آموزش تخصصی اصول و فنون و اخلاق مداحی به همراه زیباترین اشعار در مدح اهل بیت علیهم السلام


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
در این وب با اخــلاق مــداحی، اصـــول مداحــی،علــوم و فنــون مداحـی روضه خوانی،دعاخوانی، اشعار زیبا دربـاره ولادت و تسلیت اهــل بیت علیهم السـلام،وظایف مداحان،رسالت مداحان در جامعه، آسیبهای مداحی،مقتل شناسی انواع سبک ها و دستگاه ها و هر آنچه کـه مربوط بـه مداح و مداحی باشد، آشنا خواهید شد ان شاءالله. (مهدی وحیدی)
نوحه دفن بدن سیدالشهدا(ع)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : یکشنبه 26 آبان 1392

 

دفن بدن سیدالشهدا(ع)
نوحه
(به سبک حاج ناظم
)



بنی اسد از دیده خون ببارید     برای من یک بوریا بیارید
تا نمایم کفن              بر گل یاسمن
یاسمنی که گشته پرپر         ز کینه های بدر و خیبر
واویلا واویلا واویلا
*********************
این که پر از جراحت خنجر است      به سینه اش قبر علی اصغر است
هنوزم زمزمه        میکند فاطمه
به سر زنان ، با چشم گریان      غریب مادر ، ای حسین جان
واویلا واویلا واویلا
 

|
امتیاز مطلب : 49
|
تعداد امتیازدهندگان : 13
|
مجموع امتیاز : 13
اشعار شهادت حضرت امام سجاد(ع)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : جمعه 24 آبان 1392

زهر اشکي شد و کانون دعا را سوزاند
بند بند من افتاده ز پا را سوزاند

آسمان تار شده و جرعه ي آبي اين زهر
پاره هاي جگر غرق بلا را سوزاند

سينه ام بود حسينييه ي غمهاي حسين
ياد آن خاطره ها بيت عزا را سوزاند

من نه در امروز که در کربلا جان دادم
از همان روز که آتش همه جا را سوزاند

با همان تير که در حنجره اي ترد و سفيد
تارهاي عطش آلود صدا را سوزاند

از همان لحظه که مي سوختم و مي ديدم
تازيانه همه ي پيکر ما را سوزاند

خيمه اي شعله ور افتاد زمين ناگاه
چادر دختري از جنس حيا را سوزاند

واي از آن بزم که در پيش اسيران حرم
خيزران هم لب هم طشت طلا را سوزاند

ديدم آتش ز سر بام به سرها مي ريخت
گيسوان به سر نيزه رها را سوزاند

حسن لطفي

*******************


آن کسي که همه اش گريه ي عاشورا بود
آب مي ديد به ياد جگر سقا بود
چشم هايش همه شب هيأت واويلا داشت
تا نفس داشت فقط گريه کن بابا بود

**

 زهر نوشيد وَ تب کرد محيط جگرش
گُر گرفت از عطش و سوخت همه بال و پرش
خشک شد جُلگ? لبهاش و با خشکي لب
روضه مي خواند به ياد لب خشک پدرش

**

آن کسي که خود خورشيد به پايش افتاد
ناگهان رعشه بر اندام رسايش افتاد
ضعف شد چيره و زير بغلش خالي شد
از روي شان? افتاده عبايش افتاد

**

 واي از ريش سپيدش كه حنايي شده بود
ناله اش گفتن اسمي سه هجايي شده بود
دم مغرب افق شهر مدينه اما
جهت قبله ي او كرب و بلايي شده بود

**

 اين هم از ماهيت نفس نفيس خاك است
سر آقا به روي دامن خيس خاك است
همه اش سجده شده مثل پدر در گودال
خاك سجاده و سجاد انيس خاك است

**

 گاه آهسته فقط واي برادر مي خواند
لب تشنه «قتلوا» بود كه از بَر مي خواند
اشك مي ريخت وَ هر آينه مي گفت حسين
تا دم مرگ فقط روض? حنجر مي خواند

 **

تلخي زهر به كامش عسل و قند آمد
بر لب پر تركش مطلع لبخند آمد
جلوي چشم ترش كرببلا ظاهر شد
يا اَبِ يا اَبِ گفت و نفسش بند آمد 

سعيد توفيقي

*******************

غمگين تر از پاييزم و ابر بهارم
از من گرفته کربلا دار و ندارم 

ماندم تک و تنها در اين شهر مدينه
رفته است ديگر دلخوشي از روزگارم 

قلب زمين و آسمان ها تا قيامت
مي سوزد از اين گريه يعقوب وارم 

خواب از دو چشم بي قرار من گرفته
نيزه نشيني همه ايل و تبارم 

بزم شراب و خيزران ، اشک سکينه
سي سال از اين غصه ها شب زنده دارم 

سي سال اين پيراهن خوني بابا
برده تمام صبر قلب بي قرارم 

سوغاتي ويرانه دلگير شام است
لرزيدن در لحظه هاي احتضارم 

تنها به جرم گريه بر سالار زينب
روزي بدون سايبان گردد مزارم

محمد حسين رحيميان


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار ورود کاروان به کوفه
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : جمعه 24 آبان 1392

آوَرد ميانِ شهر زينب حيدرش را
آن خطبه هاي قاطع و شور آورش را

با هيبتِ زهرايي خود اين عقيله
آوَرد در کوفه سپاه و لشگرش را

آوَرد مريم هاي در بندِ اسارت
آوَرد گل هاي شهيدِ پرپرش را

از هر طرف سنگ است مي آيد به سويش
سنگ است مي آيد که بشکاند سَرَش را

گاهي به سمت او، گاهي سويِ نيزه
سنگ است بايد بشکند بال و پرش را

اينجا علي در قامتِ زينب رسيده
تا که سپر باشد سَر ِ پيغمبرش را

حُجب و حيايش کامل است اين شيرزاده
دست کسي هرگز نگيرد مَعجرش را

زينب نبود از غصّه مي مُرد آن زني که
مي ديد بر نِي خنده هاي اصغرش را
 

برگرفته از سايت دوستداران حاج منصور


*******************

سري به نيزه بلند است در مقابل زينب
سري که سايه کشيده ست روي محمل زينب

سري که معجزه اش روي ني تلاوت وحي است
مسيح ِ روي صليب است در مقابل زينب

چه دلفريب صدايي، چه آيه هاي به جايي
که بعد خطبه ي خواهر شده مکمِل زينب

پس از خطابه ي منبر زمان نوحه سرايي ست
بخوان که گرم شود با دم تو محفل زينب

چگونه نفي کنم خارجي خطاب شدن را
بخوان که حل شود از خواندن تو مشکل زينب

برايشان بگو از روضه هاي بازِ دل ما
به استناد رواياتي از مقاتل زينب

بگو به کوفه،که در کربلا چه ها که نکردند
بگو چه ها که نشد با سر تو و دل زينب

بگو که اين اسرا از حريم شير خدايند
بگو که ناقه ي عريان نبوده منزل زينب

يتيم ِعترت و نان تصدقي که حرام است...
اضافه مي شود اينگونه بر مسائل زينب

ز دست قافله بايد بگيرم اين همه نان را
ولي اگر بگذارند اين سلاسل زينب

اسير اين همه خفاش شب پرستم و اينجا
تويي هلال و اباالفضل ماه کامل زينب

هزار گرگ گرسنه،هزار چشم حرامي
به جاي قاسم و اکبر به دور محمل زينب

به پيش هجمه ي سنگين و شوم چشم چرانها
تويي و چند سرِ روي نيزه حائل زينب

تو را به نيزه و شمشيرشان به قتل رساندند
ولي ز هلهله حالا شدند قاتل زينب

حسين ، جانِ عزيزت به من نگاه بينداز
ببين عوض نشده بعد تو شمايل زينب؟

تنم ز کعب ني و تازيانه خورد شد آخر
بعيد نيست ز هم وا شود مفاصل زينب

سر تو رفته به ني،پس شکسته باد سر من
ز تو عقب نمي افتد در اين معامله زينب

علي صالحي


*******************


مردم کوفه منتظر بودند
دستهاشان پر از تهاجم سنگ
کارواني اسير مي آمد
سخت آشفته از کشاکش جنگ

**

کاروان خسته، کاروان زخمي
کاروان از غروب بر مي گشت
مردها روي نيزه و زنها
چشمشان لحظه لحظه تر مي گشت

**

کاروان اندک اندک آمد پيش
ساربان خسته، ناقه ها عريان
بغض سر خورده در گلو مي خواست
که ببارد غريب چون باران

**

آسمان از غبار پر مي شد
کوفه در کوچه هاش گل مي زد
کوفه کِل مي کشيد و مي خنديد
مردي آنسوترک دُهُل مي زد

**

اين يکي سنگ و آن يکي با چوب
اين يکي شاد و ديگري خوشحال
هرکسي هرچه داشت مي انداخت
تا بريزد ز کودکان پر و بال

**

کودکاني ز نسل ياس سپيد
يادگاران آب و آئينه
وارثان هميشه ي نيلي
داغداران ميخ در سينه

**

دستشان خسته از تب زنجير
ردّي از تازيانه ها بر پشت
داد زد دختري که ها! بابا!
درد اين بار دخترت را کشت

**

دخترک دلشکسته از طوفان
خيزران خورده و پريشان بود
از بس افتاده بود روي زمين
دست و پايش پر از مغيلان بود

**

دست هاي سخاوت عباس
يا بلنداي قامت اکبر
ياد مي آمدش به هر قدمي
خنده ي نازک علي اصغر

**

 زير گرماي نيم روزي داغ
تر نکرده کسي گلويش را
روي اين خاک تشنه گم کرده
دست دريايي عمويش را

**

گفت بابا چرا نمي آيي
به سراغ دل پر از خونم
چشم هايت نمي گشايي حيف!
روي چشم هميشه محزونم

**

من فداي سر پر از خونت
روي نيزه پدر دعايم کن
جان عمّه فقط همين يک بار
آه، چيزي بگو صدايم کن

**

عمّه بي تو چقدر دلگير است
داغ ها گر گرفته دور و برش
زير باران سنگ محکم تر
بچّه ها را کشيده زير پرش

 شهرام شاهرخي


*******************


خانه خراب عشقم و سربارِ زينبم
در به در مجالس سالار زينبم

اين نعره ها و عربده ها بي دليل نيست
يک گوشه از شلوغي بازار زينبم

هرکس به بيرق و علمش چپ نگاه کرد!
با خشم من طرف شده؛ مختار زينبم

آتش بکش، به دار بزن ، جا نمي زنم
جانم فداش، ميثم تمار زينبم

از زخمهاي گوشه ي ابروي من نپرس
مجروح داغ دلبر و بيمار زينبم

شکر خداي عزوجل مکتبي شدم
من از دعاي خير علي، زينبي شدم

غم خاضعانه گوش به فرمان زينب است
انگشت بر دهان شده ، حيران زينب است

ايوب دل شکسته ي با آن همه مقام
شاگرد درس صبر دبستان زينب است

هرگز نگو که چادرش آتش گرفته است!
اين شعله هاي خيمه، گلستان زينب است

اصلاً عجيب نيست شکست يزديان
وقتي حجاب سنگر ايمان زينب است

او پس گرفت هستي خود را زگرگها
پيراهني که مونس کنعان زينب است

امروز اگر حسيني و پابند مذهبم
مديون گريه هاي فراوان زينبم

باور نمي کنم سر بازار بردنت
نامحرمان به مجلس اغيار بردنت

از سينه ي حسين، تو را چکمه اي گرفت
از کربلا به کوفه، به اجبار بردنت

پاي سفر نداشتي اي داغدار درد
با يک سر بريده، به اصرار بردنت

پهلو کبود! گريه کنان تازيانه ها
با خاطراتي از در و ديوار بردنت

فهميده بود شمر غرورت شکسته است
از سمت قتلگاه علمدار بردنت

تو از تمام کوفه طلبکار بودي و...
در کوچه هاش مثل بدهکار بردنت

در پيش گريه هاي تو اين گريه ها کم است
سرهاي قدسيان همه بر زانوي غم است


وحيد قاسمي

 

*******************

روزگار اسيري زينب
مثل شبهاي شام تاريک است
کوچه پس کوچه هاي اينجا هم
مثل شهر مدينه باريک است

**

 مردمانش به جاي دسته ي گل
تازيانه به دست مي گيرند
تا نمک روي زخم ما بزنند
پيش ما کف زدند و رقصيدند

**

تو خودت خوب واقفي که چرا
صورت خواهر تو رنگين است
مثل نامرد کوچه هاي فدک
دست مردان شام سنگين است

**

 آنکه بر پهلويت لگد زده بود
چند باري به من لگد زده است
زير آن ضربه ها بگو آيا
استخوان هاي پهلويت نشکست؟

**

دخترت را ببين شکسته شده
رنگ برف است موي دخترکت
مثل ايّام آخر مادر
سو نمانده به چشم شاپرکت

**

 اي برادر چقدر بر نوک ني
سنگ از دست کوفيان خوردي
شرمسارم ميان بزم شراب
ايستادم تو خيزران خوردي

وحيد محمدي


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
حضرت زینب (س)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : پنج‌شنبه 23 آبان 1392

کیست زینب همیشه بی همتا
نور مستور عالم بالا

کیست زینب نفس نفس حیدر
کیست زینب تپش تپش زهرا

کیست زینب حسین پرده نشین
کیست زینب حسن به زیر کسا

کیست زینب کسی چه می داند
غیر آن پنج آفتاب هدیٰ

کیست زینب تلاطم عباس
کیست زینب تموّج دریا

ذوالفقار علی میان نیام
 اوج نهج البلاغه ای شیوا

کیست زینب فراتر از مریم
 روشنی بخش هاجر و حوّا

کیست زینب حجاب جلوهٔ غیب
صبر اعظم، صلابت عظما

قلمم بشکند چه می گویم
 من و اوصاف زینب کبری؟

من چه گویم که گفت اربابم
 حضرت عشق، التماس دعا

السلام ای شکوه نام حسین
دومین فاطمه، تمامِ حسین 

آسمان هم در انحصارش بود
کهکشان گوشه ی نقابش بود

آتش؛ آتش گرفته ی نورش
آب سیراب آبشارش بود

بعد پنجاه و چند سال حسین
باز هم غرق در بهارش بود

قامتش را ندید حتی ماه
که علمدار پرده دارش بود

محرم محملش فرشته نبود
تا علی اکبرش کنارش بود

کاروانِ عشیره ی زهرا
تحت امرش در اختیارش بود

ناقه اش روی بال جبرائیل
کز ندیمانِ بی شمارش بود

حج خود با جهاد کامل کرد
نینوا آخرین دیارش بود

محملش ایستاد و پایین رفت
لحظه ی سختِ انتظارش بود

شور می زد دلش که می دانست
قتلگاهی در انتظارش بود

آهِ گرمی کشید از جگرش
کربلا را که دید زد به سرش

آه از این خاک و خارها... برگرد
وای از این شوره زارها... برگرد

خوب پیداست جای نخلستان
 لشگری در غبارها برگرد

کربلا آمدی و پائیزی
... می شود این غبارها برگرد

کربلا آمدی و خواهم دید
به تنت یادگارها برگرد

برق نعل است یا که تیغه ی تیغ
آن طرف آن شرارها برگرد

جان به لب کرده کودکانت را
خنده ی نیزه دارها برگرد

حرمله آمده ست و بند آمد
 نفس شیرخوارها برگرد

دخترانت چقدر می لزرند
از حضور سوارها برگرد

خیمه بر پا مکن که پر نشود
گِرد من از مزارها برگرد

ترس دارم که بال و پر بزنند
به علمدارمان نظر بزنند

تا که از خواهرت جدا نشوی
تا که صاحب عزای ما نشوی

تا که در خارهای این صحرا
غرق در زخم ها نشوی

تا که در شیب تند آن گودال
با لب تیغ آشنا نشوی

تا لباس تو را ز تن نبرند
تا هم آغوش بوریا نشوی

تا که پیش نگاه کم سویم
از سر نیزه ها رها نشوی

تا که در عمق چشم دخترکت
زخمی از چوب بی حیا نشوی

تا که بین حرامیان نروی
سنگ خورده ترین صدا نشوی

در اِزای دو کیسه ی دینار
گوشه ی یک تنور جا نشوی

تا که در کوچه زائر طفل
....مانده در زیر دست و پا نشوی

جان مادر بیا بیا برگرد
آه از این کربلا بیا برگرد

اجرا شده توسط حاج محمود کریمی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار شب و روز تاسوعا
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : چهارشنبه 22 آبان 1392

 

 چقدر غصه و غم خوردم از این غم که نشد!
آمدم آب به خیمه برسانم که نشد

تیرِنامرد اگر مانع این مشک نبود ...
می شد این آب شود چشمه ی زمزم که نشد

حیف شد چیز زیادی به حرم راه نبود
سعی کردم بدنم را بکشانم که نشد

تا دو دستم به بدن بود علم بر پا بود
خواستم حفظ شود هیبت پرچم که نشد

سعی کردم که نیفتم ز روی اسب ولی
ضربه آنقدر شتابان زد و محکم که نشد

گفتم این لحظه ی آخر که در آغوش تو ام
لا اقل روی تو را سیر ببینم که نشد

هر دو دستم، سر و چشمم، به فدای سرِ تو
هر چه آمد به سرم نصف شما هم که نشد

بگو از من به رقیه که حلالم بکند
آمدم آب به خیمه برسانم که نشد

    

******************* 
      ماه من تو کجا و خاک کجا؟
      آسمان را سپرده ای به زمین
      خوب شد زینبم نبود و ندید
      با چه وضعی تو خورده ای به زمین
      **
      با زمین خوردنت من افتادم
      خواهرم بین خیمه ها افتاد
      یکی از دست های تو اینجاست
      بگو آن دیگری کجا افتاد؟
      **
      این همه سال منتظر بودم
      بشنوم یک برادر از آن لب
      گفتی اما چگونه ؟شکر ،ولی
      حسرتش ماند بر دل زینب
      **
      با چه رویی به خیمه برگردم
      چه بگویم جواب طفلان را
      تا برایت دعا کنند دیدم
      جمع کرده رباب طفلان را
      **
      با چه رویی حرم روم وقتی
      پیکرت را نمی برم عباس
      بعد تو وای بر دل زینب
      بعد تو وای بر حرم عباس
      **
      ترسم از غارت تو و خیمه ست
      این جماعت ز حرص لبریز اند
      نروم ، میروند سمت خیام
      بروم بر سر تو میریزند
      **
      غارتش را شروع کرده عدو
      آن که این مشک پاره را ببرد
      با چه وضعی غروب از خیمه
      معجر و گوشواره را ببرد
      
      اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید
       
      ***********************
       
        
      ای وای سایه ی سرم ازدست میرود
      پشت و پناه دخترم از دست میرود
      
      بی تکیه گاه می شوم و میخورم زمین
      یک کوه دربرابرم از دست میرود
      
      او یک تنه تمام بنی هاشم من است
      با این حساب لشگرم از دست میرود
      
      دارم برای غارتم آماده میشوم
      ای وای من برادرم از دست میرود
      
      این ضربه ی عمود ، عمود مرا کشید
      از این به بعد این حرم از دست میرود
      
      نزدیک میشوند به خیمه نگاه کن
      دارد غرور خواهرم از دست میرود
      
      علی اکبر لطیفیان

       
      ***********************

       
      بین سرها همه گشتیم و سری پیدا شد
      حرف مردی شد و صاحب جگری پیدا شد
      میکشیدند رخش را هنری پیدا شد
      تا که خورشید بسوزد قمری پیدا شد
      
      از ازل خاک درش هر که جگر داشته شد
      بیرق رایت العباس برافراشته شد
      
      فهم ایجاد نفهمید ملاقاتش را
      به خدا تا نفس صبح مناجاتش را
      ابر لطف است ببینید عنایاتش را
      کیست اینجا نگرفته همه حاجاتش را
      
      چه شکوهی چه شهودی چه شتابی دارد
      خوش بحال دل زینب چه رکابی دارد
      
      به علی رفته رسیده جگر شیر دَرَد
      زهره ها را همه با نعره تکبیر دَرَد
      سینه ی کوه به یک ضربه ی شمشیر دَرَد
      باد تیغش زرهِ خصم زمین گیر دَرَد
      
      دشمن انداخته بین یلان شوری را
      یاد داده به همه رسم سلحشوری را
      
      رفتی و پشت سرت اشک حرم در آمد
      رفتی و پشت سرت چند قدم خواهر آمد
      خبر از تو که نشد گریه ی اصغر آمد
      باز با گریه بر او گریه مادر آمد
      
      پیش گهواره نشسته است عروس زهرا
      دختری گفت که باباست ولی واویلا
      
      تو زمین خوردی و جرات به حرامی آمد
      تو زمین خوردی و سرنیزه ی شامی آمد
      پشت هم ضربه ی شان بر سر ما می آمد
      تو زمین خوردی و با ناله پیامی آمد
      
      پدرم از نجف آمد تو هم از خیمه بیا
      مادرت آمده با قدّ خم از خیمه بیا
      
      چقدر پیکر تو پیکر تو  پر دارد
      بین ابروی تو سخت است ترک بر دارد
      بعد تو خاک ، یتیمم روی معجر دارد
      آخر آن خیمه ی تنها شده دختر دارد
      
      خوب پیداست که چشم تو چرا شرمنده است
      وای بر من که گلویت به تکانی بند است
      
      من نبودم که تو را با زدندت می بردند
      رسمشان است به غارت بدنت می بردند
      نیزه در کتف فرو کرده تنت می بردند
      نه فقط خود زره پیروهنت می بردند
      
      رسمشان است که با نیزه بلندت بکنند
      یا سنان است که با نیزه بلندت بکنند
      
      تا سرت از سر نیزه به تکانی افتاد
      پیش چشمان یتیمی به میانی افتاد
      چشم زینب با قد کمانی افتاد
      کار ما بی تو به این هرزه زبانی افتاد
      
      کاش محکم تر از این خوب سرت می بستند
      تا خجالت نکشی چشم ترت می بستند
      
      حسن لطفی
       
      ***********************
       
      
      یک مشک ، یک غیرت که از آن روبرو آمد
      طفلی صدا زد بچه ها گویا عمو آمد
      
      باید به استقبال آب و آبرویش رفت
      وقتی عمو از جنگ آب و آبرو آمد
      
      ای بچه ها اول عمو تشنه است، پس باید
      اول بنوشد آب، وقتی که سبو آمد
      
      شش ماهه را دور سرش باید بگردانیم
      وقتی که بر رخسار اصغر رنگ و رو آمد
      
      دیگر عمو را بعد ازاین سقا نمی خوانیم
      دیدید خواندیم و چه اشکی از عمو آمد
      
      نذر عمو این گوشوارها ، النگوها
      باید به دستش داد ، وقتی دست او آمد
      **
      حالا زمین کربلا چشمان تر دارد
      حالا پس از این خیمه های دربه در دارد
      
      دستان او را از سر زینب بُریدند
      حالا بگو که خیمه آیا بال و پر دارد؟
      
      عباس را از علقمه آقا نیاورده
      آوردنش تا خیمه گویا دردسر دارد
      
      حتی زجسم  إرباً إربای علی اکبر
      جسمی زهم پاشیده و آشفته تر دارد
      
      در پیش چشمان حسین ای قوم نگذارید
      هر نیزه ای یک تکه از عباس بردارد
      
      دارد لباسش را به غارت می برد این قوم
      حالا دگر ام البنین حالی دگر دارد
      
      رحمان نوازنی
       
     ***********************
       
       
      آب ميخواهد چه كار؟ آب آورش را پس دهيد
      آي مردم ! زود عموي دخترش را پس دهيد
      
      دست هايش را چرا در زير پا انداختيد؟
      زودتر آن سايه بان خواهرش را پس دهيد
      
      لشگر ِ بي آبرو ، اين آبرو ريزي بس است
      مشك ، يعني آبروي مادرش را پس دهيد
      
      گم شده اعضاي او از ضربه ي سختِ عمود
      خاكهايِ علقمه چشم ترش را پس دهيد
      
      دستمالي بود تا سر را به هم نزديك كرد
      لااقل عمامه ي رويِ سرش را پس دهيد
      
      آن شبي كه ميدود در بين صحرا دخترش
      آبروداري كنيد و معجرش را پس دهيد
      
      آه ميبيند نگاهِ مادري در خيمه ها...
      كم پريشانش كنيد و اصغرش را پس دهيد
      
      علي اكبر لطيفيان
       
  ***********************

       
      آسمان پیش نگاه تر من می لرزد
      تو زمین می خوری و پیکر من می لرزد
      
      خبرت را به سوی خیمه هراسان بردند
      خیمه از حال دل مضطر من می لرزد
      
      دست من نیست کنار تو زمین می افتم
      زانویم از غم آب آور من می لرزد
      
      تیر در چشم تو چون خورد سپاهم آشفت
      صف مژگان تو نه لشکر من می لرزد
      
      چون عطش شعله کشد لرزه به تن می افتد
      بین گهواره علی اصغر من می لرزد
      
      بعد تو دست حرامی به حرم باز شده
      بی سبب نیست تن دختر من می لرزد
      
      دشمن از کشتن تو فکر جسارت کرده
      رفتی و بی تو دل خواهر من می لرزد
      
      برگرفته از سایت دوستداران حاج منصور
       
   ***********************
       
       
      گر نخیزی تو زجا ، کار ِحسین سخت تر است
      نگران حرمم ، آبرویم در خطر است
      
      قامتِ خم شده را هر که ببیند گوید:
      بی علمدار شده ، دستِ حسین بر کمر است
      
      داغ اکبر رمق از زانوی من بُرد ولی
      بی برادر شدن از داغ پسر سخت تر است
      
      دست از جنگ کشیدند و به من میخندند
      تو که باشی به بَرَم باز دلم گرم تر است
      
      نیزه زار آمده ام یا تو پُر از نیزه شدی
      چو ملائک بدنت پُر شده از بال و پر است
      
      پیش ِ من با سر مُنشَق شده تعظیم نکن
      که خدا هم ز وفاداری تو با خبر است
      
      علقمه پر شده از عطر ِ گل ِ یاس ، بگو
      مادرم بوده کنارت که حسین بی خبر است
      
      به تو از فاصله ی یک قدمی تیر زدند
      قد و بالایِ رَسا هم سببِ دردسر است
      
      اصغر از هلهله کردن بدنش میلرزد
      گر بداند که تو هستی کمی آرام تر است
      
      تیر باران که شدی یادِ حسن افتادم
      دستت افتاده ز تن ، فرق تو شق القمر است
      
      وعده ی ما به نوک نیزه به هر شهر و دیار
      که به دنبال سرت خواهرمان رهسپر است
      
      سعيد خرازي
       
      ***********************

       
       
      همین که نام بلندش کنار من پیچید
      میان هر دو جهان اعتبار من پیچید
      
      شهاب هر چه رها شد به جان خویش خرید
      ز بس که ماه حرم در مدار من پیچید
      
      قرار بود خرابش کند امان نامه
      چه لحظه ها به خودش در کنار من پیچید
      
      همین که رفت، نشستم به روی دست زدم
      خدا به خیر کند! کار و بار من پیچید
      
      دخیل طفل رباب مرا نشانه گرفت
      همین که تیر به مشک نگار من پیچید
      
      سرش که ریخت سر شانه اش، به دنبالش...
      صدای گریه ی بی اختیار من پیچید
      
      سر عمود سرش را به هر طرف می برد
      ز بس که رفت و به گیسوی یار من پیچید
      
      گه فرود که برگشت، علتش این بود
      رکاب اسب به پای سوار من پیچید
      
      کنار علقمه وقتی روی زمین افتاد
      صداش بیشتر از انتظار من پیچید
      
      شکستنش کمرم را شکست و جار زدند
      قدم، قدم، خبر انکسار من پیچید
      
      علی اکبر لطیفیان 
       
     ***********************
       
       
      پایش ستون خیمه ی هفت آسمان بوده است
      دستش همیشه دستگیر این و آن بوده است
      
      اطراف خیمه رد پاهایی از او مانده است
      چندین شبانه روز حتما پاسبان بوده است
      
      این رد پاها،  رد پای شخص عادی نیست
      این شخص معلوم است خیلی پهلوان بوده است
      
      هر جا که رفته رد پای کودکی هم هست
      این پهلوان پیداست خیلی مهربان بوده است
      
      اما نمیدانم چرا این آدم عاشق
      هر جا که او رفته است تیری در کمان بوده است
      
      هرگز موافق نیستم او تشنه هم بوده است
      این ساقی عطشان خودش آب روان بوده است
      
      اینکه چگونه مشک را از آب پر کرده است
      دیگر بماند؛  این خودش یک داستان بوده است
      
      از طرز آب ریخته بر رد پای او
      پیداست مشکش یک زمانی بر دهان بوده است
      
      یک مادری هم این طرف ها آمده حتما
      این مادر انگاری که خیلی هم جوان بوده است
      
      یک نامه ی کوفی میان دشت پیدا شد
      در متن نامه آمده او در امان بوده است
      
      نادر حسینی
       
      ***********************
       
      من آب را وقتی فراهم کرده بودم
      دل را تهی از ماتم و غم کرده بودم
      
      قبل از زمانی که بریزد آبرویم
       نذرش همه دار و ندارم کرده بودم
      
      آقا اگر در دستهایم بود شمشیر
       من شرّشان را از سرت کم کرده بودم
      
      دست مرا بستی تو با حرفت وگرنه...
      حیوان صفتها را من آدم کرده بودم
      
      فرصت اگر من داشتم با رخصت از تو
      دنیای آنها را جهنم کرده بودم
      
      چیز عجیبی نیست چشمم را دریدند
      این صحنه را قبلاً مجسم کرده بودم
      
      با ضربۀ گرزی سرم پاشید از هم
      وقتی برای مشک سر خم کرده بودم
      
      تیری سه شعبه زحمت من را هدر داد
      با اینکه مشکی پُر فراهم کرده بودم
      
      محسن مهدوی
       
     ***********************

       
       
      آب شرمنده ی لبت عباس
      تشنگی مُرد از خجالت تو
      مرد و مردانگی برای ابد
      رفت زیر بلیط غیرت تو
      **
       به ازاین باش با بَدان؛انگار
      باب حاجات بهتر از مایی
      جمله ام از حسادت است آقا
      بیشتر مال ارمنی هایی
      **
      آبرودار آسمان هایی
      مهربان ِعشیره ی احساس
      در شکوه مقامت آوردند :
      رَحِم الله عَمی العباس
      **
      عشق مدیون جان فشانی هات
      معرفت از ازل گرفتارت
      شیر ام البنین حلالت باد
      تا قیامت ادب بدهکارت
      **
      پدر مشک های دلواپس
      ساقی بی شراب و پیمانه
      دختری منتظر نشسته؛ بیا
      حُرمت قول های مردانه
      **
      کوری چشم حرمله برخیز
      یاعلی! شاه لشگرش پاشید
      غیرت الله! خواهرت زینب
      خاک غم روی معجرش پاشید
      **
      یا علی! شاه بی علمداراست
      چند متری شیب گودال است
      پای دشمن به خیمه ها وا شد
      این صداها؛ فغان خلخال است
      **
      من بمیرم که هرکس و ناکس
      روی تو تیغ می کشد عباس
      دست هایت چه نعمتی بودند
      چادری جیغ می کشد عباس
      
      وحید قاسمی
       
      ***********************
       
       
      خدا كند كه كسي تير اينچنين نخورد
      بدون دست به يك لشگرِ لعين نخورد
      
      سه شعبه تا كه رها شد نشستم و گفتم
      خدا كند كه به آن چشم ِ نازنين نخورد
      
      بدونِ دستْ كسي كه تنش پُر از تير است
      خدا كند ز بلندي فقط زمين نخورد
      
      كنار ِ پيكرت افتاده استخوانِ سرت
      خدا كند كه كسي گُرز ِ آهنين نخورد
      
      به رويِ دست زدم تا كه دادمت از دست
      بدونِ تو كه كسي آب بعد از اين نخورد
      
      رضا قربانی
       
      ***********************

       
       
      خوردی زمین و حیثیت لشکرم شکست
      اصلی ترین ستون خیام حرم شکست
      
      فریاد های «انکسری» بی دلیل نیست
      در اوج درد تکیه گه آخرم شکست
      
      از ناله های «یا ولدی» در کنار تو
      معلوم شد که باز دل مادرم شکست
      
      درد مرا فقط پدرم درک می کند
      دیدم چگونه بال و پر جعفرم شکست
      
      ساق عمود در سر تو گیر کرده است
      نعره زنم که وای سر حیدرم شکست
      
      تو در میان علقمه از پا نشستی و
      در بین خیمه ها سپر خواهرم شکست
      
      وقتی عمود خیمه کشیدم سکینه گفت:
      دیدی غرور ساقی آب آورم شکست
      
      آن شب که سوخته ها همه دور زینب اند
      گوید عمو کجاست ببیند سرم شکست
      
      وقتی شتاب سیلی و مرکب یکی شدند
      هر جفت گوشواره، زیر معجرم شکست
      
      قاسم نعمتی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار روز یازدهم محرم
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : چهارشنبه 22 آبان 1392


       
      اي آيه هاي فجرِ من از آسمان بگو
      از زخمِ بي شماره ات اي بي نشان بگو
      
      معراجِ ارجعي تو در خون چه سان گذشت
      در ازدحامِ آن همه تيغ و سنان بگو
      
      من شرح مي دهم غمِ تاراجِ خيمه را
      از خنجرِ شقاوت و اين ساربان بگو
      
      سرداده اند قهقه وقتي كه خواندمت
      از حنجرِ شكسته ات اين بار جان بگو
      
      دارند مي برند در اين عصرِ بدرقه
      پشتِ سرِ مسافرِ كوفه اذان بگو
      
      اوّل زنِ اسيرِ بني هاشمي شدم
      تا انتهاي رفتنِ در ريسمان بگو
      
      عباسِ غيرتي من از نيزه پاسخي
      بر طعنه هاي حرمله ي بد دهان بگو
      
      قامت ببند و ماهِ شب تارِ من بمان
      در كوچه هاي زجر هوادارِ من بمان
      
      اشكِ فراق چشمِ ترم را گرفته است
      خنجر كشيده غم جگرم را گرفته است
      
      از تو بگو چگونه خداحافظي كنم؟
      بُغضي گلويِ نوحه گرم را گرفته است
      
      ترسم كه پاي دختر تو لِه شود در اين
      زنجيرها كه پاي حرم را گرفته است
      
      از خيمه هاي سوخته هر قدر مانده است
      چادر كه رفته روي سرم را گرفته است
      
      تا چشمِ پاسبانِ وِقارم ز حدقه ريخت
      هر چشمِ هَرزه دوو و برم را گرفته است
      
      نيزه ز نبشِ قبرِ كسي حرف مي زند
      ناله وجودِ شعله ورم را گرفته است
      
      هفده سرِ به نيزه مرا اوج مي دهد
      حالا كه كعبِ نيزه پَرم را گرفته است
      
      اينان كه دورِ آينه ديوار مي كِشند
      از تازيانه ها چقدر كار مي كِشند
      
      عليرضا شريف 


|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
تنور خولی
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : چهارشنبه 22 آبان 1392


       
      به تاخت می رود و از خزان خبر دارد
      به تاخت می رود انگار بار سر دارد
      
      گمان کنم که ز نعش پرنده آمده است
      و پای مرکب او را ببین که پر دارد
      
      تمام شادی دنیاست در دلش انگار
      میان کیسه ی خود تکّه های زر دارد
      
      مسیر کوفه و یک خانه و تنوری داغ
      تنور خانه ی او روضه اش خطر دارد
      
      دعا کنیم که زهرا ندیده باشد و بعد
      کسی بیاید و درب از تنور بر دارد
      
      سید محمد حسینی


|
امتیاز مطلب : 193
|
تعداد امتیازدهندگان : 42
|
مجموع امتیاز : 42
اشعار شام غریبان
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : چهارشنبه 22 آبان 1392

         
          
      گفتم اگر سرت نبود پیکر تو هست
      مادر اگر که نیست ولی خواهر تو هست
      
      اما چه پیکری که چه راحت بلند شد
      دیدم که عضوهات به یک نقطه بند شد
      
      روی زمین به فاصله افتاده پیکرت
      حتما به دست حرمله افتاده پیکرت
      
      صحبت به سمت نیزه کنم یا به قتله گاه
      رویم کدام سوی کنم شاه بی سپاه
      
      تا صبح روی خاک پر از رد پا شوی
      ترسم که با نسیم سحر جا به جا شوی
      
      حلق تو را همینکه سر نیزه دوختند
      قیمت گذاشتند و پس از ان فروختند
      
      دعوا سر تو شدت سختی گرفته است
      ما بینشان رقابت سختی گرفته است
      
      معلوم میشود چقدر بد شکسته ای
      از نیزه ای به نیزه دیگر نشسته ای
      
      آواز سنگ هر چقدر رنج اور است
      اما صدای نعلِ نویِ اسب بدتر است
      
      ترکیب عضوهای تو را بخش میکنند
      این اسب ها حسینِ مرا پخش میکنند
      
      حسن کردی
       
      *******************
       
           
      آه از آن روز که جان از تن خواهر می رفت
      سنگ ها بال زنان سوی برادر می رفت
      
      آسمان ها و زمین داشت به هم می پیچید
      سمت گودال کسی دست به خنجر می رفت
      
      ساعتی بعد که آتش به حرم بر پا شد
      همه سر ها به روی نیزه ي لشگر می رفت
      
      خیمه تاراج شد و هر طرفی دست به دست
      بین گهواره ی خالی دل مادر می رفت
      
      از یتیمان حرم نیز غنیمت بردند
      گوشواره که نه گیسو پی معجر می رفت
      
      نیمه شب با عجله داشت خبر را میبرد
      یک نفر در طمع جایزه با سر می رفت
      
      علي صالحي
       
      **********************
       
        
      انگار که ختم غائله می کردند
      با حکم امیر ولوله می کردند
      
      با چکمه و یا که اسب تازه نفسی
      بر روی تن تو هروله می کردند
      
      یک عده ی هرزه ، لاابالی ، رقاص
      بالای سر تو هلهله می کردند
      
      یک عده که از فرات بر میگشتند
      آب تعارف شمر و حرمله می کردند
      
      یک عده ی بی شرف ، لجن ، بی ناموس
      ناموس تو را به سلسله می کردند
      
      کعب نی و تازیانه و سر نیزه
      آماده برای قافله می کردند
      
      ای کاش برای حفظ حرمت ها هم
      تعیین حدود فاصله می کردند
      
      در شام کسانیکه سرت چرخاندند
      از شمر تقاضای صله می کردند
      
      علیرضا خاکساری
       
       **********************       
    
       
      خبری نیست از تو و کفنت
      یوسف من کجاست پیرُهنت
      
      یادگاری ز جنگ حک شده است
      مُهری از سمِّ اسب روی تنت
      
      تا خود حشر بر سنان لعنت
      که فرو کرده نیزه در دهنت
      
      پیرمردان ناتوان حتّی
      با عصا می زدند بر بدنت
      
      همه جا را سیاه می دیدی
      به فدای نفس نفس زدنت
      
      استخوان های سینه ی تو شکست
      شمر وقتی که روی سینه نشست
      
      آینه بودی و ترک خوردی
      از همه بی هوا کتک خوردی
      
      قتلگاهت نگو که غوغا بود
      سر پیراهن تو دعوا بود
      
      کاش مادر نبود در گودال
      از بد روزگار امّا بود
      
      مهدی پورپاک
       
       **********************       

       
      سرت کو؟ سرت کو؟ که سامان بگیرم
      سرت کو؟ سرت کو؟ به دامان بگیرم
      
      سراغ سرت را من از آسمان و
      سراغ تنت از بیابان بگیرم
      
      تو پنهان شدی زیر ِ انبوهِ نیزه
      من از حنجرت بوسه پنهان بگیرم
      
      حسین! خونِ حلقومت آبِ حیات است
      من از بوسه بر حنجرت جان بگیرم
      
      رسیده کجا کار ِ زینب که باید
      سرت را من از این و از آن بگیرم
      
      کمی از سر ِ نیزه پایین بیا تا
      برایِ سفر بر تو قرآن بگیرم
      
      تو گفتی که باید بسوزم، بسازم
      به دنیایِ بعد از تو آسان بگیرم
      
      قرار ِ من و تو شبی در خرابه
      پی ِ گنج را کُنج ِ ویران بگیرم
      
      هلا! می‌روم تا که منزل به منزل
      برایِ تو از عشق پیمان بگیرم
      
      محمد رسولي


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار روز عاشورا - وداع
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : چهارشنبه 22 آبان 1392


     نگاه کردن اشک تو خواهرم سخت است
      صبور باش که این حرف آخرم سخت است
      
      دگر زمان جدایی شده، دعایم کن
      سفر بدون تو ای یار و یاورم سخت است
      
      برو برای اسارت دگر مهیّا شو
      که شام و کوفه برای تو خواهرم سخت است
      
      نه قاسمی، نه علی اکبری، نه عباسی
      غریب ماندن زنهای این حرم سخت است
      
      تویی و جان رقیّه، که بعد من سیلی
      برای دخترک ناز پرورم سخت است
      
      بگو رباب حلالم کند که می دانم
      به نیزه، دیدن لبخند اصغرم سخت است
      
      به زیر حنجره ام بوسه می زنی، امّا
      بدان، بریدن این سر ز پیکرم سخت است
      
      خدا به داد دلت می رسد، که در بر شمر
      به قتلگاه، تماشای مادرم سخت است
      
      علی صالحی

       
      **********************
       
      
      مانند سایه از سرم ای تاج سر ، مرو
      ما با هم آمدیم و تو بی همسفر ، مرو
      
      تنها نه این که خواهر تو ، مادر توام
      از رفتنت به خاطر من درگُذر ، مرو
      
      از کودکی برای تو بودم سپر ، حسین
      میدان جنگ می روی و بی سپر ، مرو
      
      حالا که می روی کمی آهسته تر برو
      آتش به جان مزن تو از این بیشتر ، مرو
      
      طفلت به خواب رفته و بیدار اگر شود
      بیچاره میکند همه را بی خبر ، مرو
      
      لبها دو چوب خشک شده میخورد به هم
      این گونه از مقابل چشمان تر ، مرو
      
      از آب هم مضایقه کردند کوفیان
      ای از تمام اهل حرم تشنه تر ، مرو
      
      باشد نگاه تو به من اما دلت کجاست؟
      هستی به یاد مادر و دیوار و در ، مرو
      
      سعيد خرازي


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار عصر عاشورا –گودال قتلگاه
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : چهارشنبه 22 آبان 1392

       
      با چشم اشک بار علیکنّ بالفرار
      با قلب داغ دار علیکنّ بالفرار
      
      وقتی کمان حرمله شلاق دست شد
      پنهان و آشکار علیکنّ بالفرار
      
      جان هم رسیده گرچه به لب هایتان ولی
      با حال احتضار علیکنّ بالفرار
      
      در ساحل فرات علمدار کربلا
      شد چون علم ندار ، علیکنّ بالفرار
      
      راه عبور ، معبر غارت گران شده
      از گوشه و کنار علیکنّ بالفرار
      
      دیدید مثل ابر بهار اشک ریختیم
      آتش نشد مهار علیکنّ بالفرار
      
      از من به لاله های حرم عمه جان بگو
      حتی به روی خار... علیکنّ بالفرار
      
      با این که مشکل است و همه بانوان ما...
      ...هستند با وقار علیکنّ بالفرار
      
      حتما به دختران حرم گوشزد کنید
      تا هست گوشوار علیکنّ بالفرار
      
      دقت کنید گم نشود هیچ کودکی
      امشب در این دیار علیکنّ بالفرار
      
      با چکمه ها به سوی حرم روی اسب خویش
      تا شمر شد سوار علیکنّ بالفرار
      
      با این که از مصائب این دشت پر بلا
      لا یمکن الفرار... علیکنّ بالفرار
      
      مصطفی متولی
       
      *********************
       
      
      جنجال بود و...
      لب تشنه ای درگوشه ی گودال بود و...
      
      گودال بود و...
      ازنیزه و شمشیر مالامال بود و...
      
      می رفت بالا
      تیغی که دست نفرت دجال بود و...
      
      دجال بود و...
      در زیر پایش پیکری پامال بود و...
      
      از میهمانش
      با سنگ زنها گرم ِ استقبال بود و...
      
      « ای وای، ای وای»
      ذکرلبان ِ مادری بدحال بود و...
      
      وحید قاسمی
       
      *********************
       
      به من نگو برو از دور ِ قتلگاه برو
      به من اشاره مکن سوی خیمه گاه برو
      
      شکستگیِّ من از اين دویدنم حاکی ست
      شبیهِ صورت تو مویِ خواهرت خاکی ست
      
      بگو چه کار کنم تا تو را خلاص کنم؟
      به شمر رو بزنم یا که التماس کنم؟
      
      بگو چه کار کنم دور ِ خیمه صف نکشند؟
      به زور ِ نیزه تنت را به هر طرف نکشند
      
      صدایِ خنده يِ کوفی، صدایِ خنده ي شمر
      صدای بد دهنی کردنِ زننده ي شمر
      
      صدای هلهله و بانگِ طبل می آید
      صدای تق تق تعویض نعل می آید
      
      ببين اراذل و اوباش کوفه آمده اند
      برای روسری پاره پاره آمده اند
      
      جواد پرچمی 
       
           *********************   
    
      پیش من نیزه ها کم آوردند
      به خدا سر نمیدهم به کسی
      غیرت الله من خیالت جمع
      من که معجر نمیدهم به کسی
      **
      تو اگر که اجازه بدهی
      خویش را پهلویت می اندازم
      اگر این چند تا عقب بروند
      چادرم را رویت می اندازم
      **
      چقدر میروند و می آیند
      فرصت زخم بستن من نیست
      آمدم درد و دل کنم با تو
      جا برای نشستن من نیست
      **
      جلویش را بگیر تا بلکه
      دستم از رو سرم بلند شود
      تو که شمر را نمیکنی بیرون
      پس بگو مادرم بلند شود
      **
      هرکه گیرش نیامده نیزه
      تکیه بر سنگ دامنش کرده
      هم دیدند دخترت هم دید
      شمر رخت تو را تنش کرده
      
      علی اکبر لطیفیان
       
         *********************
       
      
      تير از بس كه خورده بود حسين
      بر تنش مثل پيرهن شده بود
      
      نيزه هاشان تمام شد كم كم
      موقع سنگ ريختن شده بود
      
      نفسش بين راه بر ميگشت
      موقع دست و پا زدن شده بود
      
      بودم اما جلو نمي رفتم
      شمر آنقدر بد دهن شده بود
      
      تكه اي را ربود هر كس كه
      روبه رو با حسين ِمن شده بود
      
      هرچه كردند رو به قبله نشد
      يعني آنقدر پاره تن شده بود
      
      زير انداز خانه هاي دهات
      كفن شاه بي كفن شده بود
      
      علي اكبر لطيفيان
       
           *********************       
       
      می خواستم بلند شوم پا نداشتم
      دستی برای خیزش از جا نداشتم
      
      آواز تو می­آمد از آن دورها : « گلی
      گم کرده ام... » نه، من گل زیبا نداشتم
      
      پیراهنم که پاره شده، پیکرم کبود
      دیگر نشانه های گلت را نداشتم
      
      میخواستم ببینمت از بین تیغ ها
      امّا چه سود؟ چشم تماشا نداشتم
      
      آن­قدر دل به چشم تو دادم که از تنم
      یک قطعه در هوای تو پیدا نداشتم
      
      در زیر تیغ ها و قدم ها و سنگ ها
      دیگر شباهتی ، نه... ، به گل ها نداشتم
      
      وقتی که آمدی و رسیدی به پیکرم
      می­خواستم بلند شوم... پا نداشتم
      
      مهدی رحیمی
       
     *********************

      
      صبح تا عصر پیکر آورده
      چه قدر جسم بی سر آورده
      لیک با آنکه اصغر آورده
      خستگی را زپا درآورده
      
      کوه غم روی دوش و چون کوهی
      عزم میدان نمود نستوهی
      
      با همه تشنگی بی حدش
      بست برسر عمامه جدش
      شد قیامت چو راست شد قدش
      سیلی از اشک و آه شد سدش
      
      می کند با هزار افسوسش
      غیرت الله ترک ناموسش
      
      میخورد بوسه بر سر و روها
      دستها در نوازش موها
      کس نداند چه گفت زانسوها
      که درآورده شد النگوها
      
      او چه گفته که میشود با هم
      گره معجر همه محکم
      
      حرف تاراج را زدن سخت است
      گریه مرد پیش زن سخت است
      رفتن روح از بدن سخت است
      از یتیمی خبر شدن سخت است
      
      همه طی شد اگرچه جان برلب
      روبرو شد حسین با زینب
      
      دو خدای وفا مقابل هم
      دو دل آرام آگه از دل هم
      چاره مشکلند و مشکل هم
      دو مسیح اند یا دو قاتل هم
      
      هردو یک روح در دو جسم پاک
      یک نفر با دو جسم و اسم پاک
      
      هردو هستند جان یکدیگر
      آشنا با زبان یکدیگر
      شدبه شرح بیان یکدیگر
      اشکشان روضه خوان یکدیگر
      
      کس نشد جز خدایشان آگاه
      زانچه گفتند بازبان نگاه
      
      چشم هریک شده دوکاسه خون
      اشک ریزان به حالشان گردون
      دور لیلا قبیله ای مجنون
      قبله میرفت از حرم بیرون
      
      گوییا در تبار خون جگری
      زنده تشییع میشود پدری
      
      هم به لبهاش ذکر یارب داشت
      هم انا بن العلی روی لب داشت
      هم به دستش مهار مرکب داشت
      هم به کف بند قلب زینب داشت
      
      عرش حیران زبانگ تکبیرش
      فرش لرزان ز برق شمشیرش
      
      به کفش گرچه تیغ آتش بار
      لیک دیگر عطش دهد آزار
      شیر پیر و قبیله ای کفتار
      هست معلوم آخر پیکار
      
      پای تا سر تنش پر از تیر است
      به سراپاش زخم شمشیر است
      
      موج خون بر تن و به اوج جلال
      داشت حالی که هرکه داشت سوال
      رفته از حال یا شده سرحال؟
      شد به هر حال راهی گودال
      
      تا زکف داد جان جولان را
      دوره کردند فخر دوران را
      
      میرسد بر تنش زهر تکبیر
      تیر با نیزه سنگ با شمشیر
      روی هر عضو او هزاران تیر
      خورد اما یکی نمیشد سیر
      
      شک ندارم جبین او که شکست
      چشم خود را خدای اوهم بست
      
      برسرم خاک شاه بر خاک است
      غرقِ درخاک و خون تنی پاک است
      بـخدا این عزیز افلاک است
      که تن پاک او پر از چاک است
      
      این چه شرحی است خاک بردهنم
      کاش صحت نداشت این سخنم
      
      وای برمن خواهرش هم بود
      خواهرش بود، مادرش هم بود
      غیراز آنها برادرش هم بود
      پدرش جد اطهرش هم بود
      
      بس که گفت العطش عطش کردند
      شمرآمد تمام غش کردند
      
      آنکه ننگ ابد برایش ماند
      آنکه شیطان برادرش میخواند
      شمر پستی که عرش را لرزاند
      جسم پاک حسین برگرداند
      
      پیش چشمان اشک ریز خدا
      سر برید از تن عزیز خدا
      
      سراو تا برید مظهر ظلم
      نامه ها خوانده شد زدفتر ظلم
      تن مظلوم ماند و لشگر ظلم
      اول غارت است و آخر ظلم
      
      لشگری گرگ و یوسفی بی سر
      هرکه میزد هرچه داشت بر پیکر
      
      هرکسی خسته می شد از زدنش
      می ربود آنچه میشد از بدنش
      این یکی برد جوشنش ز تنش
      آن یکی برد کهنه پیرهنش
      
      سنگها که بر جنازه زدند
      تازه بر اسبها نعل تازه زدند
      
      پیش تر از بریدن سراو
      بیش تر از شرار پیکر او
      می زد آتش به جان خواهر او
      ناله جانخراش مادر او
      
      چون عزادار هر دو دلبر بود
      ذکر مادر غریب مادر بود
      
      زینب آن بی مثال در آفاق
      قبله عشق و قبله عشاق
      رفته از خویش و مرگ را مشتاق
      به خود آمد ز اولین شلاق
      
      جنگ او گشت خود به خود آغاز
      یا علی گفت و عشق شد آغاز
      
      حسن لطفی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

آمار مطالب

:: کل مطالب : 1880
:: کل نظرات : 145

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 8
:: تعداد اعضا : 0

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 227
:: باردید دیروز : 39
:: بازدید هفته : 1449
:: بازدید ماه : 5617
:: بازدید سال : 15077
:: بازدید کلی : 15077

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران