آموزش تخصصی اصول و فنون و اخلاق مداحی به همراه زیباترین اشعار در مدح اهل بیت علیهم السلام


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
در این وب با اخــلاق مــداحی، اصـــول مداحــی،علــوم و فنــون مداحـی روضه خوانی،دعاخوانی، اشعار زیبا دربـاره ولادت و تسلیت اهــل بیت علیهم السـلام،وظایف مداحان،رسالت مداحان در جامعه، آسیبهای مداحی،مقتل شناسی انواع سبک ها و دستگاه ها و هر آنچه کـه مربوط بـه مداح و مداحی باشد، آشنا خواهید شد ان شاءالله. (مهدی وحیدی)
اشعار شهادت امام جواد (علیه السلام)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : سه‌شنبه 01 مهر 1393

جواد حیدری

علاقه مند دلداری غریب و با وفا هستم
نماز درد می خوانم بر او در اقتدا هستم

بود عمری که می گریم به یاد دلبری مظلوم
گرفتار غم و درد جواد ابن الرضا هستم

زبان حال می گوید : مرا در بی کسی کشتند
به وقت مرگ تنهاتر ز بابایم رضا هستم

میان خانه و با دست همسر زهر کین خوردم
غریب و بی کس و تنها شبیه مرتضی هستم

گل رخسار ماهم را به زهر کینه خشکاندند
لب تشنه جگر پاره به یاد کربلا هستم

صدای ناله ام گم شد میان شادی دشمن
غریب شهر بغدادم فدایی خدا هستم

به روی خاک می غلطم به یاد مادرم زهرا
جوادم وارث یاس کبود مرتضی هستم

ندارم خواهری یا مادری یا خادم خوبی
گرفتار جفای همسری اهل جفا هستم


**************************


سید هاشم وفایی

گرچه پیدا سوز غمهایم ز آه من بود
آگه از غم های پنهانم اله من بود

آب شد از آتش زهر جفا جانم چو شمع
سوختم سر تا به پا و حق گواه من بود

از ستم بر گلشن جانم شرر افكنده اند
خود نمیدانم چه تقصیر و گناه من بود

(دشمن از دشمن نبیند آن چه من دیدم ز دوست)
همسر من قاتلم شد حق گواه من بود

گرچه این بیدادگر بیداد  بر من می كند
روز محشرحضرت حق داد خواه من بود

می زند سوسو اگرچه شمع عمر من ،ولی
اختر سُرخ شهادت در نگاه من بود

هاتف غیبی بشارت می دهد بر اهل نور
بعد شام غم ظهوری در پگاه من بود

قتلگاه مادر من گر كه شد در پشت در
حجرۀ در بستۀ من قتلگاه من بود

ای شهادت دیر كردی زودتر از در در آی
چـون ز جنّت فاطمه چشمش به راه من بود

گرچه من سیمرغ قاف عرش بودم از ازل
قبله گاه اهل دین آرامگاه من بود

هركه با اشكش مُزیّن می كند بزم مرا
ای «وفائی» روزمحشر در پناه من بود


**************************


حبیب نیازی

مرید بال زدم تا مراد گریه کنم
به شوق بام تو تا بامداد گریه کنم

و در خیال خودم رفته ام امام رضا
نشسته ام دم باب الجواد گریه کنم

به (التماس دعاهای) کوله بار خودم
به رسم معرفت و رسم یاد گریه کنم

مرور می کنم عمرم چقدر زود گذشت
زیاد وقت ندارم زیاد گریه کنم!!

چه خوب اگر بدهد کربلا به من، من هم
چه داد گریه کنم چه نداد گریه کنم!!

نشسته ام که به یاد یتیم این آقا...
و کارِ یک زنِ رقاصِ شاد گریه کنم!!

ابالجواد، جوادت چه بد تنش افتاد
به، جان پاک جگر گوشه ات زنش افتاد!!

به خاک تیره چرا آفتاب افتاده
نگاه بی رمقش فکر خواب افتاده

جوان تشنه لبی مثل شمع آب شده
لبش به زمزمۀ (آب آب) افتاده!!

به زحمتی طرف درب بسته آمد و حیف...
صدای محتضرش بی جواب افتاده!!

کنیز ها همه با طشت هلهله کردند
تنش به مرحلۀ پیچ و تاب افتاده!!

به دست و پا زدنش بین حجره خندیدند
که احترام امام از حساب افتاده!!

در آخرین نفسش زائر کبودی شد
ز روی صورت مادر نقاب افتاده!!

رسید فاطمه زد شانه گیسوانش را
نشان نداد ولی زخم استخوانش را

شکسته بال و پرش را به آسمان دادند
کنیزها بدنش را تکان تکان دادند

قرار شد که تنش را کشان کشان بکشند
به هم ، مسافتِ تا بام را نشان دادند!!

برای اینکه برایش نما درست کنند
به تیزی لبۀ پله ها زمان دادند!!

همین که شکل لبش فرق کرده یعنی که:
به اشک ما خبر چوب خیزران دادند!!

و اینکه نیز سرش ضربه خورده یعنی که:
دوباره تا دل گودال راهمان دادند!!

هزار شکر که دیگر تنش نمی سوزد
کبوتران که رسیدند و سایبان دادند!!

چقدر خوب همینکه تنی برایش ماند
چقدر خوب که پیراهنی برایش ماند...


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعارشهدا و دفاع مقدس... کاروان شهدای تفحص
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : جمعه 28 شهریور 1393

خبر رسید شهیدی ز خیبر آوردند
دوباره لاله ای از خاک ها در آوردند

خبر رسید و اهالی شهر فهمیدند
که باز لاله ای از دشت پرپر آوردند

دو باره اشک پدر های پیر در خلوت
و مادران همه آهی ز دل بر آوردند

دلا بسوز که این مادران پسرها را
به خون دل همه از آب و گل در آوردند

وبعد این همه آخر ببین جوانی را
برای مادر پیری جوان تر آوردند

برای دختر غمدیده عاقبت بابا
برای خواهر مضطر برادر آوردند

پدر خمید و جوانان شهرمان بر دوش
زقتلگاه طلائیه اکبر آوردند

مهدی چراغ زاده

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار شهدا و دفاع مقدس ...مفقود الاثر
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : جمعه 28 شهریور 1393


ای پیش پرواز کبوتر های زخمی
بابای مفقود الاثر! بابای زخمی!

دور از تو سهم دختر از این هفته هم پر
پس کی؟ کی از حال و هوای خانه غم پر؟

تا یاد دارم برگی از تاریخ بودی
یک قاب چوبی روی دست میخ بودی

توی کتابم هر چه بابا آب میداد
مادر نشانم عکس توی قاب میداد

اینجا کنار قاب عکست جان سپردم
از بس که از این هفته ها سر کوفت خوردم

من بیست سالم شد هنوزم توی قابی
خوب یک تکانی لااقل مرد حسابی!

یک بار هم از گیر و دار قاب رد شو
از سیم های خاردار قاب رد شو

برگرد تنها یک بغل بابای من باش
ها! یک بغل برگرد، تنها جای من باش

ای دستهایت آرزوی دستهایم
ناز و ادایم مانده روی دستهایم

شاید تو هم شرمندۀ یک مشت خاکی
یک مشت خاک بی نشان و بی پلاکی

عیبی ندارد خاک هم باشی قبول است
یک چفیه و یک ساک هم باشی قبول است!!

امشب عروسی میکنم جای تو خالی
پای قباله جای امضای تو خالی

ای عکسهایت روی زخم دل نمک پاش
یک بار هم بابای معلوم الاثر باش

عبدالکریم زارع


|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1


آقا سلام ! حالِ شما ، بهتری ؟ پدر
هرگز نبینم اینکه تو در بستری پدر

دل ، با سلامتت سحر سبز فاطمی ست
دل ، با کسالتت شب خاکستری پدر

مردم دخیل پنجره فولاد مشهد اند
نذر شفات ، وارث پیغمبری پدر

در اوج درد و رنج فقط فکر امّتی
عالم به خود ندیده چنین رهبری پدر

تو یک تنه مقابل غرب ایستاده ای
مشی ات دلاوری ، نِگهَت دلبری پدر

شبها کنار بسترتان یَابنَ فاطمه !
زهرا کند برای شما مادری پدر

سیّد محمّد میر هاشمی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

 

خورشید می‌تابد اگر بیمار هم باشد
حتّی اگر ظرفیت آیینه کم باشد

با یک عمل دریا پریشان نگاهت شد
باد از مبادای غروبت، سد راهت شد

بر تخت اگر چه دیدنِ چشمانمان سخت است
با تو خیالِ آسمان این روزها تخت است

پرواز تعطیل است یا چشمان تو باز است
که اینگونه ماندن در زمین ترجیح پرواز است

حاشا گزند دردها بر پیکر نازت
کلا کلوخ زخم‌ها بر بال پروازت

می‌مانی و فصل غزل تمدید خواهد شد
ماه از دل این حادثه، خورشید خواهد شد

شهریوری مانند فروردین بی‌تکرار
اسفندهای کهنه‌مان هم عید خواهد شد

گیسوی مجنون‌پرورت در حال تکثیر است
جنگل به جنگل شاخه‌هامان بید خواهد شد

با تو یقیناً آخر شهنامه‌هامان خوش…
ضحّاک در البرز در تبعید خواهد شد

این بیت‌ها نذر شما ای رهبر باران
دست تو باشد تا قیامت بر سر باران

حامد صافی

********************

درشام بلا به فتنه‌ها خاتمه‌ای
جانباز و شبیه مادرت فاطمه‌ای
هر لحظه به لب‌های دعا می‌خوانینم
اللهم احفظ قائدنا الخامنه‌ای

زهرا آراسته‌نیا

********************

هزار شکر بر مردم چشمان تارم
به دیده تو را می‌خوانم
سطر سطر
واژه می‌شوم
برای بی‌نهایت‌ها
که قرار آن هستی
و آغاز و فرجام
یک آقا بودن

بمان
که تورا سال‌ها انتظار کشیده‌ام
صغیر
که در حضورت شاید ببینم
کبیر  …

محمدحسن پاکدامن


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


فرمانده، بمیرم و شما بر روی این تخت نباشى
مشغول مداواى بسى ساده و یا سخت نباشى
من حاضرم هر روز كفن پوش شوم،لیك
امیرم حتى تو براى نفسى داخل این رخت نباشى

****************

آقا به فدای سر و جانت کردم
من زنده نباشم که شما بیمار شوی

****************

بسکه عادت کرده‌ایم بر قامت ایستاده‌ات
روی تختی و همین عکس تو ما را می‌کشد

****************

درمان كه تو باشی همگی بیماریم
ما جمع فدایی شما بسیاریم
ما را به ملاقات شما گر خواهند
سر را به ملاقات شما می‌اریم

****************

من مست نگاه تو ولی امر جهانم
از ناخوشی حال تو آقا نگرانم
من نذر تو کردم همه هستی خود را
تا زود سلامت بشوی نذر تو؛ جانم

****************

گرگ‌ها خوب بدانند در این ایل غریب
گر پدر مُرد، تفنگ پدر هست هنوز
گرچه نیکان همگی بار سفر بربستند
شیرمردی چو علی خامنه‌ای هست هنوز

****************

هرگز به غیر جانان ما جان نمی‌فروشیم
جان می‌دهیم اما جانان نمی‌فروشیم
دشمن اگر ببخشد کاخ سفید خود را
یک تار موی رهبر بر آن نمی‌فروشیم

****************

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
وجود نازکت آزرده گزند مباد
سلامت همه آفاق در سلامت توست
به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد

****************

فدای ان صدای دلنشینت
نبینم غم به چهره‌ات نشیند
تنت سالم ورویت شاد باشد
ابالفضل خود نگهدارتو باشد

****************

دانی کدام لحظه مرا بهترین بود
آن دم که عمر خویش به پای تو سر کنم
باشد اگر غمی و بلایی برای دوست
آماده ام که جان و تنم را سپر کنم

****************

نام من سرباز کوی عترت است
دوره آموزشی‌ام هیئت است
ارتش حیدر محل خدمتم
بهر جانبازی پی هر فرصتم

****************
نقش سردوشی من یا فاطمه(س) است
قمقمه ام پر ز آب علقمه است
اسم رمز حمله‌ام یاس علیست
افسر مافوق من سیدعلیست

****************

درمان كه تو باشی همگی بیماریم
ما جمع فدایی شما بسیاریم
ما را به ملاقات شما گر خواهند
سر را به ملاقات شما می آریم

****************

 سلام سیّدِ خوبم؛ خدا نگهدارت
هزار ناز طبیبانه است بیمارت

تمام درد و بلاها به جان من، آقا!
 مباد لحظه‌ای اصلا دهند آزارت

گره‌گشاتر از آنی که کوری گره‌ها
به دست‌های تو افتد؛ کُند گرفتارت

عزیز ملّت ایران، ادامه‌ خوبان
بیا دوباره به میدان، ببند دستارت

سرت سلامت و جانت دوباره جان‌افزا
بیا که چشم به راه توایم و دیدارت

****************

رحمی نما به دل عاشقان که طوفانی است
این شهر بی حضور تو شهر است؟ زندانی است
یک یار گمشده بر ما بس است آقا جان
این درد ساده برای مرید بحرانی است

****************

پسر فاطمه حتما جگرش بیشتر است
هیبتش از همه مثل پدرش بیشتر است
دل نبندید به این تکیه به بستر زدنش
شیر زخمی به مراتب خطرش بیشتر است

****************

جان ایـــران! سلام آقـــا جــان
جان به قربان جانـت ای سیـّد!

هــر چه دارم فـدای لبـخـنــدت
زنـده نام و نشــانـت ای سیـّد!

ربع قرنست «امام» من هستی
چو عـزیز عــزیـز رهـــــرایی(عج)

گرچه خورشیـد شیعیان پنهــان
مــاهِ روشن! شمـا که پـیــدایی

آسمـــانِ «نگـــاه» مـــــردم را
ای درخشنده ماهِ خوش سیما

با نگــاهـت همـاره روشن کــن
بخت یارت همـیـشه باد، آقــــا

شُکــر یزدان سلامـتـی مـــولا
«نـذر» خــود را ادا کنم سیــّد!

با سپاس خـــدای بی همـتـــا
من به عهـدم وفـا کنم سیــّد!

عهـــد کردم سلامـتِ جــانـت
صد و دَه ذِکـر یاعلـی(ع) گویم

گــر که گستـاخیم ببخشایـیـد
ذِکــر خود را بسی جَلی گویم

یاعلـی(ع) ذِکـر عاشقان باشد
یاد حیــدر(ع) صفــا دهد دل را

شک ندارم که ذِکـر آن حضرت
می گـُشـایـد کـَلاف مشکل را

شُکــر ایزد که حالتان خوبست
من به شُکرانه شعــر تَر گفتم

سایــه تان مُستدام، پُـر برکت
حـالـیـا درد دل، «پـــدر» گفتم

****************

بند بند از هم گسست این قلب طوفان دیده‌ام


روی تخت افتاده ای آقای باران دیده‌ام



نذر کردم دردهایت مال من باشد عزیز..

.
درد هایت مال من…انگار درمان دیده ام



قند می ریزد ز لب هایت همه دم رهبرا..


خوشه خوشه بر لبت خرمای کرمان دیده ام



نطق های آتیشنت برده کف از دشمنان..

.
پای نطقت تیغه ی فولاد زنجان دیده ام



تو همان اوجی که بالاتر ز ماه و انجمی


در هوایت صد هزار عباس دوران دیده ام



نذر های من ردیف شعر را تغییر داد...


بهر تو (امن یجیب) از دست قرآن چیده ام



****************

خبر آمد که تو بیمار شدی! زار شدم ...

با دلم بر سر بالین تو احضار شدم

قوّت چشم من از قوّت چشمان تو بود

چشم بیمار ترا دیدم و بیمار شدم

****************

دردت به جان، جان‌به‌لبم کرده‌ای، ببین!


یک‌رنگ رنگ روز و شبم کرده‌ای، ببین!




تو تب کنی، مرده‌ام آقا، به جان تو


مقتول تیغ تاب و تبم کرده‌ای، ببین!




من نذر کرده‌ام که چو شمعی بسوزمت
با یک کرشمه در تعبم کرده‌ای ببین!




شاعر شدند کل جوانان عاشقت
اهل سرودن و ادبم کرده‌ای، ببین!


|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1

الهی...ای که بر دلها امیری
تورا بر تخت بیماری نبینیم
میان ابروان مهربانت
نشانی از گرفتاری نبینیم

 دعا کردیم پابر جا بمانی
دعا کن پای کار تو بمانیم
به هنگام ظهور مصلح کل
همه باهم کنار تو بمانیم

بر این کشور نه بردنیای اسلام
تو دست رحمت صاحب زمانی
قسم خوردیم نگذاریم یک دم
شما در فتنه ها تنها بمانی

بگو یا فاطمه برخیز از جا
نگاه ما همه سوی نگاهت
یقین داریم باشد هر کجایی
دعای مادرت پشت و پناهت

ولایت پیشه گان آگاه هستند
نمیخواهد ولی ؛ غیر از اطاعت
سزای هرکه بر یارش مطیع است
چه پاداشیست بهتر از شهادت

به روی برگی از تاریخ ایران
نوشته عزت ما از خمینیست
خدارا شکر بیرق بعد از ایشان
بروی شانه مردی حسینیست

قاسم نعمتی

به امید سلامتی رهبر عزیزم


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار مدح و ولادت حضرت علی(علیه السلام)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : سه‌شنبه 18 شهریور 1393

شیرش حلال آنکه مرا خاک پاش کرد
نانش حلال آنکه مرا مبتلاش کرد
 
هر آنچه می دهد کرمش کم نمی شود
باید کریم بلکه کرم را گداش کرد
 
پایم اگر به سمت جهنم نمی رود
دستم توسلی به ضریح عباش کرد
 
موسی و خضر و یوسف و عیسی به جای خود
هنگام مشکلات، نبی هم صداش کرد
 
تصویر اوست عکس تمام پیمبران
او را خداش آینه انبیاش کرد
 
کعبه برای آمدنش بود نه طواف
پس کعبه را برای قدومش بناش کرد
 
خیلی گره زدند به اسلام باز کرد
هر آنچه کرد پنجه مشکل گشاش کرد
 
در کودکی ش نیز علی مرد جنگ بود
پس ذوالفقار نیست اگر لافتی ش کرد
 
در آستان یک نخ عمامه سرش
باید تمام خلق جهان را فداش کرد
 
رد می شد از محله ی ما دلدل علی
افتاد سنگ زیر سم او، طلاش کرد

علي اكبر لطيفيان


|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
اشعار مدح و ولادت امام رضا(علیه السلام)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : یکشنبه 16 شهریور 1393


      عاشقی از فنا شروع شده
      با "به نام خدا" شروع شده
      
      ذکر خیرش همیشه بوده ولی
      تازه این ماجرا شروع شده
      
      من شنیدم از آدم و حوا
      ولی از بچه ها شروع شده
      
      "بچه های محله ی بالا"
      از همان پنج تا شروع شده
      
      سالیانی ست قبل دحو الارض
      کار بیت الکسا شروع شده
      
      دیدمش جبرئیل را می گفت:
      یَک برو و بیا شروع شده
      
      سفره پهن است و انبیا جمع اند
      محفل انس با ... شروع شده
      
      همه مشغول نذری و خیرات
      بر محمد و آل او صلوات
      
      درد سر پشت درد سر دارد
      هر کسی عشق زیر سر دارد
      
      تجربه بارها نشان داده است
      عاشقی ربط با جگر دارد
      
      «بی قراری» مسیر معراج است
      هر پیمبر به آن نظر دارد
      
      می که در خمره بیشتر باشد
      مستی اش بیشتر اثر دارد
      
      باید از آن صاحبی شد که
      از دل رعیتش خبر دارد
      
      پس به کس دل نمی دهم تا که...
      ...حضرت فاطمه پسر دارد
      
      کوری چشم کور می گویم:
      ...بشنود آن که گوش کر دارد
      
      مرتضی های فاطمه عشقند
      اول و آخرش همه عشقند
      
      قحطی آب بود و در یک آن
      از کجا آمد این همه باران
      
      سر یک سفره با غلامانت
      می نشستی برای خوردن نان
      
      فکر حال گدات هم بودی
      گوئیا بوده است او سلطان
      
      صدقه مخفیانه می بردی
      در دل شب برای محرومان
      
      نشده وعده ی بهشتت را...
      ...ندهی،خاصّه بر گنهکاران
      
      تا که بر دین مان ضرر نرسد
      این همه راه آمدی ایران
      
      و چه خوب است آمدی اینجا
      سایه ات مستدام آقا جان
      
      دل ما در تلاطم است آقا
      عاشق مشهد و قم است آقا
      
      جز پریدن پری چرا باشد؟
      عمر ، بی نوکری چرا باشد؟
      
      قدر کافی دلم گرفتار است
      صحبت از دیگری چرا باشد؟
      
      کمی از جلوه های من کم کن
      جز خودت مشتری چرا باشد؟
      
      کودکی در حرم که گم شد،گفت:
      پدر و مادری چرا باشد؟
      
      این حرم خانه ی امام رضاست
      پس در اینجا دری چرا باشد؟
      
      بطلب باز هم ، زیارتِ من...
      ...دفعه ی آخری چرا باشد؟!
      
      چه خبر از برات کرب و بلا
      می شود؟ می بری؟ چرا؟ باشد...
      
      با امید آمدم به محضرتان
      فَتَصَدَّق عَلَیَّ یاسُلطان!
      
      هر دلی که پر از غبار شده
      به امید تو رهسپار شده
      
      رزق من در همین زیارت هاست
      مشهدم باز برقرار شده؟
      
      مثل اینکه شفا گرفته کسی
      در حرم باز انفجار شده
      
      بس که با رعیتت تو مأنوسی
      هر گدا با شما ندار شده
      
      زندگیِ تو مثل اجدادت
      بر مدار غم استوار شده
      
      وقت و بی وقت توی خانه تان
      مجلس روضه برگزار شده
      
      گریه آورترین سوال من است
      پلک چشمانتان چه کار شده؟
      
      بوی ماه حسین می آید
      کار این دل هم انتظار شده
      
      بانی روضه های زهرایی!
      ای محرم! چرا نمی آیی؟
      
      سید باقر سیدی زاده

****************************
 
      ای ابتدای صحبت و ختم کلام ما
      جاروکشی صحن تو شغل مدام ما
      در بین خادمان تو ثبت است نام ما
      ما برده ی توایم و دو عالم غلام ما
      ای هشتمین امام ! امام همام ما !
      **
      مژده رسید، غنچه ی زهرا دمیده است
      آورده اند: "قامت هارون خمیده است"
      نورت پدیده ایست که فوق پدیده است
      قبل از سلام ما به تو از تو رسیده است
      هر روز صبح زود جواب سلام ما
      **
      مشهد گدا پر است و کسی کم نمی برد
      هم می برد ز فیض شما ،هم نمی برد
      هدیه کسی برای کسی غم نمی برد
      اهل بهشت را به جهنم نمی برد
      کم نیست در مقام زیارت مقام ما
      **
      استاد درس عشق در این مکتبم رضاست
      بیماری ام رضاست،دوای تبم رضاست
      در قلب من رضاست، به روی لبم رضاست
      نان شبم رضاست، نماز شبم رضاست
      دایم به ذکر می گذرد صبح و شام ما
      **
      چشمت دلیل ذوق هنرمندهای ماست
      شیرینی تو بیشتر از قندهای ماست
      میلاد تو گشایش لبخندهای ماست
      دیوان عشق، "از تو نوشتند" های ماست
      "ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما"
      **
      صحنت پر از امید و لبالب اراده است
      فرقی نداشت، هر که سواره ، پیاده است
      یک دست زلف یار و یکی جام باده است
      ابرو گشاده ایم که دستت گشاده است
      مشهد به نام توست ولیکن به کام ما
      **
      در شان و رتبه ی تو غزل دل نگفته است
      هرگز کسی قصیده ی قابل نگفته است
      حافظ مجاز گفته و بیدل نگفته است
      مضمون تازه ایست که "دعبل" نگفته است
      ما هرچه گفته ایم سرودی به نام ماست
      **
      آن شب که صرف یاد تو شد خوش به حال ماست
      وان شب که صرف بی خبری شد زوال ماست
      عالم اگر که مال تو باشیم مال ماست
      فتوا رسیده است که مستی حلال ماست
      بی اذن توست آب خوش امام حرام ما
      **
      تو عشق را به اهل جنون یاد می دهی
      بنیاد عقل یک شبه بر باد می دهی
      امشب برات پنجره فولاد می دهی
      حتما به هر که خواست گهرشاد می دهی
      خوبی مرام توست، نه مثل مرام ما....
      **
      صیاد جز کنار تو زانو نمی زند
      خورشید در رواق حرم سو نمی زند
      مشهد که بی امید کسی رو نمی زند
      با خانه ی خدا حرمت مو نمی زند
      ای مشهد تو شعبه ی بیت الحرام ما
      **
      ای گنبد تو خانه ی خورشید یا رضا
      ای مامن شبانه ی خورشید یا رضا
      زد تکیه بر تو شانه ی خورشید یا رضا
      گرم دمت زبانه ی خورشید یا رضا
      خورشیدی و حرارت تو بار عام ما
      
      مظاهر کثیری نژاد

****************************


      عمریست من اسیر توام با خدا؛ خدا
      عمریست بیقرار توام با دعا؛ دعا
      
      خاکم که از عنایت دست تو پا شدم
      هر ذرّه می‌شود به نگاهت طلا؛ طلا
      
      در پیش پای کوه تو شعرم در انعکاس
      از من رضا و از همه هستی رضا؛ رضا
      
      عمریست من همیشه گرفتار مشهدم
      چاره مرا نمانده به غیر از شما؛ شما
      
      یادش بخیر تا گِرِهی کور می‌رسید
      بانگ دعای مادر من یارضا؛ رضا
      
      یادش بخیر سوژه‌ی نقاشی قدیم
      ایوانی از طلا و کنارش گدا؛ گدا
      
      فرقی نکرده من همه حالم مسافر است
      نقّاره‌ می‌زنند؛ دلم باز زائر است
      
      وقتی شما ز رعیت خود یاد می‌کنی
      مرغ دلم ز دام غم آزاد می‌کنی
      
      هر شب نصیب شور گل اشک‌های من
      فیض حضور باغ سناباد می‌کنی
      
      می‌آید از نقاره صدای شفا شفا
      داری کنار پنجره بیداد می‌کنی
      
      من «یارضا رضا» به لب و تو دل مرا
      آواره‌ی غروب گُهرشاد می‌کنی
      
      تو کاروان حاجت هر لحظه‌ی مرا
      بسته به نور پنجره فولاد می‌کنی
      
      ای بهترین تغزّل شور مناره‌ها
      شرقی‌ترین سلام نماز ستاره‌ها
      
      هرجا به خاک کشور ما پا گذاشتی
      ردّی ز نور و برکت دریا گذاشتی
      
      تو آمدی و در پی تو خانواده‌ات
      در هر کجا نشانه‌ی زهرا گذاشتی
      
      رؤیای سبز خادم «شیخ بها» شدی
      جایی برای آمدن ما گذاشتی
      
      تو آمدی و کعبه شدی در هوای طوس
      حجّی برای خیل گداها گذاشتی
      
      در حوض‌های کوثر هر صحن روشنت
      فیضی برای روضه‌ی سقّا گذاشتی
      
      دائم به فکر طوف تو و مرقد توام
      من بیقرار آمدن مشهد توام
      
      ای اولین تجلّی خورشید دیدنم
      ای خاطرات روز و شب قد کشیدنم
      
      مست شراب کاسه‌ی سقایی حرم
      تا چشمه‌های صحن عتیقت دویدنم
      
      یادش بخیر «بر سر دوش پدر شدن»
      از دست او به پنجره‌هایت پریدنم
      
      یادش بخیر چاوشی پیرِمردها
      یادش بخیر لذّت از تو شنیدنم
      
      یادش بخیر اذن دخول سه‌سالگی
      یادش بخیر گندم نذری خریدنم
      
      گر نوکرم همیشه تو اعجاز کرده‌ای
      تو لکنت زبان مرا باز کرده‌ای
      
      فصل سرود عاطفه‌ی عندلیب شد
      حجّست و فصل طوف حریم حبیب شد
      
      شکر خدا که جلوه‌ی زهرای مهربان
      ما را میان این همه قبله نصیب شد
      
      ما حاجیان حجّ فقیران مشهدیم
      کعبه برای ما حرم این غریب شد
      
      حجّست و من دلم به هوای محرّم است
      باید پرید و مست شمیمی ز سیب شد
      
      چیزی نمانده تا شب «باز این چه شورش است»
      باید گدای روضه‌ی یابن‌الشبیب شد
      
      باید برای جدّ غریبش عزا گرفت
      باید ز دست لطف رضا کربلا گرفت
      
      یابن شبیب روضه‌ی ما روضه‌ی بلاست
      یابن شبیب غصّه‌ی ما داغ کربلاست
      
      یابن شبیب بر سر سینه نشسته شمر
      خنجر به روی حنجره‌ی شاه سر جداست
      
      یابن شبیب گر سر پاکش جدا نشد
      ضربه زدن به گردنش از پشت نارواست
      
      یابن شبیب عمّه‌ی ما پابرهنه بود
      دنبال آن سری که بلندای نیزه‌هاست
      
      در آسمان روضه پریدن عبادت است
      داغ حسین فاطمه دیدن عبادت است
      
      علی اشتری

****************************

      امشب که خدا با تو نمایان شده آقا
      انگار دلم تازه مسلمان شده آقا
      
      از یاد برد نام بهشت ابدی را
      هر کس که دلش اهل خراسان شده آقا
      
      هرکس كه رسیده است به جایی و مقامی
      از خاک در خانه سلطان شده آقا
      
      باید بنویسند كه گنجینه ی عرشیم
      درسینه ی ما عشق تو پنهان شده آقا
      
      فهمیده ام از هيمنه ي نورحضورت
      با دیدن تو فاطمه خندان شده آقا
      
      من را ببر از خانه به می خانه، ترم کن
      دستی سرگیسو زده دیوانه ترم کن
      
      لبخند بزن تا که ببینند رضا را
      آیات جمالی و جلالی خدا را
      
      لبخند بزن تا که ببینند حسینی
      تا با تو حسن جلوه کند عرض و سما را
      
      لبخند بزن تا همه در کیش تو آیند
      تا شهر حسینیه کند صومعه ها را
      
      باید كه شب آمدنت باز بگویند
      تقوای تو را ،زُهد تو را ،شوق دعا را
      
      بوی تو ز پیراهن یوسف گذري كرد
      بخشيد به چشم تر يعقوب شفا را
      
      ای آب و هوای دل من با حرمت گرم
      ای ناز نفسهای خداوند دمت گرم
      
      شیرین تر از اين شیوه ی غارتگری ات نیست
      فریاد که دل خواه تر از دلبری ات نیست
      
      یک عمر هلاک تو و اين جذبه ی عشقیم
      خاک تو سرم باد که چون سروریت نیست
      
      حتما به علي رفته ای اینقدر شگفتی
      کس نیست،گرفتار دم حیدری ات نیست
      
      ای معجزه ی دامن زهرا ز نگاهت
      پیداست دلی همچو دل مادری ات نیست
      
      هنگام حدیث است بخوان سلسلة العشق
      تا خلق نويسند: تكي ديگري ات نيست
      
      من آمده ام سجده کنم اوج بگیرم
      گفتند که جانبخش تر از پادریت نیست
      
      صد شکر خدا صحن گوهر شاد به ما داد
      ما بی کس و او پنجره فولاد به ما داد
      
      سوگند سر کعبه به دامان تو باشد
      صد چله دل قبله چراغان تو باشد
      
      من بچه ی آهویم و دنبال تو هستم
      آقا به دلم حق بده حیران تو باشد
      
      این خطه اگر سبز و بلند است و خدایی
      اصلا نه عجیب است که ایران تو باشد
      
      جبريل اگر بال و پرش سايه ی عرش است
      بر روی سرش سایه ی ایوان تو باشد
      
      بیچاره بهشت است که هر شام تولد
      حیران چراغان خیابان تو باشد
      
      امشب سر سال است بده خرجی ما را
      ای شاه برات بقیع و کرببلا را
      
       ما درد نهاني و تو آن لطف عياني
      ما کمتر از اینیم و تو بالاتر از آنی
      
      بدجور گره خورده به گیسوی شماییم
      ما را ز سرت وا نکنی زود نرانی
      
      بر فرش حرم گرد و غباریم و نشستیم
      ما را نتکانی ، نتکانی ، نتکانی
      
      ما نیز سفارش شده ی فاطمه هستیم
      خواهی بکش اما در دیگر نکشانی
      
      ما را به نفسهای تو بخشیده خداوند
      ما را به سر سفره ی غیري ننشانی
      
      گيسوي من از غصه تان پيرشد آقا
      كو كرببلا و نجفم ديرشد آقا
      
      حسن لطفی

****************************

      هر خانه‌ای حالش به مادر بستگی دارد
      در این حرم اما به خواهر بستگی دارد
      
      وصل‌است آب ناب سقاخانه بر جنت
      یعنی شفا این‌جا به کوثر بستگی دارد
      
      از مرکز ایران به پایین ، دادن حاجت
      حتما به تأیید برادر بستگی دارد
      
      از بین هر باری که می‌آیی حرم با اشک
      گاهی فقط به دیده‌ی تر بستگی دارد
      
      از سر به زیری سربلندت می‌کند، تنها
      آقایی عالم به یک سر بستگی دارد
      
      هر کس که تو... هرجا که تو... هرجور میخواهی...
      هرگونه تغییری به این هر بستگی دارد
      
      دقت بکن گاهی قبول حاجتت حتی
      به نوع داخل گشتن از در بستگی دارد
      
      وقتی شدی مانند آهو بی کس و تنها
      تازه به توضیح کبوتر بستگی دارد...
      
      **
      دل کندن دریا به ساحل بستگی دارد
      به ماه نیمه،‌ ماه کامل بستگی دارد
      
      دل بردن و دل دادن و دل کندن و رفتن
      کار جهان تنها به یک دل بستگی دارد
      
      کار جهان را دل مشخص کند هرچند
      دل هم خودش در اصل به گل بستگی دارد
      
      آقا کریم است و رئوف است و حرم باز است
      حاجت گرفتن پس به سائل بستگی دارد
      
      میزان عشق و عقل و مهر و اشک معلوم است
      شرط قبولی به معدل بستگی دارد
      
      از آب سقاخانه بعد از حاجتت بردار
      درمان به داروی مکمل بستگی دارد
      
      اذن دخولت را بخوان در شهر خود،‌ حاجت
      به خواستن از درب منزل بستگی دارد
      
      پس درس خارج خوانده‌های این حرم گفتند
      که درس خارج هم به داخل بستگی دارد...
      
      این که زیارت از نمازت هم مهم تر شد
      به درک توضیح المسائل بستگی دارد
      
      گاهی سلام از دور گاهی توی آغوشش
      نوع زیارت‌ها به مشکل بستگی دارد...
      
      مهدی رحیمی

****************************

      کرامت هست آن جایی که سائل می شود پیدا
      اگر چه دست و پا گم می شود، دل می شود پیدا
      
      گره از مشهد و قم وا نگشته بر نخواهد گشت
      برادر خواهری اینگونه مشکل می شود پیدا
      
      ز هر دلشوره ای دل را به دریای تو باید زد
      که قدر اشک از امواج ساحل می شود پیدا
      
      دل ایران ز لطف سایه ی خورشید مشهد گرم
      و قم همشیره اش چون ماه کامل می شود پیدا
      
      دو دلبر از جناب حضرت موسی بن جعفر چون
      حسین و زینبی حیدر شمایل می شود پیدا
      
      بدون زهر هم معصومه ی دور از رضا می مرد
      مـثالش زینـب کبری، دلایل می شود پیدا
      
      صابر خراسانی

****************************

      عدم بودیم تو با یک اشاره هستمان کردی
      و تا گیریم دامانت سرا پا دستمان کردی
      به پای بست شیخ عاملی پابستمان کردی
      شراب ناب سقاخانه دادی مستمان کردی
      
      همین یک کاسه از آب حرم آنقدر گیرا بود
      که گویا باده ی صد ساله در پیمانه ی ما بود
      
      در ایوان شما مستیم ازین مستی شرف داریم
      اگر افتان و خیزانیم اگر تنبور و دف داریم
      اگر هو میکشیم اینجا اگر باده به کف داریم
      از آن باشد که اینجا حس ایوان نجف داریم
      
      امیر هشتم عالم! علی جانم! مگر قنبر نمیخواهی؟
      فقط لب تر بکن آقا، بفرما سر نمیخواهی؟
      
      به سر شوق شما داریم و روی دستمان، سرها
      به رقص آورده ما را هم سماع این کبوترها
      چه بارانی ز اشک شوق می بارد دمِ درها
      دمِ باب الجوادت وعده ی دیدار نوکرها
      
      نوشته: "آستان حضرت شاه کریم" اینجا
      گدایی نه، که ما داریم "شاهی" می کنیم اینجا
      
      جنون ما که مجنونیم از آن ابتدا بوده
      دلیل این جنون هم حُسن بی حدِّ شما بوده
      گمانم "عالم زر" درهمین ایوان طلا بوده
      در آن عالم دم "قالو بلی"مان  "یا رضا" بوده
      
      توسلطان الرئوفی ازقدیم و از ازل بودی
      الفبایی نبود اما تو شه بیت غزل بودی
      
      خدا را در نماز کودکی در این حرم دیدم
      بهشتی را که می گویند، با چشم خودم دیدم
      به هر سمتی سرم چرخید، جولان کرم دیدم
      چنان از تو کرم دیدم خودم را محتشم دیدم
      
      یقین دارم قیامت نیستم من دست و پا بسته
      دو رکعت نافله بالای سر، بار مرا بسته
      
      به مهمان بیشتر آقا عنایت می کند اینجا
      گدا، حاتم شده مشق سخاوت می کند اینجا
      در و دیوار صحنش هم طبابت می کند اینجا
      خدا هم آمده دارد زیارت می کند اینجا
      
      به من خرده نگیر این عقل تعریفی ندارد که
      شدم دیوانه اش، دیوانه تکلیفی ندارد که
      
      داود رحیمی

****************************

      تنها قبیله‌ای که به عالم زبازدند
      این چارده ستاره‌ی در رفت و آمدند
      
      هم‌شأن این عشیره کسی را ندیده‌ام
      اینها فقط به قدّ خداوند هم‌قدند
      
      از آستان حضرتشان پر نمی‌کشم
      فیض‌اند و تا همیشه‌ی تاریخ ممتدند
      
      مشهد، نجف، مدینه و کرب و بلا یا
      هرجا مکان کنند بهشت مؤکّدند
      
      شکر خدا که شیعه‌ی این خانواده‌ام
      شکر خدا که فال مرا با رضا زدند
      
      این قوم عاریات زبانش رضا رضاست
      بیچاره‌ی عنایت سلطان مشهدند
      
      دل تا قیامت از پی این قافله اسیر
      این قافله «محمّد و آل محمّد»ند
      
      آهو شدم دوباره به دربار می‌روم
      تا ضامنم شود به دیدن آن یار می‌روم
      
      امشب دلم دوباره هوای تو را گرفت
      گفتند اهل گریه دوباره هوا گرفت
      
      باران گرفت و راهی ایوان تو شدم
      لبهای من ترانه‌ی شوق رضا گرفت
      
      آقا میان این حرم غرق آفتاب
      باید دوای شب‌زده را از شما گرفت
      
      بیمار پای پنجره‌ی تو «شکسته» گفت:
      امشب گمان کنم که مسیحا شفا گرفت
      
      ناقوس می‌زند دل تنگ مناره‌ها
      باید ز دست لطف رضا کربلا گرفت
      
      وقت قنوت نافله‌ی گوشه‌ی حرم
      حس می‌کنم که دست دلم را خدا گرفت
      
      «گندم به دست» نیّت احرام می‌کنم
      نذر کبوتر سر این بام می‌کنم
      
      بالاترین تجلّی اوج کمال‌ها
      تصویر ما برای تمام خیال‌ها
      
      از زعفران گنبدت آغاز می‌شود
      پائیز و فصل نوبری پرتقال‌ها
      
      از آن زمان که چشم من افتاده بر ضریح
      رغبت نمی‌کنم به نگاه غزال‌ها
      
      کوه گناه و شستشوی قطره های اشک
      فیض شماست، حل شود اینجا محال‌ها
      
      فریادها کنار تو آرام می‌شوند
      کنج لبت سکون همه قیل و قال‌ها
      
      شاید شما به موقف مرگم گذر کنی
      صد در صد است ممکن این احتمال‌ها
      
      از جنس آن پیاله‌ی رشک طلا منم
      چشم‌انتظار آمدنت در «سه جا» منم
      
      لطف شما همیشگی و بی نهایت است
      ماندم چرا که یک دهه نامش کرامت است
      
      شد نیّت همیشه‌ی من مشهدالرّضا
      بالاترین عذاب من این ترک نیّت است
      
      دارائی گدای شما غیر خرج سال
      وقف محرّم است و برای زیارت است
      
      کار نگاه خادمتان کیمیاگری است
      دنیا طلب نمودن ما هم جسارت است
      
      میلی نمی‌کنم به عبادات بی‌حساب
      تا دوره‌گردی حرم تو عبادت است
      
      سلطان شمایی و دل ما فخر می‌کند
      از اینکه در حوالی خاک تو رعیت است
      
      دست مرا بگیر و به سمت خدا ببر
      عید آمده بیا و مرا کربلا ببر
      
      علی اشتری

****************************


      با این که پر شده قلم از واژه های تو
      طبعم نمی کشد چه بگویم برای تو
      
      لکنت گرفته است زبان قصیده ام
      ماندم چگونه شعر بریزم به پای تو
      
      جا مانده از شتاب تو این پای ناتوان
      دستم نمی رسد به غبار عبای تو
      
      این بار کرم کن و مضمون نو بده
      تا یک غزل شوم، بپرم در هوای تو
      
      از آن سوی ضریح به سویم اشاره کن
      شب های تار شعر مرا پر ستاره کن
      
       امشب دوباره شور تغزل گرفته ام
      حس شروع نغمه بلبل گرفته ام
      
      مثل نسیم روی چمن ها دویده ام
      هر جا رسیده ام خبر از گل گرفته ام
      
      بر دامن همیشه بهاری و سبز تو
      با نور اشک دست توسل گرفته ام
      
      از آسمان برای همه ناز می کنم
      تا گنبد طلای تو پرواز می کنم  
      
      نقاره ها ز اوج مناره وزیده اند
      مردم صدای آمدنت را شنیده اند
      
      این زائران خسته ، به عشق ولادتت
      با عرض تهنیت به حضورت رسیده اند
      
      زیباتر از همیشه شده آستان تو
      آقا چه قدر ریسه برایت کشیده اند
      
      بوی غذای حضرتی و این همه گدا
      مهمان نوازهای حرم سفره چیده اند
      
      ای کاش در ضیافت تو دعوتم کند
      امشب خدا نگاه تو را قسمتم کند
      
       من با تو از حصار غم آزاد می شوم
      با خواندن سرود تو دل شاد می شوم
      
      یک بار از خرابه ی دل بگذر و ببین
      از برکت قدوم تو آباد می شوم
      
      تا آن زمان که بیشه پر از رد پای توست
      آهوی دل سپرده ی صیاد می شوم
      
      از سنگ هم گذشتم و آهن شدم ولی
      دارم ز جنس پنجره فولاد می شوم
      
      عمریست زیر سایه ی دستت نشسته ام
      جز تو رضا به هیچ کسی دل نبسته ام
      
       هرگز ز عشق خویش جدایم نمی کنی
      محتاج بنده های خدایم نمی کنی
      
      گفتی سه بار دیدن زوار می رسی
      یا ایها الرئوف رهایم نمی کنی
      
      دل تنگ روضه های حسین و محرمم
      راهی خاک کرب و بلایم نمی کنی؟
      
      این حرف آخریست که من با تو می زنم
      مهمان سفرۀ شهدایم نمی کنی؟
      
      خورشید من بتاب و دلم را سفید کن
      وقت زیارت است مرا هم شهید کن
      
      علی صالحی

****************************

      از آن زمان كه طرح دلم را خدا كشید
      آن را مكان سلطنت عشق آفرید
      
      دل را به نام  رعیت عشق اتنخاب کرد
      بر تاج و تخت ملک خودش شاه  برگزید
      
      شاهی که مهربان رئوف است و آشنا
      شاهی که از فقیر وگدا ناز می خرید
      
      آنکه در آسمان و زمین تاج و تخت داشت
      همپای بالهای زمین خورده می پرید
      
      مانند چشمهای پر از رحمت و صفا
      هرگز ندید دیده هرکس که دیده دید
      
      آقا جهان به دور تو  پروانه  می شود...
      شاهی شبیه شاه خراسان نمی شود
      
      باید كبوترانه برایت غزل نوشت
      باید تو را شبیه خدا بی مثل نوشت
      
      وقتی به چشمهای شما میرسد غزل
      باید به جای چشم دوكاسه عسل نوشت
      
      آن كس كه جود را به تو بخشید ای رئوف
      دل را گدای خان شما از ازل نوشت
      
      طرز نگات زلزله انداخت در دلم
      آباد خانه اش  كه مرا بر گسل نوشت
      
      کار گدای خانه  تو پادشاهی است
      باید برای لطف تو ضرب المثل نوشت
      
      ای آنكه گشته ضامن آهو مدد رسان
      در زیر صفر مانده تبم  را به صد رسان
      
      در محضر تو خاكم و از خاك كمترم
      یعنی كه از تمام فلك نیز برترم
      
      وقتی به پیش گنبد زرد تو میرسم
      گویا بهشت كرده تجلی برابرم
      
      گاهی  شبیه یك نخ سبزم  دخیل تو
      گاهی در آسمان سرایت كبوترم
      
      از اولین سفر كه به پا بوست آمدم
      دیگر نشدكه از حرمت دل بیاورم
      
      جز درب خانه ات در دیگر نمیزنم
      حاجت به جز حریم توجایی نمیبرم
      
      دستم بگیر غیر شما راه چاره نیست
      در كار خیر  حاجت هیچ استخاره نیست
      
      گنبد نگو بگو كه نگین جهانیان
      گلدسته نه بگو كه ستون های آسمان
      
      زائر نگو بگو كه ملك های عرش حق
      خادم نه  جبرئیل خداوند لا مكان
      
      مرقد  نگو و كعبه بگو بر ضریح او
      بوی خدای میرسد از بارگاهشان
      
      هر چیزدر جوار شما پر بها شود
      بیهوده نیست قیمت بالای زعفران
      
      هر جا رویم از سر خانت نمیرویم
      از بس كه سفره كرمت هست بی كران
      
      دنیا به آستان حریمت دخیل شد
      كوچكترین گدای شما جبرئیل شد
      
      موسی علیمرادی

****************************

      با دلی خسته و با زلف پریشان ای کاش
      بشوم راهی صحرای خراسان ای کاش
      
      مثل مجنون به بیابان بگذارم سر را
      یک بیابان پر از خار مغیلان ای کاش
      
      زیر شمشیر غمش رقص کنان خواهم رفت
      بپذیرد زمن این شیوه ی رندان، ای کاش
      
      مست از باده سوی خم برسم تا بشوم
      مثل سلمان ز ره عشق مسلمان ای کاش
      
      مثل آهویِ ز صیاد هراسان شده ام
      باز هم راه دهد آهوی حیران ای کاش
      
      پای من کاش که از قم سوی مشهد برسد
      زعفرانی بشود مزه ی سوهان ای کاش
      
      باز هم زائر کویت شدم ای یار سلام
      به تو ای ضامن آهو شده صد بار سلام
      
      نظری کن زکرم سائل مهمان شده را
      گوشه ی چشم تو بس این دل ویران شده را
      
      همه جا صحبت زلف و خم ابروی شماست
      و ضریح دل ما رشته ی گیسوی شماست
      
      عطر خوشبوی تو از بس که زبانزد شده است
      چه معطر شده هر کس ز حرم رد شده است
      
      حرمت ملجا هر کس که گرفتار تر است
      آنکه از باب جواد آمده هشیار تر است
      
      در محله خبر عیدی میلاد تو بود
      که شفا خانه ی من پنجره فولاد تو بود
      
      راستی پنجره فولاد ، و امضای شما
      عاقبت از حرمت کرببلا برد مرا
      
      باز هم آمده ام تا که بهایی بدهی
      کاش لطفی کنی و کرببلایی بدهی...
      
      مهدی چراغ زاده


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار مدح و ولادت امام رضا(علیه السلام)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : جمعه 14 شهریور 1393

غلامرضا سازگارشاهد

آسمان بر آن شده تا با زمین ساغر زند
مهر خندد بر مه و مه خنده بر اختر زند

عرشیان را مرغ دل سوی مدینه پر زند
حضرت روح الامین بیت الولا را در زند

بوسه بر خاک سرای موسی جعفر زند
دم ز وصف بضعۀ زهرا و پیغمبر زند

در کنار نجمه ماه مرتضی پیدا شده
یا به طور موسی کاظم رضا پیدا شده

آفرینش را به تن روح مجرّد آمده
مژده در ذیقعده از عیدی موءّید آمده

عالم خلقت به از خلد مخلّد آمده
جلوه گر حسن خدای حیّ سرمد آمده

شیر حق در کعبه یا در مکّه احمد آمده
اهل عالَم عالِم آل محمّد  آمده

کیست این استاد دانشگاه کل حق را ولی است
قبلۀ هفتم امام هشتم و سوّم علی است

این پسر مرآت حسن بی مثال داور است
این پسر هم مصطفی هم فاطمه هم حیدر است

این پسر قرآن بابا روی دست مادر است
این پسر در هفت دریای ولایت گوهر است

این رئوف اهلبیت این بضعۀ پیغمبر است
نجمه الحق یک جهان جان در جهان آورده ای

خلق عالم را امام مهربان آورده ای
ماه آمد در زمین شد آسمان پروانه اش

اختران دلداده خورشید فلک دیوانه اش
مرغ دلم در بند دام و در هوای دانه اش

ملک دین از مقدمش آباد و دل ویرانه اش
خضر در بزم ولایت تشنۀ پیمانه اش

بحر رحمت جرعه ای از جام سقّاخانه اش
غیر از این مولا که عالم ملتجی بر او شود

کس ندیده شهریاری ضامن آهو شود
آتش از بهر مُحبّ او گلستان می شود

دوزخ از فیض نگاهش باغ رضوان می شود
اشک با یاد غمش دریای غفران می شود

درد با خاک رهش بی نسخه درمان می شود
سنگ در صحنین او لعل بدخشان می شود

ریگ در دست گدایش دُرّ و مرجان می شود
گر بخواهد از دل آتش عبیر آید برون

ور دهد فرمان ز نقش پرده شیر آید برون
مهر گیرد وام از مهر رخ تابان او

مه کم از خشت طلا در گوشه ی ایوان او
آسمانها قطعه ای از سفره ی احسان او

آسمانی ها، زمینی ها، همه مهمان او
بوالحسن کنیه، علی نام و رضا عنوان او

شهریاران جهان خاک در دربان او
دوست در کویش نه تها سرفرازی می کند

دشمن ار آید از او مهمان نوازی می کند
ای جمال حضرتت آیینه ربّ جلیل

ای زبانت با خدا در گفتگو بی جبرئیل
زائر قبرت هزاران نوح و موسی و خلیل

ماه رویت مشعل انّا هدیناه السّبیل
مصطفی را بضعه و موسی ابن جعفر را سلیل

خاک کویت عطر جنّت آب جویت سلسبیل
ای تو را در آستین دست عطوفت اهلبیت

هم رضای اهلبیتی هم رئوف اهلبیت
من اگر خوارم به گلزار ولا خار توام

گر چه سربار شمایم عبد دربار توام
مستمندی دردمندی سر به دیوار توام

هم گرفتار دل استم هم گرفتار توام
یا بده جانی دگر یا جان من از تن بگیر

من تو را میخواهم از تو، تو مرا از من بگیر
کیستم من سائلی امیّدوارم یا رضا

تو گُل گلهائی و من خار خارم یا رضا
این امیدم این گناه بی شمارم یا رضا

این دل خون این دو چشم اشکبارم یا رضا
جز گنه بر درگهت چیزی ندارم یا رضا

شرمسارم شرمسارم شرمسارم یا رضا
هر چه بودم هر که هستم تو پناهم داده ای

کی جوابم می کنی اکنون که راهم داده ای
من ز دور کودکی دور شما گردیده ام

با شما از خردسالی آشنا گردیده ام
بر سر کوی تو ای مولا گدا گردیده ام

سائلی بودم که گرد این سرا گردیده ام
گر چه خم از بار سنگین خطا گردیده ام

شرمگین از اینهمه لطف و عطا گردیده ام

با شما بگذشته از آغاز شادیّ و غمم
هر که هستم خاک زوّار حریمت «میثمم»


****************************


وحید محمدی

شکر صد بار خدا را که سعادت دارم
فرصت آمدن و عرض ارادت دارم

باز در کسوت یک عبد گدا آمده ام
من از این جامه به تن خلعت شهرت دارم

دست من نیست اگر بی سر و پا آمده ام
دست من نیست اگر شوق زیارت دارم

قصّه ی پنجره فولاد و مرا می دانی
من به بوسیدن این پنجره عادت دارم

در این میکده خیمه زده ام شاهد باش
دست امید به دامان اجابت دارم

این دل مرده ی من زندگی اش دست شماست
من خودم خوب به این نکته عنایت دارم

معجزه از تو عجیب است مگر من حتّی
به گدایان تو هم چشم کرامت دارم

حاجتم را ندهی پیش خودم خواهم گفت
او مرا خواسته پیداست که قیمت دارم

" داشتم کنج حرم جامعه را می خواندم "
این سلامی است که تا صبح قیامت دارم

پدرم گفت تو هم خادم این آقا باش
خادمی کردم و عمریست که عزّت دارم

خوشتر از طعم عسل طعم دعای سحر است
با همین زمزمه ها راه به رحمت دارم

شرط آن سلسله ی زرد تو را یادم هست
هر چه دارم من از آن شرط ولایت دارم

****************************


علیرضا قنبری

هرچندكه درشهر تو بازار زیاد است
باید برسم زود... خریدار زیاد است

من در به درِ پنجره فولادم و دیریست
بین من و آن پنجره دیوار زیاد است

آنقدر كریمی كه بدهكار تو كم نیست
آنقدر كریمی كه طلبكار زیاد است!

پاییز رسیدم به حرم با همه گفتم:
اینجا چقدر چادر گلدار زیاد است

با بار گناه آمده ام مثل همیشه
با بار گناه آمدم این بار زیاد است!

گندم به كبوتر بدهم ؟ شعر بگویم؟
آخر چه کنم در حرمت؟! كار زیاد است!

نوروز به نوروز... محرم به محرم...
سرمست زیاد است، عزادار زیاد است

هر گوشه ی ایران حرم توست كه با تو
همسایه ی دیوار به دیوار زیاد است

از دور سلامی و تو از دور جوابی
این فاصله انگار نه انگار زیاد است

یک شب که به رؤیای من افتاد مسیرَت
دیدم چقَدر لذت دیدار زیاد است...

درخواب... سرِ سفره ی اطعام... تو گفتی:
هر قدر كه میخواهی... بردار ، زیاد است


****************************

سید هاشم وفایی

اگر که روی بر این بارگاه آوردم
دوباره برحرم تو پناه آوردم

تهی است گرچه دودستم ،ولی به همراهم
دو کاسه اشک و دلی غرق آه آوردم

نفس کشیدن در این حریم تسبیح است
ز فیض لطف تو رو بر اله آوردم

نبسته ای تو به رویم درِ حرم ،امّا
مرا ببخش که بار گناه آوردم

چگونه شرم نریزد ز چشم خونبارم
ز من تو گل طلبیدی، گیاه آوردم

دخیل گریه به خاک حریم تو بستم
به بی پناهی خود من گواه آوردم

طبیب دل نگه تو شفای حال من است
اگر حضور تو حال تباه آوردم

سیاه نامۀ ما را سفید کن از لطف
که نامۀ عملم را سیاه آوردم

رهی دراز و بسی سخت پیش رو دارم
ولا و مهر تو را زاد راه آوردم

بپاس اینکه شفاعت کنی «وفائی» را
ببین که ملتمسانه نگاه آوردم


****************************


مصطفی تبریزی

باز مگذار این ستاره، کهکشان را گم کند
مشهدت، این قبله ی هفت آسمان را گم کند

همچنان بالای گنبد باد پرچم دار توست
تا مبادا این کبوتر آشیان را گم کند

باز هم ناقوس دارد نامنظم می زند
ساعت صحن تو حق دارد زمان را گم کند

عقل را و عشق را گم کرده ام در صحن ها
در شلوغی گاه مادر کودکان را گم کند

روی دوش جمع با قصد زیارت آمده
خوش به حال آنکه در صحن تو جان را گم کند

هرکه پیدا کرد در هنگامه ی عالم تو را
تا تو را دارد چه غم گر دیگران را گم کند


****************************

قاسم صرافان

مریض آمده اما شفا نمی خواهد
قسم به جان شما جز شما نمی خواهد

برای پیش تو بودن بهانه ای کافیست
بهشت لطف کریمان بها نمی خواهد

دلیل ناله ی من یک نگاه محبوب است
وگرنه درد غلامان دوا نمی خواهد

فقیر آمدم و دلشکسته پرسیدم:
مگر که شاه خراسان گدا نمی خواهد؟

دلم به عشق تو تا آسمان هشتم رفت
نماز در حَرَمت «إهدِنا» نمی خواهد

همین قدر که غباری بر آستان باشد
رواست حاجت عاشق، دعا نمی خواهد

تو آشنای خدایی، کدام رهگذری
در این جهان غریب آشنا نمی خواهد؟

ببین به گوشه ی صحنت پناه آوردم
مگر کبوتر آواره جا نمی خواهد؟

به حکم آنکه “عَلیکَ الرَّفیق ثُمَّ طَریق”
دلم بدون رضا کربلا نمی خواهد

خدا مرا به طواف تو مبتلا کرده ست
طواف کعبه بخواهم، خدا نمی خواهد

نگفته است، حیا کرده شاعرت آقا
نگفته است، نه اینکه عبا نمی خواهد


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

آمار مطالب

:: کل مطالب : 1880
:: کل نظرات : 145

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 12
:: تعداد اعضا : 0

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 181
:: باردید دیروز : 296
:: بازدید هفته : 1078
:: بازدید ماه : 6012
:: بازدید سال : 15631
:: بازدید کلی : 15631

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران