آموزش تخصصی اصول و فنون و اخلاق مداحی به همراه زیباترین اشعار در مدح اهل بیت علیهم السلام


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
در این وب با اخــلاق مــداحی، اصـــول مداحــی،علــوم و فنــون مداحـی روضه خوانی،دعاخوانی، اشعار زیبا دربـاره ولادت و تسلیت اهــل بیت علیهم السـلام،وظایف مداحان،رسالت مداحان در جامعه، آسیبهای مداحی،مقتل شناسی انواع سبک ها و دستگاه ها و هر آنچه کـه مربوط بـه مداح و مداحی باشد، آشنا خواهید شد ان شاءالله. (مهدی وحیدی)
اشعار اربعین و حضرت زینب سلام الله علیها
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : سه‌شنبه 18 آذر 1393

جودي خراساني

شميم جان فزاي کوي بابم
مرا اندر مشام جان برآيد

گمانم کربلا شد عمه نزديک
که بوي مشک و ناب و عنبر آيد

بگوشم عمه از گهواره گور
در اين صحرا صداي اصغر آيد

حسين را اي صبا برگو که از شام
بکويت زينب غم پرور آيد

ولي اي عمه دارم التماسي
قبول خاطر زارت گر آيد

که چون اندر سر قبر شهيدان
تو را از گريه کام دل برآيد

در اين صحرا مکن منزل که ترسم
دوباره شمر دون با خنجر آيد

مهار ناقه را يکدم نگهدار
که استقبال ليلا، اکبر آيد

مران اي ساربان يکدم که داماد
سر راه عروس مضطر آيد

کند جودي به محشر، محشر از نو
اگر در حشر ما اين دفتر آيد


**************************

مهدي رحيمي
حضرت زينب(س)-اربعين-پياده روي


آن گونه که حاجي ست در احرام پياده
من هم شده ام سوي تو اعزام پياده

طوفانم و مي آيم و در حلقه ي عشاق
بر خويش سوارم ولي از نام پياده

بر عرش سوارش بکني روز قيامت
هر کس طرفت آمده يک گام پياده

اي خاص ترين عام،مي آيند دوباره
خاصان طرفت درملاء عام پياده

اي کاش بگويند که در راه حرم مرد
يک شاعر ايراني ناکام،پياده

زينب شده از ناقه پياده که بيايند
بر تسليتش لشکر خدام پياده

زينب شده از ناقه پياده که به هر حال
باران شود از ابر سرانجام پياده

امروز ز ناقه اگر افتاد به سرعت
يک روز ز ناقه شده آرام پياده

زانوي قدح بوده و بازوي پياله
هر جا که شرابي شده از جام پياده

از کرب و بلا رفته پياده طرف شام
تا کرب و بلا آمده از شام پياده

شامي که در آن از پس ِهفده سرِ بر "ني"
خورشيد شده بر سر هر بام پياده

ناموس خدا،زينب کبري،به زمين خورد
تا بين خلايق شود اسلام پياده

**************************

محسن عرب خالقي

پريده ام به هوايت پريدني که مپرس
رسيده ام سر خاکت، رسيدني که مپرس

اگرچه خم شدم اما کشيد شانه من
به دوش بار غمت را کشيدني که مپرس

نفس بريده بريدم امان دشمن را
به ذوالفقار حجابم، بريدني که مپرس

به طعم کعب ني و سنگ و تازيانه شان
چشيده ام غم غربت چشيدني که مپرس

غروب بود و رميدند بچه آهوها
ز چنگ گله گرگان، رميدني که مپرس

مپرس از چه نماز نشسته مي خوانم
شکسته خسته دويدم دويدني که مپرس

نه اينکه ديده فقط ديد، آنچه کس نشنيد
شنيدم آنچه نبايد، شنيدني که مپرس


**************************

قاسم نعمتي

پاشو پاشو برادر مسافرت رسيده
بعد تو خواهر تو يه روز خوش نديده

ميخوام پيشت بمونم روضه برات بخونم

حسرت گريه کردن رو قلب ما گذاشتن
خواستم عزا بگيرم براي تو نذاشتن

حالا عزا ميگيرم خودم برات ميميرم

با گريه روي قبرت آب فرات مي‌پاشم
رمق نداره زانوم نمي تونم که پاشم

جونم رسيده بر لب برس به داد زينب

کسي وصالي مثل وصال ما نديده
بياد يه قد خميده ديدن سر بريده

يادته تا رسيدم حنجرت و بوسيدم

مگو که با خجالت خواهر چرا مي‌نالي
شد گريه کردن آزاد جاي رقيه خالي

من چاره‌اي نداشتم بچه تو جا گذاشتم

پاشو بگو برادر چي سر ما آوردن
هر جوري که تونستن آبرومون و بردن

دستم و تا که بستم غرورم و شکستن

شکايتم ز شام و محل? يهوده
به جون تو تمام پيکر ما کبوده

چه صحنه‌ها که ديدم حسين ديگه بريدم


**************************

سيد محمد مير هاشمي

اي آشناي زينب اي مقتداي زينب
بشنو نواي زينب هيهات مناالذله

باز آمد از اسارت زينب حديث غربت
اما نه با حقارت هيهات مناالذله

آرامش و وقارم گرديد افتخارم
اين ذکر شد شعارم هيهات مناالذله

گرچه ز غم خميدم هر منزلي رسيدم
فرياد مي کشيدم  هيهات مناالذله

عشق تو سرنوشتم در کوفه اي بهشتم
با خون سر نوشتم هيهات مناالذله

در بند کوفي دون گفتم به قلب پر خون
ابن زياد ملعون هيهات مناالذله

گل بود و دست گلچين گفتم به فرقه ي کين
اي ابن سعد بي دين  هيهات مناالذله

گفتم به جسم نيلي با روي خورده سيلي
اي خصم حق ، ذليلي هيهات مناالذله

اين قوم نامسلمان گرد سر تو رقصان
گفتم به قلب سوزان هيهات مناالذله

اشک رباب و زينب قلب کباب و زينب
بزم شراب و زينب هيهات مناالذله

هر چند من اسيرم اين داغ کرده پيرم
اما مبين حقيرم هيهات مناالذله

ايوب کربلايم دلخسته از جفايم
من دخت مرتضايم هيهات مناالذله

گر دست بسته بودم محزون و خسته بودم
از پا نشسته بودم هيهات مناالذله

بس خصم چنگمان زد از خون که رنگمان زد
از بام سنگمان زد هيهات مناالذله

بين چهره ها تکيده رخسارها دريده
گويد سرشک ديده  هيهات مناالذله

گلهاي ارغواني طفلان استخواني
کردند جانفشاني هيهات مناالذله

کينه برون ز حد شد در شام بي عدد شد
گلهاي تو لگد شد هيهات مناالذله

اين دختران عشقند نيلوفران عشقند
پيغمبران عشقند هيهات مناالذله

اي واي از حرامي از ظلم و بد مرامي
از ناسزاي شامي هيهات مناالذله

اي که تويي حبيبم آواره ي غريبم
داغ تو شد نصيبم  هيهات مناالذله


**************************

غلامرضا سازگار

باز سراپا چو شمع سوخته ي محفلم
اشک، شده خون دل آب شده حاصلم

آتش سوز درون کرده زخود غافلم
زيارت اربعين گشته دعاي دلم

هر نفسم در درون گشته صداي جرس
هر سخنم بر زبان نام حسين است و بس

بغض گلو گير من آه مرا سلسله است
هر نفسم در درون ناله و صد سلسله است

قصه ي سوز درون فزون تر از حوصله است
طاير جان مرغ دل همره يک قافله است

قافله اي قد کمان قافله اي سرفراز
قافله اي سخت کوش قافله اي پاک باز

بعد چهل شب فراق صبح وصال آمده
هلال گم کرده اي مثل هلال آمده

فاطمه ي دوّم احمد و آل آمده
شير زن کربلا با چه جلال آمده

عصمت صغري ست اين دختر زهراست اين
خطابه خوان حسين زينب کبري ست اين

جابر دل سوخته جگر نوش کن
يار در آغوش توست خويش فراموش کن

آتش فرياد را به اشگ خاموش کن
از گلوي چاک چاک مي شنوم گوش کن

يوسف زهرا دهد از دل خاک اين پيام
اي همه ي فاطمه زينب کبري سلام

ياس کبود حسين خوش آمدي زينبم
بود و نبود حسين خوش آمدي زينبم

گفت و شنود حسين خوش آمدي زينبم
بر تو درود حسين خوش آمدي زينبم

چه ها کشيدي بگو هر آنچه ديدي بگو
سرو قد فاطمه چرا خميدي بگو

تويي که خون مرا پيام آور شدي
تويي که بعد از حسين، حسين ديگر شدي

چرا کبود اين چنين زپاي تا سر شدي
چقدر اي خواهرم شبيه مادر شدي

تو روز حفظ امام فاطمه ي ديگري
تو يک زن استي ولي حسين را لشکري

تو در کمال و جلال فاطمه ي کاملي
تو با سر پاک من چراغ هر محفلي

تو بين هفتاد سر خطيب چل منزلي
کوکب اقبال من ستاره ي محملي

به موج موج بلا زيارتت کرده ام
ميان طشت طلا زيارتت کرده ام

هنوز از خطبه ات به گوش من زمزمه است
هنوز فرياد تو شرار قلب همه است

هنوز گفتار تو چو آيت محکمه است
هنوز در نطق تو معجزه ي فاطمه است

زين اخ و زين امّ زين ابي خواهرم
تا که من استم حسين تو زينبي خواهرم

تو در صف کربلا سلاله اي داشتي
تو هر نفس آيت جلاله اي داشتي

تو شمع و پروانه اي، تو لاله اي داشتي
تو همره قافله سه ساله اي داشتي

تو کوه اندوه را زجاي برداشتي
چرا سفير مرا به شام بگذاشتي

تو کاخ بيداد را به خطبه لرزانده اي
تو بر تن و جان خصم شراره افشانده اي

تو محور عشق را به صبر گردانده اي
تو کنج ويرانه ها نماز شب خوانده اي

جهاد مرهون توست شهيد مديون توست
خدا به تو مفتخر حسين ممنون توست

بقاي نورالهدي به زينب است و حسين
بقاي دين خدا به زينب است و حسين

توسل انبيا به زينب است و حسين
تکامل کربلا به زينب است و حسين

زينب و صبر و رضا حسين و خون و قيام
به هر دو بادا درود به هر دو بادا سلام


**************************

حبيب باقر زاده

برغم زينب کبري همگي گريه کنيد
اربعين گشته وحالا همگي گريه کنيد

ناله زد حضرت زهرا همگي گريه کنيد
بهر اين روضه عظمي همگي گريه کنيد

تاابد ديده من بهر غمت گريان است
عالم هستي منهاي حسين زندان است

به خدا هيچ غمي مثل غم دلبر نيست
غير ديدار برادر طلب خواهر نيست

ماتم پر محني همچو غم معجر نيست
بدنش روي زمين بود وليکن سر نيست

از غم توبه خدا چشم پر از نم داريم
زير لب زمزمه و شور دمادم داريم

کاروان باز سوي کرببلا آمده است
همه دلخوشي خون خدا آمده است

زينب از اين سفر پر ز بلا آمده است
بعد چل روز کنار شهدا آمده است

نوحه خوان زينب و طفلان همگي گريانند
روضه باز براي شهدا مي‌خوانند

يک نفر بر سر قبر علي اکبر مي‌رفت
مادري نيز به قبر علي اصغر مي رفت

دختري هم به سوي ساقي لشکر مي‌رفت
خواهري ناله کنان نزد برادر مي‌رفت

دختري بر سرقبر عمويش جان داده
خواهري ياد غم روز دهم افتاده

ياد آن روز که سرها ز بدن گشت جدا
رفت انگشت و انگشتري خون خدا

ياد آن روز که غارت شد همه معجرها
وبه چشمان خودش ديد در آنجا زهرا

لعنتي‌ها چه فجيعانه جسارت کردند
تو دعا کردي و نيزه به دهانت کردند

همه جا تيره شد و نيزه به ارباب زدند
سنگ بر چهره آن گهر ناياب زدند

با عصا بر بدن و پيکر بي تاب زدند
هرچه مي‌گفت حسين ابن علي آب، زدند

خواهري گفت برادر به فداي بدنت
چه بلايي سرت آمد چه شده پيرهنت


**************************

سيد محمد ميرهاشمي

حسينيان دوباره غم به سينه ها شرر زند
حديث غربت و الم به ما سوا شرر زند

نواي بنت مرتضي به کربلا شرر زند
امان ز ناله اي که بر دل خدا شرر زند

به قبله گاه عرشيان پيمبر وفا رسد
و يا امام صابران به دشت کربلا رسد

نماز سوي قبله ي شهادت آمده دگر
سفير حق به مبداء ولايت آمده دگر

به کربلا محافظ رسالت آمده دگر
منادي حقيقت از اسارت آمده دگر

پرستوي حريم حق شکسته بال و پر شده
خدا ز غصه هاي او حزين و خونجگر شده

فرات ، بي صدا سر از خجالتش فرو برد
سرشک دانه دانه اش ز آب آبرو برد

دريغ زينب آبي از فرات بر گلو برد
اگر دعا کند زمين فرات را فرو برد

به آب نه که خاک را ز اشک ديده تر کند
توان نمانده در تنش ز قتلگه گذر کند

ستاره اي که نور را به خاک جستجو کند
به جستجوي لاله ها به دشت غصه رو کند

چه زائري که مرگ خود ز يار آرزو کند
ميان گريه با گلش به ناله گفتگو کند

منم که در محبتت فنا شدم حسين من
چهل صباح شد ز تو جدا شدم حسين من

فناء في الحسينم و به شور غم عجين شدم
حديث عشق نابم و اساس ملک دين شدم

شهاب ثاقبم که با غم و بلد قرين شدم
موذن نماز غم به ظهر اربعين شدم

اخا اخا هميشه شد ترنم سرود من
بگو بگو خوش آمدي شقايق کبود من

به پا نموده سينه ام بساط اشک و ناله را
ربوده روزي از کفم شراره باغ لاله را

مگيري يا اخا ز من سراغ آن سه ساله را
سپرده ام به دست خود به خاک آن غزاله را

حقيقت تو جلوه گر ز تربت رقيه شد
سر بريده شاهد شهادت رقيه شد


**************************

غلامرضا سازگار

عزيز فاطمه برخيز بهر استقبال
که زينب آمده با يک جهان شکوه و جلال

اگر چه سرو قدش را شکسته کوه غمت
به بام چرخ نهاده لواي استقلال

به سربلندي خورشيد آمده زسفر
اگر چه خود الف قامتش خميده چو دال

پيام خون گلوي تو را رسانده به عرش
اگر چه گشته در اين راه حرمتش پامال

کنار ماه رخت سوخت سوخت چون خورشيد
هلال روي تو ديد و خميد همچو هلال

قسم به خون گلويت که چارده قرن است
محرّم و صفرت زنده تر شود هر سال

قسم به خاطره ي اربعين و عاشورا
بقاي خون تو بي صبر زينب است محال

خروش زينب کبري به شام ثابت کرد
که فتح خصم ستم پيشه خواب بود و خيال

هر آنچه ديد در اين راه دختر زهرا
جميل بود جميل و جمال بود جمال

جفاي کوفه و بازار شام و بزم يزيد
به داغديده بود سخت تر ززخم قتال

در اين فراق چهل روزه منزل بوده هر روزم
هزار ماه مصيبت هزار سال ملال

گذارش سفر از من بپرس کاوردم
قد کمان، سر بشکسته در جواب سؤال

زقهرماني خود بر تو شاهد آوردم
ببين به جسم کبودم مدال روي مدال

هلال من سر ني بود و مردم کوفه
نگاه دوخته بودند بهر استهلال

به تازيانه و دشنام و سنگ و زخم زبان
به شهر شام شد از عترت تو استقبال

دو چشم باز تو مي گفت شاميان نزنيد
کنار نيزه ي من تازيانه بر اطفال

رقيّه ي تو کتک خورد و التماس نکرد
به استقامت طفل يتيم خويش ببال

در اين فراق چهل روزه در چهل منزل
نگاه من به جمال تو بود در همه حال

زدوري تن و نزديک با سرت بودن
گهي فراق تو امّ کشته است و گاه وصال

دو چشم زينبت از خون دل شده دريا
لب سکينه ات از تشنگي زده تبخال

يزيد چوب به لب هات مي زد و مي زد
به سوي طشت طلا روح دخترت پر و بال

سفير کوچک تو ماند در خرابه ي شام
رساند مکتب ايثار را به اوج کمال

رواست اشگ شود خون به ديده ي «ميثم»
که کشتن تو به ماه حرام گشت حلال

**************************

امير عظيمي

کاروان اربعيني ها سلام
خاندان خسته ي مولا سلام

اي حرم هاي خدا خوش آمديد
محترم هاي خدا خوش آمديد

خسته ايد از راه طولاني همه
دسته گل هاي بنفش فاطمه

اي سواران، اين دياري آشناست
يادتان مي آيد، اينجا کربلاست

بار بگشاييد و خيمه بر کنيد
از فرات اي تشنگان لب تر کنيد

اي رياحين حسين فاطمه
از سر ناقه چرا بي واهمه

خوشتن را اينچنين مي افکنيد
مثل برگي بر زمين مي افکنيد

کيست اين بانو، خميده مي دود
چادر خود را کشيده مي دود

مي دود سمت مطاف عالمين
تا بگيرد در بغل قبر حسين

کيست اين، با شور و ناله آمده؟
پيش مولا بي سه ساله آمده

اين زني که نيمه جانش بر لب است
زينب است و زينب است و زينب است

او علي و فاطمه، او مجتباست
در عزاداري مقدم بر شماست

تا که بانو سوز دل آغاز کرد
عقده ها را از گلوها باز کرد

کربلا را داد شور ديگري
کرد آن زهرا جبين نوحه گري:

اي برادر خواهرانت را ببين
خيز از جا دخترانت را ببين

دختران پاي تا سر سوخته
خواهران مو و معجر سوخته

اين عزاداران که ناکام آمدند
مستقيم از کوفه و شام آمدند

گريه بر غمهات اي سالار دين
در گلوشان حبس شد يک اربعين

خيز از جا اشک ها را پاک کن
در کنار خويش ما را خاک کن

بعد تو اي شاهراه زندگي
اي اميد و تکيه گاه زندگي

روز و ماه و سال ما را مي کشد
روضه ي گودال ما را مي کشد

روضه افتادنت از پشت زين
روضه ي افتادنت روي زمين

تير بود و تيغ بود و سنگ بود
لشگري با پيکرت در جنگ بود

کار دشمن با تنت بالا گرفت
بس که نيزه در وجودت جا گرفت

ظهر عاشورا برايم شد سياه
تا که شمر آمد ميان قتلگاه

عرش بود آن لحظه در جوش و خروش
يا بُنَيَّ مي رسيد آنجا به گوش

روبروي چشمهاي مادرت
شد جدا از پيکر پاکت، سرت

**************************

محمود ژوليده

کاروان آمده و برگ خزان مي ريزد
باز از چشم حرم دُرِّ گران  مي ريزد

هرکه دنبال گل گمشده اي مي گردد
درد از عاطفه هاي نگران مي ريزد

راه بگشاي که بانوي حرم مي آيد
سوز هجر است که از قدکمان مي ريزد

دستها باز شده تا که به سرها بزنند
خاک غم روي سر سينه زنان مي ريزد

صاحب پيرهن کهنه کجا افتاده
بوسه هايي است که بر جاي سنان مي ريزد

هر يتيمي به شهيدي گله اي مي گويد
خون دلهاست که از داغ جوان مي ريزد

مادري در پي گهواره شش ماهه خود
تَه گودال به سر خاک ، نهان مي ريزد

مَشکي از آب به دستان سکينه است چو طفل
به روي قبر عمو آب روان مي ريزد

گوئيا وقت نماز است که با ياد علي
از لب سيد سجاد اذان مي ريزد

همه هستند ولي دختر دردانه کجاست
گوئيا گوشه ويرانه زبان مي ريزد

نه بجا مانده خيامي ، نه امامي ، نه دلي
خواهري مانده که هر زمزمه ، جان مي ريزد

آري يک قافلة فاتح و پيروز رسيد
اشک شوق است که با آه و فغان مي ريزد


**************************

غلامرضا سازگار

کربلا بر تن تو جان آمد
باز بهر تو ميهمان آمد

آمده بر طواف کعبه ي عشق
ميهمان مدينه اي زدمشق

در صداي جرس بود خبري
خبر از درد و داغ تازه تري

نغمه ي آب آب مي آيد
خون زچشم رباب مي آيد

دشت، لبريز بانگ واويلاست
بر جگر داغ لاله ي ليلاست

زينب از اشک آب آورده
بر شهيدان گلاب آورده

کاروان، دختران فاطمه اند
زائر قتلگاه و علقمه اند

بوي عطر مدينه مي آيد
يابن زهرا! سکينه مي آيد

دخترت با دو چشم دريايي
جاي عبّاس کرده سقّايي

خون دل جاي لاله آورده
داغ طفل سه ساله آورده

جابرا! روح شو بزن پر و بال
تا کني از امامت استقبال

عين حقّ را فروغ عين آمد
علي دوّم حسين آمد

جابرا! نکته اي است سر بسته
دست او را ببوس آهسته

اينکه باشد وجود، پابستش
اثر سلسله است بر دستش

باز کن ديده بر ملاقاتش
سر از تن جداست سوغاتش

قصّه ي درد شام آورده
خبر از سنگ بام آورده

عوض مُشک و لاله و عنبر
بر سرش ريختند خاکستر

زائران مزار شش گوشه
اشگشان زاد و آهشان توشه

جسم صد چاک سيّد الشّهدا
مي دهد از درون خاک ندا

کاي پيام ولايتت بر لب
اي زبان حسين يا زينب!

اي صداي خدا ترانه ي تو
پرچم فتح من به شانه ي تو

اي بتول محمّدي زينب
دخت زهرا خوش آمدي زينب

اي زبان ائمّه در کامت
فتح قرآن به خطبه ي شامت

اي مرا همسفر چهل منزل
من فراز ني و تو در محمل

من که تا حشر، عالم افروزم
خطبه هاي تو کرده پيروزم

کوفه شد با خروش تو خاموش
من سر ني شدم سرا پا گوش

ذوالفقار زبان تو ديدم
از تو فرياد خويش بشنيدم

من که خود آفتاب توحيدم
سايبان سر تو گرديدم

با سرم شمع محفلت گشتم
همه جا دور محملت گشتم

چون به شام غمت عبور افتاد
نگهم بر رخت زدور افتاد

از سر نيزه مي زدم پر و بال
تا کنم با سر از تو استقبال

سر عبّاس در ورود به شام
از سر نيزه بر تو کرد سلام

شهدا شمع محفل گشتند
همه گي به دور محملت گشتند

اي زبان تو ذوالفقار علي
افتخار من افتخار علي

هر دو کرديم ياري اسلام
من به تيغ و تو با خطابه به شام

چون به طشت طلا تو را ديدم
از تو خواهر به خوش باليدم

گفت با چوب خيزران لب من
مرحبا مرحبا به زينب من

اي حسين از تو سرفراز بيا
وي مرا جان رفته باز بيا

آفرين بر تو و خطابه ي تو
بر نماز شب خرابه ي تو

اي به نطق تو زنده نام علي
همه ي فاطمه تمام علي

غربت کوفه ات کبابم کرد
خون پيشاني تو آبم کرد

من که اسلام گشته مرهونم
به تو و همّت تو مديونم

گر چه مادرم کتک خوردي
پرچم فتح با خود آوردي

راستي خواهرم! رقيّه کجاست؟
دخترم دخترم رقيّه کجاست؟

ياد آن شب که خواند دختر من
در کنار تو روضه ي سر من

سر من بود روي دامن او
روح، پرواز کرد از تن او

بال زد پيش چشم خون بارت
گفت عمّه خدانگهدارت

از ديار اسارت آمده اي
خوش به قصد زيارت آمده اي

کوثر کوثر اي بتول بتول!
زائر من زيارت تو قبول

تا جهان محفل عزاداري است
اشگ «ميثم» به غربتت جاري است

**************************

غلامرضا سازگار

يا اخا دستي برون از خاک کن
اشک چشم زينبت را پاک کن

اي به زينب در يم خون همسخن
از گلوي چاک چاک خويشتن

اي تکلّم کرده پنهاني سرت
زير چوب خيزران با خواهرت

اين تو و اين ديده دريائي ات
بر مزار تشنگان سقائي ام

گر چه ديدم محنت ايام را
فتح کردم کوفه را و شام را

خصم، پاي گريه ما خنده کرد
صوت قرآن تو ما را زنده کرد

خطبه من کار صد شمشير کرد
سوره کهف تو را تفسير کرد

تا سرت بر نوک ني قاري نشد
خون زپيشاني من جاري نشد

آنچه گفتي زينبت با خون نوشت
بر همه آزادگان قانون نوشت

من نوشتم اين شعار خون ماست
رخ به خون آراستن، قانون ماست

من نوشتم، عشق يعني سوختن
مثل آتش بي صدا افروختن

آن قدر دور تو گشتم يا حسين
تا به خون خود نوشتم، يا حسين

قامت خم ، شرح ماتم نامه ام
پيکر مجروح من غمنامه ام

هيچ داني داغ تو با من چه کرد
هيچ پرسي با دلم دشمن چه کرد؟

آن قدر دشمن به ماغ دشنام داد
سِيرمان در کوچه هاي شام داد

آن به فرقت بر سر ني سنگ زد
ديگري پيش ربابت چنگ زد

جاي گل مي ريخت در آن سرزمين
سنگ بر ما از يسار و از يمين

آن که جسمت را به خون آغشته بود
کاش اول زينبت را کشته بود

کاش تيري کزکمان خصم جست
جاي تو بر قلب زينب مي نشست

کاش من جاي تو اي خورشيد نور
مي نهادم چهره بر خاک تنور

کاش آن کو چوب مي زد بر لبت
شرم مي کرد از نگاه زينبت

کاش مي مردم نمي رفتم وطن
تا زشش يوسف برم يک پيرهن

کاش مي شد بوسه اي از قعر خاک
مي زدم بر آن گلوي چاک چاک

کاش اين جا چشم نامحرم نبود
مي گشودم بر تو رخسار کبود

آن که داغت مي کند آبش منم
شاهدم اين اشک دامن دامنم

گر چه از من دور آني، غم نگشت
قامتم خم گشت پايم، خم نگشت

من که برگرد امامم سوختم
پشت در از مادرم آموختم

ما دو همرزميم و دو همسنگريم
هم تو هم من هر دو از يک مادريم

شد مشخص تا قيامت راه ما
دامن زهراست دانشگاه ما

**************************

صابر اسدالهي
حضرت زينب(س)-اربعين


کسي که پا به پا در محضرت بود
چهل منزل به دنبال سرت بود

چهل منزل اسير و دست بسته
به شمشير زبان همسنگرت بود

چهل منزل در امواج بلاها
زماني بادبان، گه لنگرت بود

خدا جويان که در خون خفته بودند
خودش عباس و عون و جعفرت بود

گهي شد دست و بازوي اباالفضل
گهي در گفتن حق حنجرت بود

گهي پروانه ي گلهاي باغت
گهي شمع مزار دخترت بود

فروغ روزهايش اشک طفلان
چراغ شام غمبارش سرت بود

اگر نيمي زتو در کربلا ماند
بحق تا شام نيم ديگرت بود

و ثابت کرد زينب با جهادش
هرآنچه بهر او در باورت بود


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار مرتبط با اربعین حسینی
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : جمعه 14 آذر 1393


سیدامیرحسین میرحسینی

خبـــر فـوری ست ! خیلی فـوق العاده
خبـــــر را یک نفــر با گــــــــــــــریه داده
بــه همراه ِ همـــه "مهــــــدی" زهـــرا
نجــف تا کـــــــــــــــــربلا ، پای ِ پیــــاده

*************************

محمود ژولیده

کاش پایِ دلِ ما هم به نوایی برسد
اربعینی ، حرمی ، کرب و بلایی برسد

آری آقاتر از آنی تو که راهم ندهی
دارم امید که از دوست ندایی برسد

خاک پای همه زوّارِ تو روی چشمم
این غباری است که از تازه هوایی برسد

در دل این همه جمعیّت مشتاق گُمم
مگر الطاف کریمی به گدایی برسد

من هم انگار گُل گمشده دارم آقا
شاید از حنجر بُبریده صدایی برسد

این همه مرهم پا ، پیشکشِ زوّارت
به یتیم تو نشد مرهم پایی برسد

کاش از کعبه بخوانند مرا کرب و بلا
یا که از کرب و بلا ، حکم ولایی برسد

همه آماده لبیک به ارباب شویم
که هنوز از لب خشکیده ندایی برسد

یالثارات ! مهیای قیامی باشید
که زمان طلبِ خون خدایی برسد

پای شش گوشۀ تو عرش الهی است حسین
کِی شود عاشق دلخسته به جایی برسد

روزیِ ما اگر این فرصت دیدار نشد
کاش از مشهدتان اذن رضایی برسد

نیمه شبهای بقیع نیز صفایی دارد
کاش بر خاک حسن صحن و سرایی برسد

*************************
یوسف رحیمی

عشقت مرا دوباره از این جاده می‌برد
سخت است راه عشق ولی ساده می‌برد

پای پیاده آمدم و شوق وصل تو
من را اگر چه از نفس افتاده، می‌برد

دل‌های عاشقان جهان کربلای توست
نام تو را هر عاشق آزاده می‌برد

فریاد غربتت دل ما را تمام عمر
با کاروان نیزه از این جاده می‌برد

این جاده دیده قافله ی اشک و آه را
بر روی نیزه ها سر خورشید و ماه را

دیده‌ست در تلاطم طوفان بی‌کسی
یک کاروان بنفشه ی بی‌سرپناه را

آن شب که ماند یاس سه‌ساله میان راه
یک لحظه برنداشته از او نگاه را

در آخرین وداع غریبانه ی حرم
دیده عبور خواهری از قتلگاه را

آن‌جا که داغ از جگرش بوسه‌ها ‌گرفت
گل‌زخم از نگاه ترش بوسه‌ها ‌گرفت

وقتی رسید او که سر از دست رفته بود
از زخم‌های شعله ورش بوسه‌ها ‌گرفت

اما گذاشت بر دل او حسرتی، نسیم
از گیسوان همسفرش بوسه‌ها ‌گرفت

از راه دور دختر هجران کشیده‌ای
هر بار از لب پدرش بوسه‌ها ‌گرفت

در باغ نیست غیر گل اشک و ارغوان
داغی نشانده بر دل آلاله‌ها، خزان

اما گذشت هر چه که بود آن چهل غروب
برگشته سوی کرب و بلا باز کاروان

با کاروان غربت از این جاده آمدیم
ما را رسانده قافله ی تو به آسمان

حالا رسیده‌ایم و سحرگاه جمعه است
«عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان»


*************************

محمد کاظمی نیا

وقت سحر، دعای مرا مُهر می کنند
با اشک، نامه های مرا مُهر می کنند
این اربعین نشد،ولی یک روز میرسد
ویزای کربلای مرا مُهر می کنند


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار مناجات با امام حسین(ع) در محرم وصفر
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : جمعه 14 آذر 1393

عباس احمدی

ما را نسیم پرچم تو زنده می کند
زخمی است دل که مرهم تو زنده می کند

خشکیده بود چند صباحی قنات اشک
این چشمه را ولی غم تو زنده می کند

آه ای قتیل اشک، نفس های مرده را
شور تو، روضه و دم تو زنده می کند

ای خونبهای عشق، چه خوش گفت پیر ما:
اسلام را محرم تو زنده می کند

ما با غذای نذریتان رشد کرده ایم
جان را عطای حاتم تو زنده می کند

آقا جسارت است، ولی داغ شیعه را
انگشتر تو، خاتم تو زنده می کند

بالای تل هم آتش این قوم خفته را
آن خواهر مکرم تو زنده می کند

این کشته فتاده به هامون حسین اوست
خود را به اسم اعظم تو زنده می کند

فردای محشر و غم و طوفان وتشنگی
ما را امید زمزم تو زنده می کند


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار مناجات با امام حسین(ع) در ماه محرم وصفر
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : سه‌شنبه 11 آذر 1393


سید محمد میر هاشمی

هدف خلقت ما چیست ؟ حسینی گشتن
همه ی همت ما چیست ؟ حسینی گشتن

خسته از بار معاصی شده ای بسم الله
ترک معصیت ما چیست ؟ حسینی گشتن

پیر فرمود : همه یکدل و یکرو باشیم
مایه ی وحدت ما چیست ؟ حسینی گشتن

عاشقا راه سلامت ز کجا می جویی ؟
ره عافیت ما چیست ؟ حسینی گشتن

ابتذال از همه سو هجمه کند بی اثر است
ضامن عفت ما چیست ؟ حسینی گشتن

آب و نان ، دغدغه ی خاطر این مردم نیست
غصه ی ملت ما چیست ؟ حسینی گشتن

ترسی از غیر خدا در دل این مردم نیست
مانع وحشت ما چیست ؟ حسینی گشتن

در شب اول قبر از چه هراسان باشیم
نور آن ظلمت ما چیست ؟ حسینی گشتن


**********************

مجید خضرایی

ما را تمام خلق شناسند با حسین
ما نوکریم و حضرت فرمانروا حسین

ناز طبیب و منت مرهم کجا کشی؟
وقتی که هست تربت پاکش دوا حسین

با هر طپش ز سینه ما می رسد به گوش
ای پادشاه تشنه لب کربلا حسین

منت خدای عزّوجل را که لحظه ای
ما را به حال خویش نکرده رها حسین

در روز حشر سینه زنان ناله می کنیم
شور و نشور می کند آنجا به پا حسین

نوکر کنار سفره ارباب دل خوش است
شکر خدا که گشته خریدار ما حسین

آری وصیّت همه ما همین بُوَد
بر روی قبر ما بنویسید یا حسین


**********************

سید هاشم وفایی

در تمام عمر با چشمان تر گفتم حسین
در غمت با گریۀ شام سحر گفتم حسین

دامنی لبریز گل در دامن خود یافتم
تاکه بایاد غمت با چشم ترگفتم حسین

باز شد بر  روی من درهای الطاف خدا
چون که با آه غمی صاحب اثر گفتم حسین

لحظه ای غافل نبودم من زیاد و نام تو
در وطن بودم اگر یا در سفر گفتم حسین

من دل گم گشته ام را یافتم در کربلا
هر زمان با ناله و سوز جگر گفتم حسین

همره زوارّ کوی تو به گوشم هر زمان
آمد از کرببلای تو خبر گفتم حسین

هیچ نامی لذتش بالاتر از نام تو نیست
چون «وفائی» در همه عمرم اگر گفتم حسین


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار مناجات با امام حسین(ع) قبل از اربعین
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : دوشنبه 10 آذر 1393


 لطف کن این قطره را تا رود و دریا هم ببر
ابرهای رحمتت را سمت صحرا هم ببر

سوی کنعان بوی پیراهن خبر را میبرد
یک خبر از جانب خود به زلیخا هم ببر

عاقبت بار گناهانم زمینم زد بیا
دستهایم را بگیر و یک قدم راهم ببر

بار من بر روی دستم مانده آقا میخری
لطف کن یکجا بخر آقا و یکجا هم ببر

هرشب هرشب نامتان را برده ام پس خواهشا
صبح محشر که می آید نام من را هم ببر

در قیامت هم به دنبال غذای روضه ام
ای ملک من آب و نانت را نمیخواهم ببر

اربعین پای پیاده از نجف تا کربلا
التماست میکنم این جمع را با هم ببر

رضا قربانی

************************

نشسته ام بنویسم که غصه ها دارم
دوباره شوق سفر سوی کربلا دارم

هوای دیدن ارباب هم هوای حرم
هوای روضه ی جانسوز کربلا دارم

تمام دل خوشی ام در جهان فقط این است
به سینه ام غم ارباب با وفا دارم

نشسته ام بنویسم برایتان آقا
نشسته ام بنویسم فقط تو را دارم

نشسته ام بنویسم مرا حرم ببرید
که غیر کرببلا من مگر کجا دارم؟

نشسته ام بنویسم برای این دل تنگ
دوباره خاطره هایی که از شما دارم

کنار قتلگه ات روضه،گریه ، یادت هست
که بوی سیب،شب جمعه،باز من سرمست

مهدی چراغ زاده


|
امتیاز مطلب : 7
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
اشعار شهادت امام حسن (علیه السلام)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : یکشنبه 09 آذر 1393

صلح وقتی به معنی صلح است ، که پذیرنده سنگری دارد
و اگر صلح را قبول نکرد ، پشت گرمی به لشگری دارد

و اگر پرچم سفید نداشت ، یا به یاران خود امید نداشت
سر به زانوی غم اگر که گذاشت ، دامن مهر مادری دارد

دامن مادری اگر که نداشت ، چاره دیگری اگر که نداشت
باز در اوج بی کسی هایش ، سر در آغوش همسری دارد

سنگری نیست…لشگری هم نیست...چند وقتی ست مادری هم نیست...
پشت این مرد ظاهرا خالی ست... نه... که در پشت خنجری دارد

همه درها به روی او بسته ، همه درها به روی او بسته
همه درها به روی او... اما همچنان رو به غم دری دارد

زنی آمد میان بیت نشست ، کاسه زهر را گرفت به دست
به خیالش که خانه تاریخ ، شیشه های مشجری دارد

هرچه گشتم میان باطل و حق، هیچ حرفی به غیر جنگ نبود
ای لغت نامه ها قبول کنید صلح معنای دیگری دارد

محمدحسین ملکیان


******************************

دارم به خاطر حرمت گریه می کنم
از شوق سفره ی کرمت گریه می کنم
در روضه های محترمت گریه می کنم
وقتی برای درد و غمت گریه می کنم

حتی علی و فاطمه خوشحال میشوند
در خانواده ات همه خوشحال میشوند

دنیا ندید وسعت بالاتر از تو را
سائل ندید جز خودت آقاتر از تو را
دستی ندید دستِ بفرماتر از تو را
یثرب ندید حضرت تنهاتر از تو را

تنها میانِ خانه و تنها میان شهر
زخم زبان همسر و زخم زبان شهر

پای غریبی تو به پا برنخواستند
یا دشمنت شدند و یا برنخواستند
مشتی حرامزاده ز جا برنخواستند
وارد شدی به پای شما برنخواستند

اهلِ مدینه ناز شما را کشیده اند
یک عده جانماز شما را کشیده اند

با خنده زخم بر جگرت میگذاشتند
اهلِ مدینه سر به سرت میگذاشتند
گاهی عصا به رویِ پرت میگذاشتند
یک کوزه سم کنار سرت میگذاشتند

تنها ، غریب ، بی کس و آرام میروی
از کوچه هایِ طعنه و دشنام میروی

در کوچه میروی ، غمِ مادر نشسته است
قنفذ در این مسیر مکرر نشسته است
در پیش تو مغیره به منبر نشسته است
درخانه پای قتل تو همسر نشسته است

این زهر و درد سوختنت فرق میکند
تو طرزِ دست و پا زدنت فرق میکند

زانو بغل مکن چقدر آه میکشی
تو در جواب اهل گذر آه میکشی
با راز خویش تا به سحر آه میکشی
داری به جای چند نفر آه میکشی

در آه آه خویش تو مویت سفید شد
در کوچه ای امید دلت نا امید شد

تقصیر تو نبود که مادر پرش شکست
تقصیر تو نبود اگر زیورش شکست
تقصیر تو نبود دل اطهرش شکست
تقصیر تو نبود زدند و سرش شکست

گیرم که دست تو سپر مادرت نشد
تقصیر تو نبود قدت یاورت نشد

بیرون بریز این جگر پاره پاره را
بیرون بریز غصه ی این گوشواره را
زینب رسیده است بگو راه چاره را
خونابه های دور لب پر شراره را

با مقنعه دهان تو را پاک میکند
این خاک گیسوان تو را پاک میکند

خون لخته روی پیرهنت ریخته شده
آلاله وقت آمدنت ریخته شده
هفتاد تیر در بدنت ریخته شده
هم خون تازه از کفنت ریخته شده

دارد حسین پیش تو از حال میرود
او از کنار تو ته گودال میرود

شکر خدا که پیرهنت در نیامده
با زور ، خاتم یمنت در نیامده
دیگر لباسهای تنت در نیامده
یا چوب نیزه از دهنت در نیامده

شکر خدا که پیکر پاک تو پا نخورد
سرنیزه ای میان گلوی تو جا نخورد

اما حسین صورت از خون خضاب داشت
در دل برایِ خواهرِ خود اضطراب داشت
یک کوه غُصه داشت ولیکن رباب داشت
جا در میان مجلس و بزم شراب داشت

با چوبدست روی لبش مینواختند
یک عده مست روی لبش مینواختند

محمد جواد پرچمی


******************************

باز از گریه ی من چشم شب تار گریست
چشم مهتاب به حال من بیدار گریست

تا که از سینه ی خود آه کشیدم آرام
دل سنگ آب شد و آب شرر بار گریست

پاره های جگرم از لب سرخم تا ریخت
جگر طشت از این روضه ی دشوار گریست

قاتلم خنده به لب دارد و انداخت مرا
یاد روزی که طبیب از غمِ بیمار گریست

یادِ آن روز که جای همه ی مردم شهر
یک یهودی به غریبیِ پدرِ زار گریست

یادِ آن روز که آتش نفسم بند آورد
یاد آن روز که دل در غمِ دلدار گریست

چقدر سخت گذشته است به مردی که به خاک
پیش چشم همه در حلقۀ انظار گریست

دید آتش که کسی نیست بگوید بر ما
شعله زد بر در و ، در سوخت و تبدار گریست

در آتش زده بود و گل یاس و مادر
آنچنان خورد به دیوار که دیوار گریست

مثل چشمانِ من و چشم حسین و زینب
میخ بر سر زدُ خون ریخت و خونبار گریست

حسن لطفی


******************************

گرچه خاکی است ولی مرقد او کعبه ماست
نام آن گرچه بقیع است ولی عرش خداست

حرم کرب و بلا جلوه‌ی بیت الحسن است
حسنیه است به هر جا که حسینیه به پاست

طالع هر که حسینی‌ست یقینا حسنی است
که حسین‌بن‌علی هم حسن دوم ماست

حسنی هستم و از حشر چه باکی دارم؟
که سروکار غلامان حسن با زهراست

علی اکبر لطیفیان

******************************


مجموعه ي صفات خدا ميشود حسن
اسماء ذات در همه جا ميشود حسن

صدتا پسر به فاطمه روزي كند خدا
يا ميشود حسين و يا ميشود حسن

جبريل هم به رتبه ي ما غبطه ميخورد
وقتي كه همنشين گدا ميشود حسن

اين رنگ سبز رنگِ مقام سيادت است
امروز سيدالشهدا ميشود حسن

از بركت حسين حسين گلوي ما
يك روز ميشود همه جا ميشود حسن

از تخته پاره هاي به هم دوخته شده
با زحمتِ حسين جدا ميشود حسن

از تيرها مقطعه كردن عجيب نيست
حا سين و نون هجا به هجا ميشود حسن

علی اکبر لطيفيان


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار ولادت و مدح امام کاظم (علیه السلام)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : جمعه 07 آذر 1393


علی اکبر لطیفیان


هر كه یك دفعه سر این سفره مهمان می شود
مور هم باشد اگر روزی سلیمان می شود

 سر به زیر انداختن ذاتش توسل كردن است
دردها در این حرم ناگفته درمان می شود

این كریمان لطفشان هر چند آماده ست، لیك
نام مادر كه وسط باشد دو چندان می شود

ما پدر را خواستیم و از پسر خیرش رسید
در رجب ها كاظمین ما خراسان می شود

نیستی پیغمبر  اما ظاهراً پیغمبری
هر كه می بیند تو را، از نو مسلمان می شود

 نسل موسایی تو طبع مسیحا داشتند
یك نفر از آن همه پیر جماران می شود

این دلِ ما، سینه ی ما، عرش ما، حتی بهشت
هر كجا موسی بن جعفر نیست زندان می شود

نیستم آهو ولی سگ هم به دردی می خورد
لااقل یك گوشه از صحنت نگهبان می شود


***********************


رضا اسماعیلی

وارث مُلک تبسم، کاظم است
عشق عالمتاب هفتم، کاظم است

آفرینش، سوره ای از مهر او
بر لب هستی، تبسّم کاظم است

مُصحف اخلاص و قاموس یقین
بحر عرفان را تلاطم، کاظم است

مُقتدای آسمان مردان سبز
قبله ی آیینه مردم، کاظم است

ترجُمان وحدت دل های ما
تابش مِهر تفاهم، کاظم است

مِی پرستان! وقت سرمستی رسید
در میستان هفتمین خُم، کاظم است

آسمان! تبریک، فصل هفتم است
مِهر عالمتاب هفتم، کاظم است


***********************

یوسف رحیمی

هر شاعری ست در تب تضمین چشم تو
از بس سرودنی ست مضامین چشم تو
چشم جهان به مقدمت ای عشق روشن است
از اولین دقایق تکوین چشم تو
ما را اسیر صبح نگاه تو کرده است
آقا کرشمه های نخستین چشم تو
از ابتدای خلقت عالم از آن ازل
شیعه شدم به شیوۀ آئین چشم تو
می شد چه خوب نور خدا را نگاه کرد
از پشت پلکت از پس پرچین چشم تو
امشب شکوه خلد برین دیدنی شده
وقتی شده ست منظر و آئینه چشم تو
گل کرده بر لب غزلم باغی از رطب
امشب به لطف لهجۀ شیرین چشم تو
چشم تو آسمان سخا و کرامت است
آقا خوشا به حال مساکین چشم تو
حالا دو خط دعا به لبم نقش بسته است
در انتظار لحظۀ آمین چشم تو

«آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا شود که گوشۀ چشمی به ما کنند»


چه عالمی ست عالم باب الحوائجی
با توست نورِ اعظم باب الحوائجی
مهر تو است حلقۀ وصل خدا و خلق
داری به دست خاتم باب الحوائجی
در عرش و فرش واسطۀ فیض و رحمتی
بر دوش توست پرچم باب الحوائجی
در آستانۀ تو کسی نا امید نیست
آقا برای ما همه باب الحوائجی
بی شک شفیع ماست نگاه رئوف تو
در رستخیز واهمه باب الحوائجی
دیوانۀ سخای ابا الفضلی توام
مانند ماه علقمه باب الحوائجی
صحن و سرات غرق گل یاس می شود
وقتی که میهمان تو عباس می شود 
در ساحل سخاوت دریای کاظمین
مائیم و خاک پای مسیحای کاظمین
با دست های خالی از اینجا نمی رویم
ما سائلیم، سائل آقای کاظمین
رشک بهشتیان شده حال کسی که هست
گوشه نشین جنت الاعلای کاظمین
نور الهی از همه جا موج می زند
توحیدی است بسکه سراپای کاظمین
داریم در جوار حرم، حق آب و گِل
خاتون شهر ما شده زهرای کاظمین

ما ریزه خوار صحن و سرای کریمه ایم
این افتخار ماست، گدای کریمه ایم


در سایه سار کوکب موسی بن جعفریم
ما شیعیان مکتب موسی بن جعفریم
فیضش به گوشه گوشۀ ایران رسیده است
یعنی گدای هر شب موسی بن جعفریم
هستی ماست نوکری اهل بیت او
ما خانه زاد زینب موسی بن جعفریم
قم آستان رحمت آل پیمبر است
در این حرم، مُقرَّب موسی بن جعفریم
با مهر و رأفتش دل ما را خریده است
ما بندۀ مُکاتَب موسی بن جعفریم
چشم امید اهل دو عالم به دست اوست
مات مرام و مشرب موسی بن جعفریم
حتی قفس براش مجال پرندگی ست
مدیون ذکر و یارب موسی بن جعفریم
دلسوخته ز ندبۀ چشمان خسته اش
دلخون ز ناله و تبِ موسی بن جعفریم

آتش زده به قلب پریشان، مصیبتش
با دست بسته غرق سجود است حضرتش


از طعنه های دشمن نادان چه می‌کشید
بین کویر، حضرت باران چه می‌کشید
در بند ظلم و کینۀ قومی ستمگری
تنها پناه عالم امکان چه می‌کشید
خورشید عشق و رحمت و نور و سخا و جود
در بین این قبیلۀ عصیان چه می‌کشید
با پیکرش چه کرده تب تازیانه ها
با حال خسته گوشۀ زندان چه می‌کشید
شکر خدا که دختر مظلومه اش ندید
بابای بی شکیب و پریشان چه می‌کشید
اما دلم گرفته ز اندوه دیگری
طفل سه ساله گوشۀ ویران چه می‌کشید
با دیدن سر پدرش در میان طشت
هنگام بوسه بر لب عطشان چه می‌کشید
وقتی که دید چشم کبودش در آن میان
خونین شده تلاوت قرآن چه می‌کشید

می گفت با لب پر از آهی که جان نداشت:
ای کاش هیچ سنگدلی خیزران نداشت


|
امتیاز مطلب : 27
|
تعداد امتیازدهندگان : 10
|
مجموع امتیاز : 10
اشعار ولادت و مدح امام کاظم (علیه السلام)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : جمعه 07 آذر 1393


سید رضا موید

ای آفتـاب حُسن به زیبائیت سلام
وی آسمــان فضل به دانائیت سلام
در صبر شاخصی به شکیبائیـت سلام
تنها تو کاظمی که به تنهائیت سلام

هر گه غضب به قلب رئوف تو یافت دست
از آب عفــو آتش خشمت فرو نشست

ای صرف گشته عمر گران تو در نماز
دُرِّ خداست اشک روان تو در نماز
مطلوب ایزد است بیان تو در نمــاز
واجب بُود درود به جان تو در نماز

ای جلوه های لطف خدا دودمان تـو
این دوستی ست دوستی خاندان تو

تو عبد صالح و به کفت قدرت خــداست
هر ادعا ز قدرت و عزت، تو را سزاست
هارون چگونه صاحب این دعوی خطاست
کی ابر هر کجا که بباری ز ملک ماست

قدرت از آن توست کــه بر ابر پیــل وار
فرمان دهی و  شیعـۀ خود را کنی سوار


***********************

حسین ایمانی

حزن سنگین صفر یک لحظه خنثی می شود
با قدم های نگارم قد غم تا می شود

قد غم ها تا شد و تا سرزمین کاظمین
مرغ دل پرواز کرد و عشق پیدا می شود

بر لب شیخ الائمه غنچه لبخند شوق
با نگاهی سوی گهواره شکوفا می شود

عشق را احساس و با احساسِ قلبم عشق کن
زیر و رو کن خاک را کی مثل موسی می شود

در تمام دوره ها حجت به دنیا لازم است
اولین حجت پس از اتمام حجت کاظم است

وارث بر حق علم باقری و صادقی ست
بین شیخ عشق و سلطان بودن او منطقی ست

عاشق دین خدا از نسل یاس و مرتضی
عشق بازی از تبار ذوالفقار عاشقی ست

پنجمین پشتش گل یاس است نسل او به پنج
می رسد با عطر نرگس شاید او هم رازقی ست

کربلا کشتی آزادی و ساحل حیدر است
کاظمین ما بین این کشتی و ساحل قایقی ست

از علی بود و علی گفت و علی شد وارثش
این علی خو، خود کلام الله ناب و ناطقی ست

تکیه گاه حضرت موسی اگر در غم عصاست
تکیه گاه و پشت هفتم رهبر عالم رضاست

آمدم از او بگویم تا رضاییم کند
با نگاهش مرغ ایوان طلاییم کند

حضرت باب الحوائج بود و حاجت داشتم
آمدم از کاظمینش کربلاییم کند

چشمم از غم های مشک خشک صحرا خیس بود
اشک آوردم که جایش نینواییم کند

یاد زینب یاد ویران و مصیبت می کنم
تا برای غصه عمه فداییم کند

اربعین می آید و ذکر لبم لبیک حسین
خواستم از او که وقف روضه خوانیم کند

تا توسل بر دم موسی ابن جعفر می کنم
یاد زندان غم و هجران دلبر می کنم




|
امتیاز مطلب : 6
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
اشعار ولادت و مدح امام کاظم (علیه السلام)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : جمعه 07 آذر 1393


سید مجتبی شجاع

زیر علم امام کاظم بودن
غرق کرم امام کاظم بودن
خوب است ولی عجب صفایی دارد
یک شب حرم امام کاظم بودن

***********************

حمید ضیاءیزدی

ساطع شده نور آسمـان هـا بـه زمین
 امشب شـده مـتـصـل ثـریا بـه زمین

 امشب گل بـاغ مصطفــی آمده است
 آورده تمام کهکشــان را بـه زمـیــن

 امشب متحیــرم کــجـــا را نـگــرم
 آیــا نــگــرم بـه آسمان یا به زمین؟

 ارکــان زمیـن بـه رقـص در آمده اند
 غـوغـای عـجیبـی شده بر پا به زمین

 ای کاش کسی بود که با من می گفت
 امشب چـه خبر شده در أبوا به زمین؟

 جمعــی ز فــرشتـگـان ندا سر دادند
 آورده خــدا ولــیِ خــود را به زمین

 از بطــن حـمـیـده و ز صـلب صادق
 آمــد پـسـری به نام موسی به زمین

 تا دیــده گشود ماه لرزید و شکست
 افتــاد از آسمــان در این جا به زمین

 با خیل فرشته هــا بــه همراه علــی
 آمد ز جنان حضرت زهرا به زمیــن

 امـشـب چه شود عیدی ما این باشد
 یـک لحظه نظر کنی خدایا به زمین

***********************

مجتبی صمدی شهاب

آن جا که عاشقی است همیشه فضای ماست
در مرغ زار دربه دری ردپای ماست

وقتی که نان سفره ما از محبت است
صدها هزار حاتم طائی گدای ماست

دین و طریقت همه انبیا علیست
ای مدعی بدان تو که این ادعای ماست

ناخالص است دین بدون علی سرشت
شاه غدیر صاحب رکن ولای ماست

مثل کلیم تکیه به جایی نمی زنیم
وقتی که عشق حضرت موسی عصای ماست

موسای ما ز نسل شهنشاه خیبر است
نوری ز طیف عاطفه موسی بن جعفر است

شکر خدا که بنده ایمانی اش شدیم
کشتی شکستۀ ایم طوفانی اش شدیم

ما در پناه چتر ولایش نشسته ایم
خیس از نزول رحمت بارانی اش شدیم

ما را گره زدند به زلف رهای او
آزاد عالمیم که زندانی اش شدیم

اولاد او به کشور ما آمدند و ما
خادم شدیم و نوکر ارزانی اش شدیم

هم خاک بوس دختر او در میان قم
هم ریزه خوار پور خراسانی اش شدیم

خاک و زمین ما همه در اختیار اوست
ایران امام زاده سرای تبار اوست  

***********************

ژولیده نیشابورى

مى سزد گر ساقى امشب باده در ساغر بریزد
باده در ساغر به عشق یار سیمین بر بریزد

مى سزد گر آب زر امشب براى وصف دلبر
 جاى جوهر از قلم بر صفحه دفتر بریزد

مى سزد امشب اگر طوطى طبعم پَرگشاید
 جاى شعر از سینه ام لعل و دُرّ و گوهر بریزد

مى سزد امشب اگر از رحمت حق ابر رحمت
 جاى باران بر زمین گه عطر و گه عنبر بریزد

مى سزد امشب اگر روح الامین از فرط شادى
 بر سر خلق جهان از عرش اَعلا زَر بریزد

مى سزد امشب اگر از دیدن باب الحوائج
 شادى از رخسار و نور از روى پیغمبر بریزد

مى سزد امشب اگر از مقدم موسى بن جعفر
 اشك شوق از دیدگان ساقى كوثر بریزد

مى سزد، امشب اگر بهر نثار مقدم او
 آسمان از دیدگان خویشتن اختر بریزد

مى سزد امشب اگر از یمن این مولود مریم
 بهر كورى حسودان عود در مجمر بریزد

مى سزد امشب اگر از آسمان و ابر ظلمت
 خاك غم بر فرق خصم موسى جعفر بریزد

زد قدم در ملك هستى آن كه از یمن قدومش
وجد از دیوار و شادى و سرور از در بریزد

زد قدم شاهى كه از بهر نثار مقدم او
 زآسمان روح القدس از شوق دل اختر بریزد

آمد آن فرمان روایى كز براى مدحت او
 جاى شعر از سینه «ژولیده» گان گوهر بریزد


***********************

مفتون همدانى

موساى عیسوى دم، هفتم امام شیعه
از کاظم غیظ افزود بر احترام شیعه

آید شمیم جنت زد بر مشام شیعه
گشتند زان شه دین، شاهان غلام شیعه

بگرفت چون که آن شاه بر کف زمام شیعه
گردید نور ایمان ظلمت‏زداى شیعه

***********************


مژده‏ ى میلاد تو، نفحه ى باد صباست
رایحه ‏ى یاد تو با دل ما آشناست

آمدى و باب هر حاجت دلها شدى
باب حوائج تویى، نام تو ذکر خداست

عرش الهى اگر، جلوه گه حق بود
بار گه ات کاظمین، خود حرم کبریاست

قبله ى قدوسیان، کوى مصفاى تو
نام دل آراى تو، کعبه ى حاجات ماست

یوسف زهرایى و گوشه ‏ى زندان و چاه
کنج سیه چال تو، به غصه ات مبتلاست

شادى میلاد تو، توأم اشک است و آه
چون که غمین هر دل از کوفه و شام بلاست

محفل مولودى‏ ات، کرببلایى شده
گوشه‏ ى لبخند ما، همره اشک عزاست


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار ولادت و مدح امام کاظم (علیه السلام)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : جمعه 07 آذر 1393


اهلی شیرازی

صبح انوار هدایت موسى کاظم بود
صاحب سرّ ولایت، موسى کاظم بود…

آن گلستان ولایت کز نسیم او دمید
گلبنى در هر ولایت، موسى کاظم بود

عقل در تفسیر آیات کمالش کى رسد
آیتى در صد روایت، موسى کاظم بود

آفتابى چون على موسى‏الرضا را در وجود
مشرق صبح سعادت، موسى کاظم بود


***********************

غلامرضا ساز گار

شد با صفا خانه ‏ى توحید
نور خدا در افق تابید

شد با صفا خانه‏ ى توحید
ششم امام جان به قربانش

یک گل شکفت از گلستانش
شد باصفا خانه‏ ى توحید

نسل بتول آیت کوثر
هفتم امام نسل پیغمبر

شد باصفا خانه‏ ى توحید
موساى کاظم گل ایمان

گلواژه‏ ى معنى قرآن
شد باصفا خانه ‏ى توحید

نور وجود گشته تابنده
هستى زند بر رخش خنده

شد باصفا خانه‏ ى توحید
صادق تبار حضرت کاظم

زهرا نسب چون على عالم
شد باصفا خانه‏ ى توحید

یک جرعه از جام احسانش
شیرین کند کام یارانش

شد باصفا خانه‏ ى توحید
میلاد او برهمه تبریک

برمهدى فاطمه تبریک
شد باصفا خانه‏ ى توحید

***********************


زمین را از صفا زیور ببندید
به اوج آسمان اختر ببندید

به مژگان خاک این ره را زدایید
بر آن بال ملائک را گشایید

به اشک دیدگان ره را بشویید
شمیم عشق را اینک ببویید

که مى‏ آید گلى از آسمان ها
که مستش مى ‏شود دل‏ها و جان ها

از این تک گل دل صحرا بهارى ست
دگر پایان هجر و بى قرارى ست

خریدار جمالش قدسیانند
همیشه زائرش قدوسیانند

ز صبرش در عجب درمانده ایوب
ز اشک دیده‏ اش وامانده یعقوب

هزاران یوسف زیباى کنعان
خریدار رخ آن ماه تابان

گل است و در دل زندان اعدا
فتاده یوسف زهرایى ما

اگرچه برهمه عالم امیراست
ولى در چاه محنتها اسیر است

بگو با آن دل بى رحم صیاد
مبند او را به زنجیرى ز بیداد

کبوتر را به زنجیرى نبندید
به حال غربتش دیگر نخندید

اگر بستید این زخم زبان چیست
دگر دشنام او هرگز روانیست

زنیدم تا زیانه هرچه آید
ولى دشنام بر حیدر نشاید


***********************

احمد سمیع

در هفتم ماه صفر شد جلوگر ماهى منور
تابیده نور از طلعت موسى بن جعفر

عالم شده نورانى از ماه جمالش
گشته فضا خوشبو ز عطر بى مثالش

دل گشته محو جلوه ى زیباى این سیمینه پیکر
شهر مدینه شد زنور نورانى امشب

موسى بن جعفر آمده مهمانى امشب
بیت امام ششمین از این گهر بگرفته زیور

خندد چو غنچه هر دم از شب تا سپیده
بر دامن مام کرام خود حمیده

لبخند شادى مى‏ زند مادر براین یاس معطر
باب الحوائج هفتمین گنج امامت

بردوستان خویشتن دارد عنایت
ما را بود در رنج و غم این مهربان همراه و یاور


***********************

ژولیده نیشابورى

مژده‏ اى دل که به ما تاج سرى داد خدا
شب ما سوته دلان را سحرى داد خدا

سجده شکر به جا آر که از رحمت خویش
تیر جانسوز دعا را اثرى داد خدا

شجر طیبه ى گلشن طاها را باز
هم ثمر داده و هم برگ و برى داد خدا

تا که اسلام قوى گردد و الحاد ضعیف
صدف بحر ولا را گهرى داد خدا

اى صبا فاطمه را مژده بده کز ره لطف
صادق آل نبى را پسرى داد خدا

ملک از کنگره ى عرش برین مژده دهد
که به ما ناجى نیک و سیرى داد خدا

بهر آزادى ابناء بشر بار دگر
به بشر رهبر فریادگرى داد خدا

تا کند زیر و زبر کاخ ستم را اى دل
مژده ‏ى آیت فتح و ظفرى داد خدا

تا به پرواز در آید به جهان طایر فکر
امشب از شوق و شعف بال و پرى داد خدا

شادمانم من ژولیده که از رحمت خود
به من بى هنر امشب هنرى داد خدا

***********************

قاسم رسا

چون گل گلزار صادق پرده از رخ برگرفت
عالم از نور جمالش جلوه ى دیگر گرفت

آفتاب صبح صادق آنکه از صبح ازل
روشنى خورشید از آن ماه بلند اختر گرفت

در مکنون پرورش چون یافت در مهد صدف
شد حمیده خو چو خو، در دامن مادر گرفت

موسى کاظم امام هفتمین نور خدا
آنکه نور عارضش آفاق سرتاسر گرفت

آنکه روشن از جمالش گشت آیات خدا
وانکه رونق از کمالش شرع پیغمبر گرفت

هم ادب رونق از آن گنجینه آداب یافت
هم سخن زیور از آن کلک سخن گستر گرفت

شد رها از بند محنت آنکه از صدق و صفا
دامن باب الحوائج موسى جعفر گرفت

از در باب الحوائج روى حاجت بر متاب
زانکه فیضش چشمه از سر چشمه ‏ى داور گرفت

در صف محشر شفاعت یافت آنکو چون رسا
دامن موسى بن جعفر در صف محشر گرفت


|
امتیاز مطلب : 16
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 6

آمار مطالب

:: کل مطالب : 1880
:: کل نظرات : 145

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 0

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 141
:: باردید دیروز : 296
:: بازدید هفته : 1038
:: بازدید ماه : 5972
:: بازدید سال : 15591
:: بازدید کلی : 15591

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران