آموزش تخصصی اصول و فنون و اخلاق مداحی به همراه زیباترین اشعار در مدح اهل بیت علیهم السلام


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
در این وب با اخــلاق مــداحی، اصـــول مداحــی،علــوم و فنــون مداحـی روضه خوانی،دعاخوانی، اشعار زیبا دربـاره ولادت و تسلیت اهــل بیت علیهم السـلام،وظایف مداحان،رسالت مداحان در جامعه، آسیبهای مداحی،مقتل شناسی انواع سبک ها و دستگاه ها و هر آنچه کـه مربوط بـه مداح و مداحی باشد، آشنا خواهید شد ان شاءالله. (مهدی وحیدی)
اشعار شهادت حضرت زینب (علیهاسلام)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393


      در چشمهای منتظرم نا نمانده است
      یک چشم هم برای تماشا نمانده است
      
      از بسکه گریه کرده ام و خون گریستم
      اشکی برای دختر زهرا نمانده است
      
      نزدیک ظهر و بستر زینب در آفتاب
      جانی ولی در این تن تنها نمانده است
      
      چیزی برای آنکه فشارم به سینه ام
      جز این لباس کهنه خدایا نمانده است
      
      غارت زده منم که پس از غارت دلم
      زلفی برای شانه زنها نمانده است
      
      ای شاه بی کفن،کفنم کن برادرم
      با دست خود به چادر مشکی مادرم
      
      آه از خیام شعله ور و از شراره ها
      از خنده ها،هلهله ها و اشاره ها
      
      غارتگران پس از تو به ما همله ور شدند
      بستند پیش ما همه ی راه چاره ها
      
      غارت شدند جوشن و پیرآهن و علم
      حتی زخیمه ها همه ی گاهواره ها
      
      در دستها نبود به جز تازیانه ها
      بر پنجه ها نبود به جز گوشواره ها
      
      چیزی نمانده بود که معجر بخوانیش
      بر گیسوان شعله ور از تکه پاره ها
      
      در پیش چشم مادر و خواهر به روی نی
      می خورد تاب سر شیر خواره ها
      
      از بس زدند بال و پر کودکان شکست
      از بس زدند چوب تر خیزران شکست
      
      حسن لطفی
 

**********************


      دارد به دل صلابت کوه شكيب را
      از لحظه اي كه بوسه زده زخم سيب را
      
      با اقتدار فاطمي خود رقم زده
      در کربلا حماسه ي أمن يجيب را
      
      با كاروان نيزه چهل منزل آمده
      اين راه پر فراز بدون نشيب را
      
      كوبيد صبح قافله بر طبل روزگار
      رسوايي اهالي شام فريب را
      
      با خطبه هاي ناله و اشكش غروب ها
      تفسير كرد غربت شيب الخضيب را
      
      شد لاله پوش معجرش از حسرت فراق
      تا ديد روي نيزه نگاه طبيب را
      
      جانش رسيد بر لبش از دست خيزران
      طاقت نداشت طعنه ي تلخ رقيب را
      
      مي ريخت عطر سيب نفس هاي خسته اش
      در جان باغ وعده ي صبحي قريب را
      
      یوسف رحیمی


|
امتیاز مطلب : 23
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 7
اشعار شهادت حضرت زینب (علیهاسلام)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393

   در برت تقدیم جان میخواستم اما نشد
      چون کبوتر آشیان میخواستم اما نشد
      
      تا کنم گریه به یک زخم از سراپا زخم تو
      روضه ای فوق زمان میخواستم اما نشد
      
      زخم و خاک و آفتاب و خیمه ی غارت شده
      من برایت سایبان میخواستم اما نشد
      
      تا به جای تو لگد کوب سواران میشدم
      من هزاران جان میخواستم اما نشد
      
      دور تا از محمل زینب کند نامحرمان
      غرش یک پهلوان میخواستم اما نشد
      
      تا که شاید لحظه ی آخر به پایت دق کنم
      مهلتی از ساربان میخواستم اما نشد
      
      غسل و کفن و دفن و تشیع ات بماند آه من
      بر سرت سنگ نشان میخواستم اما نشد
      
      نه عمامه نه عبا خاتم نه در وقت سفر
      از لب لعل لبت اذان میخواستم اما نشد
      
      اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید


|
امتیاز مطلب : 243
|
تعداد امتیازدهندگان : 57
|
مجموع امتیاز : 57
اشعار شهادت حضرت زینب (علیهاسلام)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393


ای وجودت تمامِ ثارالله
 وی علمدار بام ثارالله
 پایدار همیشۀ توحید
 پاسدار قیام ثارالله
 به تو دین متکی است تا محشر
 از تـو پاینده نام ثارالله
 به قیام حسین‌گونۀ تو
 تا قیامت سلام ثارالله
 هر کلام تو یک حماسۀ خون
 هـر نفس یک پیام ثارالله
 همره و هم‌مـرام و همسنگر
 همدم و هم‌کلام ثارالله
 ذوالفقارِ زبان تـو در کام
 تیغ حق در نیام ثارالله
 نام تو، وصف تو، فضیلت تو
 سخنِ صبح و شام ثارالله
 دل نـورانی تو از آغاز
 بــود بیت‌الحرام ثـارالله
 چون تو خواندی خطابه، خونِ گلو
 گشت شیرین به کام ثارالله
 صحبتت: چشمه‌های علم علی
 حــرمتت: احتــرام ثـارالله
 بی تو دین را بقا نبود، نبود
 کربلا کربلا نبـود، نبود

**

 صبر یک قطره و تـو دریایی
 حلم یک لالـه و تـو صحرایی
 بعد حیدر تو حیدری به سخن
 بعد زهرا فقـط تو زهرایی
 هاجر دو ذبیحِ خفته به خون
 مریم هیجده مسیحایی
 قیمت اشک توست خون حسین
 بلکه خود یک حسینِ تنهایی
 قهرمان، شیرزن تو را خوانم؟
 بـه خدا فوق فوق اینهایی
 علم یک آیه و تویـی قرآن
 علم یک صورت و تو معنایی
 پـدرت زینـتِ تمـام وجـود
 تو که هستیِّ زیب بابایی
 برده دل از حسین، یک نگهت
 بس‌که در چشم او دل‌آرایی
 مادر زهد و عصمت و تقـوا
 دختر قدر و نور و طاهایی
 فاتح کربلا و کوفه و شام
 صاحب خطبه‌هـای غرایـی
 هر بلایی به چشم تو زیباست
 خود به چشم خدا چه زیبایی
 شهدا از تو زنـدگی دارند
 انبیا هم بـه تو بدهکارند

**

 تو ز تجلیل برتری زینب
 تو هماننـد مادری زینب
 تا صدایت به کوفه گشت بلند
 همه گفتند حیدری زینب
 باعث سرفرازی اسلام
 با سرِ شش برادری زینب
 جز امامت که هست خاص حسین
 بـا امـامت برابری زینب
 منجـی چارمیـن ولـیّ خـدا
 در کنـار بـرادری زینب
 به خدا غیر چارده معصوم
 از همه مردها سری زینب
 همچنان از خطابه‌ات پیداست
 که تو زهرای دیگری زینب
 دخت زهرا، ولی کدامین دخت
 دختِ اسلامْ‌پروری زینب
 بلکه همـراه مـادرت زهـرا
 مــادرِ اهل محشری زینب
 تــو بــه نخــل امیــدِ ثــارالله
 ریشه و شاخه و بری زینب
 خلق را سر به سر در آن صحرا
 ذکر یا زینب است و یا زهرا
 لب خود تا به خطبه وا کردی
 بـااللَّه اعجـازِ مرتضـی کردی

**

 کوفـه شـد کربلای دیگر تو
 شام را هم تـو کربلا کردی
 تو به یک خطبه، حقّ و باطل را
 تـا قیـامت ز هـم جـدا کردی
 مثـل مـادر برای یاری دین
 بارهـا خـویش را فــدا کردی
 جان به کف داشته چهل‌منزل
 بـه امــام خــود اقتـدا کردی
 در قنوت نماز شب به حسین
 اشک افشانـدی و دعـا کردی
 دست‌هـای یزید را بستی
 نهضت شام را بپا کـردی
 بـا نگـاه حسیـن از دل طشت
 چشم خود بستی و حیا کردی
 تو بـه گـودال شکرهـا گفتی
 تو کـه تقـدیر از خـدا کردی
 چه کشیدی مگر به بزم یزید
 کـه گریبان خـود قبا کردی
 لب و دندان و چوب و طشت و شراب؟
 از چه رو آسمان نـگشت خراب؟

**

 نفست جـانِ سیدالشهداست
 روح و ریحان سیدالشهداست
 قامتت در ریاض رضوان هم
 سرو بستان سیدالشهداست
 خطبه‌های همیشـه زندۀ تو
 متن قرآن سیـدالشهداست
 از سر نیزه‌ها به زخم سرت
 چشم گریان سیدالشهداست
 عضو عضو تو ای همه توحید
 پر ز ایمـان سیـدالشهداست
 می‌توان در مقام و وصف تو گفت
 آنچه در شأن سیدالشهداست
 در ثنـایت به نیزه در حرکت
 لب عطشـان سیدالشهداست
 نامۀ عاشقانه‌ات بــه خـدا
 جسم عریان سیدالشهداست
 تا زمین و زمان به امر خدا
 تحت فرمان سیدالشهداست-
-نـام تـو، مدح تو، فضائل تو
 ذکر یاران سیدالشهداست
 از خـداوندگار و خلق مدام
 به تو و صبر تو، سلام سلام

**

 سرفرازی که شد خمیده، تویی
 وارث مادر شهیده تویی
 آنکه خورشیدِ خفته در خون را
 شسته با اشک هر دو دیده تویی
 آنکـه بــا تیـغ نطق حیدری‌اش
 پــردۀ خصــم را دریـده تویی
 آنکــه هــر تلخـیِ مصیبت را
 شهد جان کرده و چشیده تویی
 آنکــه بهــر بقــای عـاشورا
 یک جهان شورآفریـده تویـی
 آنکه زخم درون و زخم سـرش
 آسمان را به خون کشیده تویی
 باعبانی کــه لاله‌هایش را
 دست گلچین به تیغ چیده تویی
 زائری کز هـزار و نهصـد زخم
 پاسخ خـویش را شنیـده تویی
 آسمانی که بی‌ستاره شده
 مهر و ماهش به خون طپیده تویی
 آفتابی که گشته چل منزل
 دور هجده سرِ بریده تویـی
 ذکر سرها هماره بود به لب
 السلام علیکِ یا زینب

**

 سال‌ها تـا ابد هِـزارۀ توست
 روزها روز یادوارۀ تــوست
 کوفه و شام بعد عــاشورا
 شاهد نهضـت دوبــارۀ تــوست
 همچنان بغـض در گلــو مانــده
 نفس کوفـه با اشارۀ تـوست
 این تن گوشـوار عرش خداست
 یا تو عرشی و گوشـوارۀ تـوست؟
 سنگ قعـر جهنّمش خــوانند
 دل هر کس که بـی‌شرارۀ توست
 این بوَد حلق چاک چاک حسین
 یا همان قلب پاره‌پـارۀ تـوست؟
 اشــک شب‌هــای آسمانـی‌ها
 خون هفتاد و دو ستارۀ توست
 نظـر لطف تو، بـه گریۀ ماست
 اشک شرمنـده از نظارۀ توست
 همــه بیچاره‌ایم و چــارۀ مـا
 نظر رحمت همارۀ تـوست
 چشم مـا در مصیبت تـو گریست
 گر پسندی تو، بهتر از این چیست؟

**

 به خداوندی خدا سوگند
 به امامـان جدا جدا سوگند
 به محمّد، به فاطمه، بـه علی
 به تمامــیّ انبیــا ســوگند
 به حسینی که تشنه لب، او را
 سـر بریدنـد از قفـا سـوگند
 بـه دو دست بریدۀ عباس
 که جدا شد به کربلا سوگند
 به همان سینۀ شکسته که گشت
 از سـم اسب، توتیـا سـوگند
 به همان طایری که با دمِ تیر
 ذبـح گردیـد در هـوا سوگند
 به یتیمی که چون خیام حسین
 سـوخت دامانش از جفـا سـوگند
 به خروش تو و به خون حسین
 به دو دریای اشک مـا سوگند
 به حسین و بـه ظهـر عاشورا
 به نواهای نینوا سوگند
 به خدایی که بود و باشد و هست
 بـی تو اسـلام رفته بود از دست


 غلامرضا سازگار


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار شهادت حضرت زینب (علیهاسلام)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393

 

می خواستم بلند شوم پا نداشتم
دستی برای خیزش از جا نداشتم

آواز تو می­آمد از آن دورها : « گلی
گم کرده ام... » نه، من گل زیبا نداشتم

پیراهنم که پاره شده، پیکرم کبود
دیگر نشانه های گلت را نداشتم

می­خواستم ببینمت از بین تیغ­ ها
امّا چه سود؟ چشم تماشا نداشتم

آن­قدر دل به چشم تو دادم که از تنم
یک قطعه در هوای تو پیدا نداشتم

در زیر تیغ ­ها و قدم­ ها و سنگ­ ها
دیگر شباهتی ، نه... ، به گل­ ها نداشتم

وقتی که آمدی و رسیدی به پیکرم
می­خواستم بلند شوم... پا نداشتم

مهدی رحیمی

**********************
 
 زينب فرشته بود و پر خويش وا نكرد
اين كار را براى رضاى خدا نكرد

پر مى‏گشود اگر،همه را باد برده بود
سيمرغ بود و جلوه بى انتها نكرد

اين كربلا چه بود كه جز اين مسافرت
او را ز جان عزيزتر خود جدا نكرد ؟

گيسوى آيه‏هاى نجيبى كه مى‏وزيد
با معجر شكسته زينب چه‏ها نكرد

ياد رقيه حرف گلو گير زينب است
حرفى كه تار صوتى او خوب ادا نكرد

آرى غذا نداشت ولى در تمام راه
يكبار هم نماز شبش را قضا نكرد

بيگانه بر غريبى زينب سلام كرد
كارى كه هيچ رهگذر آشنا نكرد

رضا جعفری

**********************


نه تنها تیر و تیغ و سنگ بوده
سر پیراهن تو جنگ بوده
ولی شرمنده زینب دیر فهمید
که انگشتر به دستت تنگ بوده

سیدحمیدر ضا برقعی

**********************

 

دلی در خون نشسته دوست داری؟
بگو قلبی شکسته دوست داری؟
تورا ای عشق ! بی سر دوست دارم
مرا با دست بسته دوست داری؟

سیدحمیدر ضا برقعی

**********************


مانند یک فرشته ی از پا نشسته بود
غمگین تر از همیشه در آنجا نشسته بود

هشتادو چهار حوریه دور نگاش بود
دور از نگاه مردم دنیا نشسته بود

بر روی دامنش که نسیم مدینه داشت
تنها نماد کوچک زهرا نشسته بود

پائین پای محمل مانند منبرش
موسی نشسته بود مسیحا نشسته بود

می خواست خطبه ای به زبانش بیاورد
بی خود نبود این همه بالا نشسته بود

با یاد خانه پدری اش در آن گذر
اطراف کوفه را به تماشا نشسته بود

در چشمهای رو به خدایش در آن غروب
تصویر یک هلال چه زیبا نشسته بود

دستش نمی رسید اگر شانه ای کند
در چند متری سر آقا نشسته بود

علی اکبر لطیفیان



|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار شهادت حضرت زینب (علیهاسلام)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393


شرح حال بی بی ...

کوتاه کن کلام... بماند بقیّه اش
مرده است احترام... بماند بقیّه اش

از تیرهای حرمله یک تیر مانده بود
آن هم نشد حرام... بماند بقیّه اش

هر کس که زخمی از علی و ذوالفقار داشت
آمد به انتقام... بماند بقیّه اش

شمشیرها تمام شد و نیزه ها تمام
شد سنگ­ها تمام... بماند بقیّه اش

گویا هنوز باور زینب نمی شود
بر سینه ی امام...؟ بماند بقیّه اش

پیراهنی که فاطمه با گریه دوخته
در بین ازدحام... بماند بقیّه اش

راحت شد از حسین همین که خیالشان
شد نوبت خیام....بماند بقیّه اش

رو کرد در مدینه که یا ایّهاالرّسول
یافاطمه! سلام... بماند بقیّه اش

از قتلگاه آمده شمر و ز دامنش
خون علی الدّوام... بماند بقیّه اش

سر رفت آه، بعد هم انگشت رفت، کاش
از پیکر امام بماند بقیّه اش

بر خاک خفته ای و مرا می­برد عدو
من می­روم به شام... بماند بقیّه اش

دلواپسم برای سرت روی نیزه ها
از سنگ پشت بام... بماند بقیّه اش

دلواپسی برای من و بهر دخترت
در مجلس حرام... بماند بقیّه اش

حالا قرار هست کجاها رود سرش؟
از کوفه تا به شام... بماند بقیّه اش

تنها اشاره ای کنم و رد شوم از آن
از روی پشت بام ... بماند بقیّه اش

قصّه به "سر" رسید و تازه شروع شد
شعرم نشد تمام... بماند بقیّه اش

محمّد رسولي

**********************

همین ‌که روز بر آن دشت، طرحی از شب ریخت
هزار کوه مصیبت به دوش زینب ریخت

نظاره کرد چو «شمس الشّموس» بی‌سر را
به گوش گوش فلک، ناله ناله یا رب ریخت

جهان برای همیشه سیاه شد چون شب
ز چشم‌های ترش هرچه داشت کوکب ریخت

چه بود نیّت ناآشکار ساقی غم؟
که جام زینب غم‌دیده را لبالب ریخت

کشاند کرب و بلا را به شام و بام فلک
هزار فصل طراوت به باغ مذهب ریخت

زبانه‌های کلامش به جان دم‌سردان
شراره‌ها شد و آتش‌نشانی از تب ریخت

اگر همیشه ببارند ابرهای جهان
نمی‌رسند به آن اشک‌ها که زینب ریخت

سعید بیابانکی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار شهادت حضرت زینب (علیهاسلام)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393


آنکه با عشق حسینی گشته همدم زینب است
آنکه بر سّر شهادت بوده مَحرم زینب است

آنکه شور افکنده با شور حسینی بر جهان
از ازل خو کرده با صد محنت و غم زینب است

آنکه نامش زِینِ اَب خوانده رسول کردگار
چون نگویم من صفای اسم اعظم زینب است

آنکه بر خوانَد حدیث اُمّ اَیمَن بر امام
من به جرأت گویم آن زن هم حسین هم زینب است

آنکه کاخ ظلم و استبداد را با یک خطاب
کند و افکند از پی و بن، ریخت بر هم زینب است

دامن شير خدا بين، شير زن مي پرورد
در شهامت برتر از سارا و مريم زينب است

آنکه اندر مجلس گردنکشان قد کرد عَلم
چون حسین بر دشمنان یکدم نشد خم زینب است

با برادر درد دل مي كرد اين سان تا سحر:
آنكه ريزد از فراقت اشك ماتم زينب است

وصف زینب را ز من مشنو بیا در کربلا
خود ببین چون حامی ناموس عالم زینب است

ملجأ اهل حرم تا ظهر اگر عباس بود
شب نگهبان در کنار نهر علقم زینب است

پرچمت گر سرنگون شد من نگه میدارمش
غم مخور بعد از تو پشتیبان پرچم زینب است

منزوي هرگز مزن بیهوده لافِ عاشقی
این حسین تنها یک عاشق دارد آن هم زینب است

رحیم منزوي اردبيلي

**********************


ای که بی تو حقیقت زبان نداشت
خون آبرو، محبّت و ایثار، جان نداشت

بی تو حیا به خاک زمین دفن گشته بود
بی تو شرف ستاره به هفت آسمان نداشت

در باغ وحی بین دو ریحانه رسول
رعناتر از تو فاطمه سرو روان نداشت

تو عاشقی چو یوسف زهرا نداشتی
او چون تو عاشقی به تمام جهان نداشت

بی تو شکوفه های شهادت فسرده بود
 بی تو ریاضِ عشق و وفا باغبان نداشت

آگاه بود عشق، که بی تو غریب بود
اقرار داشت صبر، که بی تو توان نداشت

در پهندشت حادثه، با وسعت زمان
دنیا سراغ چون تو زنی قهرمان نداشت

تاریخ صابران جهان جانگدازتر
از قصّه صبوری تو داستان نداشت

هفتاد داغ بر جگرت بود و باز خصم
تنها نه از سخن، ز سکوتت امان نداشت

گر پای صبر و همّت تو درمیان نبود
اسلام جز به گوشه عزلت مکان نداشت

کاخ ستم به خطبه توگشت زیر و رو
تابی به پیش قلّه آتش فشان نداشت

این غم کجا بَرَم که گل دامن رسول
آبی به غیر اشک غم باغبان نداشت

شبها گرسنه خفت و نماز نشسته خواند
سهم غذاش داد به طفلی که نان نداشت

او دخت مادریست که از جور دشمنان
حتّی کنار خانه خود هم امان نداشت

روزی به زیر سایه پیغمبر خدای
روزی به جز سر شهدا سایه بان نداشت

زینب اگر نبود، شجاعت به گور بود
زینب اگر نبود، شهامت روان نداشت

زینب اگر نبود، وفا سرشکسته بود
زینب اگر نبود، تن عشق جان نداشت

زینب اگر کمر به اسارت نبسته بود
آزادی این چنین، شرف جاودان نداشت

زینب اگر نبود پس از کشتن حسین
گلدسته صفا به صدای اذان نداشت

"میثم" هماره تا که به لب داشت صحبتی
حرفی بجز مناقب این خاندان نداشت


غلامرضا سازگار

**********************

اي پرچم كربلا به دوشت زينب!
قربانِ تو و خَشم و خروشت زينب!
تا مويِ سرت سپيد شد از غم ِ دوست
شد كعبه ي دل سياه پوشت زينب!

علي موسوي گرمارودي

**********************


هرگز کسی ندیده به عالم زن این‌چنین
خون خوردن آن‌چنان و سخن گفتن این‌چنین

در قصر ظالمان به تظلّم که دیده است؟
شیرآفرین زنی که کند شیون این‌چنین

هرگونه‌اش پناه یتیمی دگر شده‌ست
آری بوَد کرامت آن دامن این‌چنین

زندان به عطر نافله خود بهشت کرد
زینب چراغ نامه کند روشن این‌چنین

پیش حسین اشک و به قصر یزید لعن
با دوست آن‌چنان و بَرِ دشمن این‌چنین

در دشت بیند آن تن دور از سر آن‌چنان
بر نیزه خواند آن سر دور از تن این‌چنین

آه، ای سر حسین! چو سر در پی توام
خورشید من! به شام مرو بی من این‌چنین

از خون حجاب صورت خود کرده یا حسین
جز خواهرت که بوده به عفت زن این چنین؟

محمدسعید میرزایی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار شهادت حضرت زینب (علیهاسلام)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393

 نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو می آید
نفس هایم گواهی می دهد بوی تو می آید

شکوه تو زمین را با قیامت آشنا کرد
و رقص باد با گیسوی تو محشر به پا کرد

زمین را غرق در خون خدا کردی خبر داری؟
تو اسرار خدا را بر ملا کردی خبر داری.

جهان را زیر و رو کرده است گیسوی پریشانت
از این عالم چه می خواهی همه عالم به قربانت

مرا از فیض رستاخیز چشمانت نکن محروم
جهان را جان بده,پلکی بزن,یا حی یا قیوم

خبر دارم که سر از دیر نصرانی در آوردی
و عیسی را به ایین مسلمانی در آوردی

خبر دارم چه راهی را بر اوج نیزه طی کردی
از ان وقتی که اسب شوق را مردانه هی کردی

تو میرفتی و می دیدم که چشمم تیره شد کم کم
به صحرایی سراسر از تو خالی خیره شد کم کم

تو را تا لحظه ی آخر نگاه من صدا می زد
چراغی شعله شعله زیر باران دست و پا می زد

حدود ساعت سه جان من می رفت آهسته
برای غرق در دریا شدن می رفت آهسته

بخوان آهسته از این جا به بعد ماجرا با من
خیالت جمع ای دریای غیرت خیمه ها بامن

تمام راه بر پا داشتم بزم عزا در خود.
ولی از پا نیفتادم,شکستم بی صدا در خود

شکستم بی صدا در خود که باید بی تو برگردم
قدم خم شد ولیکن خم به ابرویم نیاوردم...

نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو می آید
نفس هایم گواهی می دهد بوی تو می آید

سید حمیدرضا برقعی

**********************


 نگاه گریه داری داشت زینب
چه گام استواری داشت زینب
دل با اقتداری داشت زینب
مگر چه اعتباری داشت زینب
چهل منزل حسین منجلی شد
گهی زهرا شد و گاهی علی شد
***
ندیدم زینب کبری تر از این
ندیدم زینت باباتر از این
ندیدم دختر زهرا تر از این
حسینی مذهبی غوغا تر از این
به پیش پای ما راهی گذارید
بنای زینب اللهی گذارید
***
اگر چه غصه دارد آه دارد
به پایش خستگی راه دارد
به گردش آفتاب و ماه دارد
به والله که ایوالله دارد
همینکه با جلالت سر نداده
به دست هیچکس معجر نداده
***
پس از آنکه زمین را زیر و رو کرد
سپاه کوفه را بی آبرو کرد
به سمت کربلا خوشحال رو کرد
کمی از خاک را برداشت بو کرد
رسیدم کربلا ای داد بی داد
حسین سر جدا، ای داد بی داد
***
چهل روز است گریانم حسین جان
چو موی تو پریشانم حسین جان
چهل روز است می خوانم حسین جان
حسین جانم حسین جانم حسین جان
تویی ذکر لبم الحمدلله
حسینی مذهبم الحمدلله
***
همین جا شیرخواره گریه می کرد
رباب بی ستاره گریه می کرد
گهی بر گاهواره گریه می کرد
گهی بر مشک پاره گریه می کرد
خدایا از چه طفلم دیر کرده؟
مرا بیچاره کرده، پیر کرده
***
همین جا دور اکبر را گرفتند
ز ما شبه پیغمبر ما را گرفتند
ولی از من دو دلبر را گرفتند
هم اکبر هم برادر را گرفتند
"به تو گفتم که ای افتاده از پا
ز جا بر خیز ورنه معجرم را..."
***
همین جا بود که سقای ما رفت
به سمت علقمه دریای ما رفت
پناه عصمت کبرای ما رفت
پی او گوشواره های ما رفت
فقط از علقمه یک مشک برگشت
حسین بن علی با اشک برگشت
***
همین جا بود که دلها گرفت و ...
کسی روی تن تو جا گرفت و ...
سرت را یک کمی بالا گرفت و...
همین که بر گلویت خنجر آمد
صدای ناله ی زهرا در آمد
***
همین جا بود الف را دال کردند
تنت را بارها پامال کردند
ته گودال را گودال کردند
تو را با سم مرکب چال کردند
اگر خواندم قلیلت علت این بود
که یک تصویری از تو بر زمین بود
***
تو ماندی و کبوتر رفت کوفه
تو را کشتند و خواهر رفت کوفه
خودم در راه و معجر رفت کوفه
چه بهتر زودتر سر رفت کوفه
وگرنه دردها می کشت مارا
نگاه مردها می کشت ما را
***
بهاری داشتم اما خزان ش
قدی که داشتم بی تو کمان شد
عقیق تو به دست ساربان شد
طلای من نصیب کوفیان شد
خبر داری مرا بازار بردند
میان مجلس اغیار بردند
***
همین جا بود افتادند تن ها
همین جا بود غارت شد تن ها
تمامی کفن ها، پیرهن ها
بدون تو کتک خوردند زن ها
همین جا بود گیسو می کشیدند
 هر سو دخترانت می دویدند
***
همین جا بود تازیانه باب گردید
رخ ما در کبودی قاب گردید
ز خجلت خواهر تو آب گردید
که معجر بعد تو نایاب گردید
سکینه معجر از من خواست اما
خودم هم بودم آنجا مثل آنها...
***
ز جا برخیز غمخواری کن عباس
دوباره خیمه را یاری کن عباس
برای عزتم کاری کن عباس
علم بردار علم داری کن عباس
سکینه می کند زاری ابالفضل
چه قبر کوچکی داری ابالفضل

 علی اکبر لطیفیان

**********************


 دلش دریای صدها کهکشان صبر
غمش طوفان صدها آسمان ابر

دو چشم از گریه همچون ابر خسته
ز دست صبر ِزینب، صبر خسته

صدایش رنگ و بویی آشنا داشت
طنین ِموج آیات خدا داشت

زبانش ذوالفقاری صیقلی بود
صدا، آیینه ی صوت علی بود

چه گوشی می کند باور شنیدن؟
خروشی این چنین مردانه از زن

به این پرسش نخواهد داد پاسخ
مگر اندیشه ی اهل تناسخ :

حلول روح او، درجسم زینب
علی دیگری با اسم زینب

زنی عاشق، زنی اینگونه عاشق
زنی، پیغمبر ِقرآن ناطق

زنی، خون خدایی را پیامبر
زن و پیغمبری ؟ الله اکبر

مرحوم قیصر امین پور

**********************

به نام نامی زینب سلام بر خورشید
به رغم مدعی و شب سلام بر خورشید

به نام نامی زینب ترانه می‌خوانم
غزل و مثنوی عاشقانه می‌خوانم

به نام صبر به نام خدا به نام علی
که بود پیمبر به کائنات ولی

« بریده باد زبانی نگوید این کلمات »
به نام نامی احمد به عشق حق صلوات

بده قلم به ادب یک سلام بر زینب
بکن به اذن خدا احترام بر زینب

زنی که آینه دار حسین زهرا بود
زنی که در غم غربت عجیب تنها بود

زنی زلال، زنی مهربان، زنی بشکوه
زنی که بشکند از هیبتش صلابت کوه

بلند قامت و بالا بلند و دانشمند
دلش سراچة خون بود و لب پر از لبخند

اسیر بود اسارت به چنگ حیدری‌اش
دهان گشود جهان بر شکوه و سروری‌اش

نه اینکه هست فقط سرور زنان زینب
که هست سرور کلّ جهانیان زینب

زنی قیامت کبری زنی بلند اختر
زنی که بود به آزادگی سر و سرور

زنی چو زینب کبری سراغ دارد دهر‌؟
اگر که هست بگو نازنین بیارد دهر

که گفت این زن والا مقام مظلوم است؟
هر آنکه خرد کند این شکوه محکوم است

به اختیار بلا را گرفته در چنگش
غمین شده است به عالم نوای آهنگش

گُراز کی بتواند شکار شیر رود
و یا که شیر به روباه دون اسیر شود‌؟

چگونه می‌شود این نکته را تصور کرد
که سرشکسته شود شیر در مصاف و نبرد

عزیز! قصة زینب حکایت دگر است
که شیر ماده قوی‌تر زهرچه شیر نر است

شده اسارت و ذلت اسیر او یارا
مبین به چنگ اسارت عزیز زهرا را

مخواه گریه بگیری به هر طریق که هست
شعور در همه حالی ز شور کور به است

امیر عاملی

**********************


آه ای صبور قافله ی غم سفر بخیر
راوی روضه های محرم سفر بخیر

خلوت نشین نیمه شب ندبه های اشک
دلگیر بغض های دمادم سفر بخیر

یکسال ونیم غربت و دلتنگی و فراق
یکسال ونیم گریه ی نم نم سفر بخیر

ای شاهد مراثی گودال قتلگاه
ای وارث مصیبت اعظم سفر بخیر

بغض غریب خاطره های کبودِ شام
امن یجیب کوچه ی ماتم سفربخیر

روی کبود ونیلی وآشفته ی فراق
موی سپیدو خاکی و درهم سفربخیر

زلفی بخون نشسته سرِنیزه ها رهاست
بانو به زیر سایه ی پرچم سفر بخیر

***

چه بگویم که به من گشت چه ها دریک روز
هیجده یوسفم افتاد ز پا در یک روز

همرهانم همه گشتند فدا د ر یک روز
هستیم رفت ز دستم بخدا در یک روز

وای ازآن لحظه که از پیکر من جان میرفت
چه غریبانه حسینم سوی میدان میرفت

من عزیز همه بودم که حقیرم کردند
داغها بر جگر سوخته ، پیرم کردند

سِیر دادند به هر شهر و اسیرم کردند
خاک را پرده ی رخسار منیرم کردند

هیجده دسته گلم را به سر نی دیدند
دور محمل همه بر گریه ی من خندیدند

 علیرضا عنصری


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار ولادت مولا امیرالمومنین (علیه السلام)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : سه‌شنبه 23 اردیبهشت 1393

یکی از زیباترین شعرهایی که تابحال دیدم


درشب میلادت ای وجه خدا
نور می تابد به جان ماسـوا

ماه امشب چشم دارد بر زمین
تا ببیند روی ماهِ خورشید آفرین

مکه امشب مهبط نور خداست
کعبه امشب قبله نه، قبله نماست

کعبه امشب در طواف روی توست
چشم اشک آلود زمزم سوی توست

حاصل حب و وداد حق تویی
فاش گویم خانه زاد حق تویی

***

مریم آن کاخ عبادت را ریاض
دید چون در خویش آثار مخاض

وحی آمد گرچه هستی محترم
لیک بیرون رو بدین حال از حرم

این مکان غیر از عبادتگاه نیست
مسجد است اینجا ولادتگاه نیست

گرچه فرزندت بود عیسی ولی
فرق ها دارد مسیحا با علی

مرده را گر زنده عیسی می کند
دردها را گر مداوا می کند

این همه از لطف و جود حیدر است
بودِ طفلت از وجود حیدر است

مریم ار چه مام پاکی خوانده شد
این چنین از خانه حق رانده شد

***

لیک بهر مادرت از آسمان
در چنین حالی ندا آمد بمان

فاطمه، بنت اسد ،ام اسد
غم مبادا بر دلت یک دم رسد

آمدی در کوی ما محزون مرو
همچو مریم از حرم بیرون مرو

کشتی دین را تو نوح آورده ای
بهر جسم کعبه روح آورده ای

ای شُکوه محض، معنای وقار
ای عفاف و زهد را آموزگار

باغبانا! بـه از این دادم تورا
غنچه ای گل آفرین دادم تورا

فاطمه ای درّ هستی را صدف
هست طفلت آفرینش را هدف

مژده ای شمس ولایت را فلک
هست او بر سفره هستی، نمک

 گرچه فخرکون و مافیهاست او
فخرش این بس، همسر زهراست او

***

فاطمه از این ندا مسرور شد
درد، شیرین و دلش پرشور شد

همسفر با دل شد و پرواز کرد
چشم خود را سوی کعبه باز کرد

کعبه دست و پای خود گم کرده بود
بر رخش اما تبسم کرده بود

زانکه مهمانی بلند آوازه داشت
از حضورش شور و حالی تازه داشت

کعبه یک در داشت آن هم مشرکان
رفت و آمد می نمودندی از آن

گفت با خود هوش باش او حیدر است
نی سزاوار ورود از این در است

باز کن ای بیت پاک داوری
بهر باب الله باب دیگری

این بگفت و نعره بر افلاک زد
بهر مولا سینه خود چاک زد:

کای به رضوان ساقی کوثر بیا
وی در رحمت ، تو از این در بیا

ای فدای مقدمت حِجر و حَجَر
گشته از هجر تو زمزم دیده تر

ای تو چشم حق، ببین چشم ترم
وی تو دست حق، بنه پا بر سرم

میهمان ای جان تو بر جانانه ای
میهمان نه، بلکه صاحب خانه ای

***

ای بلند آوازه از نامت حرم
حرمتت کرده حرم را محترم

تا زند بوسه به پایت چشمِ خاک
کعبه هم چون گل، بزد بر سینه چاک

خانه ی معبود بر روی زمین
در طوافت بود و می گفتا چنین:

با ولای تو، عبادت کامل است
طوف من، بی حب حیدر باطل است

 مهدی ریاحی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار ولادت مولا امیرالمومنین (علیه السلام)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : سه‌شنبه 23 اردیبهشت 1393


      هستی امشب تا سحر اختر شماری می کند
      خواب هم در دیده ها شب زنده داری می کند
      باد اعجاز نسیم نو بهاری میکند
     خاک را از اشک خود مشک تتاری میکند
      چاه زمزم اشک شوق از دیده جاری میکند
      کعبه چشمش در ره است و بیقراری میکند
   
   چشم بگشوده که صاحب خانه آید در حرم
      باغبان روح با ریحانه آید در حرم

      ای ملائک گل برافشانید بام کعبه را 
      بیشتر گیرید امشب احترام کعبه را
      با وضو باید به لب آرید نام کعبه را 
      بشنود از چار رکن امشب پیام کعبه را
      هم پیام کعبه هم ذکر سلام کعبه را 
      مام کعبه آورد با خود امام کعبه را
  
    ای حرم آماده شو تا میهمان داری کنی
      میهمان خویش را در موج غم یاری کنی

      ای حرم آغوش خود بگشا که جانانت رسید
      میهمان نه میزبان میهمانانت رسید
      پایداری کن که رکن چار ارکانت رسید
      شب بجای ماه خورشید فروزانت رسید
      مظهر حسن خدای حی منانت رسید
      پیکر بی روح بودی تاکنون ، جانت رسید
      بازکن در بازکن در حیدر آمد سوی تو
      شیر حق جان نبی با مادر آمد سوی تو

      فاطمه دعوت شده از سوی دادار حرم
      چشم حق بین دوخت از هر سو به دیدار حرم
      تافت خورشید وجودش در شب تار حر م
      چون حجر بگذاشت روی خود به دیوار حرم
      هم حرم شد یار اوهم گشت او یار حرم 
      با قدوم حضرتش افزود مقدار حرم
      او صدف بود و ولی الله اعظم گوهرش
      کعبه میگردید چون  پروانه بر گرد سرش

      ناگهان انداخت گل از درد زادن روی او
      ریخت چون گوهر عرق از طلعت نیکوی او
      شد کمان از درد ، سر و قامت دلجوی او
      بی خبر از حال او هم قوم او هم شوی او
      او بسوی کعبه چشم آفرینش سوی او
      با خدا گرم سخن لعل لب حق گوی او
      کی خدا امشب تو از درد درونم آگهی
      بسته راه از چار سو بر من تو خود بگشا رهی

      ای پناه بی پناهان ای خدای جلیل 
      ای که ره گم کردگان راهم چراغی هم دلیل
      بسته ام بر لطف تو از رشته جانم دخیل
      تو خداوند جلیل استی و منعبد ذلیل  
      بارغم بر روی دوشم گشته چون کوهی ثقیل
      یاریم فرما که مهمان تو در این خانه ام
      باز کن راهی بسویت بر من و دردانه ام

      کعبه امشب رکن دین را در بغل بگرفته ای  
      مرشد روح الامین را دربغل بگرفته ای
      اصل قرآن مبین را در بغل  بگرفته ای
      جان ختم المرسلین را در بغل بگرفته ای
      هستی هست آفرین را  در بغل بگرفته ای
      شیر حق حبل المتین را در بغل بگرفته ای
      قبله دل کعبه اهل یقین است این پسر
      منجی عالم امیرالمومنین است این پسر

      این همان دست خدا جان محمد حیدر است
      این همان آئینه حسن خدای داور است
      این همان شیرخدا شمشیر فتح خبیر است
      این علی یعنی تمام هستی پیغمبر است
      این ز وصف و مدح عقل و درک ما بالاتر است
      باطن است و ظاهر است و این ها همه آخر است
      این مقام و زمزم و حجر و حجر سعی و صفاست
      پیشوای مسلمین و جانشین مصطفی است

      در کنار بیت جانش با دعا دمساز شد
      ناگهان پیدا ز رب البیت این اعجاز شد
      دامن دیوار چون چاک گریبان باز شد
      روح کعبه بر فراز کعبه در پرواز شد
      بر فلک از خشت خشت کعبه این آواز شد
      کین بنا ز آغاز بر فرزند تو آغاز شد
      ای حجر عاشق صفا طالب ، حرم پروانه ات
      ادخلی یا فاطمه بگذار پا در خانه ات

      تا نهان در کعبه شد آن سر سارار قدم 
      کعبه بیش از پیش شد با مقدم او محترم
      باز دیوار حرم از امر حق آمد بهم
      دیگر اینجا کس نمیداند چه شد حتی حرم
      فاطمه بود و علی بود و خدای ذوالکرم
      کارناید از کلام و صفحه و دست و قلم
      عقل مجنون و قلم عاجز زبان گنگ است و لال
      کس نمیداند چه شد جز ذات پاک ذوالجلال

      کس نمیداند چه شد جز ذات دادار علی
      کعبه میگردد گرد شمع رخسار علی
      از حرم برعرش میتابد انوار علی
      آفرینش داشت در سر شوق دیدار علی
      شد خدا در خانه خود میهماندار علی
      بود ذکر حق بر لب های گهر بار علی
      سنگ های کعبه می گفتند با صوت جلی
      یا علی و یا علی و یا علی و یا علی

      ای حرم را قبله ای ارواح را جان یا علی
      ای گدای سائلت فردوس و رضوان یا علی
      ای خدا را در شب میلاد مهمان یا علی
      ای به روی دست احمد خوانده قرآن یا علی
      کیستی تو پاکتر از جان پاکان یا علی
      کیستم من (میثم) آلوده دامان یا علی
      هر که هستم خاک درگاه محبان توام
      تو امام و رهبر من ، من ثنا خوان توم

      غلامرضا سازگار


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار ولادت مولا امیرالمومنین (علیه السلام)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : سه‌شنبه 23 اردیبهشت 1393


      می‌شود غرق آفتاب شدن
      ظرف یک ثانیه شراب شدن
      
      صد و ده‌سال از شراب نجف
      می‌شود خورد تا خراب شدن
      
      بسکه بخشیدی از کرم چه کنم
      من به غیر از خجالت آب شدن
      
      در دعاهای ما به حقّ علی‌ست
      شرط اصلیّ مستجاب شدن
      
      ما نداریم حاجتی غیر از
      خاک نعلین بوتراب شدن
      
      خاک ما از نجف سرشته شده
      نوکرت جان به کف سرشته شده
      
      زیر پایت مناره باید ساخت
      منبری از ستاره باید ساخت
      
      تن ندادی به بند قنداقه
      بند را پاره پاره باید ساخت
      
      مانده‌ام که در خور نامت
      چند تا استعاره باید ساخت
      
      کعبه هم رو سوی تو آورده
      قبله را پس دوباره باید ساخت
      
      از پی این و آن نباید رفت
      از کلام تو چاره باید ساخت
      
      ای که گفتی «فمن یَمُت یَرنی»
      یا علی یا علی تو عشق منی
      
      سجده‌ی بی‌شمار می‌کردی
      تا سحر ذکر یار می‌کردی
      
      تو امیر دو عالمی به تنت
      جامه‌ی وصله دار می کردی
      
      بانی سفره‌های افلاکی
      نان جو اختیار می‌کردی
      
      خانه‌ات ساده بود مثل خودت
      از تجمّل فرار می‌کردی
      
      تا به زهرا سلام می‌دادی
      دل او را بهار می‌کردی
      
      او به تو افتخار می‌کرد و
      تو به او افتخار می‌کردی
      
      السّلام ای امام آقا جان
      یا أبانا سلام بابا جان
      
      پر مهیّاست بام می‌خواهند
      این خلایق امام می‌خواهند
      
      قرن‌ها عصرها تمام بشر
      از ولایت پیام می‌خواهند
      
      این جماعت کنار ایوانت
      یک جواب سلام می‌خواهند
      
      پس مزن گوشه ای مرا آقا
      که سلاطین غلام می‌خواهند
      **
      ما همه در قَرَن بزرگ شدیم
      با ولا مرد و زن بزرگ شدیم
      
      اگر امروز آبرو داریم
      با علی داشتن بزرگ شدیم
      
      ذرّه اما به یُمن نوکری‌ات
      بین هر انجمن بزرگ شدیم
      
      وطن ما نجف بُود اینجا
      همه دور از وطن بزرگ شدیم
      
      با غلامیّ خانواده‌ی تو
      با حسین و حسن بزرگ شدیم
      
      ما قبیله قبیله - نسل به نسل
      بین سینه‌زدن بزرگ شدیم
      
      آه قبر و قیامتم با تو
      روز محشر شفاعتم با تو
      
      صوت قرآن چنان بلند شده
      وحی از این زبان بلند شده
      
      خبر بوسه‌ی لب قاری
      در زمین و زمان بلند شده
      
      از میان طَبَق صدای سری
      وسط دشمنان بلند شده
      
      با لب سنگ‌خورده قرآن خواند
      پس چرا خیزران بلند شده
      
      بر روی پنجه‌های خود طفلی
      وسط کودکان، بلند شده
      
      خواهرش چاک زد گریبان را
      شیون دختران بلند شده
      
      آتشی ریخته در این قلبم
      زینب و چشم‌های نامحرم
      
      محمد جواد پرچمی


*********************    

      کبوتر دل من بی قرار می چرخد
      به دور گنبد آن شهریار می چرخد
      
      کسی کنار من انگار یا علی دم داد
      دوباره روی لبم نام یار می چرخد
      
      همیشه سینه به سینه حکایت مِهرش
      میان مردم این روزگار می چرخد
      
      حکایت لب تیغ و فرار یک لشگر
      همین که در کف او ذوالفقار می چرخد
      
       شروع می شود این شعر و لکنتم، تو ببخش
      زبان به مدح تو بی اختیار می چرخد
      
      که مشق نام علی کار این زمینی نیست
      حریف مدح تو علامه ی امینی نیست
      
      هر آنکه گم شده مولا به راه محتاج است
      چنان که شام سیاهی، به ماه محتاج است
      
      به ذکر نادعلی من همیشه محتاجم
      همیشه سینه ی زخمی به آه محتاج است
      
      ز باز کردن چشم تو صبح معنا شد
      که تیره ی دل شب بر پگاه محتاج است
      
      گرفته دست فلک گوشه ی عبای تو را
      چو کودکی که به یک سرپناه محتاج است
      
      مرا به یک ثمن بخس هم شده تو بخر
      که شاه هم به غلام سیاه محتاج است
      
      ببخش! پادشه بی نیاز یعنی تو
      رکوع و بخشش بین نماز یعنی تو
      
      ملک ز خاک نجف دُرّ ناب حاضر کن
      ذبیح بر قدم بوتراب حاضر کن
      
      دخیل باده ی ساقی نما دو دست مرا
      برای مستی دائم شراب حاضر کن
      
      برای دیدن چشمش چقدر دلتنگم
      برام عکسی از او بین قاب حاضر کن
      
      دوباره سوی نجف میروم خدا را شکر
      برای بدرقه یک کاسه آب حاضر کن
      
      شدیم میثم تمار، حضرت مولا!
      برای این سر ما هم طناب حاضر کن
      
      که سر فِدای لب تیغ و رزم صفینش
      و عالمی به فدای تراب نعلینش...
      
      محسن حنیفی 

*********************


      روح والاي تو از جنس خدا ميباشد
      نفَس سينه ي تو عقده گشا ميباشد
      
      نخ سجاده ي تو شهپر جبرائيل است
      چين پيشانيِ تو قبله نما ميباشد
      
      از تو ميخواست خدا تا كه بماني چندي
      كه حساب تو در اين خانه جدا ميباشد
      
      فارغيم از هوس سِير خيابانِ بهشت
      خاكِ زير قدمت جنت ما ميباشد
      
      سائلي آمده و از تو كرم ميخواهد
      اي كه انگشتر تو فكر گدا ميباشد
      
      دل ما را بشِكن گوهر اگر ميخواهي
      سيّدي امر نما قنبر اگر ميخواهي
      
      هم نشينت شرف و عزت موسا دارد
      هم ركابت نفس حضرت عيسا دارد
      
      هر كه گرديد گرفتار خم گيسويت
      در گره باز نمودن يدِ طولا دارد
      
      عرقي كه سر پيشاني تو حلقه زده
      پايِ هر نخل رطب قدرت دريا دارد
      
      چاهِ آبي كه خودت وقفِ يتيمان كردي
      هرچه دارد ز سرْ انگشت تو مولا دارد
      
      بي سبب نيست كه با تيغ دو سر ميجنگي
       چون به يك قبضه تولا و تبرا دارد
      
      نام تو زينت دنياست خدا ميداند
      نقش انگشتر زهراست خدا ميداند
      
      مِنّتِ زلف تو دارم كه گرفتارم كرد
      گوهر مهر تو اينگونه خريدارم كرد
      
      كافري بيش نبودم عَلَوي ام كردي
      نفس عشق شما بود كه بيدارم كرد
      
      كار و بار دلم از مِهر شما سكه شده
      عاقبت عشق ، مرا شُهره ي بازارم كرد
      
      تا قيامت به خدا گردن من حق دارد
      آن كسي را كه سر كوي تو بيمارم كرد
      
      سايه ي لطف خودت را ز سرم كم نكني
      بركت سايه ي تو لايق دربارم كرد
      
      كيميايي بنما تا زرّ نابم سازي
      اربعيني بطلب تا كه شرابم سازي
      
      اي علمدار خدا صاحب شمشير دو سر
      اسدالله ترين اي زرهِ پيغمبر
      
      هر كسي در پي آن است به جايي برسد
      سر نهادن به كف پاي تو  ما را خوشتر
      
      يكي از پا به ركابان حريمت حمزه
      گوشه اي از سَكَنات و وَجَناتت جعفر
      
      ضربه اي را كه تو در غزوه ي احزاب زدي
      از عبادات ملك، جن و بشر سنگين تر
      
      كس جلودار تو اي حيدر كرار نبود
      شاهد قدرت بازوي تو باب الخيبر
      
      بي سبب نيست كه عباس زره ميپوشد
      در دلِ علقمه ميگفت اناابن الحيدر
      
      يل شمشير زن قطب جهان ميباشي
      اسدالله زمين شير زمان ميباشي
      
      قامتي نيست كه در پيش قدت تا نشود
      ملكي نيست كه تا پيش قدت پا نشود
      
      به خداوند قسم دور حريمت مريم
      گر نيفتد ز نفس مادر عيسا نشود
      
      زدي از كعبه برون تا كه بدانند همه
      كعبه ي دل وسطِ كعبه ي گِل جا نشود
      
      هر كسي قنبرتان را به تمسخر گيرد
      به زميني تو بكوبيش دگر پا نشود
      
      تا كه تو آب بر اين نخل رطب ميريزي
      خار اين نخل محال است كه خرما نشود
      
      هر كسي خادم دربار تو در عالم نيست
      ميتوان گفت كه از سلسله ي آدم نيست
      
       علي اكبر لطيفيان

********************* 

      دوران غربت نبوی سر رسیده است
      بهر نبی وصی نه برادر رسیده است
      
      عین هم و لسان هم و چهره ی همند
      مولا رسیده یا که پیمبر رسیده است
      
      یک رودخانه از دل جنت خروش کرد
      حالا رجب به ساقی کوثر رسیده است
      
      استاد انبیای الهی است مرتضی
      پیغمبری اگر چه به آخر رسیده است
      
      اصلا بعید نیست خدا جلوه گر شود
      از بیت حق خدای مصور رسیده است
      
      او آمده که بنده به حق رو به رو شود
      وقتش رسیده است یدالله رو شود
      
      آقای من کسی است که مهر الست داشت
      پیش از شروع خلقت ذرات هست داشت
      
      با اینکه سجده کرد خدا را تمام عمر
      در عهد خویش آن همه حیدر پرست داشت
      
      یک لحظه ذکر از لب مولا نمی نشست
      شصت و سه سال یکسره با خود نشست داشت
      
      از کشته پشته ساخته  یک ضربه ذوالفقار
      از بس که در نبرد ، علی ضرب شصت داشت
      
      وقت نماز هم کرمش کار می کند
      انگشتری به سائلش ایثار می کند
      
      این شمع با شکوه دلیرانه ی خودش
      عاشق شد است عاشق پروانه ی خودش
      
      ساقی کوثر است و نخورده  است هیچ وقت
      جز از سبو و ساغر و پیمانه ی خودش
      
      خوابیده زیر سایه ی نخلی ابوتراب
      بر خاک بر اریکه ی شاهانه ی خودش
      
      او عقل اول است که اصحاب عقل را
      تبدیل کرده است به دیوانه ی خودش
      
      پیغمبر است حیدر و حیدر پیمبر است
      در کعبه پا گذاشته بر شانه ی خودش
      
      هر کس به سمت خانه ی حق می کند نماز
      می ایستد علی به سوی خانه ی خودش
      
      ای ماه نو دمیده کمی از خودت بگو
      وقت اذان رسیده کمی از خودت بگو
      
      تا در بیاوری ز دو عالم دمار را
      از فاطمه طلب بنما ذوالفقار را
      
      وقتی که پای تیغ تو باشد وسط دگر
      دست کسی نمی کشد این اقتدار را
      
      سربند تو همین که شود دستمال زرد
      ترجیح می دهند به ماندن فرار را
      
      تیغ کج تو در همه ی عمر کج نرفت
      یوم الحساب می کند این کارزار را
      
      ای کوه ما به دامنه ات تکیه داده ایم
      از دامنت تکان مده گرد و غبار را
      
      در سایه سار امن تو بودن سعادت است
      مردن برای عاشقت عین شهادت است
      
      ما را گدای سفره نانت نوشته اند
      یعنی همیشه بر سر خوانت نوشته اند
      
      ابروت ذوالفقاری و مژگان تو خدنگ
      ما را اسیر تیر و کمانت نوشته اند
      
      در چاه های کوفه شبیه کبوتران
      مهمان چشم اشک فشانت نوشته اند
      
      تو آن چنان کریمی و من این چنین گدا
      اصلا مرا چنین و چنانت نوشته اند
      
      در بارش بلا و در ایام فتنه ها
      ما را به زیر چتر امانت نوشته اند
      
      تو آمدی که رنج بشر مختصر شود
      سادات فاطمی زمین بیشتر شود
      
      آیات مؤمنون لبت را شنیده ایم
      جز احترام پاسخ آن را ندیده ایم
      
      پیغمبر خدا به لبت بوسه بوسه زد
      اوصاف گریه کردنشان را شنیده ایم
      
      تاریخ را ورق زدم و چند سال بعد
      حالا به ماجرای حسینت رسیده ایم
      
      حالا به ماجرای همان خواهری که گفت
      دیگر بس است قاری قرآن بریده ایم
      
      از صبح لا به لای اهالی شهر شام
      بر شانه بار طعنه و تهمت کشیده ایم
      
      با چوب خیزران لب ارباب پاره شد
      حرف از غنایم و دو عدد گوشواره شد
      
      سعید پاشازاده

*********************


      و خداوند علی گفت و چنین خلقت کرد
      و تو را در دو جهان آینه ی حیرت کرد
      
      در دل کعبه نشستی و دلش روشن شد
      کعبه حاجی شد و آماده ی چرخیدن شد
      
      بی سبب نیست که در قلب همه جا داری
      آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری
      
      کعبه شد حاجی و شد مست و چه احرامی بست
      «پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست»
      
      بی سبب نیست که آرام و قرار همه ای
      تو همان صورت ظاهر شده ی فاطمه ای
      
      دو سه روز است جهان دور زمین می چرخد
      عالمی حلقه شده دور نگین می چرخد
      
      دلش از شادی دیدار تو پر زد کعبه
      نتوانست که در پوست بگنجد کعبه
      
      روح از سوی همه بوسه به بازویت زد
      فاطمه بنت اسد شانه به گیسویت زد
      
      شانه زد بنت اسد، دید که هر رشته ی مو
      لا الهی است که دارد به لبش: الا هو
      
      باز شد کعبه دلش از لب خندان شما
      سینه چاکی چه میآید به محبان شما
      
      کعبه یک سنگ نشان بود، تو جانش دادی
      قلب این سنگ نشان را تو نشانش دادی
      
      ساغر عشق به دست تو فقط میآید
      هر که عاشق شده پای تو وسط میآید
      
      ساقیا تا که سر زلف تو را شانه زدند
      «دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند»
      
      بین هر حلقه ی مو حلقه ی مستان تواند
      این جماعت همه الله پرستان تواند
      
      دست نامحرم از آن چین و شکن کوتاه است
      سر این رشته فقط وصل به وجه الله است
      
      آن سر رشته گره خورده به جان و دل ما
      تا که بستند، گره وا شده از مشکل ما
      
      چشم وا کردی و نوری ازلی پیدا شد
      مثل این فاطمه، آن فاطمه هم شیدا شد
      
      جامه یک بار به احرام تو بستن بس نیست
      جام در راه تو یک بار شکستن بس نیست
      
      حشر، چون حجر عدی با کفنی چاک خوش است
      مست در محشر تو سر زدن از خاک خوش است
      
      حجر، یوسف شد و از چاه درآمد انگار
      وسط روز ببین ماه در آمد انگار
      
      باید اینگونه به عشق تو هوایی باشد
      وقتی عاشق نوه ی حاتم طایی باشد
      
      قبر یک بار به عشق تو چشیدن کم بود
      آخر این کشته ی عاشق پسر حاتم بود
      
      نه به حاتم، به غلامی درت می نازد
      او کریمی است که بیش از دگران می بازد
      
      مثل او کاش شهیدان دمشقت باشیم
      چند نوبت همگی کشته ی عشقت باشیم
      
      محو در نقش جهانم، نجف آبادم کن
      پاک کن نقش جهان از دلم آزادم کن
      
      قاسم صرافان

*********************


      بازهم آمد شب حیران شدن
      وقت جنون وقت پریشان شدن
      
      شکر نوشتم برای دلم
      آئینه ای گوشه ی ایوان شدن
      
      کار من و حضرت جبرئیل شد
      تا به ابد دست به دامان شدن
      
      پرده بر افتاده خدا خواسته
      با همه ی خویش نمایان شدن
      
      تازه از امروز به پیغمبران
      واجب عینی ست مسلمان شدن
      
      فصل شراب است به ما واجب است
      قبله ی ما ابن ابی طالب است
      
      هست مرا حسرت تمارها
      شیعه شدم شیعه ی این دارها
      
      مادر من تا که مرا شیر داد
      ناد علی خوانده مرا بارها
      
      نام تو گفتیم بزرگی کنیم
      سایه ی گل هست بر این خوارها
      
      ما نه فقط ریخته پیغمبران
      پیش کش تو سر و دستارها
      
      تا که پیمبر شب معراج دید
      روی تو را در همه تالارها
      
      بر لب او نام تو سوگند شد
      نام تو چو نام خداوند شد
      
      کعبه گرفته به کفش جان خویش
      خاک شده خاک سلیمان خویش
      
      صاحب خانه به در خانه بود
      کعبه پس از این شده مهمان خویش
      
      با همه بت های خودش سجده کرد
      بر قدم حضرت سلطان خویش
      
      کعبه به خود گفت که آخر رسید
      آنکه تو را ساخته دربان خویش
      
      باید از این راه نیاید امیر
      راه گشا راه به دستان خویش
      
      کعبه قدم بر سر افلاک زد
      پیش علی سینه ی خود چاک زد
      
      تا رخت ای ماه پدیدار شد
      یوسف یعقوب گرفتار شد
      
      کعبه فقط خاک و گل سنگ بود
      آمدی و معدن اسرار شد
      
      کعبه در آغوش زمین خواب خواب
      با نفس قدس تو بیدار شد
      
      کعبه نمی خواست که بیرون شوی
      چشم نبی دیده و ناچار شد
      
      کعبه در بسته ی خود باز کرد
      معنی توحید پدیدار شد
      
      آمدی از عرش خبر می رسد
      تن تنه ی کیف بشر می رسد
      
      وقت نبردت شد و پروردگار
      باز به وجد آمد از این تار و مار
      
      مانده ام اینجا که تویی وقت رزم
      یا که خدا آمد در کارزار
      
      وای که حتی ملک الموت هم
      میکند از پیش نگاهت فرار
      
      پشت ندارد ضرحت پشت تو
      نیست به جز یک سر سنگ مزار
      
      خصم به میدان نزده شد دو نیم
      به به از این حیدر و این ذوالفقار
      
      نقش به پیشانی تو فاطمه است
      ذکر رجز خوانی تو فاطمه است
      
      نیست غمی شوق شما تا که هست
      هست گدا سفره ی آقا که هست
      
      گفت به مجنون که چه داری برو
      گفت که در این دل غم لیلا که هست
      
      هرچه بلا هست چه غم باک نیست
      بر سر ما سایه ی مولا که هست
      
      پیش تو گیریم نداریم جا
      خب قسم حضرت زهرا که هست
      
      خصم کجا و حرم دخترش
      بر سر آن پرچم سقا که هست
      
      شکر امیر آمد و نعم الامیر
      دست تهی آمده دستم بگیر
      
      آنکه سری پای شما داشته
      آبرویی در همه جا داشته
      
      با تو حسینی حسنی زاده ایم
      با تو دل ما همه را داشته
      
      دست سر جمع یتیمان بکش
      خانه ات از قبل گدا داشته
      
      حق بده  آقا به دلم سوخته
      حسرت ایوان طلا داشته
      
      حال مرا هرکه چنین دید گفت:
      آرزوی کرببلا داشته..
      
      قسمت او شد به نجف بال زد
      آنکه براتی ز رضا داشته...
      
      آمدم ای شاه پناهم بده
      خط امانی ز گناهم بده...
      
      حسن لطفی

*********************


      حرف دل است آمده و رد نمی شود
      او بوده است پس علی آمد نمی شود
      
      کعبه مکان جلوه ی او باشد و زمان
      هرگز به روح جاری او سد نمی شود
      
      صد بار اگر که کعبه شکافد به مقدمش
      هرگز ز کار خویش مردد نمی شود
      
      آغوش را برای علی باز کرد و گفت
      مولا بیا اگرچه که معبد نمی شود
      
      قرآن بخوان حقیقت قرآن به غیر تو
      رحلی به غیر دست محمد نمی شود
      
      ای عقل لقمه قد دهانت بگیر، شعر
      از چون تویی به وصف علی بد نمی شود؟
      
      جوهر تمام گشت و نشد مدح او شروع
      شاعر شکست تا بنویسد نمی شود
      **
      تو بارها به جلوه ی پیغمبر آمدی
      هر دوره ای به کسوت یک رهبر امدی
      
      بعد از هزار جلوه ی پیغمبرانه ات
      آقا چه طور شد که خودت آخر امدی
      
      آیا برای یاری پیغمبر امین
      خورشید من ز مشرق کعبه برآمدی
      
      یا که به عشق دیدن زهرا تو چند سال
      قبل از نزول رایحه ی کوثر امدی
      
      ای ماه چارده چه شد این ماه هفتمین
      یک شب تو زودتر ز همیشه درآمدی
      
      فصل بهار آمده تو مثل سال قبل
      امسال هم به باغ خدا نوبر آمدی
      
      بالاترین عیار، عیار سرشت توست
      یعنی که در تمام خلایق سرآمدی
      
      ای میهمان یک دو شب خانه ی خدا
      دیر آمدی اگرچه ولی حیدر آمدی
      **
      افتاده ام به گوشه ای از رهگذارتان
      اوجم دهید تا که شوم خاکسارتان
      
      اصل و اصالت من از اول اصیل بود
      اصلاً خدا سرشته مرا از غبارتان
      
      هرچند دورم از تو، عجیب است، چون دلم
      حس می کند نشسته کناری کنارتان
      
      چیزی برای عرضه ندارم به ساحتت
      آقا دل شکسته می آید به کارتان؟!
      
      خرما فروش کوچه و بازار می شوم
      شاید به جرم عشق شوم سر به دارتان
      
      ای ناشناس نیمه شب کوچه های شهر
      یک تکه نان به ما بده از کوله بارتان
      
      میلش دگر به هیچ بهشتی نمی کشد
      هرکس نشسته کنج بهشت مزارتان
      
      شرمنده ایم، بی خبریم ای بزرگوار
      از اخرین امانتتان، یادگارتان
      **
      ای بانی وجود من از ابتدا علی
      وی کار من به دست تو تا انتها علی
      
      از باقی سرشت توام یعنی از ازل
      کز خانواده ی توام ای مرتضی علی
      
      همسایه ی خدایی و در سایه ی شما
      پر می کشم به ساحت قدس خدا علی
      
      هر جا که امر می کنی انجا خوشیم ما
      حالا بهشت یا که جهنم، کجا علی؟
      
      خورشید بی تبسم تو نقطه ای سیاه
      باغ است بی ترنم تو بی صفا علی
      
      دریاست از لطافت لطف شما لطیف
      کوه است از صلابت تو روی پا علی
      
      دریا شدند این همه قطره به عشق تو
      مواج و در تلاطم ذکر تو یا علی
      
      محسن عرب خالقی

*********************


      کاش در پرتو این ماه بزرگم بکنند
      زیر نور ولی الله بزرگم بکنند
      
      آمدم خاک قدوم شه لولاک شدم
      تا که با نوکری شاه بزرگم بکنند
      
      این مسیری ست که مردان خدا طی کردند
      کاش میشد که در این راه بزرگم بکنند
      
      از بزرگان فقط از شأن علی پرسیدم
      خواستم عاقل و آگاه بزرگم بکنند
      
      نیتم شیعه شدن بوده نمی خواسته ام
      بی علی باشم و گمراه بزرگم بکنند
      
      از پدر مادر خود خواسته ام پای علی
      نوکر و ذاکر و مداح بزرگم بکنند
      
      خاک زیرقدم یار شدن خوشبختی ست
      شیعه حیدر کرار شدن خوشبختی ست
      
      ساقیا باده ده بوالحسن آمددنیا
      همسر فاطمه آقای من آمد دنیا
      
      مادرش بنت اسدبوده اسد یعنی شیر
      شیری از دامن یک شیر زن آمد دنیا
      
      آمده طعم مناجات به لبها بدهد
      یوسفا یوسف شیرین دهن آمد دنیا
      
      صاحب تیغ ولایت اسدالله، علی
      کوه ایمان شه شمشیر زن آمد دنیا
      
      مرحبا تیغ بیانداز بکن قبرت را
      قاتل تو یل خیبر بکن آمددنیا
      
      هرچه بت بود به یکباره به خود لرزیدند
      شاه مردان تبر بت شکن آمد دنیا
      
      عالم عشق پراز نور خداوند شده
      فاطمه بنت اسد صاحب فرزند شده
      
      پسری زاده که هر دم زخدا دم بزند
      به رخ دشمن حق سیلی محکم بزند
      
      آنکه در روز ازل مهر رسالت را او...
      با دو دستش به سر شانه آدم بزند
      
      جای دارد که به یمن شب میلاد علی
      فاطمه بنت اسد طعنه به مریم بزند
      
      شیرحق آمده بادست یداللهی خویش
      به سر بیت خدا بیرق و پرچم بزند
      
      جزعلی  هیچ کسی نیست که در بیت الله
      پای بر شانه پیغمبر اکرم بزند
      
      آمده ساقی آن کوثر والایی که
      قطره اش طعنه به صد چشمه زمزم بزند
      
      او همانیست که همسفره خاتم بوده
      سالها قبل تر از خلقت آدم بوده
      
      خواهی عاشق بشوی حرف ز دلدار بزن
      باده از ساغر مستانگی یار بزن
      
      دوست داری که خدا شاه جهانت بکند
      بوسه بر خاک درِ حیدر کرار بزن
      
      روز محشر اگر از هول جزا می ترسی
      در قنوت اسم علی را همه دم جار بزن
      
      دوست داری به بهشت ازلی خیره شوی؟
      عکس ایوان نجف را سر دیوار بزن
      
      دوست داری که شوی وصله نعلین علی
      باده از جام می میثم تمار بزن
      
      یوسفان مشتری عشق علی اند تو هم
      با کلاف دل خود سر، سر بازار بزن
      
      سر بازار خریدار علی فاطمه است
      شک نکن حیدر کرار علی فاطمه است
      
      کوه اگر خم شود آقا بخدا حق دارد
      پیش پاهای تو مولا بخدا حق دارد
      
      زیر نعلین تو ای ماه قمر های جهان
      آسمان پاشود از جا بخدا حق دارد
      
      این دم و این نفسی را که تو داری آقا
      خادمت گشته مسیحا بخدا حق دارد
      
      یا علی گفت و بیانداخت عصارا موسی
      گرمریدت شده موسی بخدا حق دارد
      
      هر کسی دیده تو را عاشق رویت شده است
      این میان حضرت زهرا بخدا حق دارد
      
      نام تو قلب شجاعان عرب را لرزاند
      پس در آن معرکه سقا بخدا حق دارد
      
      از تب نام تو شیران عرب می لرزند
      همه از واژه قتال العرب می ترسند
      
      وای اگر از می کوثر لب خود تر بکنی
      با دم فاطمه خون بر دل لشگر بکنی
      
      نظری کن که همه لشگریان می لرزند
      نکند آمده ای روی به خیبر بکنی
      
      جامه زرد که پوشیده ای انگار علی
      آمدی معرکه را عرصه محشر بکنی
      
      ذوالفقار تو لبش باز شده می خندد
      پس تو هم نذر لب وخنده او سر بکنی
      
      تو اراده بکنی عرض و سما لشگر توست
      تو بخواهی همه را مالک و بوذر بکنی...
      
      می توانی ولی از لطف فقط خواسته ای
      پای تیغت همه را بنده داور بکنی
      
      موقع تیغ زدن عرش کف پای تو بود
      به خداوند خدا محو تماشای تو بود
      
      گرچه گویند همه در و گهر می ارزد
      من ولی معتقدم دیده تر می ارزد
      
      آن سوی عرش اگر خانه زهرا باشد
      پابرهنه همه عمر سفر می ارزد
      
      صاحب خانه اگر ساقی کوثر باشد
      ثانیه ثانیه کوبیدن در می ارزد
      
      سر عشاق حلال دم تیغت آقا
      پیش تیغ تو که گفت است که سر می ارزد
      
      کاش ما خاک کف پای تو باشیم علی
      خاک پای تو به صد خرمن زر می ارزد
      
      بوسه برخال تو زد خضر که عمرش ابدیست
      خال لب تو از سنگ حجر می ارزد
      
      نسل درنسل تو همه نورند سند هم دارم
      روی عباس تو آقا به قمر می ارزد
      
      تو اجازه بده در پات فدایی بشوم
      پای ایوان طلای تو خدایی بشوم
      
      مهدی نظری


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

آمار مطالب

:: کل مطالب : 1880
:: کل نظرات : 145

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 8
:: تعداد اعضا : 0

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 197
:: باردید دیروز : 304
:: بازدید هفته : 1548
:: بازدید ماه : 5852
:: بازدید سال : 15351
:: بازدید کلی : 15351

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران