در این وب با اخــلاق مــداحی، اصـــول مداحــی،علــوم و فنــون مداحـی روضه خوانی،دعاخوانی، اشعار زیبا دربـاره ولادت و تسلیت اهــل بیت علیهم السـلام،وظایف مداحان،رسالت مداحان در جامعه، آسیبهای مداحی،مقتل شناسی انواع سبک ها و دستگاه ها و هر آنچه کـه مربوط بـه مداح و مداحی باشد، آشنا خواهید شد ان شاءالله. (مهدی وحیدی)
خواب ديدم در اين شب غربت
خواب دشتي عجيب و خون آلود
خواب ديدم كه پيكرم، خواهر
طمعه ي گرگ هاي وحشي بود
**
اضطرابي به جانم افتاده
كه بيان كردنش ميسر نيست
يك جوانمرد با شرف، زينب
بين اين سي هزار لشگر نيست
**
ماجراهاي عصر فردا را
در نگاه تر تو مي بينم
راضي ام بر رضاي معبودم
تا سحر بوته خار مي چينم
**
شب آخر وصيتي دارم
در نماز شبت دعايم كن
ظهر فردا به خنده اي خواهر
راهي وادي منايم كن
**
باغ سرسبز خاطراتت را
غصه پاييز مي كند زينب
گوش کن! شمر خنجر خود را
آن طرف تيز مي كند زينب
**
عصر فردا ز اهلبيت رسول
زهر چشمي شديد مي گيرند
وقت تاراج خيمه هاي حرم
چند كودك ز ترس مي ميرند
**
كوفيان شهره ي عرب هستند
مردماني كه دست سنگينند
رسم شان است ميوه را در باغ
با همان برگ و شاخه مي چينند
**
دوركن از زنان و دخترها
هرچه خلخال در حرم داري
خواهرم داخل وسائل خود
روسري اضافه هم داري؟
**
عصر فردا بدون شك اينجا
مي وزد گردباد خاكستر
با صبوري به معجرت حتماً
گره ي محكمي بزن خواهر
وحید قاسمی
*********************
عکس امشب که خوش احوال تو را می بینم
عصر فردا ته گودال تو را می بینم
آمدم تا که دلی سیر کنارت باشم
شانه بر مو بزنی آینه دارت باشم
چقدَر پیر شدی ،از حسنم پیر تری
از من خسته به والله زمین گیر تری
مادرم بود که آگاه ز تقدیرم کرد
من اگر پیر شدم پیری تو پیرم کرد
عصر فردا به دل مضطر من رحمی کن
ته گودال به چشم تر من رحمی کن
من ببینم که تو پیرهَنی می میرم
تکیه بر نیزه ی غربت بزنی می میرم
آه از سینه ی پر خون بکِشی می میرم
از دهان نیزه ای بیرون بکشی می میرم
سنگ پیشانی یحیی بخورد می میرم
سینه ی خسته ی تو پا بخورد می میرم
وای اگر طعنه ز دشمن بخوری می میرم
بی هوا نیزه ز گردن بخوری می میرم
سر گودال من از هول و ولا می میرم
زود تر از تو در این کرب و بلا می میرم
دختر فاطمه ام پس به لگد می میرم
بر سر و صورت تو چکمه خورد می میرم
پنجه ی کینه به مویت برسد می میرم
نیزه ای زیر گلویت برسد می میرم
از نبی بوسه بر این حنجر تو می بینم
خنجری کند به پشت سر تو می بینم
مُردم از غم بروم فکر اسیری باشم
قبل از آن فکر مهیّای حصیری باشم
اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید
**********************
وای اگر امشب این دشت به فردا برسد
شیون و گریه و آهم بـه ثریا برسد
به لب خشک تو دق میکنم از غصه اگر
تیغ خورشید بـر این پهنه صـحرا برسد
کوکب بخت جدایی ز تو تقدیر من است
چشم از روی تو بر هـم نزنم تا بـرسد
به تن اصغر تو یک سر سوزن حس نیست
با کمی آب تلظّـیش بـه لا لا برسد
علیات را بشناسند نخواهند گذاشت
بویی از پیرهـنش نیـز بـه لیلا بـرسد
بدنش مثل فدک پخش زمین خواهد شد
پـای عباسم اگر بر لب دریا بـرسد
گرگها یوسف خواهر به سرت میریزند
چارهام چیست اگر کار به اینجا برسد ؟
نیزه ،خون ،چکمه ،سراشیبی گودال ،سرت
عمر زینب به گمانت به تماشا برسد؟
روی تل دختر مضطر شده میمیرد اگر
پای اسبی به لب تشنهٔ بابا برسد
وای اگر پای شقاوت به حرم باز شود
دست بیعاطفه بر چادر زنها برسد
آتش و خیمه و غارت شدن هر چه که هست
هیچ کس نیست به داد من تنها برسد
نذرِ بوسیدن سی جزء توأم تا خود صبح
قبل از آنی که به قرآن تنت پا برسد
نفس سینهٔ زینب،نفست میگیرد
وای اگر امشب این دشت به فردا برسد
باد دارد از مسیر ِ چشمهایش می وَزَد
لاجرم بویِ شرابِ تازه ای برخاسته
بیشتر شد تشنگی ها ، او خودش آب ، آب بود
پشتِ پایش آب…آبِ تازه ای برخاسته
با همه پیغمبران ، پیغمبری ام فرق کرد
رویِ دستم یک کتابِ تازه ای برخاسته
آن همه لبیک گفتن یکطرف ، این یکطرف
پرسش ِ ما راجوابِ تازه ای برخاسته
ریخت برهم لشگری را تاکه بر دستم رسید
با حضورش بوترابِ تازه ای برخاسته
زود یا خوابش کنید و یا مُراعاتش کنید
تازه این کودک زخوابِ تازه ای برخاسته
این بلاتکلیفی ام ازناتوانی نیست نیست
تیر با یک پیچ و تابِ تازه ای برخاسته
گردنی که خشک باشد آخرش این میشود
تیر هم که باشتابِ تازه ای برخاسته
روی این دستم تنش ؛ برروی این دستم سرش
آه بفرستم کدامش را برای مادرش
علی اکبر لطیفیان
*********************
خدا کند برسد خیمه تاب داشته باشد
برای مادر اصغر جواب داشته باشد
گمان نمی کنم از این به بعد مادر تنها
بدون کودک و گهواره خواب داشته باشد
عمود خیمه ی او را به حالتی بگذارید
که روز دورو برش آفتاب داشته باشد
به خیمه ای ببریدش رباب را که در آنجا
نه شیر خواره ببیند نه آب داشته باشد
گذشت واقعه آنجا رسیده ایم که باید
غزل زمان بیانش حجاب داشته باشد
یزید بود ولیکن رباب فکر نمی کرد
که ظرف داخل دستش شراب داشته باشد...
علی زمانیان
*********************
کاش میشد که نسیمی خبرت را می برد
خبر سوختن بال و پرت را می برد
کاش میشد که زبان دور لبت چرخاندن
اثری داشت که سوز جگرت را می برد
کاش جای عطشی که رمقت را برده
خواب می آمد و چشمان ترت را می برد
تو روی دست پدر عازم میدان بودی ؟
یا که تقدیر گلویت پدرت را می برد
لب زدن ها پدرت را نگرانت کرده
عطش تو نفس مختصرت را می برد
فاصله کم شده و حرمله با قدرت زد
دست بابات نبود تیر سرت را می برد
خوب شد تیر سه پر گرچه سپر را کج کرد
سنگرت بود و گرنه سپرت را می برد
دست و پا می زنی اما پدرت حیران است
گلویت زیر عبا تا به حرم پنهان است
این طرف ناله و آن سوی ولی غوغا شد
گرچه لب خشک ولی چشم همه دریا شد
مادرش زد به سر و عمه کنارش افتاد
ناله زد وای علی خواهرش از جا پا شد
بدن کوچک از پوست به سر بند شده
دفن شد زیر لحد باز پدر تنها شد
بعد ازآن واقعه یعنی دم غارت کردن
حرمله پشت حرم آمد و واویلا شد
مادرش گفت که ای حرمله لعنت بر تو
به روی نیزه نزن، زخم گلویش وا شد
مادرش داشت کنار پسرش جان می داد
از غم سوختن بال و پرش جان می داد
*********************
دل آقا اسير زلفت بود
خنده ات باده ي حياتش بود
نخ قنداقه ي مطهرتان
لنگر کشتي نجاتش بود
**
يل شش ماهه اي عجيب که نيست
نوه ي حيدري جگر داري
بي جهت حرمله سه شعبه نساخت
با عمو مي پري جگر داري
**
گریه هایت برای آب نبود
پدرت را غریب می دیدی
تا که پلک تو را عطش می بست
خواب شیب الخضیب می دیدی
**
حنجرت را بهانه می دیدند
بغض شان جنگ با علی دارد
کوفه با دیدنت هراسان گفت :
چقدر کربلا علی دارد
**خورجینی که در خیال خودش
سود خلخالها کلان تر بود
از هیاهوی نیزه ها فهمید
از پدر هم سرت گران تر بود
**
رفتی از نیزه سر در آوردی
بین سرها ، سری در آوردی
ناقه ی عمه را حجاب شدی
وقتی از سایه معجر آوردی
وحید قاسمی
*********************
وقتش شده بر دست بگیرد جگرش را
مردی كه شكستهست مصیبت كمرش را
پروانه به هم ریخته گهوارۀ خود را
تا باز كند از پر قنداق، پرش را
تلخ است پدر گریه كند، طفل بخندد
سخت است كه پنهان بكند چشم ترش را
دور و برش آنقدر كسی نیست كه باید
این طفل در آغوش بگیرد پدرش را
مادر نگران است، خدایا ! نكند تیر
نیت كند، از شیر بگیرد پسرش را
هم چشم به راه است كه سیراب بیارند
هم دلهره دارد كه مبادا خبرش را...
ای وای از آن تیر و كمانی كه گرفتهست
این بار سپیدی گلویی نظرش را
وقتش شده بر دست بگیرد جگرش را
مردی كه شكستهست مصیبت كمرش را
علی عباسی
*********************
میان خطبه، میان بگو مگو انداخت
همان که ولوله در لشگر عدو انداخت
همان که خیره به دست حسین شد... آری
چرا نگاه به باریکی گلو انداخت؟
نشست و ..تیر میان کمان گرفت و کشید
نشست تیر و سرش را ز روبه رو انداخت
امیدبود که رحمی کند ولی افسوس
میان این همه امید و آرزو انداخت
تو را حسین چه ناباورانه می نگرد
که بود غنچه او را ز رنگ و رو انداخت
تو تشنه بودی و بابا فقط به خاطر تو
به قوم سنگدل رو سیاه ، رو انداخت
تو تشنه بودی و این خشکی لبت همه را
به یاد علقمه و قصه ی عمو انداخت
حسین خون گلو را به آسمان پاشید
سپس عبای خودش را به روی او انداخت
و پشت خیمه همین دفن کردنش بس بود
به نیش نیزه کسی را به جستجو انداخت
خدا به گریه کنان تو آبرو بخشید
و دشمن تو خودش را از آبرو انداخت
هادی ملک پور
*********************
بست بر روی سر عمامه پیغمبر را
رفت تا بلکه پشیمان بکند لشکر را
من به مهمانی تان سوی شما آمدهام
یادتان نیست نوشتید بیا؟ آمدهام
ننوشتید بیا کوه فراهم کردیم؟
پشت تو لشکر انبوه فراهم کردیم
ننوشتید زمین ها همه حاصلخیزند؟
باغ هامان همه دور از نفس پاییزند
ننوشتید که ما در دلمان غم داریم؟
در فراوانی این فصل تو را کم داریم
ننوشتید که هستیم تو را چشم به راه؟
نامه نامه لک لبیک ابا عبدالله
حرف هاتان همه از ریشه و بُن و باطل بود
چشمه هاتان همگی از ده بالا گِل بود
باز در آینه، کوفی صفتان رخ دادند
آیهها را همه با هلهله پاسخ دادند
نیست از چهره آیینه کسی شرمنده
که شکم ها همه از مال حرام آکنده
بیگمان در صدف خالیشان درّی نیست
بین این لشکر وامانده دگر حرّی نیست
بی وفایی به رگ و ریشه آن مردم بود
قیمت یوسف زهرا دو سه مَن گندم بود
آی مردم پسر فاطمه یاری میخواست
فقط از آن همه یک پاسخ آری میخواست
چه بگویم به شما هست زبانم قاصر
دشت لبریز شد از جمله هل من ناصر
در سکوتی که همه مُلک عدم را برداشت
ناگهان کودک شش ماهه علم را برداشت
همه دیدند که در دشت هماوردی نیست
غیر آن کودک گهواره نشین مردی نیست
آیه آیه رجز گریه تلاوت می کرد
با همان گریه خود غسل شهادت می کرد
گاه در معرکه آن کار دگر باید کرد
گریه برنده تر از تیغ عمل خواهد کرد
عمق این مرثیه را مشک و علم می دانند
داستان را همه اهل حرم می دانند
بعد عباس دگر آب سراب است سراب..
غیر آن اشک که در چشم رباب است رباب…
مرغِ در بین قفس این در و آن در میزد
هی از این خیمه به آن خیمه زنی سر می زد
آه بانو چه کسی حال تو را می فهمد؟
علی از فرط عطش سوخت، خدا می فهمد
می رسد ناله آن مادر عاشورایی
زیر لب زمزمه دارد: پسرم لالایی
کمی آرام که صحرا پر گرگ است علی
و خدای من و تو نیز بزرگ است علی
کودک من به سلامت سفرت، آهسته
میروی زیر عبای پدرت آهسته
پسرم می روی آرام و پر از واهمهام
بیشتر دل نگران پسر فاطمه ام
پسرم شادی این قوم فراهم نشود
تاری از موی حسین بن علی کم نشود
تیر حس کردی اگر سوی پدر میآید
کار از دست تو از حلق تو بر میآید
خطری بود اگر، چاره خودت پیدا کن
قد بکش حنجرهات را سپر بابا کن
سید حمید برقعی
*********************
یابن خیر النساء خداحافظ
در پناه خدا، خداحافظ
تو هنوزم مرا نبوسیدی
پدر تشنه ها خداحافظ
دست کم می شود مرا ببری
مرد بی انتها خداحافظ
خواهشی قبل بُردنم دارم
التماس دعا خداحافظ
بی قراری، قرار می خواهی
من نمردم، که یار می خواهی
پر پرواز و بال پروازی
انتهای زمان آغازی
چه کنم یار کوچکت باشم
چه کنم تا دلت شود راضی
اکبرت رفت با عمو چه شود
یک نگاهی به من بیندازی
هر چه باشم منم علی هستم
از چه با بی کسیت می سازی؟
یاد دارم مرا بغل کردی
گفتی ای یار آخرم نازی
سخنانت عجیب غوغا کرد
بند قنداقه ی مرا وا کرد
روی دستان باب من رفتم
با سرم باشتاب، من رفتم
خیمه پرسید بر نمی گردی؟
مگر اینکه به خواب، من رفتم
مشک سقاییِ عمویم کو ؟
تا کنم پُر ز آب، من رفتم
چه کنم واقعاً پدر تنهاست
عذر خواهم رباب، من رفتم
پشت سرهای ما چه می ریزی
اشک غم جای آب، من رفتم
گر چه بی شیر، زاده ی شیرم
می روم انتقام می گیرم
وقت آن شد خودی نشان بدهم
نا توانم تو را توان بدهم
در میان قنوت دستانت
چون علی اکبرت، اذان بدهم
دوست دارم کنار پیکر تو
با لبی خشک و تشنه جان بدهم
یا ز سر نیزه چون سرت با سر
به سر عمه سایبان بدهم
یا همین که رباب لا لا گفت
با سرم نیزه را تکان بدهم
تا ز حلقم سپیده پیدا شد
حرمله با سه شعبه اش پا شد
یک سه شعبه مرا ز عمه گرفت
خنده را بی حیا، ز عمه گرفت
در هیاهوی دست و پا زدنم
بی سر و بی صدا ز عمه گرفت
تیر پایان به جمله داد و مرا
در هوا بی هوا ز عمه گرفت
تن من دست خاک، سر را هم
سر این نیزه ها ز عمه گفت
اصغرت بال و پر در آورده
از سر نیزه سر در آورده
نیزه دارم همین که راه افتاد
موی من شانه شد به پنجه ی باد
مادرم مات خنده ام شده بود
از تماشام، گریه سر می داد
درِ دروازه را که رد کردیم
دور و اطراف شهر سنگ آباد
سنگشان بی هوا به سر می خورد
سرم از روی نیزه می افتاد
همسفرها به من نمی گویید
سنِّ شش ماهگی مبارک باد؟
سدّ برخورد سنگ و سر نشدم
بی بدن بودنم، اجازه نداد
حال که، تکلیف من مشخص شد
اصغر از محضرت مرخص شد
حامد خاکی
*********************
اوّلین روز است که بی گهواره می گردی علی
یک شبه مادر برای خود شدی مردی علی
آخرین باری که بستم بند این قنداق را
بر دلم افتاد دیگر بر نمی گردی علی
خنده ات شرمنده می سازد پدر را گریه کن
بس کن این لبخند، اشکم را در آوردی علی
زانویت را جمع کردی بسکه پیچیدی ز تیر
دست ها را مست کردی بسکه پر دردی علی
باز کن از ساقه ی این تیر انگشتان خود
نیست همبازی تو بی چاره ام کردی علی
بی تعادل هستی و ماتم چگونه با سرت
حجم تیر حرمله را تاب آوردی علی
می زنی لبخند و پیدا می شود سرهای تیر
عاقبت دندان شیری هم در آوردی علی