تقدیم به زائران اربعین


مرغ دل های ما هوایی شد
گوییا باز کربلایی شد

صحبت از کربلا میان آمد
بی جهت نیست اشکمان آمد

عدّه ای روی لب دعا دارند
عزم رفتن به کربلا دارند

چه زمانی!زمان اوج عزا
اربعینِ حسین،خون خدا

خوش به حال مقامت ای زائر
چه بگوید به وصفت این شاعر

تو مقامت فراتر از عرش است
ظاهراً پای تو بر این فرش است

تو همانی که برگزیده شدی
تو به دست حسین،خریده شدی

عاقبت کربلا نصیبت شد
روضةُ الانبیا نصیبت شد

گرچه توفیق یار ما نشده ...
گره از کار بسته وا نشده ...

بنما بی قرار شش گوشه
یادی از ما کنار شش گوشه

این که ذکر دمادمت بوده
مزد اشک محرّمت بوده

خوش به حالت حسین مزدت داد
می روی دست حق پناهت باد

علقمه،کاظمین و کرب و بلا
یا نجف،کوفه یا که سامرّا

هر کجا می روی به شور و نوا
دارد این شاعر التماس دعا

محمد فردوسی


[ پنج‌شنبه 07 دی 1391 ] [ 00:04 ] [ mahdivahidi ]

مصیبت شام - روضه هند

غروب ها که میشد زن ها بچه هاشون رو برای تفریح می آوردند کنار خرابه تا اُسرا رو تماشا کنن، هند زن یزید هم به قصد تفریح و فخر فروشی آماده شده بود که بعد از غروب آفتاب بیاد به خرابه، لباس های زینتی خودش رو پوشید و به همراه خدمتکارانش که قندیل هایی برای تأمین روشنایی به دست داشتند آمدند به خرابه .

هنگامی که وارد خرابه شدند و خدمتکارانش مشغول آماده سازی محل نشستن هند بودند حضرت زینب(سلام الله علیها) هند را دید و سر در گوش خواهرش ام کلثوم (سلام الله علیها) کرد و گفت: این زن را میشناسی؟

ام کلثوم(سلام الله علیها) پاسخ داد: نه به خدا

زینب کبری(سلام الله علیها) فرمود: این خادمه ی ما هند بنت عبدالله است!!

ام کلثوم (سلام الله علیها) سر به زیر انداخت و سکوت کرد.

هند جلو آمد و چون فهمیده بود که سرپرست قافله اسیران این زن می باشد ، نزدیک به حضرت زینب(سلام الله علیها) بر صندلی خود نشست و گفت: خواهرم، می بینم که سر به زیر انداخته ای؟

حضرت زینب(سلام الله علیها) سکوت کرد و پاسخی به او نداد.

هند پرسید: خواهرم، شما از کدام شهر هستید؟

حضرت زینب(سلام الله علیها) پاسخ داد: از شهر مدینه.

هند با شنیدن نام مدینه از صندلی به زیر آمد و گفت: بهترین سلام ها برساکنان شهر مدینه باد.

حضرت زینب(سلام الله علیها) یه نگاهی بهش کرد و فرمود: می بینم که از صندلی خود به زیر آمدی؟

هند پاسخ داد: برای احترام به کسی که ساکن مدینه است.

آنگاه هند گفت میخواهم درباره ی خانه ای در مدینه از تو سوال کنم

حضرت زینب(سلام الله علیها) فرمود: هرچه میخواهی بپرس

هند گفت: از خانه علی ابن ابی طالب(علیه السلام) چه خبر داری؟

حضرت زینب(سلام الله علیها) فرمود: تو خانه علی ابن ابی طالب(علیه السلام) را از کجا می شناسی؟

هند شروع کرد به گریه کردن و گفت: من خادمه ی آن خانه بودم.

حضرت زینب(سلام الله علیها) فرمود: از کدام یک از افراد آن خانه می پرسی؟

هند گفت: از حسین(علیه السلام) و فرزندانش، از دیگر فرزندان علی(علیهم السلام)، از خانمم زینب(سلام الله علیها)!!!، از خواهرش ام کلثوم(سلام الله علیها) و از بقیه بانوان منسوب به فاطمه زهرا(سلام الله علیها).

در اینجا حضرت زینب(سلام الله علیها) به شدت گریست و فرمود: ای هند، از خانه ی علی(علیه السلام) پرسیدی، آن خانه را در حالی ترک کردیم که عزادار اهل خود بود!

و از حسین(علیه السلام) پرسیدی، سر بریده ی او اکنون در برابر یزید است

و اگر از زینب(سلام الله علیها) می پرسی، این منم زینب(سلام الله علیها) دختر علی(علیه السلام) و این ام کلثوم(سلام الله علیها) است و اینها بقیه ی بانوان خانه ی فاطمه زهرا(سلام الله علیها) هستند!!!

وقتی هند این سخنان را شنید دل شکسته شده، گریه سر داد و فریاد برآورد:

وااماماه، واسیداه، واحسیناه، کاش کور بودم و دختران فاطمه(سلام الله علیها) را در این وضع نمی دیدم....

آنگاه سنگی برداشت و به سر خود زد که سرش شکست و خون از سر و رویش به مقنعه ی او جاری شد و بیهوش بر زمین افتاد.

وقتی به هوش آمد حضرت زینب(سلام الله علیها) به او فرمود: ای هند، برخیز و به خانه ی خود برو که من از شوهرت بر جان تو بیمناک هستم.

هند در پاسخ گفت به خدا تا بر مولای خود اباعبدالله(علیه السلام) نوحه سرایی نکنم و تو و سایر زنان بنی هاشم را با خود به خانه نبرم، نخواهم رفت!

آنگاه برخاست و سر خود را برهنه کرده و با سر و پای برهنه به نزد یزید رفت که بار عام داده بود و خطاب به او گفت: آیا تو فرمان داده ای که سر حسین(علیه السلام) را بر در قصر بر نیزه کنند؟

آیا سر فرزند فاطمه(سلام الله علیها) باید بر درِ خانه ی من بر نیزه باشد؟

یزید که در مجلس بر تخت نشسته بود چون همسر خود را به این حال دید، از جا جست و او را پوشاند.

هند چون دید یزید او را پوشاند گفت: وای بر تو ، چه شد؟ آیا غیرتت به جوش آمد؟ پس چرا درباره ی دختران فاطمه ی زهرا(سلام الله علیها) غیرت به خرج نمی دهی؟ پرده ی حجاب آنها را پاره کرده و چهره هایشان را آشکار ساخته و در خرابه جایگاهشان داده ای؟ نه، به خدا سوگند که در حرم تو داخل نخواهم شد مگر اینکه آنان را با خود داخل کنم.

یزید نیز دستور داد تا بانوان اسیر را وارد منزل مخصوص او نمودند، وقتی زنان اهل بیت(علیهم السلام) وارد خانه ی یزید شدند،
زنان آل ابوسفیان به استقبال آنها آمده و با شتاب به بوسیدن دست و پای دختران رسول خدا(صلی الله علیه و آله) پرداخته بر حسین(علیه السلام) نوحه و گریه سر دادند؛ آنان تمام زیور آلات خود را از خود دور کردند و سه روز به عزاداری پرداختند.

منبع: کتاب زینب الکبری(سلام الله علیها)
من المهد الی اللحد ، یادگار ارزشمند آیت الله محمدکاظم قزوینی(ره) صفحه337

 


[ دوشنبه 04 دی 1391 ] [ 09:29 ] [ mahdivahidi ]

شب يلدا در ماه عزا

     ما چله نشین شب یلدای ظهوریم           
مامنتظر نوبت برپایی نوریم   
                    
                             ما محو جمال پسر فاطمه هستیم                              
شب زنده نگهدار به یلدای حضوریم


*****************************

   شب یلداس قدم آرام بردار      
كمی هم احترام ما نگهدار  
       
             تو می بینی ربابم غصه دار است                 
بنی هاشم هنوزم داغدار است  
                     
                           صدای العطش در گوش مانده                              
بدن ها بی كفن هر گوشه مانده  
                                          
                                         شب یلداتو هم چله نشین باش                                           
سیه پوش غم سالار دین باش


[ جمعه 01 دی 1391 ] [ 11:30 ] [ mahdivahidi ]

اشعار شهادت امام حسن(علیه السلام)

       
      گل کرده در زمین، کَرَم آسمانی ات
      آغوش باز می رسد از مهربانی ات
      
      حالا بیا و سفره مینداز سفره دار
      حالت خراب می شود و ناتوانی ات
      
      دارد مرا شبیه خودت پیر می کند
      جان برده از تمام تنم نیمه جانی ات
      
      یوسف ترین سلاله ی تنها تر از همه
      سبزی رسیده تا به لب ارغوانی ات
      
      این گرد پیری از اثر خاک کوچه است
      بر موی تو نشسته ز فصل جوانی ات
      
      باید که گفت هیئت سیّار مادری
      خرج عزا شدی و خدای تو بانی ات
      
      زهر از حرارت جگرت آب می شود
      می گرید از شرار غم ناگهانی ات
      
      زینب به پای تشت تو از دست می رود
      رو می شود جراحت زخم نهانی ات
      
      آقای زهر خورده چرا تیر می خوری؟
      چیزی نمانده از بدن استخوانی ات
       
      محمد امین سبکبار
       
      *******************
       
     
       
      زینب بیاور آخرین رخت کفن را
      تا که کفن پوشم تن سبز حسن را
      
      خالى است جاى مادرم تا که ببوسد
      لبهاى سرخ یوسف گل پیرهن را
      
      حیدر بیا فتنه دوباره پا گرفته
      بیرون کن از شهر مدینه بیوه زن را
      
      قبل از سفر تا کربلا غارت نمودند
      با تیرهاى پر ز کینه هستِ من را
      
      عباس را گویید تا بیرون بیارد
      آن تیرها که دوخته تابوت و تن را
      
      بیرون کشیدم تیر از پهلویش اى واى
      کردم زیارت گوییا امّ الحسن را
      
      پیراهن خود را ز خون او بشویید
      حرفى از این تشییع با زینب نگویید
       
      جواد حیدرى
       
      *******************
       
      
       
      سایه ی دستی میان قاب چشمان ترش
      چادرخاکی زهرا بالش زیر سرش
      
      رنگ خون پاشیده بر آیینه ی احساس او
      لکه های سرخ روی گوشوار مادرش
      
      این دم آخربه یاد میخ در افتاده است
      خانه را آتش زند با روضه ی پشت درش
      
      لخته ها را پاک می کرد از لب خشکیده اش
      زینب خونین جگر با گوشه های معجرش
      
      برخلاف رسم سرخ کشتگان راه عشق
      رفته رفته سبزتر می شد تمام پیکرش
      
      با نظر بر اشک قاسم گفت:وای از کربلا
      نامه ای را داد با گریه به دست همسرش
      
      روضه ی لایوم می خواند غریب اهل بیت
      کربلایی ها چه گریانند در دور و برش
      
      چشم امیدش به قد و قامت عباس بود
      ایستاده با ادب ساقی کنار بسترش
       
      وحید قاسمی
       
      *******************
       
      
       
      ای انتهای غربت و غم ابتدای تو
      کمتر بیان شده غزلی در رسای تو
      
      لب تر نکرده سائل بیچاره بر شما
      گفتی بگیر زندگی من برای تو
      
      اصلاً قیاس کردن با تو درست نیست
      حاتم که بوده است؟ گدای گدای تو
      
      قرآن مخوان که راه گذر بند آمده
      ای من فدای قدرت جذب صدای تو
      
      آقا ببین دو ماه تمام است شهرمان
      تمرین گریه کرده برای عزای تو
      
      حالا به رنگ گنبد خضرا درآمده
      یا نه عقیق سبز شده دست و پای تو
      
      از سوز زهر زمین دهن باز کرده است
      دیگر چه آمده سر مجرای نای تو
      
      با تکه تکه های جگر فاش کرده ای
      رازی که دیده بود فقط چشمهای تو
      
      روزی که داد می زدی آیا نمی شود
      مادر کبود چهره شوم ‌من به جای تو؟
      
      دیدی حسین از غم تو گریه می کند
      گفتی که من کجا و غم کربلای تو .........

      
       
      *******************

       
      
       
      در کرم خانه حق سفره به نام حسن است
      عرش تا فرش خدا رحمت عام حسن است
      
      بی حرم شد که بدانند همه مادری است
      ور نه در زاویه عرش مقام حسن است
      
      هرکه آمد به در خانه او آقا شد
      ناز عشاق کشیدن ز مرام حسن است
      
      حرم و نام و وجودش همه شد وقف حسین
      هر حسینیه که برپاست خیام حسن است
      
      دست ما نیست اگر سینه زن اربابیم
      این مسلمانی ایران زکلام حسن است
      
      هرکه خونش حسنی شد ز خودی حرف شنید
      غربت از روز ازل باده جام حسن است
      
      تا زمانیکه خدائی خدا پابرجاست
      پرچم حسن حسن در همه عالم بالاست 
       
      قاسم نعمتی
       
      *******************
       
      
       
      مردی که غربت است همه سوگواره اش
      ریزد تمام عمر زدلها شراره اش
      
      از کوچه ی شب است هر آنچه کشیده است
      سبزی صورت وجگر پاره پاره اش
      
      تابوت زخمهای تنش را نهان نمود
      دنیا ندید آن بدن پر ستاره اش
      
      قاسم که مرد عرصه ی جنگاوری شده
      باشد نمایشی ز جهاد هماره اش
      
      بخشید با کرامت سبزش هر آنچه داشت
      این است راه عشق نباشد کناره اش
      
      باید که ساخت گنبد او را در آسمان
      باید که کرد دست ملک را مناره اش
      
      عمری که در مدینه ی غم خانه کرده است
      تنها نسیم بانی بر یادواره اش
      
      شعری سروده ام به هوای بقیع او…
      شعری که بود غربت وغم استعاره اش
       
      مهرداد قصری فر
       
      *******************
       
      
       
      پسر فاطمه ام غصه بود بنیادم
      سند غربت من این حرم آبادم
      
      خاک فرش حرم و گنبد من تکه سنگ
      صحن من پر شده از غربت مادرزادم
      
      عزت عالمیان بسته به یک موی من است
      کی مذل عربم کشته این بیدادم
      
      شاه بی لشگرم و غربت من تابه کجاست...
      زهر با سوز تمام آمده بر امدادم
      
      هرچه خوردم ز خودی خوردم و از زخم زبان
      تا که جدم زجنان کرد ز غم آزادم
      
      هم عدو ضربه به من میزد و هم میخندید
      از همان کودکیم بیکس و دشمن شادم
      
      هر زمین خورده مرا یاری خود می خواند
      چون که در یاری افتاده زپا استادم
      
      هردم از کوچه گذشتم بدنم درد گرفت
      سجده بر خاک به مظلومه سلامی دادم
      
      گرچه شد حائل ضربه سه حجاب صورت
      خون دیوار در آورده چنان فریادم
      
      یک تنه جمع نمودم بدنش از کوچه
      صحنه بردن مادر نرود از یادم
      
      عایشه تیر به تابوت زد و خنده کنان
      گفت از داغ دل فاطمه دیگر شادم
       
      قاسم نعمتی
       
       *******************

       
      
       
      چشمی که در مصیبتتان تر نمی شود
      شایسته شفاعت حیدر نمی شود
      
      چشم همیشه ابریتان یک دلیل داشت
      هر ماتمی که ماتم مادر نمی شود
      
      مرهم به زخمهای دل پر شراره ات
      جز خاک چادر و پر معجر نمی شود
      
      یک عمر خون دل بخورد هم کسی دگر
      والله از تو پاره جگر تر نمی شود
      
      یک طشت لخته های جگر  پاره های دل
      از این که حال و روز تو بهتر نمی شود
      
      یک چیز خواستی تو از این قوم پر فریب
      گفتند نه کنار پیمبر نمی شود
      
      گل کرد بر جنازة تو زخم سرخ تیر
      هرگز گلی شبیه تو پرپر نمی شود
      
      پر شد مدینه از تب داغ غمت ولی
      با کربلا و کوفه برابر نمی شود
      
      زینب کنار نیزه کشید آه سرد و گفت
      سالار من که یک تن بی سر نمی شود
      
      دیگر تمام قامت زینب خمیده بود
      از بسکه روی نیزه سر لاله دیده بود 
       
      یوسف رحیمی
       
       *******************
       
      
       
      بیچاره دستی که گدای مجتبی نیست
      یا آن سری که خاک پای مجتبی نیست
      
      بر گریه ی زهرا قسم مدیون زهراست
      چشمی که گریان عزای مجتبی نیست
      
      وقتی سکوتش این همه محشر به پا کرد
      دیگر نیازی به صدای مجتبی نیست
      
      در کربلا هر چند با دقت بگردی
      چیزی به جز عشق و صفای مجتبی نیست
      
      کرب وبلا با آن همه داغ مصیبت
      همپایه ی درد و بلای مجتبی نیست
      
      طوری تمام هستی اش وقف حسین شد
      انگار قاسم هم برای مجتبی نیست
      
      او جای خود دارد در این دنیا مجالِ
      رزم آوری بچه های مجتبی نیست
      
      یا اهل العالم ما گدای مجتبائیم
      ما خاک پای خاک پای مجتبائیم
      
      آیا شده بال و پرت افتاده باشد
      در گوشه ای از بسترت افتاده باشد
      
      آیا شده مرد جمل باشی و اما
      مانند برگی پیکرت افتاده باشد
      
      آیا شده در لحظه های آخرینت
      چشمت به چشم خواهرت افتاده باشد
      
      من شک ندارم که عروس فاطمه نیست
      وقتی به جانت همسرت افتاده باشد
      
      آیا شده سجاده ات هنگام غارت
      دست سپاه و لشگرت افتاده باشد
      
      مظلوم و تنها و غریب عالمین است
      گریه کن غم های این بی کس حسین است
       
      علی اکبر لطیفیان
  
       
      *******************
       
          
      باید مرا گلیم مسیر نگار کرد
      زیر قدوم فاطمی‌ات خاکسار کرد
      
      مهر تو را بهشت بخواهد نمی‌دهم
      در ماجرای عشق نباید قمار کرد
      
      فخر علی و فاطمه بر تو عجیب نیست
      وقتی خدا به داشتنت افتخار کرد
      
      من که به دست هیچ‌کسی رو نمی‌زنم
      نانت مرا به شغل گدایی دچار کرد
      
      هر چند آفریده خدا چهارده کریم
      اما یکی از آن همه را سفره‌دار کرد
      
      ما را پیاده کرد سر سفره شما
      این کشتی حسین که ما را سوار کرد
      
      باید به بازوی حسنی‌ات دخیل بست
      ورنه نمی‌شود که جمل را مهار کرد
      
      خشمت نیاز نیست در آنجا که می‌شود
      با قاسم تو قافله را تار و مار کرد
      
      ارزان تو را فروخت به حرف معاویه
      زهری به کام تشنه تو روزه‌دار کرد
      
      زهری که می‌شکافت دل سنگ خاره را
      در حیرتم که با جگر تو چه کار کرد
      
      زهرا شنیده بود تنت تیر می‌خورد
      تابوت را برای همین با جدار کرد
       
      علی اکبر لطیفیان
       
      *******************
       
      
       
      پسر فاطمه آنکس که دلم زنده از اوست
      نه فقط ما که دل فاطمه هم زنده از اوست
      
      بوسه بر لعل لب آنکه چنین گفت رواست
      جان به قربان کریمی که کرم زنده از اوست
      
      به همان خاک غریبانه قبرش سوگند
      بی حرم هست و لی هرچه حرم زنده از اوست
      
      سینه زن گر چه ندارد به بقیعش اما
      به خدا زمزمه و نوحه و دم زنده از اوست
      
      به غم کرببلا زنده نماند شیعه
      در دل شیعه همین غصه و غم زنده از اوست
      
      از علمدار بپرسید که او خواهد گفت
      هم علمدار حسین و هم علم زنده از اوست
      
      به همان لحظه که پا بر سر این خاک نهاد
      فاطمه دوستی نسل عجم زنده از اوست
      
      قطعات جگرش با همگان می گوید
      همه ی دین خداوند قسم زنده از اوست
       
       
      جواد حیدری
       
       ******************

       
      
       
      الا ای که به هر دوران غریبی
      نشان تو بود، جانان غریبی
      
      معاویه تو را بهتر شناسد
      که تو در لشگر یاران غریبی
      
      زیارتنامه هم حتی نداری
      قسم بر تربت ویران غریبی
      
      امام دوم خانه نشینی
      زنامردی نامردان غریبی
      
      تو کودک بودی و غربت کشیدی
      تو مادر را به خاک کوچه دیدی
       
      جواد حیدری
       
      *******************

       
      
       
      تنهایی و غربت همه جا یار دلت بود
      یک عمر فقط درد ، کس و کار دلت بود
      
      سنگینی دستی که تو را اشک نشین کرد
      چل سال غم و غصه سربار دلت بود
      
      چون موی زمستانی ات از بین نمی رفت
      آن لکه خونی که به دیوار دلت بود
      
      پس خوب شد آن زهر به داد دلت آمد
      ورنه که به جز زهر مددکار دلت بود ؟
      
      با اینکه خودت هر نفست مقتل دردیست
      لایوم . . . ولی روضه خونبار دلت بود
       
      محمد بیابانی
       
      ********************

       
      
       
      مست از غم توام غم تو فرق می کند
      محو توام که عالم تو فرق می کند
      
      با یک نگاه می کشی و زنده می کنی
      مثل مسیح، نه، دم تو فرق می کند
      
      یک دم نگاه کن که مرا زیر و رو کنی
      باید عوض شد آدم تو فرق می کند
      
      تنها کمی به من نظر لطف می کنی؟
      آقای مهربان! کم تو فرق می کند
      
      زخمی است در دلم که علاجی نداشته است
      جز مرحمت که مرهم تو فرق می کند
      
      اشک غمت برای من احلی من العسل
      گفتم  برای من غم تو فرق می کند
      
      صلح تو روضه است حماسه است غربت است
      ماهی تو و محرم تو فرق می کند
      
      باید خیال کرد تجسم نمود؛ نه ؟
      نه؛ گنبد تو پرچم تو فرق می کند
      
      لختی بخند قافیه ام را بهم بریز
      آقای من! تبسم تو فرق می کند
       
      سید محمد رضا شرافت
       
      ********************
       
     
       
      اي فقط ناله اي صداي اشك
      اي وجود تو مبتلاي اشك
      
      گيسوانت سپيد شد آقا
      پيكرت آب شد به پاي اشك
      
      حرف من نيست فضه ميگويد
      بين خانه تويي خداي اشك
      
      قتل تو بين كوچه ها رخ داد
      زهر يارت شده دواي اشك
      
      چقدر گريه ميكني آقا
      روضه ات را بخوان به جاي اشك
      
      ماجرايي كه زود پيرت كرد
      آنچه از زندگيت سيرت كرد
      
      چه بگويم از آن گل پرپر
      چه بگويم ز داغ نيلوفر
      
      چه بگويم سياه شد روزم
      اول كودكي شدم مضطر
      
      حرف من خاطرات يك لحظه است
      لحظه اي كه نبود از آن بدتر
      
      ايستادم به پنجه پايم
      تا كنم روبروش سينه سپر
      
      مثل طوفاني از سرم رد شد
      دست او بود و صورت مادر
      
      ناگهان ديدمش زمين خوردو
      كاري از دست من نيامد بر
      
      بعد آن غصه بود و خون جگر
      ديدن روي قاتل مادر
       
      محمد بیابانی
       
      ******************** 
       
      
       
      اذن حق بودکه تو سید و مولاباشی
      تشنگان رمضان را یم و دریا باشی
      
      میکنی زنده به یک چشم هزاران عیسی
      کم مقامی است بگویم تو مسیحاباشی
      
      گرنداند کسی و خاک مزارت بیند...
      ...به خیالش نرسد شاهی و آقاباشی
      
      زخم دشنام شنیدی و بغل واکردی
      تا چه حدی تو دگر اهل مدارا باشی
      
      مو سفیدی به جوانی به سراغت آمد
      از غم یار تو حق داری اگر تا باشی
      
      تو فقط آمده ای غصه و غم را بخری
      وسط کوچه ی غم محرم زهرا باشی
      
      پس بمان و همه جا دور و بر مادرباش
      وسط کوچه اگرشد سپر مادر باش
       
      مجتبی صمدی شهاب
       
      *******************
       
     
       
      یک عمر در حوالی غربت مقیم بود
      آن سیدی که سفره ی دستش کریم بود
      
      خورشید بود و ماه از او نور میگرفت
      تا بود ، آسمان و زمین را رحیم بود
      
      سر می کشید خانه به خانه محله را
      این کارهای هر سحر این نسیم بود
      
      آتش زبانه می کشد از دشت سبز او
      چون گلفروش کوچه ی طور کلیم بود
      
      این چند روزه سایه ی یثرب بلند شد
      چون حال آفتاب مدینه وخیم بود
      
      حقش نبود تیر به تابوت او زدن
      این کعبه در عبادت مردم سهیم بود
      
      بی سابقه است حادثه اما جدید نیست
      این خانواده غربتشان از قدیم بود
      
      آقا ببخش قصد جسارت نداشتم
      پای درازم از برکات گلیم بود
       
      رضا جعفری


[ جمعه 01 دی 1391 ] [ 11:23 ] [ mahdivahidi ]

اشعار شهادت امام حسن(علیه السلام)

     
      جگر پاره شده مرهم بی یاور ها
      درد و غم زخم زده بر جگر مادر ها
      
      این چه رسمی ست که یک عده پرستوی غریب
      بنشینند درون قفس همسرها!؟
      
      این چه رازی ست!چرا چشم به در می دوزد
      این چه رازی ست!چه دیده ست به پشت درها
      
      گفت:"لا یوم..."که راه نفسش بند آمد
      جای شکر است نبوده خبر از خنجر ها
      
      لحظه ی تشنگی اش آب عذابش میداد
      زیر لب داشت امان از جگر دختر ها
      
      سایه اش بود همان چادر زینب بر او
      باز هم شکر که بوده ست دگر معجر ها...
       
     
یحیی نژاد سلامتی

       
      ********************
       
             
      ابري شدم به نيت باران شدن فقط
      مور آمدم براي سليمان شدن فقط
      
      بايد ز گوشه چشم تو کاري بزرگ خواست
      چيزي شبيه حضرت سلمان شدن فقط
      
      بايد به شيعه بودن خود افتخار کرد
      راضي نمي شوم به مسلمان شدن فقط
      
      دنياي ديگريست اسيري و بردگي
      آن هم به دام زلف کريمان شدن فقط
      
      لا يمکن الافرار ز تير نگاه تو
      چاره رسيدن است و قربان شدن فقط
      
      در خانه ي کريم کفايت نمي کند
      يک لقمه نان گرفتن و مهمان شدن فقط
      
      اين لطف فاطمه است و عشق است تا ابد
      سرمست از نواي حسن جان شدن فقط
      
      فکري براي پر زدن بال من کنيد
      من را اسير زلف امام حسن کنيد
      
      آقا شنيده ام جگرت شعله ور شده
      بي کس شدي و ناله ي تو بي اثر شده
      
      پيش حسين سرفه نکن آه کم بکش
      خون لخته هاي روي لبت بيشتر شده
      
      يک چشم خواهرت به تو يک چشم بین تشت
      تشت مقابلت پر خون جگر شده
      
      از ناله هات زينب تو هول کرده است
      گويا که باز واقعه ي پشت در شده
      
      اي واي از مصيبت تابوت و دفن تو
      واي از هجوم تير و تن و چشم تر شده
      
      مي گفت با حسين اباالفضل وقت دفن
      اين تيرها براي تنش دردسر شده
      
      موي سپيد و کوچه و تابوت و زهر و تير
      دوران غربت حسن اينگونه سر شده
      
      يک کوچه بود موي حسن را سپيد کرد
      يک اتفاق بود که او را شهيد کرد 
       
      مسعود اصلانی
       
      *******************
       
      
       
      خدا نوشته مرا تا که سینه زن بشوم
      همیشه مست گل یاس و یاسمن بشوم
      
      خدا نوشته مرا موقع گرفتاری
      همیشه دست به دامان پنج تن بشوم
      
      خدا نوشته میان کتاب حاجاتم
      که زائر حرم شاه بی کفن بشوم
      
      خدا نوشته مرا جای جنت الاعلی
      در این حسینیه مشغول مِی زدن بشوم
      
      خدا نوشته از اول به روی سر بندم
      فدای راه امام غریب، من بشوم
      
      تمام هستی خود را به دوست دادم که
      گدای هر شبه ی سفره حسن بشوم
      
      برای غربت او نیتم فقط این است
      به گریه هر شبه مشغول سوختن بشوم
      
      غریبیِ حسن از آن مزار معلوم است
      ز باغ تشت ببین لاله زار معلوم است
      
      کسی که ثانیه هایش به سوی غم می رفت
      به سمت پیری سختی به هر قدم می رفت
      
      برای این که نبیند فضای آن کوچه
      به چشم بسته از این خانه تا حرم می رفت
      
      اگرچه کوچه میان بُر به سمت مسجد بود
      ولی ز کوچه ی دیگر به قد خم می رفت
      
      زره چرا به تنش در مسیر مسجد بود
      کسی که از سر و دستش فقط کرم می رفت
      
      شبی که نیت عزم سفر به جنت کرد
      صفا ز خانه اهل مدینه هم می رفت
      
      هزار کرب و بلا غصه و بلا دیده
      کسی که مادر خود زیر دست و پا دیده
      
      اگرچه زهر بلای وجود آقا شد
      ولی بهانه ی رفتن کنار زهرا شد
      
      کنار دیده او آتشی به پا کردند
      و با لگد، درِ آتش زده ز هم وا شد
      
      شکست جام بلور غرور او وقتی
      که مادرش پسِ در از میان خون پا شد
      
      سفیدی گل رویش به ارغوانی زد
      دوباره دیدن مادر براش رؤیا شد
      
      همیشه وقت عبور از کنار در میگفت :
      خدای من ! همه ماجرا همین جا شد
      
      نشد خودش سپر جان مادرش باشد
      شبیه مادر خود که فدای بابا شد
        
      مهدی نظری
       
      *******************
       
      
       
      داغی نهفته است در این قلب پاره ام
      همچون حباب منتظر یک اشاره ام
      
      و الله روضه ام جگر پاره زهر نیست
      من کشته شکستن یک جفت گوشواره ام
      
      عمریست لحظه گذر از کوچه هایِ تنگ
      آن صحنه غرور شکن در نظاره ام
      
      گفتم به زهر: خوب اثر کن بر این جگر
      در دست های توست فقط راه چاره ام
      
      در ظلمت همیشه شبهای کوچه ها
      در جستجویِ تکّه چندین ستاره ام
      
      چون مادرم تمامِ تنم سوخت ای خدا
      امّا به سینه است تمامِ شراره ام
      
      اسرار کوچه را نتوان گفت با کسی
      راویِ این حقیقت پر استعاره ام
      
      یک جمله ای بگویم و ای خاک بر سرم
      بگذاشت پا به چادر و رد شد ز مادرم
       
      قاسم نعمتی
       
      *********************
       
      
       
      پر زد نشست کفتر شعرم به بام تو
      وقتی رسید قافیه هایم به نام تو
      جا خورده است شعر و غزل از مقام تو
      ارباب دومی و دو عالم غلام تو
      
      اول امام زاده ی عالم حسن سلام
      راه نجات عالم و آدم حسن سلام
      
      ابن السحاب و زاده ی دریا چه گوهری
      خورشید هستی و کرمت ذره پروری
      از درک شعر و مرثیه ها هم فراتری
      ارباب اگر تویی چه کنم غیر نوکری؟
      
      بی دفتر و حساب، کریمانه می دهی
      ساده، بدون قصر و کرمخانه می دهی
      
      دستان بخشش و کرمت سبز یا حسن
      صاحب لوایی و علمت سبز یا حسن
      زهرا نژادی و قدمت سبز یا حسن
      یک روز  می شود حرمت سبز یا حسن ...
      
      روزی که منتقم برسد از دعای تو
      یک گنبد قشنگ بسازد برای تو
      
      تابوت تیر خورده و یک قبر بی حرم
      این هم جزای آن همه آقایی و کرم
      وقتی به بال دل به بقیع تو می پرم
      دنیا خراب می شود انگار بر سرم ...
      
      «حتی نوادگان تو صاحب حرم شدند»
      منسوب بر توأند و چنین محترم شدند
      
      گفتم بقیع خون به دل واژه ها شده
      پر زد کبوتری و چه خاکی به پا شده
      از غصه هات پشت رباعی دو تا شده
      روح از تن غزل به گمانم جدا شده
      
      اینجا به بعد شعر برای مدینه است
      حال و هوای شعر هوای مدینه است
      
      مادر، فدک، عدو و سه تا نقطه ناگهان ...
      گویا قیامت است زمین خورده آسمان
      دستی و ضربه ای و حسن مانده مات از آن
      این شد شروع شام و کتک های کودکان
      
      طوفان کربلا زِ همین کوچه پا گرفت
      آخر حسن چه دید؟ زبانش چرا گرفت؟
      
      روزی مصیبتی به پیمبر رسید و بعد
      باد خزان به کوچه ی مادر وزید و بعد
      بابا ز جور حادثه در خون تپید و بعد
      نامردمی ز مردم دنیا کشید و بعد
      
      بالا گرفت کارش و تشتی طلب نمود
      پس داد با جگر همه خونی که خورده بود
      
      آن روز در میان همان کوچه مرد و رفت
      طاقت نداشت، یک نفس از کاسه خورد و رفت
      در آخرین بغل پسرش را فشرد و رفت
      ارباب زاده را به حسینش سپرد و رفت
      
      در کربلا حسن شو به جای پدر بجنگ
      اصلاً نترس، بی زره و بی سپر بجنگ 
       
      داوود رحیمی
       
      ********************
       
      
       
      هر نگاهت شکيب مي بارد
      چشم هايت خلاصه‌ی صبر است
      همه‌ی عمر پر تلاطم تو
      لحظه لحظه حماسه‌ی صبر است

      **
      نقش انگشترت حکايت داشت
      عزّتت را کسي نمي فهمد
      چه غمي جانگداز تر از اين
      ساحتت را کسي نمي فهمد

      **
      چشم بارانی ات پریشان از
      ظلمت سرد اين کوير شده
      چقدر اين قبيله بي دردند
      چشم هايت چقدر پير شده

      **
      باز از آسمان روشن عشق
      ماجراي هبوط معنا شد
      صلح و ... تنهائي ات رقم مي خورد
      غربت اين سکوت معنا شد

      **
      نور حق را چه زود مي پوشاند
      سايه هاي کبود بد عهدي
      که به چشمان روشنت آقا
      مي رود باز دود بد عهدي

      **
      چشم هاي تو پر شفق گشته
      ابرواني پر از گره داري
      لشکر تو عجب وفادارند
      بين محراب هم زره داري

       **
      آسمان هم به گريه افتاده
      همنوا با صداي زخمي تو
      در مدائن هنوز شعله ور است
      غربت کربلاي زخمي تو

      **
      چقدر چشم هاي يارانت
      عشق و دلداگي نثارت کرد
      دست بيعت شکن ترين مردم
      خيمه ات را چه زود غارت کرد

      **
      مي کشد دست هاي بي رحمي
      آخر از زير پات سجاده
      بين محراب عجب غريبانه
      آسمان روي خاک افتاده

      **
      حضرت آسمان! چهل سال است
      جهل اين قوم خسته ات کرده
      خون شده قلبت از زميني ها
      بي وفايي شکسته ات کرده

      **
      حاجت تو روا شده ديگر
      شب اندوه رو به پايان است
      ولي از داغ اين غريبستان
      چشم هايت هنوز گريان است

      **
      لحظه هاي وداع جاري بود
      شعله‌ی غربت و مروري سرخ
      چه گريزي به کربلا مي زد
      از دل لحظه ها عبوري سرخ:

      **
      هيچ روزي شبيه روز تو نيست
      تير و شمشير و تيغ و سر نيزه
      به تن تو دخيل مي بندند
      نيزه در نيزه ، نيزه در نيزه
       
      یوسف رحیمی
       
      *******************

       
      
       
      حساب مي كنم امشب بزرگي كرمت را
      در عرصه هاي خيالم مساحت حرمت را
      
      به اذن حضرت باران ، به اذن مادرتان
      نشسته ام كه بگريم ميان روضه غمت را
      
      بگو چگونه گذشتي غريب شهر مدينه
      ز كوچه اي كه شكستند غرور محترمت را
      
      زمينه هاي قيام حسين صلح شما بود
      بنازم اي گل زهرا قيامتِ علمت را
      
      خدا كند كه نبيند عقيله خواهرت آقا
      بساط اشك حسين و آه دم به دمت را
      
      اگر چه بي حرمي در نگاه مردم دنیا
      حساب كرده خيالم مساحت حرمت را
       
      ياسر مسافر
       
      *******************

       
      
       
      قصه از ابتداي مدينه شروع شد
      در بين كوچه هاي مدينه شروع شد
      
      داغي دوباره بر جگر درد و غم زدند
      آري دوباره حادثه اي را رقم زدند
      
      غربت كه در حوالي يثرب مقيم بود
      اين بار نيز قسمت مردي كريم بود
      
      مردي كه از اهالي شهر فريب ها
      از آشنا ، غريبه و از نانجيب ها
      
      انبوه درد و داغ و مصيبت به سينه داشت
      يك عمر آه و ناله ز اهل مدينه داشت
      
      گاهي شرر به بال و پر قاصدك زدند
      گاهي ميان كوچه به زخمش نمك زدند
      
      هم سنگ دينِ آينه بر سينه مي زدند
      هم سنگ كين به ساحت آئينه مي زدند
      
      نه داشتند طاقت اسلام ناب را
      نه چشم ديدن پسر آفتاب را
      
      خورشيد را به ظلمت دنيا فروختند
      حق را به چند سكه خدايا فروختند؟
      
      بر احترام نان و نمك پا گذاشتند
      مرد غريب را همه تنها گذاشتند
      
      حتي ميان خانه كسي محرمش نبود
      دلواپس غريبي و درد و غمش نبود
      
      تنها تر از هميشه پر از آه حسرت است
      اشكش فقط روايت اندوه و غربت است
      
      حالا دلش گرفته به ياد قديم ها
      در كوچه هاي خاطره مثل نسيم ها
      
      بغضش کبود مي شود و ناله مي شود
      راوي اين غروب چهل ساله مي شود
      
      حالا بماند اينکه چرا مو سپيد شد
      در بين كوچه هاي مدينه شهيد شد
      
      روزي که شعله هاي بلا پا گرفته بود
      قلبش ز بي وفايي دنيا گرفته بود
      
      بادي سياه در وسط کوچه مي وزيد
      اشکي کبود راه تماشا گرفته بود
      
      مي ديد نامه هاي فدک پاره پاره شد
      در کوچه دست مادر خود را گرفته بود
      
      در تنگناي کوچه اندوه و بي کسي
      ابليس راه حضرت زهرا گرفته بود
      
      ناگاه ديد نقش زمين است آسمان
      کي مي رود ز خاطرش اين داغ بي کران
      
      زخم دل شکسته و مجروح کاري است
      خون گريه هاي داغ چهل ساله جاري است
      
      مظلوم تا هميشه اين شهر مي شود
      وقتي که مرهم جگرش زهر مي شود
      
      آثار زهر بر بدنش سبز مي شود
      گل کرده است و پيرهنش سبز مي شود
      
      جز چشم هاي خسته او که فرات خون...
      دارد تمام باغ تنش سبز مي شود
      
      يک تشت لاله از جگرش شعله مي کشد
      يک دشت داغ از دهنش سبز مي شود
      
      آن کهنه کينه هاي جمل تازه مي شوند
      يک باغ زخم بر کفنش سبز مي شود
      
      ني‌نامه غريبي صحراي نينوا
      از آخرين تب سخنش سبز مي شود
      
      لايوم ... از غروب نگاهش گدازه ريخت
      لا يوم... از کبود لبش خون تازه ريخت
      
      گفتيم تشت، لاله ، دهاني به خون نشست
      اين واژه ها روايت يک داغ ديگرست
      
      آن روز، داغ با دل پر تب چه مي‌کند
      با قامت شکسته زينب چه مي‌کند
      
      گلزخم بوسه هاي پريشان خيزران
      با ساحت مقدس آن  لب چه مي‌کند
       
      یوسف رحیمی
       
      *****************

         
      
       
      جانم فدای لحظه جان دادن او
      كار خودش را كرد آخر سر، زن او
      
      مانند كوچه باز غافلگير گشته
      بسیار جانسوز است ساکت ماندن او
      
      از بس که خون آورده بالا گوییا که
      خون گریه دارد می کند پیراهن او
      
      كرببلا شد حجره اش، آن لحظه ای که
      از تشنگی شد تيره چشم روشن او
      
      آقا نمی ترسد ، خدا می داند اين را
      ازشدت زهر است می لرزد تن او
      
      فرزند زهرا مثل زهرا خون جگر شد
      اين را روايت كرد طرز رفتن او 
      
      ای كاش مثل مادرش شب دفن می شد
      تا تير بر جسمش نمی زد دشمن او
      
      با اينكه غمگينيم ، امّا شكر ديگر
      مخفی نشد مانند زهرا مدفن او
       
      محسن مهدوی
       
      ******************

       
      
       
      گل ها به عطر عود تنت گیر می دهند
      پروانه ها به سوختنت گیر می دهند
      
      منبر ندیده های نماز خلیفه ها
      حتی به شیوه ی سخنت گیر می دهند
      
      دیروز اگر به صلح شما گیر داده اند
      امروز هم به سینه زنت گیر می دهند
      
      زهرا! چرا همیشه در این کوچه های تنگ
      غم ها به خنده ی حسنت گیر می دهند؟
      
      اصلاً فدک بهانه ی شان بود ای غریب
      بی برگه هم به رد شدنت گیر می دهند
      
      ای یوسف مدینه چرا جای پیرهن
      با تیرو تیغ بر کفنت گیر می دهند؟
      
      این چند تیر مانده دگر قسمت تو نیست
      وقتش به پاره های تنت گیر می دهند
       
      وحید قاسمی
       
      ******************
       
      
       
      اینکه از زهر جفا جای به بستر دارد
      طشتی از خون دل خویش برابر دارد
      
      چشمهایش به در و منتظر آمدنیست
      زیر لب زمزمه مادر مادر دارد
      
      جگرش سوخته از یک غم و یک غربت نیست
      داغ ارثی ست که در سینه مکرر دارد
      
      زهر تنها کس و کار دل او گشت اگر
      یادگاریست که از کینه همسر درد
      
      پیش چشمش که توانسته بروی منبر….
      ….رود و دست به سبّ پدرش بردارد؟
      
      لحظه های سفرش در بغلش می گیرد
      چادری را که بوی یاس معطر دارد
      
      آرزو داشت نمی دید در آن کوچه تنگ
      مادرش روی زمین لاله پرپر دارد
      
      گفت با گریه حسین جان... تو دگر گریه مکن
      که حسن میرود و سایه خواهر دارد
      
      آه... لایوم کیوم تو که در صحرا کیست
      جسم صدچاک تو از روی زمین بردارد
       
      محمد بیابانی
       
      ******************
       
      
       
      خدا کند که دروغی بزرگ باشد این
      من اعتماد ندارم به حرف طالع بین
      
      نشسته اند کمان های بیوه آماده
      گرفته اند کمین تیرهای چله نشین
      
      دوباره کوچه دوباره کسی ز اهل کساء
      دوباره فتنه ی شیطان دوباره غصب زمین
      
      و باز شد دهن یاوه ای و حرفی زد
      و پخش شد همه جا بوی غُدّه ای چرکین
      
      و این هم از برکات حضور یک زن بود
      زنی که شوهر خود را نمیکند تمکین
      
      جنازه نیست، نمرده است، زنده است، چرا؟
      برای این که امام است و بس، برای همین
      
      برای این که نفس می کشد بدون هوا
      برای این که قدم می زند بدون زمین
      
      چقدر جای رطب ها و جای او خالی ست؟
      کنار دست پر از هیچ سفره ی مسکین
      
      به عزت و شرف لا اله الا الله
      به خیر ختم نشد این مراسم تدفین
      
      عزیز کرده ی یعقوب، غارت گرگ است
      قسم به سوره ی یوسف قسم به بنیامین 
       
      رضا جعفری
  
       
      ******************
       
      
       
      آيا به گداي شهر جا خواهي داد؟
      با دست خودت به ما غذا خواهي داد
      
      بدتر ز جذاميان مريضي داريم
      آيا تو به درد ما دوا خواهي داد
      
      هر بار كه در خانه ي تو رو آريم
      تو بيشتر از نياز ما خواهي داد
      
      لطف پسرت قاسم الطاف شماست
      با اوست هر آنچه كه عطا خواهي داد
      
      گويند حساب سينه زنها با توست
      در حشر چه بر اهل ولا خواهي داد
      
      با نام ابوالفضل تو را مي خوانيم
      با نام ابوالفضل چه ها خواهي داد
      
      گويند نگفته اي كه در كوچه چه شد
      آيا خبر از كوچه به ما خواهي داد؟!
       
      جواد حیدری
       
      ******************
       
     
       
      تو کریمی و منم جیره خور احسانت
      جان و جانان جهان، جان جهان قربانت
      
      سفره دار حرم رحمت و مهری آقا
      اهل عرشند به والله بلاگردانت
      
      کرمت سفره خالی مرا پر کرده
      جان گرفتم به خدایی خدا با نانت
      
      من به نان و نمک سفره ات عادت دارم
      همه نشستم همه عمر به پای خوانت
      
      تو همانی که مریدت شده ارباب وفا
      من همانم که شدم ابر پر از بارانت
      
      حسنیم به خداییِ خدا تا محشر
      شکرلله شده ام عاشق سرگردانت
      
      کوری دشمن تو ضربه دل یا حسن است
      به فدای تو و آن خاطره و طوفانت
      
      آخرین تیر علی در جمل فتنه تویی
      ضربه ات حیدری و کون و مکان حیرانت
      
      می رسد روز خوشی که به بقیعت برسم
      می شود مثل خراسان حرم ویرانت
      
      به علی می رسد آن روز که با ذکر علی
      به طواف تو بیایند همه مستانت
      
      در رکاب یوسف فاطمیون می سازد
      حرم عشق برایت به خدا ایرانت
       
      حسین ایمانی
       
      ******************

       
      
       
      خدا به طالع تان مُهر پادشاهي زد
      به سينه ي احدي دست رد نخواهي زد
      
      در آسمان سخاوت يگانه خورشيدي
      تمام زندگي ات را سه بار بخشيدي
      
      گدا ز كوي تو هرگز نرفته ناراضي
      عزيز فاطمه! ازبسكه دست و دل بازي
      
      مدينه شاهد حرفم : فقير سرگشته
      هميشه دست پر از محضر تو برگشته
      
      به لطف خنده تان شام غم سحر گردد
      نشد كه سائل تان نا اميد برگردد
      
      خدا به شهد لبت مزه ي رطب داده
      كريم آل محمد تو را لقب داده
      
      تبسم نمكينت چقدر شيرين است
      دواي درد يتيم  و فقير و مسكين است
      
      خوشا به حال گدايي كه چون شما دارد
      در اين حرم چقدر او برو بيا دارد
      
      به هر مسافر بي سر پناه جا دادي
      به دست عاطفه حتي به سگ غذا دادي
      
      گره گشايي ات از كار خَلق،ارث علي است
      مقام اولي جود و بخششت ازلي است
      
      به حج خانه ي دلبر چه ساده مي رفتي
      همه سواره ولي تو، پياده مي رفتي
      
      شما ز بسكه كريم و گره گشا بودي
      دل كوير به فكر پياده ها بودي
      
      امام رأفت دوران بي مرامي ها
      نشسته اي سر يك سفره با جذامي ها
      
      خيال كن كه منم  يك جذامي ام آقا
      نيازمند نگاه و سلامي ام آقا
      
      چقدر مثل علي از زمانه رنجيدي
      سلام داده، جواب سلام نشنيدي
      
      امام برهه ي تزويرهاي بسياري
      به وقت رفتن مسجد، زره به تن داري
      
      كريم شهر مدينه غريب افتادم
      به جان مادرت آقا، برس به فريادم
      
      خودت غريبي و با دردم آشنا هستي
      رفيق واقعي روزهاي بي دستي
      
       قسم به حُرمت اين ماه حق نگاهي كن
       به دست خالي اين مستحق نگاهي كن
      
      بگير دست مرا ، دست بسته ام آقا
      ضرر زدم به خودم، ورشكسته ام آقا
      
      دل از حساب قنوت تو سود مي گيرد
      دعاي دست رحيمت چه زود مي گيرد!
      
      براي مدح تو گويند شعر احساسي
      به واژه هاي «در» و«ميخ» و«كوچه» حساسي
      
      چه شد غرور تو آقا شكست در كوچه
      بگير دست مرا با خودت ببر كوچه
      
      چه شد كه بغض گلوگير گوشه گيرت كرد
      كدام حادثه اين گونه زود پيرت كرد
      
      چگونه اين همه غم در دل شما جا شد
      بگو كه عاقبت آن گوشواره پيدا شد؟
       
      وحید قاسمی


[ جمعه 01 دی 1391 ] [ 11:19 ] [ mahdivahidi ]

اشعار شهادت امام حسن(علیه السلام)

      پایین پلک چشم تو دائم پر از نم است
      چشمت قشنگ، سوی نگاهت ولی کم است
      
      از بس که اشک ریخته ای در عزای یاس
      از بس که کوچه پیش نگاهت مجسم است
      
      رد شراره بر رخ تو نقش بسته است؟
      یا ردپای ضربه سیلی محکم است؟
      
      سنّت زیاد نیست ولی پیر گشته ای
      این ارث مادری است که قد شما خم است
      
      آقا فدات شم چقدر غصه میخوری
      تصویر لحظه لحظه عمرت چه پر غم است
      
      این گریه ها که میکنی از بهر مادرت
      پایه گذار اشک عزای محرّم است
      
      در روضه های حضرت ارباب، یاحسن
      سرمشق یا حسین حسین دمادم است
      
      هرکس که سائل کرم مجتبی نشد
      شایسته ی بکاء به شه کربلا نشد
       
      حسین قربانچه


  ************************


       آيا شده بال و پرت آتش بگيرد
      هر چيز در دور و برت آتش بگيرد
      
      آيا شده بيمار باشی و نگاهت
      از نيش خند همسرت آتش بگيرد
      
      آيا شده يک روز گرم و وقت افطار
      آبی بنوشی ... جگرت  آتش بگيرد
      
      آيا شده تصويری از مادر ببينی
      تا عمر داری پيکرت آتش بگيرد
      
      می گريم از روزی که می بينم برادر
      در کوفه موی دخترت آتش بگيرد
      
      می گريم از روزی که می بينم برادر
      از هرم خاکستر سرت آتش بگيرد
      
      آه ... از خنکهای گلويت بوسه ای ده
      تا قبل از اينکه حنجرت آتش بگيرد
      
      آقا بس است ديگر مگو از شعله هايت
      ترسم که جان خواهرت آتش بگيرد
       
      یاسر حوتی

  ************************

      
      دست و پا ميزني و بال و پرت ميريزد
      گريه ي خواهر تو روي سرت ميريزد
      
      بهتر است سعي كني اين همه سرفه نكني
      ورنه در طشت تمام جگرت ميريزد
      
      در تقلاي سخن گفتني اما نه... نه...
      جگرت از دهنت دور و برت ميريزد
      
      خبرش پخش شده زهر تو را خواهد كشت
      بي سبب نيست كه اشك پسرت ميريزد
      
      جگرت،بال و پرت،اشك ترت ريخت ولي
      چه كسي هست كه با نيزه سرت ميريزد؟
       
      هاني امير فرجي

  ************************


     
      تو وارث تمامی غم های مادری
      مسموم زهر کاری یک کوچه و دری
      
      نام تو با بقیع گره ای کور خورده است
      همسایه همیشگی حوض کوثری
      
      تو مادری ترین امامان شیعه و...
      درد آشنای درد دل چاه و حیدری
      
      لعن خدا بر آنکه مذلت خطاب کرد
      انگار نه انگار نوه پیمبری
      
      کمتر به خود به پیچ از این التهاب زهر
      چیزی نمانده است که پر در بیاوری
      
      خود،کربلاست هروله دور بسترت
      اما حزین کرب و بلای برادری
      
      بی اختیار یاد غم شام می کنی
      وقتی که چشمهات می افتد به معجری
      
      این تیرها که بغض جمل بر تن تو زد
      شد نیزه سنان و رگ گردن تو زد
       
      علی آمره


[ جمعه 01 دی 1391 ] [ 11:11 ] [ mahdivahidi ]

اشعار شهادت حضرت رقیه(سلام الله علیها)

چند شعر از علي اکبر لطيفيان

عمه جان اين سر منور را
کمکم مي کني که بردارم
شاميان اي حراميان ديديد
راست گفتم که من پدر دارم

 اي پدر جان عجب دلي دارم
اي پدر جان عجب سري داري
کيسويم را به پات مي ريزم
تا ببيني چه دختري داري

اي که جان سه ساله ات بابا
به نگاه تو بستگي دارد
گر به پاي تو بر نمي خيزم
چند جايم شکستگي دارد

آيه هاي نجيب و کوتاهم
شبي از ناقه ام تنزل کرد
غنچه هايي شبيه آلاله
روي چين هاي دامنم گل کرد

دستي از پشت خيمه ها آمد
لاجرم راه چاره ام گم شد
در هياهوي غارت خيمه
ناگهان گوشواره ام گم شد

هر بلايي که بود يا مي شد
به سر زينب تو آوردند
قاري من جرا نمي خواني؟
چه به روز لب تو آوردند

چشم هاي ستاره بارانم
مثل ابر بهار مي بارد
من مهياي رفتنم اما
خواهرت را خدا نگه دارد

 

*****************

 

پايش ز دست آبله آزار مي کشد
از احتياط دست به ديوار مي کشد

در گوشه ي خرابه کنار فرشته ها
"با ناخني شکسته ز پا خار مي کشد"

دارد به ياد مجلس نامحرمان صبح
بر روي خاک عکس علمدار مي کشد

او هرچه مي کشد به خداي يتيم ها
از چشم هاي مردم بازار مي کشد

گيرم براي خانه تان هم کنيز شد
آيا ز پرشکسته کسي کار مي کشد؟

چشمش مگر خداي نکرده چه ديده است؟
نقشي که مي کشد همه را تار مي کشد

لب هاي بي تحرک او با چه زحمتي
خود را به سمت کنج لب يار مي کشد

 

*****************

 

هر چند دل شكسته و هر چند بي پر است
 اما هنوز مثل هميشه كبوتر است

گر پاي نيزه از حركت ايستاده بود
 از شدت علاقه بابا به دختر است

زهراتر از هميشه به سجاده آمده
 انداز? قدش، چقدر گريه آور است

اين زخم هاي روي سرش روي پيكرش
 با زخم هاي شهر مدينه برابر است

او بيشتر بهانه‌ي بابا گرفته است
 پس عمرش از تمامي اين قوم كمتر است

اين لاله‌اي كه بر سر مويش گره زدند
 سوغات كوفه است به جاي گل سر است

فردا نماز صبح – بدون رقيه است
 فردا كه بام مأذنه ها بي كبوتر است

 


*****************

 

آئينه هستم تاب خاکستر ندارم
پروانه اي هستم که بال و پر ندارم

از دست نامردي به نام تازيانه
يک عضو بي آسيب در پيکر ندارم

تا اينکه گريان تو باشم در سحر گاه
در چشم هايم آنقدر اختر ندارم

چيزي که فرش مقدمت سازم در اينجا
از گيسوان خاکي ام بهتر ندارم

مي خواستم خون گلويت را بشويم
شرمنده هستم من که آب آور ندارم

بر گوش هايم مي گذارم دست خود را
شايد نبيني زينت و زيور ندارم

وقتي نمانده گيسويي روي سر من
گاري دگر با شانه و معجر ندارم

لب مي گذارم روي لب هايت پدرجان
تا اينکه جانم را نگيري بر ندارم

 

*****************

 

تو را آورده ام اينجا که مهمان خودم باشي
شب آخر روي زلف پريشان خودم باشي

من از تاريکي شب هاي اين ويرانه مي ترسم
تو را آورده ام خورشيد تابان خودم باشي

اگرچه عمه دل تنگ است، اما عمه هم راضي است
که تو اين چند ساعت را به دامان خودم باشي

سرت افتاد و دستي از محاسن  چون بلندت کرد
بيا تا ميهمان کنج ويران خودم باشي

سرت را وقت قرآن خواندنت بر تشت کوبيدند
تو بايد بعد از اين قاريِ قرآن خودم باشي

کنار تو که از انگشتر و خلخال صحبت کرد
فقط مي خواستم امشب پريشان خودم باشي

اگرچه اين لبي که ريخته بوسيدنش سخت است
تقلا مي کنم يک بوسه مهمان خودم باشي

 

*****************

 

کيست امشب در دل طوفاني او جا کند 
قطره هاي تاولش را راهي دريا کند

گرد و خاکي گشته بود اما هنوز آئينه بود
صفحه آئينه را فرداي محشر وا کند

مشتي از خاکستر پروانه نيت کرده است
کنج اين ويران سرا ميخانه اي برپا کند

تار و پودي از لباس مندرس گرديده اش
مي تواند ديده يعقوب را بينا کند

او که دارد پنجه اي مشکل گشا قادر نبود
چشم هاي بسته باباي خود را وا کند

گيسويش را زير پاي ميهمانش پهن کرد
آنقدر فرصت نشد تا بوريا پيدا کند

خشت هاي اين خرابه سنگ غسلش مي شود
يک نفر بايد دوباره غسل يک زهرا کند

 

*****************

 

در آن سحر، خرابه هوايش گرفته بود
حتي دل فرشته برايش گرفته بود

با آستين پاره ي پيراهن خودش
جبريل را به زير کسايش گرفته بود

زورش نمي رسيد کسي را صدا کند
از گريه زياد، صدايش گرفته بود

از ابتداي شب که خودش را به خواب زد
معلوم بود آنکه دعايش گرفته بود

حتما نزول مي کند آيات تازه اي
با چله اي که بين حرايش گرفته بود

مشغول ذکر نافله اش شد، ولي کجاست؟
آن چادري که عمه برايش گرفته بود

 

*****************

 

حاضرم پايِ سرِ تو سرِ خود را بدهم
جايِ پيراهن  تو معجر  خود را بدهم

سر باباي من و خِشت محال است عمه
عمه بگذار كه اول پر خود را بدهم...

...پهن كن تا كه سر  خار نگيرد به لبش
كم اگر بود پرِ ديگر خود را بدهم

زيورآلات مرا دختر همسايه گرفت
نذر انگشتَرَت انگشترِ خود را بدهم

مويِ من سوخته و مويِ پدر سوخته تر
حاضرم پايِ همين سر، سرِ خود را بدهم

ديد ما تشنه آبيم خودش آب نخورد
خواست تا ديده آب آور خود را بدهم

به دلم آمده يك وقت خجالت نكشم
پايِ لطفش نفس  آخر خود را بدهم


[ یکشنبه 26 آذر 1391 ] [ 09:49 ] [ mahdivahidi ]

اشعار شهادت حضرت رقیه(سلام الله علیها)


من آن شمعم که آتش بس که آبم کرده، خاموشم
همه کردند غير از چند پروانه، فراموشم

اگر بيمار شد کس، گل برايش مي برند و من
به جاي دسته گل باشد سر بابا در آغوشم

پس از قتل تو اي لب تشنه، آب آزاد شد بر ما
شرار آتش است اين آب بر کامم، نمي نوشم

تو را در بوريا پوشند و جسم من کفن گردد!
به جان مادرت، هرگز کفن بر تن نمي پوشم

ز زهرا مادرم خود ياد دارم رازداري را
 از آن رو صورت خود را ز چشم عمه مي پوشم

دوباره از سقيفه دست آن ظالم برون آمد
که مثل مادرم زهرا ز سيلي پاره شد گوشم

اگر گاهي رها مي شد ز حبس سينه فريادم
به ضرب تازيانه قاتلت مي کرد خاموشم

فراق يار و سنگ اهل شام و خنده دشمن
من آخر کودکم اين کوه سنگين است بر دوشم

سپر مي کرد عمه خويش را بر حفظ جان من
نگردد مهرباني هاي او هرگز فراموشم

دو چشم نيمه بازت مي کند با هستي ام بازي
هم از تن مي ستاند جان هم از سر مي برد هوشم

بود دور از کرامت گر نگيرم دست «ميثم» را
غلام خويش را گر چه گنه کار است، نفروشم

غلامرضا سازگار

***************************


بابا برايم روزها گرما ضرر دارد
شب هم كه شد بر زخم ِ من سرما ضرر دارد

دنياي من بعد از غروبِ تو برايِ من
يك لحظه هم ماندن در اين دنيا ضرر دارد

سيلي كه جايِ خود، نسيم ِ داغ ِ صحرا هم
حتماً براي كودكِ زيبا ضرر دارد

سيلي نه، بعد از اصغرت در غربتِ شبها
ديگر برايِ گوش من لالا ضرر دارد

فهميده ام از ضربتِ سنگين سيلي ها
گاهي برايم گفتن بابا ضرر دارد

آنكه ز روي ناقه افتاده ميفهمد
يك عمر اين افتادن از بالا ضرر دارد

چون حرفِ "با" لب را به لب چسبانده تكرار است
بابا براي زخم اين لبها ضرر دارد

شاعر؟؟؟؟؟


***************************


شبيهِ هر چه که عاشق، سَرَت جدا شده است
تمامِ هستيِ پهناورت جدا شده است

غزل چگونه بگويم ز قطعه هاي تنت؟!
که بيت بيتِ تو از پيکــرت جدا شده است

چه سرگذشتِ غريبي گذشت از سَرِ تو!
چگونه تاخت که سر تا سرت جدا شده است؟!

کبوتران حرم، بال و پر نمي خواهند
که از حريمِ تو بال و پرت جدا شده است

فداي قامت انگشتِ تو که رفت از دست
به اين بهانه که انگشترت جدا شده است

طلوع کرده سَرَت...کاروان به دنبالش
ميانِ راه ولي دخترت جدا شده است

**

که نيست در تنِ او جان، که بي امان بدَوَد
چگونه از پيِ اين سَر، دوان دوان بدود؟

نشسته داغِ تو بر قلبِ پاره پاره ي او
شده کبود دراين آسمان ستاره ي او

نِشسته بود که ناگه کسي رسيد از راه
که تازيانه بدستش گرفته و ناگاه

به ضرب مي زند آن را به پهلويش که بيا
کِشيده است کمان دار، گيسويش که بيا!

دوباره خاطره ي کوچه تازه شد در دشت
خميده قامت و بي جان به کاروان برگشت

**

رسيده اند به شام و خرابه منزلشان
سَري به دامن و سِرّي نهفته در دلشان

وصالِ دختر و بابا رسيده است امشب
به غيرِ اشک، چه کَس حل نموده مشکلشان؟

"نماز شامِ غريبان..."که گفته اند، اينجاست!1
وضو ، ز خونِ سَر و قبله بود مايلشان

ميانِ عاشق و معشوق، جانِ دختر بود2
که ذرّه ذرّه به پايان رسيد حائلشان

هزار نکته ي باريک تر ز مو اينجاست3
در اين سکوت که پيچيد دورِ محملشان

**

وزيده است صدايي...شبيهِ لالايي ست
بغل گرفته پدر را ! عجيب بابايي ست

به روي پاي کبودش، نشسته خوابيده
شبيهِ مادرِ پهلو شکسته خوابيده

خرابه ساکت و آرام، اشک مي ريزد
شکسته بغض و سرانجام اشک مي ريزد

رسيده است سحرگاه شستنِ بدنش
رسيده است سحر...يا شبِ کبودِ تنش؟!

خميده تر شده زينب در اين سحر انگار
خرابه از غمِ او شد خرابتر انگار

******

1-اشاره به بيت حافظ:
نماز شام غريبان چو گريه آغازم
ه مويه هاي غريبانه گريه پردازم

2-اشاره به بيت حافظ:
ميان عاشق و معشوق هيچ حائل نيست
تو خو حجاب خودي حافظ از ميان برخيز

3-اشاره به بيت حافظ:
هزار نکته ي باريک تر ز مو اينجاست
نه هرکه سر بتراشد قلندري داند

عـارفه دهــقاني

 


[ یکشنبه 26 آذر 1391 ] [ 09:45 ] [ mahdivahidi ]

اشعار مصیبت شام

خنده بر پاره گریبانی مان می کردند
خنده بر بی سر و سامانی مان می کردند

پشت دروازه ی ساعات معطل بودیم
خوب آماده ی مهمانی مان می کردند

از سر کوچه ی بی عاطفه تا ویرانه
سنگ را راهی پیشانی مان می کردند

هر چه ما آیه و قرآن و دعا می خواندیم
بیشتر شک به مسلمانی مان می کردند

شرم دارم که بگویم به چه شکلی ما را
وارد بزم طرب خوانی مان می کردند

بدترین خاطره آن بود که در آن مدت
مردم روم نگهبانی مان می کردند

هیچ جا امن تر از نیزه ی عباس نبود
تا نظر بر دل حیرانی مان می کردند

علی اکبر لطیفیان

********************

هر جا سخن از زینب و دروازه شام است
ساکت به تماشا منشینید حرام است

دستی که به سر می زنی از این غم عظمی
یادآور فرق سر و سنگ لب بام است

یک سر به به سر نیزه عیان است ببینید
مانند هلال است ولی ماه تمام است

هجده قمر از نوک سنان تابد و مردم
پرسند ز هم پس سر عباس کدام است؟

مردم نزنید از همه سو سنگ بر این سر
والله امام است امام است امام است

زوار برادر شده بر نی سر عباس
هم اشک به رخ هم به لبش عرض سلام است

هر کوچه پر از هلهله و خنده و شادی است
از شام بپرسید مگر عید صیام است؟....!

با یاد سر و چوب و لب و ناله زینب
انگار جهان در نظرم مجلس شام است

باید همه از مرد و زن شام بپرسید
ناموس الهی ز چه در محضر عام است؟

هر خانه که در سوگ حسین است سیه پوش
 "میثم"در آن خانه غلام است غلام است

غلامرضا سازگار

 


[ یکشنبه 26 آذر 1391 ] [ 09:40 ] [ mahdivahidi ]

اشعار مصیبت شام

تو که آرام بخش این قلوبی
خبر از حال من داری به خوبی
جواب اشک های زینب تو
شده در شام رقص و پایکوبی

شده زخم دل من سخت کاری
که از دستم نیامد هیچ کاری
به پیش چشم من در بارش سنگ
چه تکریمی شد از لب های قاری

چرا از ظلم بی اندازه ی شهر
نمی پاشد ز هم شیرازه ی شهر
دل هفت آسمان را غرق خون کرد
سر خورشید بر دروازه ی شهر

یوسف رحیمی

**********************

عالم همه جا در نظرم شام خراب است
جان و تنم از آتشِ دل در تب و تاب است

ای مـردم عالم همـه از شـام بپـرسید
قرآن محمّد ز چه در بزم شراب است؟

این چوب که در دست یزید است بگیرید
والله قسـم یاری مظلوم، ثـواب اسـت

این سر که شکستند از او گوهر دندان
این سر که روان از یم چشمش دُر ناب است

این سر، سر نورانی ریحـانه زهـراست
کز داغ لبـانش جگـر آب، کباب است

در حنجـره سوختــه‌اش آیه قــرآن
از دیده روان بر گل رخسار، گلاب است

در تشـت طـلا دور زنــد دیــده‌اش آری!
می‌گردد و خجلت زده از اشک رباب است

یک مـرد ندیـدم کـه در آن بـزم بپـرسد:
ناموس خدا از چه به بـازوش طناب است؟

رخسار مپوشان به کف دست، سکینه!
بر چهره همان رنگ کبودیت حجاب است

پـاسخ ندهـد سنـگ لـب بــام ز خجـلت
«میثم!» تو بگو خون خدا از چه خضاب است؟

غلامرضا سازگار

**********************

شیر زن قافله اهل بیت
عالمه عاقله اهل بیت

خیز و بیاشوب شب شهر را
پر ز علی کن نفس دهر را

خطبه بخوان شهر به پا می شود
کوفه افسرده حرا می شود

مظهر اعجاز خدا در دمشق
آن چه تو کردی همه عشق است عشق

شام چهل سال علی را ندید
دسته گلی از چمن او نچید

شام چهل سال اگر خفته است
بانگ تو این خواب بر آشفته است

اصغر تو غرقه به خون شد بخوان
اکبرت از اسب نگون شد بخوان

خطبه بخوان سنگ صدا می دهد
منبر و محراب ندا می دهد

یوسف دل بر سر بازار تو
مصر و دمشق اند گرفتار تو

در همه جا قبله اهل دلی
شاهد اسرار چهل منزلی

جلوه کن و ماه شو و نور باش
آینه روشنی طور باش

بر اثر گام تو بر خاک راه
شعله رحمت شکفد هر پگاه

صبر حسن داری و شور حسین
غیرت زهرا و غرور حسین

آن چه تو را هست که را داده اند
حُسنی از این دست که را داده اند؟

سرو قدا..! همچو کمان می روی!..
ماه رخا، اشک فشان می روی

ای دل مولا ز چه دل خسته ای؟
قلب حرم بودی و بشکسته ای

خون چکد از چشمه خورشید و ماه
این جسد کیست در این قتلگاه

همدم صبح و شب تو آه شد
عمر تو بی ماه تو کوتاه شد

ماه علی چند نفس شمع باش
روشنی خلوت این جمع باش

چند کبوتر به تو دل بسته اند
جمله به دامان تو پیوسته اند

محمد فخارزاده

**********************

اي يزيدِ بي حيا از رويِ بغض و كينه ات
خيزران بر روي لبهايِ حسين من مزن

چوبِ خود بردار از پيشاني ِ زخمي ِ او
لطمه بر اسمايِ حُسنايِ حسين من مزن

كم تمسخر كن تو قرآن خواندنِ مظلوم را
طعنه بر صوتِ دل آرايِ حسين من مزن

از محاسن هايِ او خونِ دلِ من ميچكد
بس كن اي ظالم به سيمايِ حسين من مزن

چوبِ تو تفسير ِ سيلي خوردنِ زهرا كُنَد
شرم كن بر رويِ زيبايِ حسين من مزن

كاش مثل ِ دستِ من چشم سكينه بسته بود
پيش ِ او ضربه به لبهايِ حسين من مزن

محمود ژوليده

**********************

چوبی به لبت، نشسته دیدم
دندان  تـو را، شکسته دیدم

چشمان تو را، پر آب دیدم
دور ِ سـر تـو، شـراب دیدم

چون مجلس کینه را بیاراست
خصم تو ز ما کنیز میخواست

خونین شدنِ سر تو دیدم
جـان کندنِ دختر تـو دیدم

عباس کجاست، تا بشیند؟
رخسـار  کبـودِ  مـن  ببیند

شاعر؟؟؟؟

 


[ یکشنبه 26 آذر 1391 ] [ 09:17 ] [ mahdivahidi ]
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران