آموزش تخصصی اصول و فنون و اخلاق مداحی به همراه زیباترین اشعار در مدح اهل بیت علیهم السلام


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
در این وب با اخــلاق مــداحی، اصـــول مداحــی،علــوم و فنــون مداحـی روضه خوانی،دعاخوانی، اشعار زیبا دربـاره ولادت و تسلیت اهــل بیت علیهم السـلام،وظایف مداحان،رسالت مداحان در جامعه، آسیبهای مداحی،مقتل شناسی انواع سبک ها و دستگاه ها و هر آنچه کـه مربوط بـه مداح و مداحی باشد، آشنا خواهید شد ان شاءالله. (مهدی وحیدی)
اشعار شهادت حضرت رقیه (س)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : جمعه 07 آذر 1393

غلامرضا سازگار

نفس در سینه از آهم شرر شد
تمام قوت من، خون جگر شد

چه ایامی که از شب، تیره‌تر بود
چه شب‌هایی، که با هجرت سحر شد

چه سود از گریه، هر چه گریه کردم
شرار دل، ز اشکم بیشتر شد

تن صد پاره‌ات در کربلا ماند
سرت بر نیزه با من، هم‌سفر شد

خمیدم، در سنین خردسالی
به طفلی، قسمتم، داغ پدر شد

لب من از عطش، خشکیده بابا
چرا چشمان تو از گریه تر شد؟

زبان عمه، شمشیر علی بود
ولی او بر دفاع من، سپر شد

نگه کردم به رگ‌‌های گلویت
از این دیدار، داغم تازه‌‌تر شد

اجل، جام وصال آورده بر من
خدا را شکر، هجرانت به سر شد

سرشک دوستانم، دانه‌دانه
تمام نخل «میثم» را ثمر شد

***********************

مصطفی هاشمی نسب

ای از سـفر برگشـته بابا ، پیکرت کو ؟
سـیمرغ قاف عاشـقی بال و پرت کو ؟

بـر روی شــاخ نیـزه ها گل کرده بودی
حـالا که پـائین آمدی برگ و برت کو ؟

از من نمی پرسی چه شد این چند روزه ؟
از من نمی پرسی نشـاط دخترت کو ؟

آوای قـــرآن خـواندنت لالای ام بود
قربان قرآن خواندن تو ، حنجرت کو ؟

لب های من مثـل لبت دارد ترک ها
با این لب عطشان بگو آب آورت کو ؟

کاری ندارم که چه شد موی سر من
اما بگو بـابـای من موی ســرت کو ؟

می گفت عمه با عمامه رفته بودی
حـالا بگو عمـامه ی پیغمبــرت کو ؟

بـابـا ، سراغ از گوشـوار من نگیری!
من از تو پرسیدم مگر انگشترت کو ؟

این چند روزه هر کسی سوی من آمد
فریاد می زد خارجی پس زیورت کو ؟

بعد از غروب واقعه همبـازی ام نیست
خیلی دلم تنگش شده ، پس اصغرت کو ؟

آن شب که افتادم ز نـاقه بر روی خاک
حوریه ای دیدم شبیـه مادرت ، کو (که او)

با گوشه ی چادر برایم روسری ساخت
می گفت ای دردانه ی من ، معجرت کو ؟

دیگر بس است این غصه ها آخر ندارد
من را ببــر ، گــر چه کبــوتر پر ندارد


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار امام زمان(عج) با محوریت محرم وصفر
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : جمعه 07 آذر 1393

حبیب نیازی

آقا مگر داریم ما ، ما یادمان نیست
یادآوری کردید، اما یادمان نیست

این روزها ... وقت زیادی که نداریم
گیرم که آقا  بود حالا یادمان نیست!

عیبی ندارد  او  بیابانگرد  باشد...
ما قصه ی مجنون و لیلا یادمان نیست

این جمعه هم حالا نیامد که مهم نیست
ما پهلوی خونین زهرا یادمان نیست!!

تکرار تاریخ از همین بی غیرتی هاست
وقتی طناب و دست مولا یادمان نیست

دستان ما  افتاد  از کار قنوتش
افتادن دستان سقا  یادمان نیست!!

او  پیر شد  از این جوانی کردن ما...
ما که  جوان  اربا اربا یادمان نیست!!!

یک روضه خوان ما را کمی یاری رساند
 هل من معین شاه تنها ،یادمان نیست

 او مژه هایش ریخت یاد زینب و ما...
شام و اسارت رفتنش را یادمان نیست

تازه طلبکاریم  آقا  دیر  کرده...
تازه طلبکاریم *آقا یادمان نیست*


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نوحه،زمزمه،شور..حضرت رقیه(س)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : پنج‌شنبه 06 آذر 1393

زمینه


حالا که وقت زیارت رسیده

مسافرم من با قد خمیده

ادخل یا طلعة الرشیده

عمه محض خاطر من

بابا شد مسافر من

به رویش روشن شد چشم زائر من

حسین وای

******

لبی نداری تا بوسه بچینم

بدن نداری تا رو پات بشینم

انگشترت کو تا اونو ببینم

گلگون گشته روی ماهت

خونی شد موی سیاهت

رقیه رقیه تشنه ی پناهت

حسین وای

******

چشمات و وا کن گوشامو نیگا کن

بازم با دستات زخمامو دوا کن

از حلق بریده دخترت رو صدا کن

تنها تو قفس اسیرم

بابا با تو پر می گیرم

دعا کن دعا کن تا که من بمیرم

حسین وای

 

دریافت سبك


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نوحه،زمزمه،شور..حضرت رقیه(س)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : پنج‌شنبه 06 آذر 1393

زمزمه – واحد


یه دختر حزینم ، بی بال و پر ترینم

چون دیگه جون ندارم ، یه گوشه ای میشینم

رو خاک به جای پر بابا ، عکس قفس کشیدم

یه لاله رو لبم نشست ، هر بار نفس کشیدم

نیمه شبا از پام چقدر ، من خار و خس کشیدم

بر لب رسیده جون من

از راه اومد مهمون من

******

تو ماه و من ستاره ، پیش همیم دوباره

حرف می زنیم ولی ما ، با زبون اشاره

خدا نیاره دختری ، لکنت زبون بگیره

تو بیابون تازیونه ، ازش امون بگیره

فقط باید سر باباش ، بیاد که جون بگیره

خسته شده پاهای من

من و ببر بابای من


دریافت سبك


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نوحه،زمزمه،شور..حضرت رقیه(س)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : پنج‌شنبه 06 آذر 1393

واحد

 

دلخسته ام کنج خرابه ، حالم خرابه،غم بی حسابه

دنیای بی تو باباجون برام عذابه

باکی بگم درد دل و ، خیلی شکستم ، خسته ی خستم

دنیای بی تو باباجون برام عذابه

والله می میرم بابا ، نیای تو امشب

مرهم زخم دلمی سالار زینب

پس کی میایی ، باباکجایی

چشمم به راهه همیشه ، تا که بیایی

******

عمه ببین که از سفر ، اومده دلبر ، با پا نه با سر

بذار رو پاهام لالائی براش بخونم

خوش اومدی بابای من ، چرا شکستی ، چشات و بستی

فکر نکنم که بعد تو زیاد بمونم

شکر خدا که نیمه شب بابا رسیدی

شکر خدا این چند روزه ما رو ندیدی

دیدم اسارت ، قحطی غیرت

اما شده قاتل من ، لبای پارت

 

دریافت سبك


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نوحه،زمزمه،شور..حضرت رقیه(س)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : پنج‌شنبه 06 آذر 1393

واحد

 

تبم ، بی درمونه بابا

سرم ، بی سامونه بابا

نشد ، بلندشم پیش پات

پاهام ، که بی جونه بابا

آه تو بساطمه تو ویرونه

تا صبح دلم برا تومیخونه

وای ازمحاسنی که پرخونه

آه واویلتا غریب بابا

******

چشات ، بابایی زخمیه

نگات ، بابایی زخمیه

چه جور ، به صورتت زدن

لبات ، بابایی زخمیه

من از لبای تو جون می گیرم

ازاین زمونه من دیگه سیرم

با تو پیش عموجونم میرم

آه واویلتا غریب بابا

 

دریافت سبك


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار شهادت حضرت رقیه (س)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : پنج‌شنبه 06 آذر 1393

زخم هایم همه اش گشته مداوا مثلاً
چشم کم سوی من امشب شده بینا مثلاً

آمدی تا که تو همبازی دختر بشوی
باشد ای رأس حنا بسته تو بابا مثلاً…

…مثلاً خانه مان شهر مدینه است هنوز
و تو برگشته ای از مسجد و حالا مثلاً…

…کار من چیست ؟ نشستن به روی زانوی تو…
کار تو چیست ؟ بگو …شانه به موها مثلاً…

یا بیا مثل همان قصه که آن شب گفتی
تو نبی باشی و من ، ام ابیها مثلاً

جسم نیلی مرا حال ، تو تحویل بگیر
مثل آن شب که نبی فاطمه اش را مثلاً...

محمد علی کردی

********************

من که بعد از تو به کوه دردها برخورده ام

از یتیمی خسته ام از زندگی سرخورده ام

دخترت وقت وداعت از عطش بیهوش بود
زهر دوری تو را با دیده تر خورده ام


دست سنگین یک طرف انگشترش هم یک طرف
از تمام خواهرانم مشت بدتر خورده ام


صحبت از مسمار اینجا نیست اما چکمه هست
با همین پهلو چنان زهرای بر در خورده ام

زیر چشمم را ببین خیلی ورم کرده پدر
بی هوا سیلی محکم مثل مادر خورده ام


حرفهای عمه خیلی سخت بر من میرسد

گوش من سنگین شده از بس مکرر خورده ام

هرطرف خم شد سرم سیلی سراغم را گرفت
گاه ازینور خورده ام گاهی ازآنور خورده ام

ساربان لج کرد با من هی مرا میزد زمین

گردنم آسیب دیده بس که با سر خورده ام


بیشتر که گریه کردم بیشتر سنگم زدند

ایستادم هرکجا تا سنگ آخر خورده ام

آه بابا دخترت را هیچکس بازی نداد
زخم ها از خنده ی این چند دختر خورده ام


دخترت با درد پا طی مسافت میکند
پای من زخم است پای زخم اذیت میکند

سید پوریا هاشمی


********************
اومدم برا لبت دعا کنم
تو خرابه ها خدا خدا کنم
نوه فاطمه هستم اومدم
روزگار یزید و سیا کنم

**
اومدم کار ثواب کنم برم
نقشه شو نقش بر آب کنم برم
با همین دستای بسته ام اومدم
رو سرش کاخ و خراب کنم برم

**
عمه از قد کمونم حرف میزد
از دل غرق به خونم حرف میزد
گله یزید و به عموم بکن
خیلی بد با عمه جونم حرف میزد

**

هیچکسی مثل من عاشق نمیشه
مثل گلبرگ شقایق نمیشه
هرچیم مرهم بیاری دیگه این
دخترت دختر سابق نمیشه

**

به صدای ما کسی جواب نداد
دست ما کسی یه قطره آب نداد
زجر به جای خودش اما هیچکسی
مثل حرمله منو عذاب نداد

**

رمقی تو پام نمونده بابایی
سو برا چشام نمونده بابایی
شونه به موم نزدی ام نزدی
چیزی از موهام نمونده بابایی

**

من و آماده پر زدن کنید
لباس سیاتونو به تن کنید
حالا که بابای من بی کفنه
منو با پیروهنم کفن کنید

**

از دل عمه باید در بیارن
شب غربت منو سر بیارن
من با گریه هام یه کاری میکنم
تا برای همه معجر بیارن

**

جلوات نبویه دخترت
غیرت مرتضویه دخترت
یه تنه باعث رسوا شدنه
کاخ ظلم امویه دخترت

**

کار پیغمبری کردن برا من
دستاشو روسری کردن با من
عمه جون خواهری کرده برا تو
عمه جون مادری کرده برا من

**

کوچه های شام خیلی سخت گذشت
توی ازدحام، خیلی سخت گذشت
برای پرده نشینای حرم
مجلس حرامی خیلی سخت گذشت

محمد جواد پرچمی

*********************

من ماندم و خونابه و پاهای زخمی
روی پرو بالم نشسته جای زخمی

دنبال تو شیرین ترین بابای دنیا
منزل به منزل میروم باپای زخمی

دیروز و امروزم پراز درد است بابا
تو نیستی میترسم از فردای زخمی

از بامها آتش بروی معجرم ریخت
یادم نرفته سوزش و گرمای زخمی...

که باعث کم پشتی موهای من شد
خون لخته شد در بین این موهای زخمی

یک دختر زخمی نشسته چشم بر در
درانتظار دیدن بابای زخمی

بابا خودت گفتی که من دنیات هستم
حالا ببین جان میدهد دنیای زخمی

بابا بیا درلحظه های آخر من
مادر بزرگم آمده زهرای زخمی

من مثل یک رود پراز خونم ولی تو
ای وای من بابای من دریای زخمی

با نیزه آمد پیکرت را زیر و رو کرد
پاشیده ای در دشت ای صحرای زخمی

درقاب چشمان کبود عمه زینب
من ماندم و خونابه و پاهای زخمی...

مهدی امامی

*********************

به خواب دیده‌ام امشب قرار می‌آید
خزان عمر مرا هم بهار می‌آید

شنیده‌ام به تلافیِ بوسه‌ی گودال
برای دلخوشی‌ام بیقرار می‌آید

بیا بساط پذیرایی‌ام همه جور است
همیشه شَه به سراغ ندار می‌آید

اگرچه یک‌یک انگشت‌ها ز کار افتاد
برای شانه‌زدن که به کار می‌آید

چنان ز ترس زمین خورده‌ام که در گوشم
هنوز نعره‌ی آن نیزه‌دار می‌آید

ز تازیانه لباسم چه راه‌راه شده
چقدر بر تن من لاله زار می‌آید

چه حرف‌ها که در اینجا به دخترت نزدند
صدای بی‌کسی از این دیار می‌آید

سرت به نیزه که چرخید؛ قلب من هم ریخت
دوباره دور تو چندین سوار می‌آید

لبم ز «چوب ستم‌پیشه» سخت‌تر نبُوَد
بیا که با تو لب من کنار می‌آید

 احسان محسنی فر

*********************

 
سخت است وقتی روضه وصف دختری باشد
حالا تصور کن به دستش هم، سری باشد

حالا تصور کن که آن سر، ماهِ خون رنگی
در هاله‌ای از گیسویی خاکستری باشد

دختر دلش پر می‌کشد، بابا که می‌آید،
موهای شانه کرده‌اش در معجری باشد

ای کاش می‌شد بر تنش پیراهنی زیبا ...
یا لااقل پیراهن سالم‌تری باشد

سخت است هم شیرین زبان‌ باشی و هم فکرت
پیش عموی تشنه‌ی آب آوری باشد

با آن‌همه چشم انتظاری باورش سخت است
سهمت از آغوش پدر تنها سری باشد

شلاق را گاهی تحمل می‌کند شانه
اما نه وقتی شانه‌های لاغری باشد

اما نه وقتی تازیانه دست ده نامرد
دور و برِ گم گشته‌ی بی‌یاوری باشد

خواهرتر از او کیست؟ او که، هر که آب آورد
چشمش به دنبال علی اصغری باشد

وای از دل زینب که باید روز و شب انگار
در پیش چشمش روضه‌های مادری باشد

وای از دل زینب که باید روضه‌اش امشب
«بابا ! مرا این بار با خود می‌بری؟» باشد

بابا ! مرا با خود ببر ، می‌ترسم آن بدمست
در فکر مهمانی و تشت دیگری باشد

باید بیایم با تو، در برگشت می‌ترسم
در راه خار و سنگ‌های بدتری باشد

باید بیایم با تو، آخر خسته شد عمه
شاید برای او شب راحت تری باشد؟

قاسم صرافان

*********************

به لبانم سخن نمی آید
به پرم سوختن نمی آید

من سر شانه ی عمو بودم
پس دویدن به من نمی آید

مثل زهرا به دخترت بابا
قد خمیده شدن نمی آید

بس که لاغر شدم پدر دیگر
به تنم پیرهن نمی آید

بدنت شکل تازه ای دارد
به سرت آن بدن نمی آید

از زمانی که بی کفن شده ای
به من اصلا کفن نمی آید

از روی ناقه تا زمین خوردم
عمه جانم نبود میمردم

غصه ای را که بغض پهنان کرد
آهِ سینه شبی نمایان کرد

چنگ زد هرکسی به گیسویم
گیسویم را همو پریشان کرد

هر که جامانده بود در کوچه
عوضش شام خوب جبران کرد

میشناسم زنی که من را زد
عمه او را خودش مسلمان کرد

مردم آن لحظه ای که نامردی
صحبت از خیزران و دندان کرد

به سر نیزه ای عمویم بود
دیدنش باز آرزویم بود

ای پدر کاش غصه سر میشد
شام زجر آورم سحر میشد

عمه ام را چقدر زحمت داد
گیسوانی که شعله ور میشد

گریه ام هرچقدر شدت داشت
شدت ضربه بیشتر میشد

لحظه هایی که سنگ می بارید
عمه جانم خودش سپر میشد

عمو عباس را خجالت داد
سنگ هایی که درد سر میشد

میروم چشم غصه می بارد
عمه ام را خدا نگهدار
 
شاعر ؟؟؟؟

*********************

شمع ها می سوزد و زخمی ترین پروانه ام
عطر نان تازه دارد غنچه ی پیمانه ام

شانه های کوچکم از بس که می لرزد دگر
عمه زینب سر نمیذارد به روی شانه ام

حال که برگشته ای بابا به دختر ها بگو
من عروسک داشتم روزی میان خانه ام

"با"با" بابا زبان من نمی چرخد ببین
بهر هر کاری؛دگر محتاج تازیانه ام

دختر زهرایم و دیدی که آخر شام را
نیمه شب آتش زدم با نعره ی مردانه ام

راستی اصلا تو معنای کنیزی را بگو
حرمله با خنده می گفت ای کنیز خانه ام

من کبوتر بچه ای بودم پر و بالم شکست
جان زهرا زود برگردان مرا به لانه ام

آه یادم رفته اصلا ساکن نیزه شدی
آه یادم رفته دیگر ساکن ویرانه ام

گیسوانم سوختند و توی همه بسته شده اند
من که می دانم همه از دست من خسته شده اند

علی حسنی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعارامام زمان(عج) مرتبط با اربعین
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : چهارشنبه 05 آذر 1393

محمود ژولیده

چه خوش است با تو عمری نفس از جگر کشیدن
به کمال همنشینی ز تو بال و پر کشیدن

چه خوش است از لقای تو مُدام فیض بردن
لحظاتی از ملاقات تو را به بر کشیدن

چه خوش است همنفس با تو شدن به هر بهانه
ز حجابها بریدن ، میِ وصل سر کشیدن

چه خوش است با تو گفتن ، ز تو ، از خودت شنیدن
سخنِ تو از درازا به دل سحر کشیدن

چه خوش است همچو مرغِ سحر از تو ذکر کردن
همه شب هوای احیای تو را به سر کشیدن

نه گداست لایقِ تو ، نه دل است عاشقِ تو
که ز جان نَفَس به دنبال تو دربدر کشیدن

به هزار پیچ و خم در ره تو گذشت عمرم
نشد عاقبت که بار غم همسفر کشیدن

دل شیر خواهد این ره ، جگر هزار زخمه
که تحملِ هجومِ همه دَم خطر کشیدن

اگر از تو شرحِ صدری نرسد به سینۀ ما
بخدا محال باشد نفسی دگر کشیدن

غم نوکر تو این است به عشق کربلایت
به مسیر اربعینی سوی یار پر کشیدن


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار شهادت حضرت رقیه (س)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : چهارشنبه 05 آذر 1393


احسان محسنی فر

به خواب دیده‌ام امشب قرار می‌آید
خزان عمر مرا هم بهار می‌آید

شنیده‌ام به تلافیِ بوسه‌ی گودال
برای دلخوشی‌ام بیقرار می‌آید

بیا بساط پذیرایی‌ام همه جور است
همیشه شَه به سراغ ندار می‌آید

اگرچه یک‌یک انگشت‌ها ز کار افتاد
برای شانه‌زدن که به کار می‌آید

چنان ز ترس زمین خورده‌ام که در گوشم
هنوز نعره‌ی آن نیزه‌دار می‌آید

ز تازیانه لباسم چه راه‌راه شده
چقدر بر تن من لاله زار می‌آید

چه حرف‌ها که در اینجا به دخترت نزدند
صدای بی‌کسی از این دیار می‌آید

سرت به نیزه که چرخید؛ قلب من هم ریخت
دوباره دور تو چندین سوار می‌آید

لبم ز «چوب ستم‌پیشه» سخت‌تر نبُوَد
بیا که با تو لب من کنار می‌آید

*****************************

غلامرضا سازگار

امشب که با تو انس به ویران گرفته ام
ویرانه را به جای گلستان گرفته ام

امشب شب مبارک قدر است و من تو را
بر روی دست خویش چو قرآن گرفته ام

پاداش تشنه کامی و اجر گرسنگی
گل بوسه ایست کز لب عطشان گرفته ام

از بس که پابرهنه به صحرا دویده ام
یک باغ گل زخار مغیلان گرفته ام

از میزبانی ام خجلم سفره ام تهی ست
نان نیست جان زمقدم مهمان گرفته ام

زهرا به چادرش زعلی می گرفت رو
من از تو رو به موی پریشان گرفته ام

من بلبل حسینم و افتادم از نوا
چون جغد، آشیانه به ویران گرفته ام

بر داغدیده شاخۀ گل هدیه می برند
من جای گل، سرِ تو به دامان گرفته ام

(میثم) مدار خوف زموج بلا که من
دست تو را به دامن طوفان گرفته ام

*****************************

حبیب نیازی

همه را گریه ام  آخر به تقلا انداخت
شام را در غم دلشوره ی فردا انداخت

خیلی از مجلس امروز اذیت شده ام
خاک را باید از این کاخ و ستون ها انداخت!!

ابتا گفتم و یک شهر بهم ریخت و بعد
عمه را یاد در و ناله ی زهرا انداخت!!!

آه این سینه ی پا خورده ی من میگیرد
فکر کردند مرا میشود از پا انداخت!!!

جگری مانده برایم که به دردی بخورد
باید انگار تو را یاد مداوا انداخت

تا که آورد سرت را سر من تیر کشید
یادم افتاد که با چوب سرت را انداخت

اینکه آورد تو را بین طبق فکر کنم...
با عجله ، دو سه دندان تو را جا انداخت!!!

با سرش از روی ناقه به زمین خورد گلت...
ضجر هم آمد و بر ساقه ی او ، تا انداخت!!

بیشتر دلخور از اینم که چرا با گیسو
بدنم را جلوی نیزه ی سقا انداخت!!!!

راستی از سر بازار خبر داری که...
هر کسی خواست به ما چشم تماشا انداخت

حلقه ی جمعیت چشم چرانهای یهود
عمه را در وسط معرکه تنها انداخت

امشب از شام مرا پر ندهی میمیرم
کار خیر است نباید که به فردا انداخت!!!!


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار مصیبت های اهل بیت (ع) در شام
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : چهارشنبه 05 آذر 1393


محمود ژولیده

هول و هراس باز دوباره شروع شد
چشمان هیز و معجر پاره شروع شد

اینجا عجیب طبل و کف و سوت می زنند
بر آستین پاره نظاره شروع شد

تنها به سنگ نیز کفایت نمی کنند
از بام های خانه شراره شروع شد

با نامِ خارجی که نشان می دهند هیچ
تحقیر با زبان اشاره شروع شد

تحقیر در محلۀ شوم یهودیان
گاهی پیاده گاه سواره شروع شد

عمامه سوخت، پوست سر سوخت، جامه سوخت
گویی دوباره زینب و چاره شروع شد

رقاصه های زانی و رجاله های پست
رفتارشان به طبل و نقاره شروع شد

این شهر بوی سبّ علی را گرفته است
اخبارهای کذب مناره شروع شد

هرطور هست ، تهمت شامی شود تمام
اما حماسه های هماره شروع شد

این شهر ذوالفقار علی را طلب کند
یعنی خطابه های دوباره شروع شد

*****************************

مهدی نظری

اولین روز از مه صفرُ
سر آقای ما به شام آمد
عید دشمن بجای نقل و نبات
سنگها روی پشت بام آمد

کودکان پابرهنه و خسته
دست ها بسته چشم ها گریان
در میان نگاههای حرام
عمه هم روی ناقۀ عریان

جگر عمه بیشتر می سوخت
هر زمان گوش پاره را می دید
حرمله خنده بر لبانش داشت
تا سر شیرخواره را می دید

باز هم زجر لعنتی بودو
شعله بر جان بچه ها افتاد
سر عباس از سر نیزه
بارها زیر دست و پا افتاد

بین این راه با دف و آواز
پیش چشم رقیه رقصیدند
هرکجا اشک عمه جاری شد
پیرزنها به عمه خندیدند

سر شش ماهه را روی نیزه
پیش چشم رباب می بردند
کاروان را سپاه نامحرم
سوی بزم شراب می بردند

اسم تشت طلا وسط آمد
به غرور یتیمها پا خورد
عمه ام مرد و زنده شد وقتی
خیزران بر لبان بابا خورد

*****************************


سید هاشم وفایی

دلم گرفته و جانم ز زندگی سیر است
هوای شام چرا اینقدر نفس گیراست

لباس عید به تن کرده اند مردم شام
فضای شهر چراغان و غرق تزویر است

نوای هلهلۀ مردمان همانندِ
صدای نیزه و تیر و صدای شمشیر است

ز بام ها ز چه باران سنگ می بارد
به سوی ما همه جا سیل غم سرازیر است

ز دست و پای گلی روی ناقه خون ریزد
حدیث غُربت او ناله های زنجیر است

چه غافلند که بر اشک و آه ما خندند
که در کمان دل خستگان همین تیر است

قسم به آیۀ ناب"لیِذهِبَ عَنکُم"
به روی نیزه سری از تبار تطهیر است

پی هدایت مردم ز روی نی آید
نوای قاری قرآن که غرق تفسیر است

به عرش دوست زده تکیه قدر ما، امّا
هنوز دشمن بیدادگر زمین گیر است

مس وجود «وفایی» اگر که آوردی
غبار درگه این آستانه اکسیر است


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

آمار مطالب

:: کل مطالب : 1880
:: کل نظرات : 145

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 3
:: تعداد اعضا : 0

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 282
:: باردید دیروز : 304
:: بازدید هفته : 1633
:: بازدید ماه : 5937
:: بازدید سال : 15436
:: بازدید کلی : 15436

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران