماه است کارم را معطل کرده اند
خوب شد ماه محرم را به من دادى حسين

هر زمان دم مي دهم يعنى ز تو دم مي زنم
نيستم عيسا ولى دم را به من دادى حسين

خانه زاد کربلايم خانه ات آباد باد
خانه ام آباد شد، غم را به من دادى حسين

پيش ختم الانبيا و پيش ختم الاوصيا
همنشينى دو خاتم را به من دادى حسين

من محرم تا محرم فطرس اين خانه ام
بال من افتاد، بالم را به من دادى حسين

من حسينيه شدم رخت سياهم پرچمم
اى به قربانت که پرچم را به من دادى حسين

کار با باران ندارم گريه هايم را نگير
بهتر از باران زمزم را به من دادى حسين

ريزه خواران محرم سفره دار عالمند
سفره هاى چند حاتم را به من دادى حسين

من کنار سفره هاى روضه ات آدم شدم
توبه مقبولِ آدم را به من دادى حسين

علي اکبرلطيفيان

*********************

چقدر نام تو زيباست اباعبدالله
چشم تو خالق دنياست اباعبدالله

زائر کرببلا حق شفاعت دارد
قطره در کوي تو درياست اباعبدالله

دستگيري ز گدا گردن هر ارباب است
کار ما دست تو آقاست اباعبدالله

مستجاب است دعا گوشه‌ي شش‌گوشه‌ي تو
حرمت عرش معلي‌ست اباعبدالله

هر کسي داد سلامي به تو و اشکش ريخت
او نظر کرده‌ي زهراست اباعبدالله

پاسخ ذکر حسين جد تو گويد جانم
گوئيا کنيه طاهاست اباعبدالله

بارها گفت اگر من ز حسينم، ديدم
جلوه‌اش اکبر ليلاست اباعبدالله

چشم ما روز قيامت به پر قنداقه‌ست
پسرت مالک فرداست اباعبدالله

روزي گريه‌ي ما دست رباب افتاده
روضه‌خوان در دل صحراست اباعبدالله

باب بين‌الحرمين از حرم عباس است
همه جا سفره‌ي سقاست اباعبدالله

ما که باشيم که سنگ تو به سينه بزنيم
سينه‌زن زينب‌کبري‌ست اباعبدالله

مادرت گفت بُني دل ما ريخت به هم
بردن نام تو غوغاست اباعبدالله

مادرت گوشه‌ي گودال تماشا مي‌کرد
بر سر نعش تو دعواست اباعبدالله

السلام اي پسر فاطمه يا ثارالله
بابي انت و امي يا اباعبدالله

اگر شاعر اين شعر را ميشناسيد لطفا اطلاع دهيد



[ جمعه 09 آبان 1393 ] [ 09:01 ] [ mahdivahidi ]

اشعار شب چهارم محرم الحرام

گلاب می چکد از گیسوان شانه شده
برای عرض ارادت دو گل بهانه شده

قبول کن که نفسهای من همین هایند
قبول کن که غمت را دلم نشانه شده

دو زینبی دو علی خود دو فاطمه صولت
دو زینبی دو حسن رو ، دو بی کرانه شده

دو زینبی دو علی اکبری دو عباسی
دو ذوالفقار نبردی که جاودانه شده

دو شیر نر دو حماسه دو گرد باد غیور
دو صاعقه که به جان محشر زمانه شده

دو شیر خورده ز من دو زره به تن کرده
دو می زده دو رجز خوان دو حیدرانه شده

دو پهلوان دو قیامت دو غیرت طوفان
دلی به محضرتان خاک آستانه شده

مزن به سینه شان دست رد در این میدان
به جان یاری شکسته به جان مادرمان

حسن لطفی

**********************

جز این دو میوه قلبم ثمر نداشته ام
ببخش اگر که پسر بیشتر نداشته ام

برای اینکه شبیه تو بی کفن باشند
برای ایشان کفن از خانه برنداشته ام

مصیبت علی اکبر قد مرا خم کرد
مگر نه دست به روی کمر نداشته ام

بیا دو تا پسرم را خودم فدات کنم
که دشمن تو نگوید جگر نداشته ام

بخاطر تو زخیمه نیامدم بیرون
وگر نه هیچ غمی در نظر نداشته ام

حسین غضه نخور، مادر شهید شدم
تو فکر کن که از اول پسر نداشته ام

هزار مثل پسرهای من فدای سرت
ببخش که اگر پسر بیشتر نداشتم

شاعر؟؟؟؟

**********************

بالی گشوده است و چنان پیش می رود
کز حد کودکانه خود بیش می رود

اصلا عجیب نیست که غوغا به پا کند
آری حلالزاده به داییش می رود

موج حماسه است که در قلب دشمنش
با هر قدم تلاطم تشویش می رود

مادر دلش گرفته ازین خاک کوفه وار
ازبس که او شبیه علی پیش می رود

لبخند بر لبش تن او غرق خون شده
امضاشده است برگ رهاییش ... می رود

سید محمدرضا شرافت

**********************

هرچند دارم میکنم اصرار این بار
پس میزند چشمت مرا انگار این بار

گرچه به دوری دوستی عادت ندارم
شاید که باشد خوب تر اینکار ، این بار

از زیر قرآن کرده ای رد ، بچه ها را
من می ایستم پیش تو بالاجبار این بار

اخباری از این دست دارد میرسد که
شد داغ تر در معرکه بازار این بار

دارد مرا گویا جدا میسازد از تو
هر ضربه ای که میشود تکرار این بار

من مادری کردم برایت بعد مادر
پس مادری کن جای من ای یار این بار

شمشیر و تیر و سنگ ها کاری نکردند
بارید نیزه از در و دیوار این بار

نذری اکبر را که دادی پخش کردند
حالا نمک از سفره ام بردار این بار

شرمنده بودم که عبا برداشتی حال
آمد زمین از دوش من این بار ، این بار

تشییع کن بر شانه ات جان مرا هم
سهمی برای خواهرت نگذار این بار

رضا دین پرور


**********************

گاه لیلایی و گهی مجنون
گاه مجنونم و گهی لیلا
گاه خورشید و گاه آیینه
روبروی همیم در همه جا

**

ای طلوع همیشه ی قلبم
با تو خورشید عالمینم من
تو حسینی ولی گهی زینب
گاه زینب گهی حسینم من

**

وقت سجاده وقت نافله ها
لبمان نذر نام یکدیگر
دو کبوتر  در این حوالی عشق
بر سر پشت بام یکدیگر

**

من و تو آیه های تقدیریم
من و تو همدلیم و همدردیم
خواب بر چشممان نمی آمد
تا که بر هم دعا نمی کردیم

**

دل ندارم تو را نظاره کنم
در غروبی که بی حبیب شدی
تکیه بر نیزه ي شکسته زدی
این همه بی کس و غریب شدی

**

کاش این جا اجازه می دادی
تا برای تو چاره می کردم
این گریبان اشتیاقم را
پیش چشم تو پاره می کردم

**

همه از خیمه ها سفر کردند
همه در خون خویش غوطه ورند
همه پیشت فدا شدند اما
کودکانم هنوز منتظرند

**

آن دمی که ممانعت کردی
میهمان نگاه من غم شد
از بلا و غم مصیبت تو
آن قدر سهم خواهرت کم شد

**

کودکانم اگر چه ناقابل
ولی از باده ي غمت مستند
آن دو بالی که حق به جعفر داد
به خدا کودکان من هستند

**

خنده ها با نگاه غمگینت
اذن پرواز بالشان باشد
اذن میدان بده به آن ها تا
شیر مادر حلالشان باشد

علی اكبر لطیفیان

**********************

از خیمه درآمد
 دوران غم زینب کبری به سر آمد

پس سوی برادر
 هم جای خودش هم که به جای پدر آمد

این عون و محمد
 شاید که در این جنگ به کارَت سپر آمد

دیدند خلایق
 در سایه ی عباس دو قرص قمر آمد

بهتر بدهم شرح
 در حاشیه ی ماه دو تا شیر نر آمد

از سمت یمین عون
 از سمت یسارا محمد به در آمد

با نیزه و شمشیر
 دیدم که یکی از طرفی با تبر آمد

تا اینکه شکستند
 پس هلهله از لشکر بی شرم برآمد

سر سلسله زینب
 فهمید که بیچاره شد از هلهله زینب

با عون و محمد
 داده است در اینجا به برادر صله زینب

از راه رسیدند
 در اصل، دو تا هدیه ی ناقابل زینب

با این دو برادر
 در کربُ بلا ریخته شد از گِل زینب

تا لحظه ی آخر
 جنگیده و گفتند، امان از دل زینب

تا اشک نریزد
پنهان شده در خیمه از این مسأله زینب

در موقع این جنگ
 یک دشت حسین آمده یک قافله زینب

در موقع این جنگ
 دریای حسین آمده در ساحل زینب

تا لحظه ی گودال
 مانند کمان گشته در این فاصله زینب

شد بی بی عالم
 بی آئینه بی عائله در سلسله زینب
 
شاعر؟؟؟؟؟


[ سه‌شنبه 06 آبان 1393 ] [ 09:02 ] [ mahdivahidi ]

اشعار امام زمان(عج) در ماه محرم

 سرما درآورده است بی نورش دمارم را
خسته شدم یارب تو برگردان بهارم را

باد صبا هم قهر کرده با من عاصی
از که بپرسم حال و احوال نگارم را ؟

ابرم پر از اشک است و به کارم نمی آید
پایان نخواهد داد این باران شرارم را

تو ساربانم باش ، من گم می کنم ره را
من به امید تو رها کردم مهارم را

کافی است تا گوشه نگاهی سویم اندازی
قربان چشمت می کنم ایل و تبارم را

گفتی فقط تقوا ، فقط تقوا ، فقط تقوا
از من طلب کردی همانی که ندارم را

شیخ مفیدی نیست تا که نامه بنویسی
من هم که از کف داده ام آغوش یارم را ...

... پس با که گویی حرف های بی شمارت را
پس با که گویم دردهای بی شمارم را

هرچند بی وصل تو خواهم رفت از این دنیا
امید دارم خاک پا سازی مزارم را

من قول دادم روضه خوان جد تو باشم
برهم نخواهم زد دگر قول و قرارم را

  سید یاسر افشاری

***********************

لطف شماست اینکه گرفتار ماتمیم
در سایه نگاه شما زیر پرچمیم

گمراه می شدیم اگر چشمتان نبود
از رحمت شماست اگر سینه میزنیم

گفتی بیا و گریه برای غریب کن
گفتی که در حسینه هم ناله همیم

سهمی ز اشک های شما رزق ما شده
دریا دلیم و زنده از این اشک نم نمیم

مادر مرا ز مهر شما شیر داده است
مدیون روضه های نفس گیر مادریم

وقتی که آسمان و زمین گریه می کند
ما نیز خون جگر ز مصیبات اعظمیم

با لحن دلبرانه ناحیه خواندنت
تا لحظه ظهور شما زار میزنیم

آقا بیا و غصه ما را تمام کن
ما غصه دار زینب و آن قامت خمیم

در روزگار غیبتتان طبق امرتان
سربازهای گوش به فرمان رهبریم

دنیای غرب راه به جایی نمی برد
وقتی که ما صحابه خورشید مشرقیم

آقا چه می شود ز دعای تو بنگریم
زوّار کربلاییِ ماه محرمیم

مصطفی هاشمی نسب


[ سه‌شنبه 06 آبان 1393 ] [ 08:57 ] [ mahdivahidi ]

اشعار امام حسین(ع) در ماه محرم

 در میان جَمعَم امّا باز غربت می کِشم

جُرم من این است که بار محبّت می کشم



من به جُرم عاشقی هر شب مَلامت می شوم

من به جُرم عاشقی هر شب مَلالت می کشم



با محبّت می کِشی و با محبت می کُشی
هر چه دارم می کِشم از این محبّت می کشم



هم می آیم پیش تو ، هم پیش تو می آورم

هم عبادت می کنم،هم به عبادت می کشم



هر چه اَم؟ دارم درِ این خانه خدمت می کنم

هر که اَم ؟ دارم درِ این خانه زحمت می کشم



گریه کن های تو آقایند، آقای من اند

خاکِ پاشان را به دیده عین تربت می کشم



یک دلی بشکن ز من، تا گریه سیری کنم

ورنه بعد از روضه ات تا صبح حسرت می کشم



آبرویم را بگیر و گریه هایم را نگیر

گریه ام وقتی نمی گیرد خجالت می کشم



سمت روضه آمدن طِیّ طریقت کردن است

وقت مُردن هم خودم را سَمت هیئت می کشم



تا که من یکروز در هفته بیایم مجلست

جان زهرا مادرت شِش روز مِنّت می کشم



بچه هایم را بگیر و بچه هایت را بده

با تو دور بچه های خویش را خط می کشم



کار حدّاث الحسین در اصل کار زینب است

بار زینب را به شانه تا قیامت می کشم

 علی اکبر لطیفیان

***********************

سوز هميشه ي جگرم باش يا حسين
من سينه مي زنم سپرم باش يا حسين

در طول عمرجز تو پناهي نداشتم
مثل گذشته ها پدرم باش يا حسين

هر روز مادرم سر سجاده گفته است
خيلي مراقب پسرم باش يا حسين

اي نام تو بهانه ي شيرين زندگي
شور محرم و صفرم باش يا حسين

پايين پات سر بگذارم تو هم بيا
بالاي جسم محتضرم باش يا حسين

جان مرا بگير حوالي قتلگاه
اين گونه آخرين خبرم باش يا حسين

دستم به دامنت نرسيد اين جهان اگر
باب الحسين منتظرم باش يا حسين

باشد قرار بعدي ما اربعين حرم
مهر قبولي گذرم باش يا حسين

سربازهاي لشكر يا زينب توأیيم
حرز مدافعان حرم باش يا حسين

سعید پاشازاده

***********************

روی قبرم بنویسید که نوکر بودم
من غلامی به در خانه حیدر بودم

فخرم این است دویدم همه جا پشت سرش
در رکاب ولی الله چو قنبر بودم

بنویسید در این بزم مقرب بودم
چون مرید علی وحضرت مادر بودم

بنویسید جداییِ و من و کرببلا
بنویسید که لب تشنه و مضطر بودم

من شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
چون مسلمان دو چشمان قلندر بودم

بنویسید رقیه ، بنویسید عطش
غرق تب از عطش روضه اصغر بودم

هرچه دارم همه از خوبی مادر دارم
او دعا کرد اگر نوکر اکبر بودم

از ازل ریزه خور سفره زینب بودم
روی قبرم بنویسید که نوکر بودم

مهدی چراغ زاده

***********************

جلوه ی معشوق، عاشق را به کشتن می دهد
کیست آن عاشق که بر دام بلا تن می دهد

عشق زینب را پیمبر در دو عالم نشر داد
با حدیثی که به دست «ام ایمن» می دهد

سوز آن اشکی که زینب ریخته در کربلا
قوسی از جنس کمان بر قد آهن می دهد

هیچ کس مانند زینب پای این آتش نسوخت
یا حسین او به آتش عطر گلشن می دهد

تا بخواهی بر دو چشمم اشک روزی می کند
این طلای ناب، روزی چند معدن می دهد

دست پر خیری که داد انگشتری بر ساربان
پرچم اسلام را در دست این زن می دهد

سربلندیِ سر ارباب روی نیزه ، اوست
کِی نخی از معجرش را دست دشمن می دهد

جای گریه خون به پای نیزه دلدار ریخت
چوبه محمل به حکم عشق گردن می دهد

راهی بازار شد، بازار حق شد گرمتر
دست این خانم شراب مرد افکن می دهد

نیمی از او با حسین و نیم دیگر هم حسین
این تعلق هست، او را به دودیدن می دهد
 
شاعر ؟؟؟؟؟؟

***********************


وقتِ یادت چشمها آیینه بندان می شود
صحن چشمان محبّانت چراغان می شود

آسمان مدیونِ چشمان عزاداران توست
در محرّم بارش رحمت فراوان می شود

روضۀ لبهای تو معراج هر پیغمبر است
یاد تو کرده سُلیمان که سُلیمان می شود

حیدر کرّار فرموده : تو اشک مومنی
دوزخِ چشم من از یادت گلستان می شود

بهتر و زیباتر و آسانتر از هر مکتبی
شخصِ کافر در عزای تو مسلمان می شود

هر که در هر رُتبه ای آید ، شَود محبوبتر
تا ابوذر آید اینجا ، عینِ سلمان می شود

آنقدر ماه محرم مهربانی می کنی
توبۀ پیر و جوان در روضه آسان می شود

راست می گویم ، مُحرّم شهر می ریزد به هم
بابِ گریه گفتۀ شاه خراسان می شود

حضرتش فرموده : چشم ما شود زخم از بُکاء
مادر ما بیشتر از ما پریشان می شود

تا که می گویم " حُسین جان " ، مادر مظلومه ات
بانیِ ذکر پُر از عشقِ " حَسن جان " می شود

آنچه زهرا خواسته از محضرِ پروردگار
گر بیاید مهدیِ صاحب زمان ، آن می شود

جواد حیدری


[ سه‌شنبه 06 آبان 1393 ] [ 08:56 ] [ mahdivahidi ]

اشعار شب سوم محرم . حضرت رقیه(سلام الله علیها)

شنیدم از زبان نیزه ها قصد سفر داری
بگو در این سفر اصلا مرا مد نظر داری

تو تنهایی و من تنهاترم از تو در این دنیا
خدا را شکر مثل من در اینجا یک نفر داری

به لطف بوسه ات از روی نیزه مطمئن هستم
هوایم را از آن بالا پدرجان بیشتر داری

به قدری ضربه خوردم که لهوفی مستند هستم
کتاب روضه ام باید مرا با بوسه برداری

هنوز از سنگها آزار می بیند سر عمه
به جرم اینکه تو هم نام حیدر یک پسر داری

خبر دارم سرت از روی نی تا پای می رفته
تو هم از حال ما در مجلس مستان خبر داری

سرم بر بالش خاک خرابه خوب میداند
که بر لب چوب تر در زیر سر هم طشت زر داری

کنار اکبر و عباس یا پیش علی اصغر
کدامین نیزه را بابا برایم زیر سر داری

سعید پاشازاده

********************

قلبم شکست اما ، اندازه ی سرت نه
آشفته دیده بودم مانند پیکرت نه

تا شام غصّه خوردم با تو ولی نگفتم
ای کاش ساقی ات بود اینجا و خواهرت نه

پای تو ایستادم وقتی همه نشستند
پایت همه نشستند سرو تناورت نه

یک کربلا برایت تا کوفه گریه کردم
در اشک دیده بودم در خون شناورت نه

از ابرها گذشتیم با کاروان گریه
چشم همه سبک شد چشمان دخترت نه

در خواب پر گرفتم ای ماهِ مِه گرفته
تا عرش دیده بودم بالای منبرت نه

بین صفای آهت تا مروه ی نگاهت
عالم دویده اما همپای هاجرت نه

محمد بختیاری

********************


زدن نداره
دختری که رمق به تن نداره

راه می‌رم آروم
این پا که نای دویدن نداره

 گفته بودم: آب
این دیگه ناراحت شدن نداره

خیال می‌کردم
نماز خونه؛ دست بزن نداره

سه ساله‌مه من
سه ساله دختر که زدن نداره

هیچ کسی تو شام
ماه تر از بابای من نداره

بگم کی هستم
ظاهر من جای سخن نداره

شاهزاده آخه
پیراهن پاره به تن نداره

اومدی بابا!
گلت که رنگ یاسمن نداره

موهای سوخته
ببخش دیگه شونه زدن نداره

اسیر کوچیک
جز آغوش باباش وطن نداره

دیگه رقیه‌ت
طاقت بی بابا شدن نداره

عمه! بمیرم
بابای من چرا بدن نداره؟

گلاب و معجر
کسی واسه غسل و کفن نداره؟

هیچ کسی اینجا
جواب واسه سوال من نداره

قاسم صرافان

********************

می آید آخرسر، سرت ... چیزی نمانده
تا جان بگیرد دخترت ... چیزی نمانده

با چادری گلدار و سنجاق و عروسک
می آید این جا مادرت ... چیزی نمانده

خورشید ویرانه قدم رنجه نمودی
دیر آمدی از اخترت چیزی نمانده

«عجّل وفاتی» گفتنم را که شنیدی
از عُمر یاس پرپرت چیزی نمانده

من خواب دیدم که در آغوش تو هستم
حالا ولی از پیکرت چیزی نمانده

داری نگاهم می کنی با چشم بسته
از پلک چشمان ترت چیزی نمانده

لکنت زبانم علتش سیلی زجر است
از نور چشم کوثرت چیزی نمانده

با تازیانه روز و شب مأنوس بودم
یعنی که از نیلوفرت چیزی نمانده

سنگ و تنور و نعل و نیزه ... علت این هاست
که ای پدر! از ظاهرت چیزی نمانده

لعنت به شمر و خنجر کُندش ... چرا که
بابای من! از حنجرت چیزی نمانده

حرف کنیزی شد، عمو از نیزه افتاد
طوری که از آب آورت چیزی نمانده

محمد فردوسی

********************

 آخر می آید
بابا برای دیدنم با سر می آید

از گریه هایم
اشک زمین و آسمان ها در می آید

کنج خرابه
 دارد برای دیدن دختر می آید

آخر می آید
 بابا برای بردنم با سر می آید

می ترسم اینجا
 از شامیان هر چه بگویی بر می آید

خلخال کم بود
 شاید برای بردن معجر می آید

گفتی رقیه
 دارد صدایت از ته حنجر می آید

**
روزم سیاه است
 در شام اولاد علی بودن گناه است

من را بغل کن
 حالا که پاهایم رفیق نیمه راه است

در کوچه بازار
دستان گرم عمه تنها سر پناه است

اولاد زهرا
دستی که می گیرم به پهلویم گواه است

تا حرمله هست
 هر شب بساط گریه و زاری به راه است

**
تنهای تنها
 من ماندم و تاریکی و آغوش صحرا

ترسیده بودم
 از ناقه افتادم تو هم بر نیزه بابا

دشمن رسید و
 گفتم دلش حتما برایم سوخت اما

کوفی نامرد
 آنقدر سیلی زد که من افتادم از پا

آهسته رفتم
 پیچید دور دست خود موی سرم را

شاعر؟؟؟؟؟


[ دوشنبه 05 آبان 1393 ] [ 00:39 ] [ mahdivahidi ]

اشعار شب سوم محرم . حضرت رقیه(سلام الله علیها)

هر کس حسینی است هزاران نشانه هست
آری هنوز کرببلا را بهانه هست

عشق حسین از دل ما شعله می کشد
شکر خدا که آتش دل را زبانه هست

ما را ملازمان حریمش نوشته اند
ماه حرم میان همین آشیانه هست

چندین هزار لشگر هیئت سیاه پوش
آماده سپاه امام زمانه هست

این خیمه ها کلاس علمدار کربلاست
بالای خیمه دست امیر یگانه هست

هر روز پای مرکب دلدار حاضریم
میدان امتحان عمل هر زمانه هست

روزی رسد که کشته ارباب می شویم
یعنی امید زندگی جاودانه هست

از داغ کربلا تن ما درد می کند
گویی هنوز هم اثر تازیانه هست

در کعبه خرابه طوافی کن و ببین
بر بام عرش هم حرمی دخترانه هست

شاعر؟؟؟؟


************************

من ديگه بال پريدن ندارم
من ديگه حال دويدن ندارم
بعد از اين ديگه سراغ من نيا
گيسويي برا كشيدن ندارم

**

ميشه روناقه سوارم نكني
گلمو اسيره خارم نكني
ميشه گوشوارمو برداري بجاش
با لگد ديگه بيدارم نكني

**

يه نفر نگفت كه دختره نزن
پر و بالم كه نميپره نزن
بخدا اگه يه لحظه صبر كني
عمه مياد منو ميبره نزن

**

ساقه ام شكسته ميشود نزن
تازيانه بزن و لگد نزن
حالا كه دل پري داري باشه
بزن اما ديگه حرف بد نزن

**

بنشينيد موهامو حنا كنيد
ليلة الوصل منو نيگا كنيد
من ديگه مسافرم بايد برم
پس ديگه رخت منو جدا كنيد

**

كي ميتونه مثل من وفا كنه
عالمي رو به تو مبتلا كنه
باورت ميشد سه ساله دخترت
روزگاره يزيد و سيا كنه
 
علی اکبر لطيفيان


********************

دختر شامی خبر می آوَرَد
موی خود را تا کمر می آورد
دوستانش زیر خنده میزنند
او اَدایم را که در می آورد

**

من به عمه تکیه دادم آمدم
من به پای پیاده اینجا آمدم
دختر شامی به من حرف بد میزد
من جوابش را ندادم... آمدم

**

شاخه یاس پایمالی می دوید
مرغک بی پر و بالی می دوید
فکر کن از ترس چند آدم بزرگ
دختر کم سن و سالی می دوید

**

از یتیم خویش نازی میخری
آبرو از چاره سازی میخری؟
راستی بابا برایم از سفر
چند اسباب بازی میخری؟

**

هم برایم روسری می آورد
هم مرا از این خرابه می برد
وقتی آمد از سفر یک عالمه
او برای من عروسک میخرد


********************

کبوتر هستم امّا پَر ندارم
 ز پَر، جز مُشتِ خاکستر ندارم
اگرچه روی سر...ندارم
ولی هرگز مگو دختر ندارم

که من هستم هنوز ای نور دیده
اگر چه جای پَر رنگم پریده

نمی گیری سراغ از دختر خود؟
به پیش خود نگفتی مرده لابد؟
پدر کو آن همه ناز و تَفَقُد؟
مرا همراه می بردی چه میشد؟

یتیمی درد بی درمان یتیمی
یتیمی خاری دوران یتیمی

الا ای ماه، ای مهر، ای ستاره
به روی نیزه رفتی یا مناره
سرت را میکنم ار سنگ اجاره
که تا راحت اذان گویی دوباره

به روی پای من قاریِ من باش
پدر فکر نگهداریِ من باش

تو را صید دو صد شمشیر کردند
مرا بین غُل و زنجیر کردند
تو را با سُم مرکب زیر کردند
مرا از غصهء تو پیر کردند

اگرچه در بیابان می دویدم
صدای استخوانت را شنیدم

خزان شد در مسیرت نوبهارم
عدو می کرد در صحرا شکارم
و تا می دید پایِ ره ندارم
چنان می زد که خون بالا بیارم

ز هر دستی که آمد ضربه خوردم
تعجب می کنم از چه نمردم

عدو من را به جای ناز می زد
پرستو را دم پرواز می زد
چو می گفتم نزن او باز می زد
چنان گرگی که طعمه گاز می زد

طلا و زیورم را تا پسندید
پرید از گوشهایم کند و دزدید

پر از دردم غم درمان ندارم
برای زنده ماندن جان ندارم
توان صرف قرصی نان ندارم
دهان دارم ولی دندان ندارم

همان سیلی برایم آب و نان شد
صف دندان من یک در میان شد

چگونه می شود یک طفل تنها
قدش خم گردد از سیر وطن ها
بنالد از کنایه از سخن ها
سوال از من جواب از پیرزن ها

چه شکلی دست می گیرند عصا را
زمین گیرم ز که جویم دوا را

مرام شامیان گلشن فروشی است
دل مردانشان آهن فروشی است
که گفته پاره های تن فروشی است؟
مگر هر دختری اصلا فروشی است؟

بیا در انتهای ماجرایم
کنیزی را تو معنی کن برایم

قناری پَر، پَرِ پروانه ها پَر
کبوتر بچه، در ویرانه ها پَر
در این شهری که رحم از خانه ها پَر
حریم عفّتِ ریحانه ها پَر

الهی شهر شام آتش بگیری
زمین بی مرام، آتش بگیری

حسین قربانچه

********************

خوب شد آمدی و فهمیدم
سرِ در خون خضاب یعنی چه
خیزران را که خوب حس کردم
آه بابا شراب یعنی چه؟

**

خواهرم بعد مجلس آن روز
گوشه ای بهت کرده می لرزد
من نفهمیده ام چرا اینقدر
او از اسم کنیز می ترسد

**

قاریِ نیزه ها ،مسافر من
زیر چشمت ردِ کبودی چیست؟
راستی ای سلاله ی حیدر
قصه ی خیبر و یهودی چیست؟

**

 یادگاریِ آن شبِ صحرا
استخوان درد و این کبودی هاست
ولی این زخم تاول دستم
اثر کوچه ی یهودی هاست

**

حرکت دست هام علتش این است
تار گردیده چشم کم سویم
گیسوی من که خوب یادت هست
نیست حالا ولی نمی گویم...

**

ازدحام و شلوغیِ بازار
ملأ عام و رقص و خوشحالی
دور تا دورم از غریبه پر
حیف جای عمویمان خالی

**

پرِ خاکستر است رگ هایت
جای سر که تنور روشن نیست
طاقت من زیاد گشته بگو
قصه ی ذبح از قفایت چیست؟

حسن کردی

********************

بابا بنگر رویِ به هم ریخته ام را
وا کن گره يِ موی به هم ریخته ام را

دیگر رمقي نيست به رویت بگشایم
چشم تر كم سویِ به هم ریخته ام را

من فاطمه ی شام شدم خُرده نگیری
لرزیدنِ بازوی به هم ریخته ام را

از مو که مرا بین هوا زجر نگه داشت
دیدند تكاپوي به هم ریخته ام را

آرام کن عمّه تو پس از حرف کنیزی
این خواهر کم روی به هم ریخته ام را

هر تکه ای از زيور من دست کسی رفت
پیدا کن النگوی به هم ریخته ام را

در شام غریبان من آرام بشوئید
خونابه ی پهلوی به هم ریخته ام را

زيبايي دختر يكي اش مويِ بلند است
صد حيف كه گيسويِ به هم ريخته ام را...

 جواد پرچمي

********************
 
جان را به آسمان نگاهت سپرده ام
امشب که دست در شب گیسوت برده ام

کمتر ز نقشهای کبود تنم نبود
این زخمها که بر لب و رویت شمرده ام

آهسته شِکوه می کنم و دور از همه
امروز هم گذشت و غذایی نخورده ام

از چشمهای حلقه ی زنجیر جاری است
خونی که می چکد ز وجود فشرده ام

از ضرب دست زجر تنم درد می کند
آنقدر زد مرا که گمان کرد مرده ام

از خارهای سرخ بیابان امان برید
این پای پر آبله زخم خورده ام

حسن لطفی

********************


زلف تو در باد بود و زلف من بر باد رفت
هر چه زیبایی خدای تو به مویم داد....رفت

من سند آورده ام از زجرهای زجر ،حیف
باد با خود برده موهای مرا...اسناد رفت

پا برهنه می دویدم گرچه با قصد فرار
ذهن من ناخواسته تا "انک بالواد..." رفت

از عروسک های من چیزی نمانده پیش من
اکثرش وقت فرار از دست من افتاد رفت

کربلا تا شام ، قطره قطره شمعم آب شد
شعله ی لرزان عمرم شد اسیر باد رفت

چند روزی می شود چیزی نخوردم غیر آب
دخترت کنج خرابه ظاهرا از یاد رفت

قطعه قطعه از من آخر دور شد بابای من
صفر تا صد، کاف و ها و یا و عین و صاد رفت

مظاهر کثیری نژاد

********************


دارد شکستگّیِ  سرت خوب می‌شود
کم‌کم تمام بالِ و پرت خوب می‌شود

بعد از چهل سحر که فقط گریه کرده‌ای
درد وصالِ هر سحرت خوب می‌شود

با گریه‌های  دلشکَنَت فکر می‌کنی...
...سوزی که هست بر جگرت خوب می‌شود؟

یک روز عاقبت همه جا سبز می‌شود
درد عمیقِ چشم ترت خوب می‌شود

آه اِی عقیله گوشه‌نشینی  برای چیست
زخمی که مانده بر کمرت خوب می‌شود

ای دخترِ  شکسته‌ترین سینه ، عاقبت
این سینه‌ی شکسته‌ترت خوب می‌شود

دیگر چرا به لطمه شبَت صبح می‌شود
دارد شکستگیِ  سرت خوب می‌شود

رضاباقریان


[ دوشنبه 05 آبان 1393 ] [ 00:36 ] [ mahdivahidi ]
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران