آموزش تخصصی اصول و فنون و اخلاق مداحی به همراه زیباترین اشعار در مدح اهل بیت علیهم السلام


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
در این وب با اخــلاق مــداحی، اصـــول مداحــی،علــوم و فنــون مداحـی روضه خوانی،دعاخوانی، اشعار زیبا دربـاره ولادت و تسلیت اهــل بیت علیهم السـلام،وظایف مداحان،رسالت مداحان در جامعه، آسیبهای مداحی،مقتل شناسی انواع سبک ها و دستگاه ها و هر آنچه کـه مربوط بـه مداح و مداحی باشد، آشنا خواهید شد ان شاءالله. (مهدی وحیدی)
اشعار شب پنجم محرم - حضرت عبدالله بن حسن(ع)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : یکشنبه 28 آبان 1391


وحید قاسمی

لشگریان خیره سر، چند نفر به یک نفر؟
فاطمه گشته خون جگر، چند نفر به یک نفر؟

 خواهر دل شکسته اش، همره دختران او
 زند به سینه و به سر، چند نفر به یک نفر؟

 بین زمین و آسمان، جنت و عرش و کهکشان
 پر شده است این خبر: چند نفر به یک نفر؟

 حور و ملک به زمزمه -وای غریب فاطمه-
 حضرت خضر نوحه گر، چند نفر به یک نفر؟

 آه و فغان مادرش، به قلب سنگی شما
 مگر نمی کند اثر؟ چند نفر به یک نفر؟

 عمو رمق ندارد و همه هجوم می برید!
 مرد نبردید اگر؟ چند نفر به یک نفر؟

 یاد مدینه زنده شد، روضه ی رنج فاطمه
که ناله زد به پشت در، چند نفر به یک نفر؟


*************************

قاسم نعمتی

می رسد از گوشهٔ مقتل صدای مادرش
ای زنا زاده بیا و دست بردار از سرش

گیسوان مادر ما را پریشان می کنی
بی حیا با خنجرت بازی مکن با حنجرش

تو نمی بینی مگر غرق مناجات است او
پای خود بردار از روی لبان اطهرش

دل مسوزان بی حیا عمه تماشا می کند
با نوک نیزه مکن پهلو به پهلو پیکرش

دست من از پوست آویزان به زیر تیغ تو
تا سپر باشد برای ناله های آخرش

نیزه بازی با تن بی سر ز من آغاز کن
طعمه نیزه مگردانید جسم اصغرش

از ضریح سینه اش برخیز ای چکمه به پا
پای خود مگذار روی بوسه پیغمبرش

دیر اگر برخیزی از جای خودت یابن الدعی
عمه نفرین کرده دست خود برد بر معجرش

*************************

حمید رمی

میان معركه لبریز گریه ها شده بود
پرنده ای كه ز صیّاد خود جدا شده بود

به نام خالق هستی، برای یاری شاه
وَ با اجازه ی زهرا ز خیمه پا شده بود

كبوترانه به گودیِّ قتلگه پر زد
برای درد یتیمیِ خود دوا شده بود

نماز آخر عمرش به روی پیكر شاه
وَ با امامت شمشیرها ادا شده بود

جوان ترین حسن كربلا برای عمو
ز دست، دست كشید و تمام پا شده بود

پس از شهادت او پیرمردها گفتند
چه قدر مثل جوانیِ مجتبی شده بود

برای گریه ی بر مجتبای كرب و بلا
همین بس است كه مهمان نیزه ها شده بود

نوشته اند كه بر سینه ی عمو، جان داد
چگونه بر بدن قطعه قطعه جا شده بود؟

«اسیر»، نوكر این خانواده شد زیرا
لبش به ذكر و ثنای حسین وا شده بود


*************************

علیرضا لك

یك نفس آمده ام تا كه عمو را نزنی
كه به این سینه ی مجروح تو با پا نزنی

ذكر لا حول و لا از دو لبش می بارد
با چنین نیزه ی سر سخت به لب ها نزنی

عمه نزدیك شده بر سر گودال ای تیغ
می شود پر به سوی حنجره حالا نزنی؟

نیزه ات را كه زدی باز كشیدی بیرون
می زنی باز دوباره نشد آیا نزنی؟

من از این وادی خون زنده نباید بروم
شك نكن اینكه پرم را بزنی یا نزنی

دست و دل باز شو ای دست بیا كاری كن
فرصت خوب پریدن شده! در جا نزنی


*************************


غلامرضا سازگار

ای عمو تا ناله هَل مِن مُعینَت را شنیدم
از حرم تا قتلگاه با شور جانبازی دویدم

آن چنان دل برد از من بانگ هَل مِن ناصِر تو
کآستینم را ز دست عمه ام زینب کشیدم

فرصتی نیکو ز هَل مِن ناصِرَت آمد به دستم
تو کرم کردی که من در قُلزم خون آرمیدم

جای تکبیر اذان ظهر در آغوش گرمت
بانگ مادر مادرِ زهرا در این صحرا شنیدم

کس نداند جز خدا کز غصه مظلومی تو
با چه حالی از کنار خیمه در مقتل رسیدم

دست من افتاد از تن گو سرم بر پایت اُفتد
سر چه باشد تیر عشقت را به جان خود خریدم

تا برون از خیمه گه رفتی دل من با تو آمد
تو به رفتن رو نهادی من ز ماندن دل بریدم

جای بابایم امام مجتبی خالی است این جا
تا ببیند من به قربان گاه تو آخر شهیدم

ناله ای از سوز دل کردم به زیر تیغ قاتل
شعله ها در نظم عالم سوز «میثم» آفریدم


*************************


وصال شیرازی

دردم، ز کودکی است که با روی هم چو ماه
آمد برون، به یاری آن شاه بی سپاه

بی تاب چون دل از بر زینب فرار کرد
آمد چو طفل اشک روان، در کنار شاه

کای عمّ تاج دار، به خاک از چه خفته‌ای؟
برخیز از آفتاب بیا تا به خیمه گاه

نشنیده‌ای مگر سخن عمه را چو من؟
تنها ز خیمه آمده‌ای نزد این سپاه

هر کس که آب خواست دهندش به تیغ، آب
باز گرد سوی خیمه و آب از کسی مخواه

می‌گفت و می‌گریست، که دژخیمی از ستیز
تیغی حواله کرد به آن ماه دین پناه

آن طفل، دست خویش سپر کرد پیش تیغ
دست اوفتاد از تن معصوم بی گناه

بی‌دست، جان سپرد به دامان عم خویش
چون ماهیِ به لجّه‌ی خون مانده در شناه

می‌داد جان به دامن شاه الغیاث گوی
می‌کرد شاه تشنه به حیرت بر او نگاه


*************************


وحید قاسمی
 
عمو رسیدم و دیدم؛ چقدر بلوا بود!
سر تصاحبِ عمامه ی تو دعوا بود

به سختی از وسط نیزه ها گذر كردم
هزار مرتبه شكر خدا كمی جا بود!

ثواب نَحر گلویت تعارفی شده بود
سرِ زبان همه جمله ی - بفرما- بود

عمو چقدر لبِ خشكتان ترك دارد!
چه خوب می شد اگر مشك آب سقا بود

زنی خمیده عمو رد شد از لبِ گودال
نگاه كن؛ نكند مادر تو زهرا بود

برای كشتن تان تیغ و نیزه كم آمد
به دست لشگریان سنگ و چوب حتی بود!

تمام هوش و حواس سپاه كوفه و شام
به فكر جایزه ی بردنِ سر ما بود

بلند شو؛ كه همه سوی خیمه ها رفتند
من آمدم سوی گودال، عمه تنها بود


*************************

محسن عرب خالقی
 
در رگ رگش نشانه ی خوی کریم بود
او وارث کمال پدر از قدیم بود

دست عمو به گیسوی او چون نسیم بود
این کودکی شهید که گفته یتیم بود؟

وقتی حسین سایه ی بالای سر شود
کو آن دل یتیم که تنگ پدر شود؟

در لحظه های پر طپش نوجوانی اش
با آن دل کبوتری و آسمانی اش

با حکم عمّه، عمّه ی قامت کمانی اش
بر تل زینبیه بود دیده بانی اش

اخبار را به محضر عمّه رسانده است
دور عمو به غیر غریبی نمانده است

خورشید را به دیده شفق گونه دید و رفت
از دست ماه دست خودش را کشید و رفت

از خیمه ها کبوتر عاشق پرید و رفت
تا قتلگاه مثل غزالی دوید و رفت

می رفت پا برهنه در آن صحنه ی جدال
می گفت عمّه، جانِ عمو کن مرا حلال

دارد به قتلگاه سرازیر می شود
مبهوت تیر و نیزه و شمشیر می شود

کم کم خمیده می شود و پیر می شود
یک آن تعلّلی بکند دیر می شود

در موج خون حقیقت دریا نشسته است
دورش تمام نیزه و تیر شکسته است

دستش برید و گفت: که ای وای مادرم
رنگش پرید و گفت: که ای وای مادرم

در خون طپید و گفت: که ای وای مادرم
آهی کشید و گفت: که ای وای مادرم

وقتی که ضربه آمد و بر استخوان نشست
در عرش قلب فاطمه چون پهلویش شکست

خونش حنا به روی عمویش کشیده است
از عرش، آفرین پدر را شنیده است

مشغول ذکر بانوی قامت خمیده است
تیری تمام قد به گلویش رسیده است

تیری که طرح حنجره اش را بهم زده
آتش به جان مضطر اهل حرم زده

یعقوب را بگو که دو تا یوسفش به چاه
ماندند در میانه ی گرگان یک سپاه

فریاد مادرانه ای آید که: آه، آه
دارد صدای اسب می آید ز قتلگاه

ده اسب نعل خورده و سنگین تن آمدند
ارواح انبیا همه با شیون آمدند


*************************

غلامرضا سازگار
 
 
شمع‌ها از پای تا سر سوخته
مـانده یک پروانه ی پر سوخته

نـام آن پـروانه عبـدالله بـود
اختری تـابنده‌تر از مـاه بود

کرده از اندام لاهوتی خروج
یافته تـا بـامِ «أوْ أدنی» عروج

خون پاکش زاد و جانش راحله
تـار مـویش عالمی را سلسله

صـورتش مـانند بابا دل گشــا
دست‌های کوچکش مشکل‌گشا

رخ چو قرآن چشم و ابرو آیه‌اش
آفتــاب آیینــه‌دار سایــه‌اش

مجتبـایی بــا حسین آمیـخته
بر دو کتفش زلف قاسم ریخته

از درون خیمه همچون برق آه
شـد روان با ناله سوی قتلگاه

پیش رو عمـو خریدارش شده
پشت سر عمـه گرفتارش شده

بـر گرفته آستینش را بـه چنگ
کای کمر بهر شهادت بسته تنگ!

ای دو صد دامت به پیشِ رو مرو
ایـن همـه صیاد و یک آهو مرو  

کودک ده سالـه و میـدان جنگ
یک نهال نازک و باران سنگ

دشمن اینجا گر ببیند طفلِ شیر
شیر اگـر خواهد زند او را به تیر

تو گل و، صحرا پر از خار و خس است
بهر مـا داغ عـلی‌اصغر بـس است

با شهامت گفت آن ده ساله مرد
طفـل مـا هـرگز نترسد از نبرد

بی‌عمو ماندن همه شرمندگی است
بـا عمو مـردن کمال زندگی است

تشنگی با او لب دریا خوش است
آب اگر او تشنـه باشد، آتش است

بــوده از آغــاز عمـرم انتظار
تـا کنم جـان در ره جانان نثار

جـان عمه بود و هستم را مگیر
وقت جانبازی است دستم را مگیر

عمه جان در تاب و تب افتـاده‌ام
آخــر از قـاسم عقب افتــاده‌ام

ناله‌ای با سوز و تاب و تب کشید
آستیـن از پنجه زیــنب کــشید

تیر گشت و قلب لشکر را شکافت
پـرکشید و جــانب مقتــل شتافت

دیــد قــاتل در کنـار قتلگــاه
تیغ بـگْرفته بـه قصدِ قتلِ شــاه

تــا نیایـد دست داور را گـزند
کرد دست کوچک خود را بـلند

در هــوای یـاری دستِ خـدا
دسـت عبـدالله شـد از تن جدا

گفت نه تنها سر و دستم فدات
نیستم کـن ای همـه هستم فدات!

آمدم تا در رهت فـانی شوم
در منـای عشق قربـانی شوم

کاش می‌بودم هزاران دست و سر
تـا بـرای یـاری‌ات می‌شد سپر

قطره‌گر خون گشت، دریا شاد باد
ذره‌گـر شـد محو، مهرآباد بـاد

تو سلامت، گرچه ما را سر شکست
دست ساقی باز اگر ساغر شکست

ای همـه جـان‌ها بـه قربان تنت
دســت عبــدالله وقـف دامنـت

چون به پاس دست حق از تن جداست
دست ما هم بعد از این دستِ خداست

هر که در ما گشت، فانی ما شود
قطره دریایی چو شد، دریا شود

تا دهم بر لشکر دشمن شکست
دست خود را چون عَلم گیرم به دست

بــا همین دستم تو را یاری کنم
مثــل عبّــاست علـمداری کنم

بــود در آغوش عمّش ولوله
کز کمـان بشتافت تیـرِ حرمله

تیر زهرآلود با سرعت شتافت
چون گریبان حنجر او را شکافت

گوشة چشمی بــه عمّو باز کرد
مرغ روحش از قفس پرواز کرد

بــا گلوی پاره در دشت قتال
شه تماشا کرد و او زد بال بال

همچو جان بگْرفت مولا در برش
تــازه شــد داغِ علیِّ‌‌اصـغرش

گریـه مــا مرهـمِ زخـمِ تنش
اشک «میثم» باد وقفِ دامنش


*************************

احسان محسنی فر

در سرش طرح معما می کرد
با دل عمه مدارا می کرد

فکر آن بود که می شد ای کاش
رفع آزار ز آقا می کرد

به عمویش که نظر می انداخت
یاد تنهایی بابا می کرد

دم خیمه همه ی واقعه را
داشت از دور تماشا می کرد

چشم در چشم عزیز زهرا
زیر لب داشت خدایا می کرد

ناگهان دید عمو تا افتاد
هر کسی نیزه مهیا می کرد

نیزه ها بود که بالا می رفت
سینه ای بود که جا وا می کرد

کاش با نیزه زدن حل می شد
نیزه را در بدنش تا می کرد

لب گودال هجوم خنجر
داشت عضوی ز تنش وا می کرد

هر که نزدیک ترش می آمد
نیزه ای در گلویش جا می کرد

زود می آمد و می زد به حسین
هر کسی هر چه که پیدا می کرد

آن طرف هلهله بود و این سو
ناله ها زینب کبری می کرد

گفت ای کاش نمی دیدم من
زخم هایت همه سر وا می کرد

دست من باد بلا گردانت
ذبح گشتم به روی دامانت


*************************


وصال شیرازی

عبدالله حسن با روی همچون ماه
آمد برون به یاری آن شاه بی سپاه

بیتاب دل چون از بر زینب فرار کرد
آمد چو طفل اشک روان در کنار شاه

کای عمّ تاج دار به خاک از چه خفته ای
بر خیز از آفتاب بیا تا به خیمه گاه

نشنیده ای مگر سخن عمه را چو من
تنها ز خیمه آمده ای نزد این سپاه

هرکس که آب خواست دهندش به تیغ آب
بر گرد سوی خیمه و آب از کسی مخواه

می گفت و می گریست که دژخیمی از ستیز
تیغی حواله کرد به آن ماه دین پناه

آن طفل دست خویش سپر کرد پیش تیغ
دست اوفتاد از تن معصوم بی گناه

می داد جان به دامن شاه الغیاث گوی
می کرد شاه تشنه به حیرت بر او نگاه


*************************

شاهد عریضه ها

شب تار جدایی هوای گریه دارم
به کجا امشب ای جان ز عشقت سر گذارم؟

از حرم تا دویدم به گریه سوی میدان
ذکر روی لبم شد امیری یا حسین جان

من یتیم مجتبایم عاشق دیرینه ی تو
میشود آخر عمو جان قتلگاهم سینه ی تو

تنم را من به خونم بشویم     که باشد این فقط آبرویم
عمو جان ای عموی غریبم

ای عمو جز شهادت من امیدی ندارم
از غم عمه زینب عمو جان بی قرارم

آمدم تا پر بگیرم تا شود این قلبم آرام
من دگر طاقت ندارم تا ببینم کوفه و شام

عمو جان طائر آسمانم     که باشد این فقط آبرویم
 عمو جان ای عموی غریبم

 

*************************


شاهد عریضه ها

امشب یتیم مجتبى دل مى رباید
با پاى عشقش تا عمو پر مى ‏گشاید

دستان خود را مى ‏كشد از دست زینب
آخر رسیده جان او از غصه بر لب

یك لحظه دورى عمو شد قاتل او
حتى نشد زینب در اینجا حائل او

با نعره مستانه‏ اش برگفته عاشق
والله یك دم از عمویم لاافارق

كى بنگرم بر دلبرم شمشیر دشمن
بر او سپر گردیده دست كوچك من

اكنون كه غرق خون در آغوش عمویم
مانند اصغر حرمله زد بر گلویم

من در نماز عشقم و اصغر امام است
  دادم شهادت بر حسین، وقت سلام است

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار شب پنجم محرم - حضرت عبدالله بن حسن(ع)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : یکشنبه 28 آبان 1391


حسن لطفی


پا گرفته در دلم، آتشی پنهان شده
بند بندم آتش و، سینه آتش دان شده

اشک هایم می چکد، بر لبت یعنی که باز
آسمان تشنه ام، موسم باران شده

بین این گودال سرخ ،در دل این قتلگاه
دیدمت تنهاترین، غرق در طوفان شده

صد نیستان ناله را، هر نفس سر می دهم
بی سر و سامان توست، آه سرگردان شده

یک طرف من بودم و، عمّه ای دل سوخته
یک طرف امّا تو و، خنجری عریان شده

نیزه ای خون می گریست، پای زخم کاریش
قصد زخمی تازه داشت، دشنه ای پنهان شده

حال با دستت بگیر، در میان تیغ ها
زیر دستی را که از، پوست آویزان شده

*************************

حامد اهور

وقتی عدو به روی تو شمشیر می کشد
از درد تو تمام تنم تیر می کشد

طاقت ندارم این­همه تنها ببینمت
وقتی که چلّه چلّه کمان تیر می کشد

این بغض جان ستان که تو بی کس ترین شدی
پای مرا به بازی تقدیر می کشد

ای قاری همیشه ی قرآن آسمان
کار تو جزء جزء به تفسیر می کشد

این که ز هر طرف نفست را گرفته اند
آن کوچه را به مسلخ تصویر می کشد

بر خیز ای امام نماز فرشته ها
لشکر برای قتل تو تکبیر می کشد

*************************

سیدمحمد جوادی

دست او در دست های عمّه بود
گوش او پر از صدای عمّه بود

زینبی که دل چنان آئینه داشت
داغ چندین گل به روی سینه داشت

صبر عبداللهَ دگر سر گشته بود
چشم های کوچکش تر گشته بود

دید دیگر بی برادر مانده است
بندی از قنداق اصغر مانده است

شیون زن ها دلش را پاره کرد
دید شه تنهاست فکر چاره کرد

دست او از دست عمّه شد جدا
می دوید و بر لبش واویلتا

می دوید و گاه می افتاد او
از جگر فریاد می زد ای عمو

دید عمو چون گل اسیر خارهاست
دشمنان را هم سر آزارهاست

یک نفر با نیزه بر او می زند
یک نفر دارد به پهلو می زند

عدّه ای از دور سنگش می زنند
عدّه ای پیراهنش را می کَنند

مرگ خود را کرد در دل آرزو
خویش را افکند بر روی عمو

بی حیایی تیغ خود بالا گرفت
پس نشانه پیکر مولا گرفت

کرد عبدالله دست خود دراز
گفت ای قاتل به شمشیرت مناز

گر نیاید جسم من بر هیچ کار
می کنم خود را سپر در راه یار

من بلاگردان دلبر می شوم
در رهش بی دست و بی سر می شوم

این بگفت و تیغ  دستش را برید
در جنان زهرا گریبان را درید

دست او بر خاک و خون از دست رفت
شد ز صهبای حسینی مست، رفت

در میان گریه ها خندید، رفت
تشنه بر مهمانیِ خورشید رفت

*************************

محمد سهرابی

شمسی و روی زمین با روی ماه افتاده ای
تا اذان مانده چرا در سجده گاه افتاده ای

سینه تنگ و عرصه تنگ و غربت تو می کشد
زیر دست و پای دشمن بی سپاه افتاده ای

گفت بابا دست خود را حائل رویت کنم
راست گفته مثل زهرا بی پناه افتاده ای

ای عمو از خیمه می آیم کمی آرام باش
از چه با زانو به سوی خیمه راه افتاده ای

خوب معلوم است از پیشانی و ابروی تو
با رخت از روی مرکب گاه گاه افتاده ای

در دل گودال جای ماهرویی چون تو نیست
یوسف زهرا چرا دربین چاه افتاده ای

من به هل من ناصر تو آمدم در قتلگاه
آمدم دشمن نگوید از نگاه افتاده ای

*************************

علی اکبر لطیفیان

كشته ی دوست شدن در نظر مردان است
پس بلا بیشترش دور و بر مردان است

یازده ساله ولی شوق بزرگان دارد
در دلِ كودكِ این ها جگر مردان است

همه اصحابِ حرم طفل غرورش هستند
این پسر بچۀ خیمه پدر مردان است

بست عمامه همه یاد جمل افتادند
این پسر هر چه كه باشد پسر مردان است

نیزه بر دست گرفتن كه چنان چیزی نیست
دست بر دست گرفتن هنر مردان است

بگذارید ببیند كه خودش یك حسن است
حبس در خیمه شدن بر ضرر مردان است

گر چه ابن الحسنم پُر شدم از ثارالله
بنویسید مرا یابن ابی عبدالله

*************************

محمد سهرابی

كرده‌ در باغ‌ رخت‌ گشت‌ و گذار عبداللّه‌
داده‌ از دست‌ چو موی‌ تو قرار عبداللّه‌
ریخته‌ در كف‌ خود دار و ندار عبداللّه‌
دیده‌ چون‌ بر رخ‌ تو خون‌ و غبار عبداللّه‌
نیست‌ آن‌ كس‌ كه‌ نشیند به‌ كنار عبداللّه‌

سپر از دست‌ بینداز كه‌ من‌ می‌آیم
‌ به‌ هواداری‌ تو جای‌ حسن‌ می‌آیم‌
منم‌ آن‌ كس‌ كه‌ ز غربت‌ به‌ وطن‌ می‌آیم‌
عوض‌ نجمه‌ كنون‌ من‌ به‌ سخن‌ می‌آیم‌

بسمل‌ یك‌ سر موی‌ تو هزار عبداللّه‌

من كه‌ خورده‌ گره‌ ای‌ دوست‌ به‌ كارم‌ چه‌ كنم‌؟
دست‌ خطی‌ چو من‌ از باب‌ ندارم‌ چه‌ كنم‌؟
من كه‌ در نزد زنان‌ شوق تو دارم‌ چه‌ كنم‌؟
جگرم‌ سوخت‌ بگو ای‌ كس‌ و كارم‌ چه‌ كنم‌؟

سوخت‌ چون‌ شمع‌ شب‌ افروز مزار عبداللّه‌

قاسم‌ امروز كه‌ در حلقه ‌ آغوش‌ تو بود
پشت‌ خیمه‌ ز غم‌ عشق‌ تو مدهوش‌ تو بود
به‌ گمانم‌ كه‌ دلم‌ پاك‌ فراموش‌ تو بود
منم‌ آن‌ طفل‌ كه‌ دائم‌ به‌ سر دوش‌ تو بود

از چه‌ گویی‌ كه‌ بماند به‌ كنار عبداللّه‌

گر اسیری‌ بروم‌ خصم‌ تواَم‌ خوار كند
وای‌ از آن‌ روز كه‌ دون‌ بر همه‌ آزار كند
خاطر عمه‌ توجه‌ به‌ منِ‌ زار كند
دشمن‌ آن‌ لحظه‌ یتیم‌ تو گرفتار كند

بهتر آن‌ است‌ شود بر تو نثار عبداللّه‌

موسی‌ وادی‌ شوقم‌ ید بیضا دارم‌
بر روی‌ سینه‌ تو سینه‌ سینا دارم‌
نجمه‌ كو تا كه‌ ببیند چه‌ تماشا دارم‌
عالم‌ امروز به‌ كام‌ است‌ كه‌ بابا دارم‌

پدر این جاست‌ به‌ اغیار چه‌ كار عبداللّه‌

شأن‌ تو نیست‌ كه‌ ره‌ بر روی‌ زانو بروی‌
گه‌ به‌ صورت‌ بروی‌ گاه‌ به‌ ابرو بروی‌
كو اباالفضل‌ كه‌ با قوّت‌ بازو بروی‌
 اكبرت‌ كو كه‌ به‌ یك‌ قامت‌ نیكو بروی‌

گشته‌ این‌ لحظه‌ دگر دست‌ به‌ كار عبداللّه
‌
تیر خود را بزن‌ ای‌ حرمله‌ بیتاب‌ شدم‌
یاد تابوت‌ شدم‌ غمزده باب‌ شدم‌
از غم‌ عشق‌ عمو، شمع‌ صفت‌ آب‌ شدم‌
من‌ مدال‌ دم‌ جان‌ دادن‌ ارباب‌ شدم‌

همچو اصغر شده‌ با تیر شكار عبداللّه‌

سر اگر در قدم‌ یار نباشد سر نیست‌
 خون‌ من‌ سرخ‌ تر از خون‌ علی‌ اصغر نیست‌
ای‌ شه‌ خسته‌ مگر مادر من‌ مادر نیست‌
نجمه‌ را شرم‌ ز گیسوی‌ علی‌ اكبر نیست‌؟

نجمه‌ را می‌دهد امروز وقار عبداللّه‌

*************************

علی اکبر لطیفیان

طفلی اگر بزرگ شود با کریم ها
یک روز می شود خودش از کریم ها

عبدلله حسین شدم از قدیم ها
دل می دهند دست عمو ها یتیم ها

طفل حسن شدم بغلت جا کنی مرا
تو هم عمو شدی گره ای وا کنی مرا

آهی که می کِشد جگر من، مرا بس است
شوقی که سر زده به سر من، مرا بس است

وقتی تو می شوی پدر من، مرا بس است
یک بار گفتن پسر من، مرا بس است

از هیچ کس کنار تو بیمی نداشتم
از عمر خویش، حس یتیمی نداشتم

دستی كریم هست كه نذر خدا شود
وقتی نیاز بود، به وقتش جدا شود

از عمه ام بخواه كه دستم رها شود
هر كس كه كوچك است، نباید فدا شود؟

باید برای خود جگری دست و پا كنم
با دست كوچكم سپری دست و پا كنم

دیگر بس است گرم دلِ خویشتن شدن
آماده ام كنید برای كفن شدن

حالا رسیده است زمان حسن شدن
آماده ی مبارزه ی تن به تن شدن

یك نیزه ای نماند دفاع از عمو كنم؟!
یورش بیاورم، همه را زیر و رو كنم؟!

آماده ام كه دست دهم پای حنجرت
تیر سه شعبه ای بخورم جای حنجرت

شاید كه نیزه ای نرود لای حنجرت
دشمن نشسته مستِ تماشای حنجرت

سوگند ای عمو به دلِ خونِ خواهرت
تا زنده ام جدا نشود سر ز پیكرت

این حفره روی سینه ی تو ای عمو ز چیست؟
این زخمِ روی سینه ی تو ارثِ مادری ست؟

این جای زخم نیزه و شمشیرها كه نیست؟
بر روی سینه ی تو عمو جای پای كیست؟

عبداللهت نمُرده ذبیح از قفا شوی
بر روی نیزه های شكسته فدا شوی

*************************

محمد سهرابی

شیب گودال، به سوی تو دویدن دارد
وه که این بام چه جایی به پریدن دارد

دارم آیینه برایت ز حرم می آرم
تو ز خود بی خبری، روی تو دیدن دارد

بودم و دیدم و آموختم از عمّه ی خویش
بوسه از گودی حلقوم تو چیدن دارد

عمّه ام موی کشان پشت سرم می آید
نازت از فاصله ی دور کشیدن دارد

نرسیده به برت سرخ شدم همچون سیب
میوه در پیش جمال تو رسیدن دارد

*************************

علی اكبر لطیفیان
 
این كیست كه طوفان شده میل خطر كرده؟
در كوچكی خود را علمدار دگر كرده

این كه برای مادرش مردی شده حالا
خسته شده از بس میان خیمه سر كرده

این كیست كه در پیش روی لشگر كوفه
با چه غرور محكمی سینه سپر كرده

آن قدر روی پنجه ی پایش فشار آورد
تا یك كمی قدّ خودش را بیشتر كرده

با دیدنش اهل حرم یاد حسن كردند
از بس شبیه مجتبی عمامه سر كرده

اما تمامی حواسش سمت گودال است
آن جا كه حتی عمه را هم خون جگر كرده

آن جا كه دستی بر سر و روی عمو می زد
با چكمه نامردی به پهلوی عمو می زد

از این به بعد عمه خودم دور و برت هستم
من بعد از این پروانه ی دور سرت هستم

من در رگم خون علمدار جمل دارم
من مجتبای دوم پیغمبرت هستم

ابن الحسن هستم، عمو ابن الحسینم كرد
عبداللهم اما علیِّ اكبرت هستم

دشمن غلط كرده به سمت خیمه ها آید
آسوده باش عمه اگر من لشگرت هستم

گیرم ابالفضلِ نوامیس تو را كشتند
حالا خودم خدمتگزار معجرت هستم

هر چند مثل من پریشانی، گرفتاری
گیسو پریشانی مكن تا كه مرا داری

عمه رهایم كن مرا مست خدا كردند
اصلاً تمامی مرا قالوا بلا كردند

عمه بگو در خیمه آیا نیزه ای مانده؟
حالا كه بازوی مرا شیر خدا كردند

بعد از قلاف كوچه ی تنگ بنی هاشم
دست مرا نذر غریب كربلا كردند

آیا نمی بینی چگونه نیزه می ریزند
آیا نمی بینی تنش را جا به جا كردند

آیا نمی بینی چگونه چكمه هاشان را
بر سینه ی گنجینة الاسرار جا كردند

*************************

سیدمحمد میرهاشمی

‌ گلشن‌ توحید را فصل‌ شهادت‌ می‌رسد
لالۀ‌ آزاد مردی‌ را طراوت‌ می‌رسد

ای‌ عموی‌ مهربانم‌ بوی‌ بابا می‌دهی
‌ از تماشای‌ تو كامم‌ را حلاوت‌ می‌رسد

غم‌ مخور گر سائل‌ روی‌ تو شد شمشیرها
كودك‌ ایثار با دست‌ سخاوت‌ می‌رسد

سنگر امید را خالی‌ ز جانبازی‌ مبین‌
این‌ زمان‌ رزمنده‌ای‌ از نسل‌ غربت‌ می‌رسد

ای‌ طبیبی‌ كه‌ كنون‌ خود مبتلای‌ نیزه‌ای‌
غم‌ مخور مرهم‌ برای‌ زخم هایت‌ می‌رسد

ظلمت‌ از هر سو احاطه‌ كرده‌ نورت‌ را بگو
صبر كن‌ ای‌ تیرگی‌ آن‌ ماه‌ طلعت‌ می‌رسد

هر دم‌ از زخم‌ زبانی‌ می‌شود پاره‌ دلت‌
یا كه‌ از سر نیزه‌ بر جسمت‌ جراحت‌ می‌رسد

لاله‌های‌ سر زده‌ از خون‌ تو پامال‌ شد
 بر گل‌ رخسار تو دست‌ شرارت‌ می‌رسد

بعد دستانی‌ كه‌ شد در علقمه‌ از تن‌ جدا
 دست‌ تیر و نیزه‌ بر جسمت‌ چه‌ راحت‌ می‌رسد

می‌دهم‌ از دست‌ تاب‌ و سخت‌ بی‌ تابی‌ كنم‌
چون‌ به‌ تاب‌ گیسویت‌ دست‌ شقاوت‌ می‌رسد

نالۀ‌ وا غربت‌ اهل‌ حرم‌ را گوش‌ كن‌
 ارث‌ سیلی‌ بعد تو دیگر به‌ عترت‌ می‌رسد

طفلم‌ اما غیرت‌ محضم‌ مرا با خود ببر
 تا نبینم‌ بر حرم‌ دست‌ اسارت‌ می‌رسد

*************************

مجتبی حاذقح

دور از چشم دشمنان… پنهان… می روم لا افارق عمی
گر چه با افت و خیز تا میدان می روم… لا افارق عمی

توی آن خیمه ها هوا کم بود، نفسم تند می زند عمه
خیمه گشته برای من زندان می روم لا افارق عمی

این قدر پشت من نکن گریه، یا که دنبال من نیا عمه
بسته ام با عموی خود پیمان… می روم لا افارق عمی

یوسف من درون گودال است من به قصد شفا ز پیراهن
با فراز و نشیب تا کنعان می روم لا افارق عمی

یک نگاهی به سمت میدان کن در کنار حسین یک گرگ است
تیز کرده برای او دندان… می روم لا افارق عمی

زیر شمشیر و نیزه می ماند جسم قرآن ناطقم… ای وای!
بدنش پاره پاره ی قرآن… می روم لا افارق عمی

تا که از پا زمین بیفتم من… تا که از تن سرم جدا گردد…
تا که از پوست، دست، آویزان… می روم لا افارق عمی


*************************

نیر تبریزی

س كه خونبار است چشم خامه‏ام
بوى خون آید همى از نامه‏ام

ترسمش خون باز بندد راه را
سوى شه نابرده عبدالله را

آن نخستین سبط را دوم سلیل
آخرین قربانى پور خلیل

قامتش سروى ولى نو خاسته
تیشه كین شاخ او پیراسته

خاك بار اى دست بر سر خامه ‏را
بو كه بندد ره به خون این نامه‏ را

سر برد این قصۀ جانكاه را
تا رساند نزد مهر آن ماه را

دید چون گلدستۀ باغ حسن
شاه دین را غرق گرداب فتن

كوفیان گردش سپاه اندر سپاه
چون به دور قرص مه شام سیاه

تاخت سوى حربگه نالان و زار
هم چو ذره سوى مهر تابدار

شه به میدان چشم خونین باز كرد
خواهر غم دیده را آواز كرد

كه مهل اى خواهر مه روى من
كاید این كودك ز خیمه سوى من

ره به ساحل نیست زین دریاى خون
موج طوفان زا و كشتى سرنگون

بر نگردد ترسم این صید حرم
زین دیار از تیر باران ستم

گرك خون خوار است وادى سر به سر
دیده راحیل در راه پسر

دامنش بگرفت زینب با نیاز
گفت جانا زین سفر برگرد باز

از غمت اى گلبن نورس مرا
دل مكن خون داغ قاسم بس مرا  

چاه در راه است و صحرا پر خطر
یوسف از این دشت كنعان كن حذر

از صدف بارید آن در یتیم
عقد مرواریدتر بر روى سیم

گفت عمه واهلم بهر خدا
من نخواهم شد زعم خود جدا

وقت گلچینى است در بستان عشق
در مبندم بر بهارستان عشق

بلبل از گل چون شكیبد در بهار
دست منع اى عمه از من باز دار

نیست شرط عاشقان خانه سوز
كشته شمع وزنده پروانه هنوز

عشق شمع از جذبه‏هاى دلكشم
او فكنده نعل دل در آتشم

دور دار اى عمه از من دامنت
آتشم ترسم بسوزد خرمنت

دور باش از آه آتش زاى من
كاتش سود است سر تا پاى من

بر مبند اى عمه بر من راه را
بو كه بینم بار دیگر شاه را

باز گیر از گردن شوقم طناب
پیل طبعم دیده هندوستان بخواب

عندلیبم سوى بستان مى‏رود
طوطیم زى شكر ستان مى‏رود

عاقبت شد جذبه‏هاى عشق چیر
شد سوى برج شرف ماه منبر

دید شاه افتاده در دریاى خون
با تن تنها و خصم از حد فزون

گفت شاهانك بكف جان آمدم
بر بساط عشق مهمان آمدم

آمدم ایشان من این‏جا قنق
اى تو مهمان دار سكان افق

هین كنارم گیر و دستم نه بسر
اى به روز غم یتیمان را پدر

خواهران و دختران در خیمه گاه
دوخته چون اختران چشمت براه

كز سفركى باز گردد شاه‏ها
باز آید سوى گردون ماه ما

خیز سوى خیمه‏ها مى‏كن گذار
چشمها را وارهان از انتظار

گفت شاهش الله‏اى جان عزیز
تیغ مى‏بارد در این دشت ستیز

تو به خیمه باز گرد اى مهوشم
من بدین حالت كه خود دارم خوشم

گفت شاها این نه آئین وفاست
من ذبیح عشق و این كوه مناست

كبش املح كه فرستادش خدا
سوى ابراهیم از بهر فدا

تو خلیل و كبش املح نك منم
مرغزار عشق باشد مسكنم

نز گران جانى بتأخیر آمدم
كوكب صبحم اگر دیر آمدم

دید ناگه كافرى در دست تیغ
كه زند بر تارك شه بى دریغ

نامده آن تیغ كین شه را به سر
دست خود را كرد آن كودك سپر

تیغ بر بازوى عبدالله گذشت
وه چه گویم كه چه زان بر شه گذشت

دست افشان آن سلیل ارجمند
خود چو بسمل در كنار شه فكند

گفت دستم گیر اى سالار كون
اى به بیدستان بهر دو كون عون

پایمردى كن كه كار از دست رفت
دستگیرم كاختیار از دست رفت

شه چوجان بگرفت اندر برتنش
دست خود را كرد طوق گردنش

ناگهان زد ظالمى از شست كین
تیر دلدوزش به حلق نازنین

گفت شه كى طایر طاوس پر
خوش بر افشان بال تا نزد پدر

یوسفا فارغ زرنج چاه باش
رو به مصر كامرانى شاه باش

مرغ روحش پر برفتن باز كرد
همچون باز از دست شه پرواز كرد


*************************

حسن لطفی
 
هر چند به یاران نرسیدم که بمیرم
دیدار تو تو می داد امیدم که بمیرم

دیدم که نفس می زنی و هیچ کست نیست
من یک نفس این راه دویدم که بمیرم

با هر تب افسوس نمردم که نمردم
در خون تو این بار امیدم که بمیرم

با دیدن هر زخم تو ای مزرعهٔ زخم
از سینه چنان آه کشیدم که بمیرم

می گفتم و می سوختم از نالهٔ زینب
وقتی ز تنت نیزه کشیدم که بمیرم

شادم که در آغوش تو افتاده دو دستم
در پای تو این زخم خریدم که بمیرم


*************************

علی انسانی

آمدم تا جان کنم قربان تو
پیش تو گردم بلا گردان تو

در حرم دیدم که تنها مانده ام
همرهان رفتند و من جا مانده ام

رفتی و دیدم دل از کف داده ام
خوش به دام عقل و عشق افتاده ام

عقل، آن سو ، عشق، این سو می کشاند
از دو سو، این می کشاند، آن می نشاند

عقل گفتا، صبر کن – طفلی هنوز
عشق گفتا، کن شتاب و خود بسوز

عقل گفتا، هست یک صحرا عدو
عشق گفتا، یک تنه مانده عمو

عقل گفتا، روی کن سوی حرم
عشق گفتا، هان نیفتی از قلم

عقل گفتا، پای تو باشد به گِل
عشق گفتا، از عاشقان باشی خجل

عقل گفتا، نی زمان مستی است
عشق گفتا، موسم بی دستی است  

عقل گفتا، باشدت سوزان جگر
عشق گفتا، هست عمو تشنه تر

عقل گفتا، هست یک صحرا عدو
عشق گفتا، یک تنه مانده عمو

راهی ام چون دید، عقل از پا نشست
عشق، دست عقل را از پشت، بست

بین وجودم عشق محض از مغز و پوست
می زند فریاد جانم، دوست دوست

خاطر افسرده ام را شاد کن
طایر روح از قفس آزاد کن

هم دهد آغوش تو، بوی پدر
هم بود روی تو چون روی پدر

بین ز عشقت سینه ی آکنده ام
در بر قاسم مکن شرمنده ام

من نخواهم تا به گردت پر زنم
آمدم، آتش به جان یک سر زنم

دوست دارم در رهت بی سر شوم
آن قدر سوزم که خاکستر شوم

هِل، که سوز عشق نابودم کند
بعد خاکستر شدن دودم کند

مُهر زن بر برگه جان بازی ام
وای من گر از قلم اندازی ام

هست، بعد از نیستی، هستی من
شاهد عشق تو بی دستی من

کوچکم اما دلی دارم بزرگ
بچه شیرم باکی ام نبود ز گرگ

گو شود دست من از پیکر جدا
کی کنم، دامان عشقت را رها


*************************

وحید قاسمی
 
جــلـوه ی ذات کــبــریــا شــده ای
کعبه ی تیـغ و نیـزه هـا شـــده ای

 زیـر ایـن چکمه های زبر و خشن
مثـل قـالـی نــخ نــما شـده ای

 چقدر نیزه خورده ای! چه شده؟
 دم عـصــری پر اشتها شده ای

 نیــزه ای بوسـه زد به لعل لبت
 مــاه زینـب چه دلـربا شـده ای!

 همـه ی مـوی عمه گشـته سپید
 خـوب شد خمره حنا شده ای

 کــاوش تیــغ هـا برای زر است
تــو مــگر معــدن طلا شده ای؟

 نـقـشه ی ری خطـوط زخـم تنـت
 پس برای همین تو تا شده ای؟!

 بـا تقــلا و دسـت  و پــا زدنــت
 بــاعــث گـریــه ی خــدا شـده ای


|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
اشعار شب چهارم محرم - طفلان زينب(س)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : یکشنبه 28 آبان 1391

این دو فرزندان بنت الحیدرند
وارث رزم علیِ اکبرند

شیر از شیر ولایت خورده اند
حافظان مکتب پیغمبرند

هست خون شیر در رگ هایشان
هم دلیرند این دو هم نام آورند

خلقشان چون صاحب خلق عظیم
صاحبان رتبه های برترند

زینب آن ها را حسینی کرده است
درس های معرفت را از برند

جان زهرا هدیه ام را کن قبول
این دو قربانی قبل از مشعرند

گر دهی یک لحظه اذن رزمشان
آبروی زینبت را می خرند

این دو چون من که فدایی توأم
پیش مرگان علی اصغرند

شوق جانبازی شان ناگفتنی است
هر یکی از دیگری سبقت برند

مثل یک آیینه صافند و زلال
در عمل آیینه ی یکدیگرند

رزمشان رفته به دایی هایشان
آبروی دشمنت را می برند

رخنه در صف های لشگر می کنند
واقعاً در صف شکستن محشرند ...

هر دو گردیدند محصور عدو
کوفیان در مکر و حیله ماهرند

ناگهان تیری به پهلوشان نشست
در زمین خوردن شبیه مادرند

دسته گل هایم گلاب ناب شد
زیر سمّ اسب دشمن پرپرند

محمد فردوسی

**********************

آن‌ شد امروز كه‌ ما را به‌ تو كاری‌ افتاد
كار ما در گرو چشم‌ نگاری‌ افتاد

بی‌ نیاز از همه‌ و خلق‌ گرفتار غمش‌
گر چه‌ در خلق‌ كسی‌ نیست‌ سزاوار غمش‌

لیك‌ با من‌ سر و سِرّ دگری‌ داشت‌ حسین‌
نیم‌ قرن‌ از من‌ دل خون‌ خبری‌ داشت‌ حسین‌

گردش‌ چرخ‌ ببین‌ روی‌ به‌ دلبر زده‌ام‌
دست‌ بر دامن‌ عرفانی‌ داور زده‌ام‌

یا حسین‌ بن‌ علی‌ دست‌ من‌ و دامن‌ تو
تا ابد باد پر از جسم‌ تو پیراهن‌ تو

به‌ دعایم‌ برهانی‌ ز غم‌ خود نفسی
‌ یَسَّرَ اللّه‌ طریقاً بك‌ یا مُلتَمسی‌

به‌ منای‌ تو من‌ آن‌ صاحب‌ ذبح‌ ازلم‌
كمتر از نجمه‌ نی‌ ام‌ مادر شهد و عسلم‌

به‌ تمنای‌ تو از بس كه‌ شدم‌ شهره‌ مهر
شدم‌ انگشت‌ نما هم چو مه‌ نو به‌ سپهر

تو مپندار كه‌ از غم‌ دل‌ من‌ خواهد ریخت‌
یا كه‌ در آتش‌ غم‌ حاصل‌ من‌ خواهد ریخت‌

دختر شیرم‌ و شیرم‌ اثر شیر دهد
ذكر لالایی‌ من‌ جرأت‌ شمشیر دهد

دینم‌ امروز به‌ اكمال‌ رسد می‌دانم‌
آیۀ‌ روز غدیر است‌ كه‌ من‌ می‌خوانم‌

من‌ كه‌ در راه‌ تو از جان‌ نكنم‌ پروایی‌
خواهشم‌ هست‌ كه‌ اتمام‌ نعم‌ فرمایی‌

چرخ‌ بر هم‌ زنم‌ ار غیر مرادم‌ گردد
زینب‌ آن‌ نیست‌ كه‌ با دست‌ تهی‌ برگردد

گر تو خواهی‌ كه‌ نریزم‌ به‌ هم‌ این‌ چرخ‌ دنی‌
سعی‌ كن‌ دست‌ ردی‌ بر من‌ مسكین‌ نزنی‌

سال ها پیش‌ كه‌ با حكم‌ رسول‌ متعال‌
نهی‌ فرمود خداوند زنان‌ را ز قتال‌

به‌ تو سوگند كه‌ جانم‌ به‌ لبم‌ آمده‌ بود
تب‌ این‌ حكم‌ خدا، فوِ تبم‌ آمده‌ بود

لاجرم‌ تا كه‌ كنم‌ عشق‌ تو را ترویجی‌
خواستم‌ محض‌ رضای‌ تو كنم‌ تزویجی‌

تا خداوند دو شمشیر زنم‌ بفرستد
دو علی‌ زاده‌ دو سیمین‌ بدنم‌ بفرستد

حالیا سیم‌ تنانم‌ دو كفن‌ پوش‌ توأند
سائل‌ گرمی‌ یك‌ لحظه‌ آغوش‌ توأند

دو غلامند به‌ دربار علی‌ اكبر تو
دو اسیرند به‌ چشمان‌ علی‌ اصغر تو

دو علی‌ طینت‌ و جعفر صفت‌ و حمزه‌ نسب
‌ دو نبی‌ صولت‌ و زهرا دل‌ و عباس‌ ادب‌

دو ملك‌ جلوه‌ و قدیس‌ رخ‌ و نورانی‌
دو فدك‌ وارث‌ و تسبیح‌ دل‌ و عرفانی‌

به‌ كمر كرده‌ حمایل‌ علوی‌ تیغ‌ و نیام‌
هر دو بر عشق‌ تو مایل‌ به‌ كمال‌ و به‌ تمام‌

سرمه‌ از خاك‌ كف‌ پای‌ تو بر داشته‌اند
ز شفا بخشی‌ این‌ خاك‌ خبر داشته‌اند

قصه‌ كوتاه‌ ذبیح‌ تو دو طفلان‌ منند
تحفۀ‌ مور به‌ دربار سلیمان‌ منند

محمد سهرابی‌

**********************

روز اول چه خوب یادم هست
سهم من بی تو بیقراری بود
عید من دیدن نگاه تو
دوری‌ات اوج سوگواری بود
 
بی تو جنت برای من دوزخ
روز روشن برای من شب بود
تا همیشه کنار تو بودن
همه‌ی آرزوی زینب بود
 
لحظه لحظه دلم گره می‌خورد
به ضریح مجعّد مویت
دل من را به باد می دادی
می گشودی گره ز گیسویت
 
ولی این روزها چه دلگیر است
چقدر این زمانه بد تا کرد
آنقدر بی کسی و غربت داشت
تا که ما را به کربلا آورد
 
کربلا کربلا پریشانی
غربت از چشم هات می بارد
ندبه ندبه فراق و دلتنگی
از غروب نگات می بارد
 
دست من خالی است اما باز
دو فدایی برایت آوردم
از منا تا منا دو حاجیِّ
کربلایی برایت آوردم
 
رد مکن هدیه های خواهر را
گرچه ناقابلند، ناچیزند
سپر کوچکی مقابل تو
در هجوم کبود پائیزند
 
با ولای تو پروریدمشان
درس آموز مکتبت هستند
عاشق جانفشانی اند آقا
پیشکش های زینبت هستند
 
هر دو با شور حیدری امروز
از تو إذن قتال می خواهند
خون جعفر میان رگ هاشان
این دو عاشق، دو بال می خواهند
 
گره از ابروان خورشید و
گره از کار ماه وا می شد
چشم های حسین راضی شد
نذر زینب دگر ادا می شد
 
بین خیمه نشسته بود اما
در دلش اضطراب و ولوله بود
پرده‌ی خیمه را که بالا زد
دو گل و یک سپاه حرمله بود
 
دو فدایی، دو تا ذبیح الله
که به سوی منای خون رفتند
در طواف سنان و سر نیزه
تا دل کربلای خون رفتند
 
دید از بین خیمه، جان هایش
دلشان را به آسمان دادند
سر سپردند در هوای حسین
چقَدَر عاشقانه جان دادند
 
دلش از درد و غم لبالب بود
شاهدش دیده های پر ابرش
بر دلش داغ دو جگر گوشه
عقل مبهوت مانده از صبرش
 
دید پرپر شدند، اما باز
جز تب بندگی عشق نداشت
پای از خیمه ها برون ننهاد
تاب شرمندگی عشق نداشت
 
این همه جانفشانی و ایثار
خط اول ز شرح مطلب بود
کربلا ـ کوفه ، شام تا یثرب
سِرّی از معجزات زینب بود

یوسف رحیمی


**********************

بنگرید آئینه اسرار را
طالبان‌ِ لحظه‌ دیدار را

راهیان‌ قله‌های‌ معرفت
‌ فاتحان‌ قامع‌ الكفار را

شاهدان‌ محفل‌ پر شور عشق‌
اختران‌ آسمان‌ یار را

دو دلاور زاده عالی‌ نسب‌
وارثان‌ حیدر كرار را

گفت‌ زینب‌ بگذرم‌ از هستی‌ام‌
تا به‌ حیرت‌ آورم‌ ادوار را

جمع‌ كردم‌ من‌ توان‌ خویش‌ را
پهن‌ كردم‌ سفره‌ ایثار را

دو بسیجی‌ بهر تو پرورده‌ام‌
دو حسینی‌ مذهب‌ عیار را

نزد عباس‌ هر دوشان‌ آموختند
یا اخا زیر و بم‌ پیكار را

از گلاب‌ خونشان‌ رخصت‌ بده‌
تا معطر سازم‌ این‌ گلزار را

حال‌ می‌گیرم‌ به‌ دست‌ رزمشان
‌ انتقام‌ سیلی‌ اشرار را

سرخی‌ خون‌ دو طفلان‌ می‌برد
از دلم‌ آن‌ خاطرات‌ تار را

چون‌ شكافد نیزه‌ای‌ پهلویشان
‌ یاد آرم‌ سینه‌ و مسمار را

یاد آرم‌ از شرار داغشان
‌ آتش‌ بین‌ در و دیوار را

بشكنم‌ امروز با این‌ دست ها
دست‌ آن‌ سیلی‌ زن‌ قهار را

فاصله‌ انداخت‌ دشمن‌ بینشان‌
برد سویی‌ هر یكی‌ سردار را

خواند دشمن‌ پیش‌ روی‌ هركدام‌
لشگر مردان‌ نیزه‌ دار را

نیزه‌ها از جسمشان‌ خون‌ می‌مكید
دیده‌ حق‌ این‌ صحنه‌ غمبار را

از حرم‌ بیرون‌ نیامد خواهرش
‌ تا نبیند خجلت‌ دلدار را

سیدمحمد میرهاشمی‌


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار شب چهارم محرم - طفلان زينب(س)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : شنبه 27 آبان 1391

اگر که درد تو در ناله ام اثر دارد
و گر که از دل من روح تو خبر دارد

مزن به سینه ی من دست رد، نباید دید
برادری به دلش این همه شرر دارد

اگر چه خواهر تو بی بضاعت است اما
ببین میان بساطش دو تا پسر دارد

یکی برای رسیدن به اکبر و قاسم
که شوق و شور پریدن به بال و پر دارد

که دیگری که امید دلش به اذن شماست
که ذره ای غمت از روی سینه بر دارد

و من تعجب از این می کنم، نمی دانم
برادرم به زبان نه چرا دگر دارد

برای نجمه و لیلا اگر نیاوردی
همین که نوبت من شد هزار اگر دارد؟

حلالشان شده شیرم که خونشان ریزد
به پای خون خدا پس نگو خطر دارد

حامد خاکی

**************************

هاجر کرب و بلایم یا حسین
این دو نذری منایم یا حسین

این دو اسماعیل من قربانی ات
تو مکن محرومم از مهمانی ات

این قدر بازی مکن با جان من
نذر خون اکبرت طفلان من

هدیه آوردم برایت یا حسین
هستی زینب فدایت یا حسین

دو علمدار دلیر آورده ام
یا اخا دو بچه شیر آورده ام

بال های جعفر آوردم حسین
بازوان حیدر آوردم حسین

تا شوم در نزد زهرا رو سفید
رخصتی ده که شوم ام الشهید

غم مخور گریان این گل ها شوم
تازه مثل نجمه و لیلا شوم

غم ندارم این دو گل پرپر شوند
پیش مرگان علی اصغر شوند

دوست دارم یا اخا این بچه ها
در پی ات باشند روی نیزه ها

رضا رسول زاده


**************************

عجیب نیست زنی اشک را بخشکاند
صبوری اش جگر کوه را بلرزاند

در التهاب وداعی که بازگشت نداشت
زمین حادثه را دور سر بگرداند

بغل کند پسرش را زلال و آینه وار
درون کالبدش عشق را بتاباند

غرور نبض زند از نوک سرانگشتی
که میل سرمه به پلک پسر بلغزاند

سلام ای زن نستوه! هاله ی اندوه!
چگونه شعر کنار تو پر بیفشاند؟

چگونه واژه به تقدیس تو برآید، تا
به بیکرانه ی دنیا تو را بهماند؟

کدام واژه تو را سرکشد عزیز دلم
که هرم داغ تو آن واژه را نسوزاند؟

رسیده است برادر، ز خیمه بیرون آی!
نمی تواند از این درد، سر بچرخاند

گرفته روی دو دستش ستاره های تو را
و دشمن آمده تا کف زند، بشوراند

نسیم حلقه زده لای زلف خون آلود
که باز کاکل داماد را برقصاند

چه سخت بود زنی اشک را بخشکاند!
صبوری اش جگر کوه را بلرزاند!

پروانه نجاتی

**************************

کاش مشمول دعاهای پیمبر بشویم
باز هم باعث خشنودی مادر بشویم

نکند دیر شود لحظه ی پرواز از خاک
کاش ما هم بپریم و دو کبوتر بشویم

پس بگیرید ز ما منصب سرداری را
قصدمان است در این معرکه بی سر بشویم

آبرویی که خدا داده به ما می ریزد
اگر از قافله جا مانده و آخر بشویم

قدر یک پلک زدن مانده که در عرش خدا
زائر فاطمه و ساقی کوثر بشویم

محسن مهدوی

**************************

زینب گرفت دست دو فرزند نازنین
می سود رویِ خویش به پای امام دین

گفت ای فدای اكبر ِ تو جانِ صد چو آن
گفت ای نثار اصغر ِ تو جانِ صد چو این

"عون" و "محمد" آمده از بَهر ِ عونِ تو
فرمای تا رَوَند به میدان اهل كین

فرمود: كودكند و ندارند حرب را...
...طاقت علی الخصوص كه با لشگری چنین

طفلان ز بیم جان نسپردن به راهِ شاه
گه سر بر آسمان و گهی چشم بر زمین

گشت التماسِ مادرشان عاقبت قبول
پوشیدشان سلاح و نشانیدشان به زین

این یك، پیِ قتال دوانید از یسار
و آن یك، پیِ جدال بر انگیخت از یمین

بر این یكی ز حیدر كرّار مرحبا
بر آن دگر ز جعفر طیّار آفرین

گشتند كشته هر دو برادر به زیر تیغ
شه را نماند جز علی اصغر كسی معین

سروش اصفهانی

**************************

این دو فرزندان بنت الحیدرند
وارث رزم علی اکبرند

هست خون شیر در رگ هایشان
هم دلیرند این دو هم نام آورند

زور بازوشان به حیدر رفته است
در نبرد تیغ و نیزه محشرند

در رجز خواندن چو زهرا می شوند
آبروی دشمنان را می برند

زینب آن ها را حسینی کرده است
درس های معرفت را از برند

در پی اذن حسینند این دو طفل
لاجرم محتاج اسم مادرند

تا که افتادند زیر دست و پا
تازه فهمیدم ز خاک کوثرند

الگوی هر دو حسین بن علی ست
شاهد من هست این که بی سرند

امیر عطاءاللهی

**************************

بغض نگاه خسته تان، ای مسیح من
مانند سنگ؛ شیشه ی قلب مرا شكست
 دار و ندار زندگیم نذر خنده ات
غصه نخور، كه ارتش زینب هنوز هست

**
 در راه پاسداری آیین كردگار
 عمریست در كنار شما ایستاده ام
 این بچه های دست گلم را ز كودكی
 من با وضو و حبّ شما شیر داده ام

**
 سر مست باده های طهورایی توأند
 شمشیرِ دستِ هر دو شان تیز و صیقلی است
 پروانه وار منتظر اذنِ رفتنند
 رمز شروع حمله شان ذكر یا علیست

**

 ای پادشاه - تا تو رضایت دهی- ببین
 سر بند یا علی به سر خویش بسته اند
 بر فوت و فن نیزه و شمشیر واقف اند
 چون پای درس ساقی لشگر نشسته اند

**

 عباس گفته: خواهرمن! مرحبا به تو
 این مردهای كوچك تو، شیر شرزه اند
 مبهوت سبك جنگ و رجزهایشان شدم
 شاگردهای اول پرتاب نیزه اند

**

 گفتم به بچه های عزیزم كه تا ابد
غمگین زخم سینه ی یك یاس پرپرم
 تا آخرین نفس به عدو تیغ می زنید
 با نیت تلافی سیلی مادرم

**

 در آزمون صبر و محن، مادر شما
 با نمره ی قبولی تان گشت رو سپید
 در دفتر كرامت من دست حق نوشت
ای دختر شهید، شدی مادر شهید

وحید قاسمی

**************************

حضرت عاطفه لطف تو اگر بگذارد
دل آیــینه ای ام قصــد تقــرب دارد

 آسمانم همه ابری است، تماشایش کن
 «نه» نگو چون به تلنگر زدنی می بارد

حرفم این است که لطمه به غرورم نزنی
دست رد بر جگــر تنگ بلــورم نزنی

مهلتی تا که کنــار تو تلالــؤ بکنم
با دل سوخته ات بیعتی از نو بکنم

نذر کردم که به اندازه ی وسعم آقا!
همه هستی خود نذر سر تو بکنم

دو پســر نزد تو با چشـــم ترم آوردم
دو جگر گوشه ز جنس جگرم آوردم

هر دو بر گوشه ی دامان شما ملتمس اند
بر در خانه ی احساس شما ملتمس اند

در دل کوچکشان عشق شما می جوشد
تا که گردند به قربان شما ملتمس اند

هر دو تا شیرِ مرا با غم تو نوشیدند
از شب پیش برای تو کفن پوشیدند

حضرت آینه بگذار سرافراز شوم
در شعاع کرمت بشکُفم و باز شوم

طپش ام کند شده مرحمتی کن آقا!
تا به پایان نرســم باز هم آغاز شوم

این حریصان شهادت ز پی نان توأند
هر دو از روز ازل دست به دامان توأند

پیش از آنی که بیایند تفأّل زده اند
عطر بر پیرهن و شانه به کاکل زده اند

یک دهه فاطمیه گریه به زهرا کردند
تا که بر دامن تو چنگ توسل زده اند

سعید توفیقی

**************************

چگونه آب نگردم کنار پیکرتان
که خیره مانده به چشمم نگاه آخرتان

میان هلهله ی قاتلانتان تنها
نشسته ام که بگریم به جسم پرپرتان

چه شد که بعد رجزهایتان در این میدان
چه شد که بعد تماشای رزم محشرتان

ز داغ این همه دشنه به خویش می پیچید
به زیر آن همه مرکب شکسته شد پرتان

شکسته آمدم این جا شکسته تر شده ام
نشسته ام من شرمنده در برابرتان

خدا کند که بگیرند چشم زینب را
که تیغ تیز نبیند به روی حنجرتان

میان قافله ی نیزه دارها فردا
خدا کند که نخندد کسی به مادرتان

و پیش ناقه ی او در میان شادی ها
خدا کند که نیفتد ز نیزه ها سرتان

حسن لطفی

**************************

اینان کم از دو لاله احمر که نیستند
از یاوران خوب تو کمتر که نیستند

هر چند نور چشم من اما عزیز تر....
....از حنجر بریده اصغر که نیستند

هر چند سرو قامت آنها قیامت است
هرگز به دل ربایی اکبر که نیستند

گیرم شهید گشته، فدای تو می شوند
در کربلا سیاهی لشگر که نیستند

با آنچه مادر از سفر شام گفته بود
در پیج و تاب و حادثه، بهتر که نسیتند

احرامیان پور

**************************

رسیده نوبتمان، باید امتحان بدهیم
خدا كند بگذارد خودی نشان بدهیم

رسیده وقت نماز رشادت و مردی
نمی شود كه من و تو فقط اذان بدهیم

اگر كه داد دوباره جواب سر بالا
بگو چگونه جوابی به این و آن بدهیم؟

بیا كه عهد ببندیم و قول مردانه
به هم دهیم كه قبل از حسین، جان بدهیم

به حاجت دل خود می رسیم اگر او را
قسم به پهلوی بانوی قد كمان بدهیم

بخند و غصه نخور، چون به قلبم افتاده
اجازه می دهد آخر خودی نشان بدهیم

 

**************************

 

بالی گشوده است و چنان پیش می رود
کز حد کودکانه خود بیش می رود

اصلاً عجیب نیست که غوغا به پا کند
آری حلال زاده به داییش می رود

موج حماسه است که در قلب دشمنش
با هر قدم تلاطم تشویش می رود

مادر دلش گرفته از این خاک کوفه وار
از بس که او شبیه علی پیش می رود

لبخند بر لبش، تن او غرق خون شده
امضا شده است برگ رهاییش ...می رود

سید محمد رضا شرافت

**************************

تا صوت قرآن از لب آن ها می آید
 كفر تمام نیزه ها بالا می آید

 دجال های كوفه در فكر فرارند
 دارد سپاه زینب كبری می آید

 سد سپاه كفر را در هم شكستند
 تكبیرهای حضرت سقا می آید

 انگار كه زخم فدك سر باز كرده
 از هر طرف فریاد یا زهرا می آید

 خون علی گویان عالم را بریزید
 ای دشنه ها، تازه ترین فتوا می آید

 آداب جنگ كربلا مثل مدینه است
 چون ضربه هاشان سمت پهلوها می آید

 ای نیزه داران، نیزه هاتان را مكوبید
 روز مبادا،عصر عاشورا می آید

 خون گلوشان خاك را بی آبرو كرد
 آسیمه سر با طشت خود یحیی می آید

 ای تیغ های كند،با تقسیم سرها
 چیزی از آنها گیرتان آیا می آید!؟

 این اولین باریست كه از پشت خیمه
 دارد صدای گریه ی آقا می آید

 زینب بیا از خیمه ها بیرون، كه تنها
 با دیدن تو حال آقا جا می آید

وحید قاسمی

**************************
 

دو سوارند چنان شیر ژیان یال به یال
دو عقابی که گشودند به میدان پر و بال

چشم ها زهر در آن، تیغ دو ابرو برّان
صف مژگان چه سپاهی است به هنگام قتال

آن یکی گفت که من فارس حیدر نصبم
دیگری گفت منم وارث جعفر به جدال

پیر لبخند زنان کرد نظر بر ساقی
ز تماشای دو سرمست تمنای وصال

تیغ تکبیر کشیدند یکایک به نبرد
در بدر و اُحد باز اذان داد بلال

وقت تکثیر مه هاشمیان در آفاق
آسمان دید به رخسار دو مه چهار هلال

آفرین بر شرف شیر زن کرب و بلا
شیر خود را به دو شیرش به کجا کرد حلال

حودجی آمده از عرش به دامان زمین
بانوی آینه ها کرد نزول اجلال

محمل مادرشان از دو طرف شد روشن
کس ندیدست به دیدار دو مه استهلال

اجرا شده توسط حاج سعيد حداديان


**************************

دوباره در دل من خیمه‌ی عزا نزنید
نمک به زخم من و زخم خیمه‌ها نزنید

شکسته‌تر ز منِ پیر دیگر این جا نیست
مرا زمین زده است اکبرم، شما نزنید

برای آن که نمیرم ز شرم مادرتان
میان این همه لبخند دست و پا نزنید

خدا کند که بگوید کسی به قاتلتان
فقط نه این که دو بی‌کس، دو تشنه را نزنید

که در برابر چشمان مادری تنها
سر دو تازه جوان را به نیزه‌ها نزنید

حسن لطفی

**************************

گیرم که رد کنی دل ما را خدا که هست
باشد محل نده قسم مرتضی که هست

وقتی قسم به معجر زینب قبول نیست
چادر نماز حضرت خیر النسا که هست

یک گوشه می‌نشینم و حرفی نمی‌زنم
بیرون مکن مرا تو از این خانه، جا که هست

از دردِ گریه تکیه نده سر به نیزه‌ات
زینب نمرده شانه دارالشفا که هست

قربانیان خواهر خود را قبول کن
گیرم که نیست اکبر، تو طفل ما که هست

گفتی که زن جهاد ندارد برو برو
لفظ «برو» چه داشت برادر؟ «بیا» که هست

خون را بیا به دست دو قربانی‌ام بکش
تو خون مکش به دست عزیزم حنا که هست

گفتی مجال خدمتشان بعد از این دهم
از سر مرا تو باز مکن کربلا که هست

گفتی که بی تو سر نکنم خوب! نمی‌کنم
بعد از تو راه کوفه و شام بلا که هست

محمد سهرابی

**************************

هجران گرفته دور و برم را برای چه؟
خون می کنی دو چشم ترم را برای چه؟

وقتی قرار نیست کبوتر کنی مرا
بخشیده اند بال و پرم را برای چه؟

گر نیستی غریب، مگو پس انا الغریب
صد پاره می کنی جگرم را برای چه؟

دارد سرت برای چه آماده می شود؟
پس آفریده اند سرم را برای چه؟

زحمت کشیده ام که چنین قد کشیده اند
بر باد می دهی ثمرم را برای چه؟

من التماس می کنم و تفره می روی
شاید عوض کنی نظرم را برای چه؟

از مثل تو کریم توقع نداشتم
اصلاً گذاشتند کرم را برای چه؟

باشد نمی روند، ولی جان من! بگو
آورده ام دو تا پسرم را برای چه؟

لطيفيان

**************************


قامت كمان كند كه دو تا تیر آخرش
یك دم سپر شوند برای برادرش

خون عقاب در جگر شیرشان پر است
از نسل جعفرند و علی این دو لشكرش

این دو ز كودكی فقط آیینه دیده‌اند
آیینه‌ای كه آه نسازد مكدرش

واحیرتا كه این دو جوانان زینب‌اند
یا ایستاده تیر دو سر در برابرش؟

با جان و دل دو پاره جگر وقف می كند
یك پاره جای خویش و یكی جای همسرش

یك دست، گرم اشك گرفتن ز چشم‌هاش
مشغول عطر و شانه‌ زدن دست دیگرش

چون تكیه گاه اهل حرم بود و كوه صبر
چشمش گدازه ریخت ولی زیر معجرش

زینب به پیشواز شهیدان خود نرفت
تا كه خدا نكرده مبادا برادرش...

***

زینب همان شكوه كه ناموس غیرت است
زینب كه در مدینه قرق بود معبرش

زینب همان كه فاطمه از هر نظر شده است
از بس كه رفته این همه این زن به مادرش

زینب همان كه زینت بابای خویش بود
در كربلا شدند پسرهاش زیورش

شاعر : ؟؟؟

**************************

کودکانی عاشق و دلداده پروردم حسین
تا جوان گشتند قربان تو آوردم حسین

شیرشان دادم که شیر کربلای تو شوند
هر دو را نذر علی اکبرت کردم حسین

گر چه نا قابل ترین هدیه دو طفل زینبند
اذن تو درمان بود بر قلب پر دردم حسین

داغ این دو پیش مظلومی تو هیچ است هیچ
من پریشان تو بین قوم نا مردم حسین

کودکانم جای خود گر رخصتی بر من دهی
سینه و پهلو سپر دور تو می گردم حسین

غیرت این دو ز جنس غیرت سقای توست
هر دو را رزمنده ی راه تو پروردم حسین

در وجود این دو صبر و طاقت این درد نیست
بنگرند از کینه نیلی چهره ی زردم حسین

جواد حیدری


**************************

منم زینب که در کوی محبت منزلی دارم
در این منزل خدایا من حق آب و گلی دارم

برادر جان بیا لطف کن و مشکن دل زینب
که با دل با تو دلبر تا که هستم محفلی دارم

ملاقات خدا رفتن گرامی هدیه می خواهد
گران قدری ولی من هدیه ی نا قابلی دارم

برادر کن قبول از خواهر خود این دو قربانی
کز این دریای خون من هم امید ساحلی دارم

علیّ اکبرت رفت و شد از دست نبی سیراب
تو دلبند مرا سیراب کن من هم دلی دارم

سر موئی نگردد کم ز داغ آن دو از صبرم
بده حکم شهادت را که صبر کاملی دارم

جواد حیدری


**************************

زینب آمد دست طفلانش به دست
کز تو ام با آنچه ام در دست است

این دو از بهر فنا آماده اند
دو غلام تو، نه خواهر زاده اند

دستشان از کار چون کوتاه شد
ناله شان تیری به قلب شاه شد

در بر آن دو بی روان پیکر گرفت
وآن دو بی جان را چو جان در بر گرفت

در حرم آورد و بنهاد و نشست
هر که بُد از مرد و زن از جای جست

غیر زینب کز مصیبت صبر کرد
مُرد امّا خیمه بر خود قبر کرد

نامد از خیمه در آن ساعت برون
تا نگردد محنت آن شه فزون

طلوعی گیلانی


 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار شب چهارم محرم - طفلان زينب(س)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : شنبه 27 آبان 1391

 

چند شعر از استاد لطيفيان

هجران گرفته دور و برم را برای چه؟
خون می کنی دو چشم ترم را برای چه؟

وقتی قرار نیست کبوتر کنی مرا
بخشیده اند بال و پرم را برای چه؟

گر نیستی غریب، مگو پس انا الغریب
صد پاره می کنی جگرم را برای چه؟

دارد سرت برای چه آماده می شود؟
پس آفریده اند سرم را برای چه؟

زحمت کشیده ام که چنین قد کشیده اند
بر باد می دهی ثمرم را برای چه؟

من التماس می کنم و تفره می روی
شاید عوض کنی نظرم را برای چه؟

از مثل تو کریم توقع نداشتم
اصلاً گذاشتند کرم را برای چه؟

باشد نمی روند، ولی جان من! بگو
آورده ام دو تا پسرم را برای چه؟


*****************************

ای فدای دلِ منوّرتان
ای به قربان چشم كوثرتان

وای بر حال جبرئیل، او ر
گر برانید، روزی از درتان

تو سلیمان و موری آمده است
تا مشرّف شود به محضرتان

من كیم؟ دوره گردِ چشمانت
زینبم من همان كبوترتان

كودكانم چه ارزشی دارند؟
جانِ عالم، تصدق سرتان

كرده ام یا اخا دو آئینه
نذر چشم علیِ اصغرتان

ظهر دیدی چگونه خوش بودند
در صفوف نماز آخرتان

به امیدی بزرگشان كردم
تا به دستم شوند، پرپرتان

گر بگویی بمیر، می میرند
دست بر سینه اند و نوكرتان

پای تفسیر، شیرشان دادم
پای تفسیرِ گریه آورتان

پای تفسیر سوره ی مریم
سوره ی زخم های پیكرتان

تا كه راضی شوی و اذن دهی
پر بگیرند در برابرتان

یادشان داده ام، قسم بدهند
بر ضریح كبود مادرتان

بگذار اینكه ذبحشان سازم
پای رگ های سرخ حنجرتان

 

*****************************


تن من را به هوای تو شدن ریخته اند
علی و فاطمه در این دو بدن ریخته اند

جلوۀ واحده را بین دو تن ریخته اند
این حسینی است که در غالب من ریخته اند

ما دو تا آینه رو به روی یکدگریم
محو خویشیم اگر محو روی یکدگریم

ای به قربان تو و پیکر تو پیکرها
ای به قربان موی خاکی تو معجرها

امر کن تا که بیفتند به پایت سرها
آه در گریه نبینند تو را خواهرها

از چه یا فاطمه یا فاطمه بر لب داری
مگر از یاد تو رفته است که زینب داری

حاضرم دست به گیسو بزنم- رد نکنی
خیمه را با مژه جارو بزنم- رد نکنی

حرف از سینه و پهلو بزنم- رد نکنی
شد که یک بار به تو رو بزنم- رد نکنی؟!

تن تو گر که بیفتد تن من می افتد
تو اگر جان بدهی گردن من می افتد

دلم آشفته و حیران شد و... حرفی نزدم
نوبت رفتن یاران شد و... حرفی نزدم

اکبرت راهی میدان شد و... حرفی نزدم
در حرم تشنه فراوان شد و... حرفی نزدم

بگذار این پسران نیز به دردی بخورند
این دو تا شیر جوان نیز به دردی بخورند

نذر خون جگرت باد، جگر داشتنم
سپر سینه ی تو "سینه سپر" داشتنم

خاك پای پسران تو پسر داشتنم
سر به زیرم مکن ای شاه به سر داشتنم

سر که زیر قدم یار نباشد سر نیست
خواهری که به فدایت نشود خواهر نیست

راضی ام این دو گلم پرپر تو برگردند
به حرم بر روی بال و پر تو برگردند

له شده مثل علی اکبر تو برگردند
دست خالی اگر از محضر تو برگردند...

دستمال پدرم را به سرم می بندم
وسط معرکه چادر، کمرم می بندم

تو گرفتاری و من از تو گرفتارترم
تو خریداری و من از تو خریدارترم

من که از نرگس چشمان تو بیمارترم
به خدا از همه غیر از تو جگردار ترم

امتحان کن که ببینی چه قدر حساسم
به خداوند قسم شیرتر از عباسم

بگذارم بروی، باز شود حنجر تو؟!
یا به دست لبه ای کند بیفتد سر تو

جان انگشت تو افتد پی انگشتر تو
می شود جان خودت گفت به من خواهر تو؟

طاقتم نیست ببینم جگرت می ریزد
ذره ذره به روی نیزه سرت می ریزد

 

*****************************

بهترین بنده ی خدا زینب
هل اتی زینب، انمّا زینب
ریشۀ صبر انبیا زینب
زینبا زینبا و یا زینب
بانی روضه های غم زینب
تا ابد مبتلای غم زینب

گفت ای مصطفای عاشورا
ای فدای تو زینب کبری
تو علی هستی و منم زهرا
پس فدای تمام پهلوها

سر خواهر فدای این سر تو
همه ی ما فدای اکبر تو
گفت ای شاه ما اجازه بده
حضرت کربلا اجازه بده
جان این بچه ها اجازه بده
جان زهرا اجازه بده

قبل از آنکه سر تو را ببرند
این سر خواهر تو را ببرند

من هوای تو را به سر دارم
به هوای تو بال و پر دارم 
از غریبی تو خبر دارم 
دو پسر نه، دو تا سپر دارم

زحمتم را بیا به باد مده 
اشتیاق مرا به باد مده

در دل خیمه خسته اند این دو
سر راهت نشسته اند این دو 
دل به لطف تو بسته اند این دو 
با بزرگان نشسته اند این  دو

این دو با یار تو بزرگ شده اند
با علمدار تو بزرگ شده اند

در کرم سائلی به دست آور
زین دو تا حاصلی به دست آور
سپر قابلی به دست آور
تا توانی دلی به دست آور

دل شکستن هنر نمی باشد
نظرت هم اگر نمی باشد

ای فدایت تمامی سرها
سر چه باشد به پای دلبرها
از چه در اشتیاق خواهر ها
تو نظر می کنی به دیگرها

آخرش یا اجازه می گیرم
یا همین کنج خیمه می میرم

ای برادر اشاره ای فرما
ذوقشان را نظاره ای فرما
رد مکن راه چاره ای فرما
لااقل استخاره ای فرما

شاید این بچه های من بروند
شاید این دو به جای من بروند

زار و گریان مکن مرا جانا
ردّ احسان مکن مرا جانا
مو پریشان مکن مرا جانا
باز طوفان مکن مرا جانا

ورنه نیزه به دست می گیرم
جان هر آنچه هست می گیرم

تو اگر مبتلا شوی چه کنم
پیش چشمم فدا شوی چه کنم
پیش من سر جدا شوی چه کنم
کشته ی زیر پا شوی چه کنم

وای اگر حنجرت شکسته شود
پیش من پیکرت شکسته شود


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار امام زمان(ع) و محرم
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : شنبه 27 آبان 1391

ديده در حسرت ديدار شما مانده هنوز
به تمناي نگاهت دل ما مانده هنوز

بوسه يک روز به خاک قدمت خواهم زد
لب به اميد همان بوسه به پا مانده هنوز

فقرا پيش کريمان که معطل  نشوند!
منتظر برسر راه تو گدا مانده هنوز

در نبودت زدلم صدق و صفا کم کم رفت
مِهرت اما به دلم، شکر خدا مانده هنوز

مي شود ديدن روي تو نصيبم، يا،نه؟
دل من بين همين خوف ورجاءمانده هنوز

به همان ناله ي بين در و ديوار قسم
مادرت چشم براهت بخدا مانده هنوز

اي اميد همه دل هاي شکسته برگرد
دختري درعقب قافله جا مانده هنوز

همه حاجات به لطف تو روا شد اما
با شما يک سفر کرب وبلا مانده هنوز

سيد مجتبي شجاع

*******************

این من و هجر تو و حال به هم ریخته ام
رحم کن بر من و احوال به هم ریخته ام

منم آن عاشق جامانده ی روز عرفه
سر به زیرم سر اعمال به هم ریخته ام

آرزو داشتم امسال بیایم عرفات
گریه دار از غم هر سال به هم ریخته ام

هر دل آشفته پی هم نفسی می گردد
چند وقتی است به دنبال به هم ریخته ام

به گمانم که قرار است نبینم رویت
با غمت خورده رقم فال به هم ریخته ام

درد، بالاتر از این نیست برایم انگار
دوری از توست در اقبال به هم ریخته ام

خوش به حال شهدایی که سبکبال شدند
به پریدن نرسد بال به هم ریخته ام

همه دلشوره ی من ماه محرم باشد
مادرت با خبر از حال به هم ریخته ام

به تو و گریه هنگام غروبت سوگند
فکر جدّ تو و گودال به هم ریخته ام

چه کنم دست خودم نیست دلم بی تاب است
وقت آوارگی قافله ی ارباب است

شاعر : ؟؟؟؟؟

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار امام زمان(ع) و محرم
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : شنبه 27 آبان 1391

شبهای بی قراریِ چشمم سحر نشد
دلواپسی و غربت و اندوه سر نشد
آهم کشید شعله ولی بال و پر نشد
اصلاً کسی ز حال دلم با خبر نشد

فرموده ای که شرط وصالت صبوری است
وقتی زمان زمانه‌ی هجران و دوری است

ای طلعة الرشیده‌ی من أیها العزیز
ای غرة الحمیده‌ی من أیها العزیز
ای نور هر دو دیده‌ی من أیها العزیز
خورشید من سپیده‌ی من أیها العزیز

این جمعه هم غروب شد اما نیامدی
ای آخرین سلاله‌ی زهرا نیامدی

وقتی که هست چشم تر تو مطاف اشک
گم می شود دوباره دلم در طواف اشک
چشمان بی قرار من و اعتکاف اشک
آقا بخر مرا به همین دو کلاف اشک

این اشک ها شده همه‌ی آبروی من
چشمی گشا به روی من ای آرزوی من

آمد محرم و غم عظمای کربلا
خون می تراود از دل صحرای کربلا
چشمان توست مصحف غم های کربلا
داری به دوش پرچم آقای کربلا

هر صبح و شام غرق عزا گریه می‌کنی
با روضه های کرب و بلا گریه می‌کنی

در حیرتم که با دلت این غم چه می‌کند
شب های داغ و شیون و ماتم چه می‌کند
با چشمهات اشک دمادم چه می‌کند
زخمی ترین غروب محرم چه می‌کند

امشب بیا که روضه بخوانی برایمان
صاحب عزای خون خدا صاحب الزمان

امشب بیا و با دل خونین جگر بخوان
از ماه خون گرفته و شق القمر بخوان
از شام بی کسی و شب بی سحر بخوان
از روضه های عمه تان بیشتر بخوان

وقتی که چشمهای تو از غم لبالب است
آئینه‌ی غریبی و غمهای زینب است

این خاک غرق ندبه و آه است العجل
هر صبح جمعه چشم به راه است العجل
آل عبا بدون پناه است العجل
بر روی نیزه ها سر ماه است العجل

یا این دل شکسته‌ی ما را صبور کن
یا لا اقل به خاطر زینب ظهور کن

يوسف رحيمي


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار امام زمان(ع) و محرم
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : شنبه 27 آبان 1391

ای قبله ی نمازگذاران آسمان
ای خلق عالمت به سر سفره مهمان
هجر تو کرده قامت اسلام را کمان
الغوث یا بن فاطمه الغوث الامان
عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان
 
ای روح دین حقیقت ایمان بیا بیا
ای جان جان و مصلح کل جهان بیا
تنها دمید عترت و قرآن بیا بیا
خورشید تا به کی به پس ابرها نهان
عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان

ای غائب از نگاه و چراغ دل همه
داغ فراغ تو شده داغ دل همه
گل کرده این شراره به باغ دل همه
آه از جگر بر آمده آتش گرفته جان
عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان

ای پر ز اشک چشم تو صحرا بیابیا
ای سینه سوز ناله زهرای بیا بیا
ای آرزوی زینب کبرا بیا بیا
تا چند سرو قامت دخت علی کمان
عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان

مولا کنار چاه صدا می زند تو را
زهرا به سوز و آه صدا می زند تو را
زینب به قتلگاه صدا می زند تو را
زخم عزیز فاطمه گوید به مرزبان
عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان
 
از قلب داغدیده ندا می رسد بیا
از ناله ی کشیده ندا می رسد بیا
از حنجر بریده ندا می رسد بیا
ای داغدار لعل لب و چوب خیزران
عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان

 تا کی ز دیده اشک نشانیم سیدی
تا کی در انتظار بمانیم سیدی
تا کی دعای ندبه بخوانیم سیدی
تا کی سر بریده ی جد تو بر سنان
عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان

یاران دعا کنید که دلدار می رسد
خورشید از درون شب تار می رسد
صبح ظهور و وصل رخ یار می رسد
میثم بریز اشک و دعای فرجی بخوان
عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان


|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
اشعار امام زمان(ع) و محرم
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : شنبه 27 آبان 1391


       
      ای داغدار اصلی این روضه ها بیا
      صاحب عزای ماتم کرب و بلا بیا
      
      تنها امید خلق جهان یابن فاطمه
      ای منتهای آرزوی اولیاء بیا
      
      بالا گرفته ایم برایت دو دست را
      ای مرد مستجاب قنوت و دعا بیا
      
      فهمیده ایم با همه دنیا غریبه ای
      دیگر به جان مادرت ای آشنا بیا
      
      از هیچکس به جز تو نداریم انتظار
      بر دستهای توست فقط چشم ما بیا
      
      هفته به هفته می گذرد با خیال تو
      پس لا اقل به حرمت خون خدا بیا
      
      بیش از هزار سال تو خون گریه کرده ای
      ای خون جگر ز قامت زینب بیا
      
      عرض ارادت کم ما را قبول کن
      امسال هم محرم ما را قبول کن

           اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفاً اطلاع دهید   
  
       
        *******************
       
       
      صدای گریه تان پیر کرده عالم را
      بیا که با تو بپوشم لباس ماتم را
      
      هزار شکر نمردم که باز میبینم
      کتیبه های عزا ؛ مشکی محرّم را
      
      برای عمه خود تا که روضه میخوانی
      به گریه شعله زنی دودمان آدم را
      
      دخیل بسته ام امسال قبل جان دادن
      ببینم اشک تو را روضه مجسّم را
      
      به نور خویش عزاداری مرا پُر کن
      به سایه ات بپذیر از گدات این کم را
      
      مرا شبیه شهیدان شهید عشقت کن
      به بال شوق و بصیرت بگیر دستم را
      
      بیا ؛به رفیقان رفته ام سوگند
      که با تو بگریم تمام این غم را
     
      اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفاً اطلاع دهید

       
      *******************

       
      
       
      از هجر تو طبیعت ما گریه می کند
      چشم تمام آینه ها گریه می کند
      
      چشم انتظار آمدنت شیر خواره‌ای است
      گهواره‌ای به کرب و بلا گریه می کند
      
      پای سه ساله‌ای که پر تاول آمده است
      دارد به اشک آه و دعا گریه می کند
      
      در علقمه به خاطر تو مشک پاره ای
      دارد کنار دست جدا گریه می کند
      
      گودال سرخ روز عطش نعره می کشد
      از روضه های خون خدا گریه می کند
       
      علی اشتری
       
      *******************
       
 
       
      بر پا شده حسینیه گریه ها بیا
      بر روی چشم های تر از اشک ما بیا
      
      شال عزای تو به عزایم نشانده است
      وقت عزای مان شده صاحب عزا بیا
      
      از معرفت تهی ام و از مصلحت پُرم
        تا زیر و رو شَوَم ز قدوم شما بیا
      
      یادش به خیر صحن رضا زار می زدم:
      آقا نشسته ام دَم ایوان طلا بیا
      
      ایوان طلا اگر که نشد تا ببینمت
      وقت سحر زیارت پائین پا بیا
      
      ای خاک بر سرم که نشد خاک پای تو
      یک شب خرابه دل من هم بیا بیا
      
      من را که کُشت وا ابتاهای عمه ات
      یک سر به خاک کشته کرب و بلا بیا

 
      اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفاً اطلاع دهید
      

      *********************
      

      
      جایی نداشتیم اگر این روضه ها نبود
      عشقی نبود اگر غم کرب و بلا نبود
      
      از دستمال اشک تو خونابه میچکد
      آقا مگر به زخم دو چشمت دوا نبود ؟
      
      من را کسی به قدر دو گندم نمیخرید
      این چشم اگر به خیمه تان آشنا نبود
      
      بر ما ز آبروی خودت خرج کرده ای
      ای وای اگر که لطف نگاه شما نبود
      
      از ما مگیر یک نفس این یا حسین را
      آقا حسین گفتن ما دست ما نبود
      
      ما با لباس نوکری اش زنده مانده ایم
      عمری نبود اگر غم ارباب ما نبود

  
      اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفاً اطلاع دهید

       
      *******************
       
            
      چشم انتظار مانده ام امّا نیامدی
      کُشتی مرا و بر سرم آقا نیامدی
      
      چنگی نمی زند به دلم اشک های من
      وقتی که تشنه هستم و دریا نیامدی
      
      من با لباس نوکری احرام بسته ام
      وقت طواف کعبه ی دلها نیامدی
      
      دیشب میان روضه نگاهم به راه بود
      گفتم که می رسی به تماشا نیامدی
      
      شاید نشسته بودی و بر سینه می زدی
      جای دگر؛ به روضه ی زهرا نیامدی
      
      شاید دوباره کرب وبلا رفته بودی و
      تا صبح می زدی به سر آنجا نیامدی
      
      امشب شب یتیم نوازی دست توست
      مگذار تا بگویمت آقا نیامدی

    
      شاعر این شعر را اگر میشناسید لطفاً اطلاع دهید

       
      *******************

      

      
      دلتنگی غروب همه جمعه های من
      کی میرسد به صحن حضورت صدای من
      
      دیگر دلم برای شما پر نمیزند
      برگرد و بال تازه بیاور برای من
      
      غیر از ضرر برای تو چیزی نداشتم
      حتی نیامده ست به کارَت دعای من
      
      اشکت اگر به نامه اعمال من نبود
      بخشش نبود شامل یا ربنای من
      
      یک روز محض خاطر این چند قطره اشک
      وا میشود به خیمه سبز تو پای من
      
      با تو هوای ماه عزا چیز دیگریست
      ای بانی مُحرم و صاحب عزای من
      
      امشب میان سینه زدن ها و اشک ها
      مُهری بزن به نامه کرب و بلای من
       
      محمد بیابانی

       
      ********************

      

      
      نمی رسم من از این جاده ها به گرد شما  
      به خاک پای گدایان کوچه گرد شما
         
      خدا کند که عنان گیر مرکبت باشم
      فـــدای پا به رکــابــان در نبرد شما
      
      ارادتی به تو و خانواده ات دارم
      منـم غــلام غــلامان فرد فرد شما
      
      چرا شبیه گذشته مرا نمی خواهی
      مگر نمی خورم آقای من به درد شما
      
      رسیده باز سه شنبه شب خجالتم از
      مرور نامه ی اعمال و آه و سرد شما
       
      محمد حسن بياتلو
       
      ********************
      

      
      دلم گرفته ز یارم خبر نمی آید
      چرا خزان جدایی به سر نمی آید
      
      به راه آمدنش خشک شد دو چشم ترم
      چرا مسافر من از سفر نمی آید
      
      کسی که عادتش احسان و سجیه اش کرم است
      چرا سراغ من محتضر نمی آید
      
      در این دیار که عشاق تو فراوانند
      دگر غلام تو مد نظر نمی آید
      
      چه در زمان فراق و چه در وصال از ما
      به غیر نوکری ات بیشتر نمی آید
    
      اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفاً اطلاع دهید
       
      ********************

      

      
      اين هفته هم گذشت تو اما نيامدي
      خورشيد خانواده‌ي زهرا نيامدي
      
      از جاده‌ي هميشه چشم انتظارها
      اي آخرين مسافر دنيا نيامدي
      
      صبحي كنار جاده تو را منتظر شديم
      «آمد غروب ، رفت و تو آقا نيامدي»
      
      از ناز چشمهاي تو اصلاً بعيد نيست
      شايد كه آمدي گذر ما نيامدي
      
      امروزمان كه رفت چه خاكي به سر كنيم
      آقاي من اگر زَد و فردا نيامدي
      
      غيبت بهانه اي است كه پاكيزه تر شويم
      تا روبرويمان نشدي تا نيامدي
      
      «يابن الحسن بياي»قنوتم وظيفه است
      ديگر به ما چه آمده‌اي یا نيامدي 
       
      علی اکبر لطیفیان
       
      *********************
      

      
      نـاز از تـو، نيـاز و تمنّـا ز مـا، بــه روي چشم
      منّت كشي ز يوسف بطحـا، به روي چشم
      
      گفتـي گنـه نكن، به خدا سعي مي كنم
      قدري دگـر نما تـو مدارا، به روي چشم
      
      امـري اگـر بـُود، به كس ديگري مگو
      من مُرده ام مگـر گل زيبا، به روي چشم
      
      قدري تو دور كن ز دلم، حُبّ نفس را
      مُردن به عشـق حضرت زهرا، به روي چشم
      
      بگـذار يـك نمـاز، بـه تو اقتدا كنـم
      عرفان و پاك بـازي و تقوا، بـه روي چشم
      
      مسكيـن نـواز! دلبر با معرفت، حبيب
      آخر چه مي شود بنهي پا به روي چشم؟

      شاعر این شعر را اگر میشناسید لطفاً اطلاع دهید
       
      ******************
      

      
      کجاست آنکه دوباره مرا تکان بدهد؟
      وچشم های خودم را به من نشان بدهد
      
      تمام عقربه ها زنده اند و می گردند
      دل من است که چیزی نمانده جان بدهد!
      
      کجاست آنکه خودم را بگیرد از من و بعد
      مرا به دست غزلهای بی کران بدهد
      
      هنوز وقت زیادی برای ماندن هست
      چه می شود که زمانه کمی زمان بدهد؟
      
      دلم هوای رسیدن به انتها کرده
      کجاست آنکه به من جام شوکران بدهد؟
      
      خدای واقعی ام سالهاست گم شده است
      کجاست آنکه خدا را به من نشان بدهد
       
      میثم امانی
       
      ********************

      

       
      صدای آمدنت را به گوش ما برسان
      زمان غیبت خود را به انتها برسان
      
      نگاه نافذ خود را بر این گدا انداز
      برای درد نهفته کمی دوا برسان
      
      اگرچه بهر ظهورت نکرده ام کاری
      بیا و بر لب ما فرصت دعا برسان
      
      به صبح جمعه ی موعود زائرم فرما
      به خاکبوسی روز فرج مرا برسان
      
      برای روز ظهور تو کعبه پا برجاست
      بیا سرور دوباره بر آن بنا برسان
      
      کنار تربت زهرا به وقت نافله ات
      دعای خویش به یاری این گدا برسان
      
      نوشته ام به وصیت اگر میسر شد
      بیا و مرده ما را به کربلا برسان
       
      جواد حیدری
       
      ********************
       
       
      ... ایاک نعبد و ایاک نستعین
      یعنی سلام مسجد مولای آخرین !
      
      شبهای چارشنبه به انگشت کیستی
      دنیا رکاب و گنبد فیروزه ای نگین
      
      ای جمکران بگو کجاست آخرین امید
      أین الشموس الطالعه ، أین مه جبین ؟
      
      دنیای من گوشه ی مسجد نشستن است
      و  زل زدن به گردش تسبیح زائرین
      
      بگذار در کنار تو باشم تمام عمر
      بگذار در کنار تو باشم فقط همین
       
      زهرا بشری موحد
       
      *******************
       
       
      آسمان خشک شد و نیست خبر، یعنی چه؟
      شعر می بارد و اکسیر هنر یعنی چه؟
      
      رنگ این قافیه از غم شد و وزنش ماتم
      هی ردیفم شده :او رفته سفر...،یعنی چه؟
      
      روضه خوان گفت تو را کرب و بلا خواهم برد
      هر که دارد هوس خون جگر یعنی چه؟
      
      روضه خوان گفت زنی پشت دری...اما  بعد...
      تو بیا ترجمه کن سینه و در یعنی چه؟
      
      گفت مردی شده غربت زده و محرم چاه
      پس«علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر»*یعنی چه؟
      
      گفت یک کودک لب تشنه به دنبال سراب
      بر کف دست پدر... تیر سه سر یعنی چه؟
      
      آه ای حضرت موعود بیا ثابت کن
      "ارثِ این مادرِ خم گشته کمر"یعنی چه؟
       
      یحیی نژاد سلامتی
       
      ********************
      

      
      دلم دوباره خبر میدهد ظهور تو را
      بدون فاصله حس می کنم حضور تو را
      
      به من مگو که نرفته چگونه برگردد
      مسیر جاده خبر میدهد عبور تو را
      
      کدام آینه در این زمانه ناقص نیست؟
      که خوب جلوه دهد انعکاس نور تو را
      
      شبی به سینه ی طوفانی ام به صید بیا
      مگر که لمس کنم رشته های تور تو را
      
      من از زیارت ناحیه خوب دانستم
      شکسته است کسی شیشه ی غرور تو را
       
    
  رضا جعفری


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
شب سوم محرم
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : شنبه 27 آبان 1391

از نيمه شب گذشته و خوابش نبرده بود
طفل سه ساله اي كه، دگر سالخورده بود

در گوشه ي خرابه ،به جاي ستاره ها
تا صبح ،زخم هاي تنش را ،شمرده بود

از ضعف،ناي پاشدن از جاي خود نداشت
آخر سه روز بود، كه چيزي نخورده بود

بادست هاي كوچكش، آرام و بي صدا
از فرط درد، بازوي خود را فشرده بود

اين نيمه جان مانده هم از، لطف زينب است
ورنه هزار مرتبه در راه مرده بود

پیش از طلوع، بانوی گوهر شناس شهر
آن گنج را به دست خرابه سپرده بود

محسن عرب خالقي


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

آمار مطالب

:: کل مطالب : 1880
:: کل نظرات : 145

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 0

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 29
:: باردید دیروز : 39
:: بازدید هفته : 1878
:: بازدید ماه : 5459
:: بازدید سال : 14840
:: بازدید کلی : 14840

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران