آموزش تخصصی اصول و فنون و اخلاق مداحی به همراه زیباترین اشعار در مدح اهل بیت علیهم السلام


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
در این وب با اخــلاق مــداحی، اصـــول مداحــی،علــوم و فنــون مداحـی روضه خوانی،دعاخوانی، اشعار زیبا دربـاره ولادت و تسلیت اهــل بیت علیهم السـلام،وظایف مداحان،رسالت مداحان در جامعه، آسیبهای مداحی،مقتل شناسی انواع سبک ها و دستگاه ها و هر آنچه کـه مربوط بـه مداح و مداحی باشد، آشنا خواهید شد ان شاءالله. (مهدی وحیدی)
اشعار شهادت امام حسن(علیه السلام)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : جمعه 01 دی 1391

      پایین پلک چشم تو دائم پر از نم است
      چشمت قشنگ، سوی نگاهت ولی کم است
      
      از بس که اشک ریخته ای در عزای یاس
      از بس که کوچه پیش نگاهت مجسم است
      
      رد شراره بر رخ تو نقش بسته است؟
      یا ردپای ضربه سیلی محکم است؟
      
      سنّت زیاد نیست ولی پیر گشته ای
      این ارث مادری است که قد شما خم است
      
      آقا فدات شم چقدر غصه میخوری
      تصویر لحظه لحظه عمرت چه پر غم است
      
      این گریه ها که میکنی از بهر مادرت
      پایه گذار اشک عزای محرّم است
      
      در روضه های حضرت ارباب، یاحسن
      سرمشق یا حسین حسین دمادم است
      
      هرکس که سائل کرم مجتبی نشد
      شایسته ی بکاء به شه کربلا نشد
       
      حسین قربانچه


  ************************


       آيا شده بال و پرت آتش بگيرد
      هر چيز در دور و برت آتش بگيرد
      
      آيا شده بيمار باشی و نگاهت
      از نيش خند همسرت آتش بگيرد
      
      آيا شده يک روز گرم و وقت افطار
      آبی بنوشی ... جگرت  آتش بگيرد
      
      آيا شده تصويری از مادر ببينی
      تا عمر داری پيکرت آتش بگيرد
      
      می گريم از روزی که می بينم برادر
      در کوفه موی دخترت آتش بگيرد
      
      می گريم از روزی که می بينم برادر
      از هرم خاکستر سرت آتش بگيرد
      
      آه ... از خنکهای گلويت بوسه ای ده
      تا قبل از اينکه حنجرت آتش بگيرد
      
      آقا بس است ديگر مگو از شعله هايت
      ترسم که جان خواهرت آتش بگيرد
       
      یاسر حوتی

  ************************

      
      دست و پا ميزني و بال و پرت ميريزد
      گريه ي خواهر تو روي سرت ميريزد
      
      بهتر است سعي كني اين همه سرفه نكني
      ورنه در طشت تمام جگرت ميريزد
      
      در تقلاي سخن گفتني اما نه... نه...
      جگرت از دهنت دور و برت ميريزد
      
      خبرش پخش شده زهر تو را خواهد كشت
      بي سبب نيست كه اشك پسرت ميريزد
      
      جگرت،بال و پرت،اشك ترت ريخت ولي
      چه كسي هست كه با نيزه سرت ميريزد؟
       
      هاني امير فرجي

  ************************


     
      تو وارث تمامی غم های مادری
      مسموم زهر کاری یک کوچه و دری
      
      نام تو با بقیع گره ای کور خورده است
      همسایه همیشگی حوض کوثری
      
      تو مادری ترین امامان شیعه و...
      درد آشنای درد دل چاه و حیدری
      
      لعن خدا بر آنکه مذلت خطاب کرد
      انگار نه انگار نوه پیمبری
      
      کمتر به خود به پیچ از این التهاب زهر
      چیزی نمانده است که پر در بیاوری
      
      خود،کربلاست هروله دور بسترت
      اما حزین کرب و بلای برادری
      
      بی اختیار یاد غم شام می کنی
      وقتی که چشمهات می افتد به معجری
      
      این تیرها که بغض جمل بر تن تو زد
      شد نیزه سنان و رگ گردن تو زد
       
      علی آمره


|
امتیاز مطلب : 7
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
اشعار شهادت حضرت رقیه(سلام الله علیها)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : یکشنبه 26 آذر 1391

چند شعر از علي اکبر لطيفيان

عمه جان اين سر منور را
کمکم مي کني که بردارم
شاميان اي حراميان ديديد
راست گفتم که من پدر دارم

 اي پدر جان عجب دلي دارم
اي پدر جان عجب سري داري
کيسويم را به پات مي ريزم
تا ببيني چه دختري داري

اي که جان سه ساله ات بابا
به نگاه تو بستگي دارد
گر به پاي تو بر نمي خيزم
چند جايم شکستگي دارد

آيه هاي نجيب و کوتاهم
شبي از ناقه ام تنزل کرد
غنچه هايي شبيه آلاله
روي چين هاي دامنم گل کرد

دستي از پشت خيمه ها آمد
لاجرم راه چاره ام گم شد
در هياهوي غارت خيمه
ناگهان گوشواره ام گم شد

هر بلايي که بود يا مي شد
به سر زينب تو آوردند
قاري من جرا نمي خواني؟
چه به روز لب تو آوردند

چشم هاي ستاره بارانم
مثل ابر بهار مي بارد
من مهياي رفتنم اما
خواهرت را خدا نگه دارد

 

*****************

 

پايش ز دست آبله آزار مي کشد
از احتياط دست به ديوار مي کشد

در گوشه ي خرابه کنار فرشته ها
"با ناخني شکسته ز پا خار مي کشد"

دارد به ياد مجلس نامحرمان صبح
بر روي خاک عکس علمدار مي کشد

او هرچه مي کشد به خداي يتيم ها
از چشم هاي مردم بازار مي کشد

گيرم براي خانه تان هم کنيز شد
آيا ز پرشکسته کسي کار مي کشد؟

چشمش مگر خداي نکرده چه ديده است؟
نقشي که مي کشد همه را تار مي کشد

لب هاي بي تحرک او با چه زحمتي
خود را به سمت کنج لب يار مي کشد

 

*****************

 

هر چند دل شكسته و هر چند بي پر است
 اما هنوز مثل هميشه كبوتر است

گر پاي نيزه از حركت ايستاده بود
 از شدت علاقه بابا به دختر است

زهراتر از هميشه به سجاده آمده
 انداز? قدش، چقدر گريه آور است

اين زخم هاي روي سرش روي پيكرش
 با زخم هاي شهر مدينه برابر است

او بيشتر بهانه‌ي بابا گرفته است
 پس عمرش از تمامي اين قوم كمتر است

اين لاله‌اي كه بر سر مويش گره زدند
 سوغات كوفه است به جاي گل سر است

فردا نماز صبح – بدون رقيه است
 فردا كه بام مأذنه ها بي كبوتر است

 


*****************

 

آئينه هستم تاب خاکستر ندارم
پروانه اي هستم که بال و پر ندارم

از دست نامردي به نام تازيانه
يک عضو بي آسيب در پيکر ندارم

تا اينکه گريان تو باشم در سحر گاه
در چشم هايم آنقدر اختر ندارم

چيزي که فرش مقدمت سازم در اينجا
از گيسوان خاکي ام بهتر ندارم

مي خواستم خون گلويت را بشويم
شرمنده هستم من که آب آور ندارم

بر گوش هايم مي گذارم دست خود را
شايد نبيني زينت و زيور ندارم

وقتي نمانده گيسويي روي سر من
گاري دگر با شانه و معجر ندارم

لب مي گذارم روي لب هايت پدرجان
تا اينکه جانم را نگيري بر ندارم

 

*****************

 

تو را آورده ام اينجا که مهمان خودم باشي
شب آخر روي زلف پريشان خودم باشي

من از تاريکي شب هاي اين ويرانه مي ترسم
تو را آورده ام خورشيد تابان خودم باشي

اگرچه عمه دل تنگ است، اما عمه هم راضي است
که تو اين چند ساعت را به دامان خودم باشي

سرت افتاد و دستي از محاسن  چون بلندت کرد
بيا تا ميهمان کنج ويران خودم باشي

سرت را وقت قرآن خواندنت بر تشت کوبيدند
تو بايد بعد از اين قاريِ قرآن خودم باشي

کنار تو که از انگشتر و خلخال صحبت کرد
فقط مي خواستم امشب پريشان خودم باشي

اگرچه اين لبي که ريخته بوسيدنش سخت است
تقلا مي کنم يک بوسه مهمان خودم باشي

 

*****************

 

کيست امشب در دل طوفاني او جا کند 
قطره هاي تاولش را راهي دريا کند

گرد و خاکي گشته بود اما هنوز آئينه بود
صفحه آئينه را فرداي محشر وا کند

مشتي از خاکستر پروانه نيت کرده است
کنج اين ويران سرا ميخانه اي برپا کند

تار و پودي از لباس مندرس گرديده اش
مي تواند ديده يعقوب را بينا کند

او که دارد پنجه اي مشکل گشا قادر نبود
چشم هاي بسته باباي خود را وا کند

گيسويش را زير پاي ميهمانش پهن کرد
آنقدر فرصت نشد تا بوريا پيدا کند

خشت هاي اين خرابه سنگ غسلش مي شود
يک نفر بايد دوباره غسل يک زهرا کند

 

*****************

 

در آن سحر، خرابه هوايش گرفته بود
حتي دل فرشته برايش گرفته بود

با آستين پاره ي پيراهن خودش
جبريل را به زير کسايش گرفته بود

زورش نمي رسيد کسي را صدا کند
از گريه زياد، صدايش گرفته بود

از ابتداي شب که خودش را به خواب زد
معلوم بود آنکه دعايش گرفته بود

حتما نزول مي کند آيات تازه اي
با چله اي که بين حرايش گرفته بود

مشغول ذکر نافله اش شد، ولي کجاست؟
آن چادري که عمه برايش گرفته بود

 

*****************

 

حاضرم پايِ سرِ تو سرِ خود را بدهم
جايِ پيراهن  تو معجر  خود را بدهم

سر باباي من و خِشت محال است عمه
عمه بگذار كه اول پر خود را بدهم...

...پهن كن تا كه سر  خار نگيرد به لبش
كم اگر بود پرِ ديگر خود را بدهم

زيورآلات مرا دختر همسايه گرفت
نذر انگشتَرَت انگشترِ خود را بدهم

مويِ من سوخته و مويِ پدر سوخته تر
حاضرم پايِ همين سر، سرِ خود را بدهم

ديد ما تشنه آبيم خودش آب نخورد
خواست تا ديده آب آور خود را بدهم

به دلم آمده يك وقت خجالت نكشم
پايِ لطفش نفس  آخر خود را بدهم


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار شهادت حضرت رقیه(سلام الله علیها)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : یکشنبه 26 آذر 1391


من آن شمعم که آتش بس که آبم کرده، خاموشم
همه کردند غير از چند پروانه، فراموشم

اگر بيمار شد کس، گل برايش مي برند و من
به جاي دسته گل باشد سر بابا در آغوشم

پس از قتل تو اي لب تشنه، آب آزاد شد بر ما
شرار آتش است اين آب بر کامم، نمي نوشم

تو را در بوريا پوشند و جسم من کفن گردد!
به جان مادرت، هرگز کفن بر تن نمي پوشم

ز زهرا مادرم خود ياد دارم رازداري را
 از آن رو صورت خود را ز چشم عمه مي پوشم

دوباره از سقيفه دست آن ظالم برون آمد
که مثل مادرم زهرا ز سيلي پاره شد گوشم

اگر گاهي رها مي شد ز حبس سينه فريادم
به ضرب تازيانه قاتلت مي کرد خاموشم

فراق يار و سنگ اهل شام و خنده دشمن
من آخر کودکم اين کوه سنگين است بر دوشم

سپر مي کرد عمه خويش را بر حفظ جان من
نگردد مهرباني هاي او هرگز فراموشم

دو چشم نيمه بازت مي کند با هستي ام بازي
هم از تن مي ستاند جان هم از سر مي برد هوشم

بود دور از کرامت گر نگيرم دست «ميثم» را
غلام خويش را گر چه گنه کار است، نفروشم

غلامرضا سازگار

***************************


بابا برايم روزها گرما ضرر دارد
شب هم كه شد بر زخم ِ من سرما ضرر دارد

دنياي من بعد از غروبِ تو برايِ من
يك لحظه هم ماندن در اين دنيا ضرر دارد

سيلي كه جايِ خود، نسيم ِ داغ ِ صحرا هم
حتماً براي كودكِ زيبا ضرر دارد

سيلي نه، بعد از اصغرت در غربتِ شبها
ديگر برايِ گوش من لالا ضرر دارد

فهميده ام از ضربتِ سنگين سيلي ها
گاهي برايم گفتن بابا ضرر دارد

آنكه ز روي ناقه افتاده ميفهمد
يك عمر اين افتادن از بالا ضرر دارد

چون حرفِ "با" لب را به لب چسبانده تكرار است
بابا براي زخم اين لبها ضرر دارد

شاعر؟؟؟؟؟


***************************


شبيهِ هر چه که عاشق، سَرَت جدا شده است
تمامِ هستيِ پهناورت جدا شده است

غزل چگونه بگويم ز قطعه هاي تنت؟!
که بيت بيتِ تو از پيکــرت جدا شده است

چه سرگذشتِ غريبي گذشت از سَرِ تو!
چگونه تاخت که سر تا سرت جدا شده است؟!

کبوتران حرم، بال و پر نمي خواهند
که از حريمِ تو بال و پرت جدا شده است

فداي قامت انگشتِ تو که رفت از دست
به اين بهانه که انگشترت جدا شده است

طلوع کرده سَرَت...کاروان به دنبالش
ميانِ راه ولي دخترت جدا شده است

**

که نيست در تنِ او جان، که بي امان بدَوَد
چگونه از پيِ اين سَر، دوان دوان بدود؟

نشسته داغِ تو بر قلبِ پاره پاره ي او
شده کبود دراين آسمان ستاره ي او

نِشسته بود که ناگه کسي رسيد از راه
که تازيانه بدستش گرفته و ناگاه

به ضرب مي زند آن را به پهلويش که بيا
کِشيده است کمان دار، گيسويش که بيا!

دوباره خاطره ي کوچه تازه شد در دشت
خميده قامت و بي جان به کاروان برگشت

**

رسيده اند به شام و خرابه منزلشان
سَري به دامن و سِرّي نهفته در دلشان

وصالِ دختر و بابا رسيده است امشب
به غيرِ اشک، چه کَس حل نموده مشکلشان؟

"نماز شامِ غريبان..."که گفته اند، اينجاست!1
وضو ، ز خونِ سَر و قبله بود مايلشان

ميانِ عاشق و معشوق، جانِ دختر بود2
که ذرّه ذرّه به پايان رسيد حائلشان

هزار نکته ي باريک تر ز مو اينجاست3
در اين سکوت که پيچيد دورِ محملشان

**

وزيده است صدايي...شبيهِ لالايي ست
بغل گرفته پدر را ! عجيب بابايي ست

به روي پاي کبودش، نشسته خوابيده
شبيهِ مادرِ پهلو شکسته خوابيده

خرابه ساکت و آرام، اشک مي ريزد
شکسته بغض و سرانجام اشک مي ريزد

رسيده است سحرگاه شستنِ بدنش
رسيده است سحر...يا شبِ کبودِ تنش؟!

خميده تر شده زينب در اين سحر انگار
خرابه از غمِ او شد خرابتر انگار

******

1-اشاره به بيت حافظ:
نماز شام غريبان چو گريه آغازم
ه مويه هاي غريبانه گريه پردازم

2-اشاره به بيت حافظ:
ميان عاشق و معشوق هيچ حائل نيست
تو خو حجاب خودي حافظ از ميان برخيز

3-اشاره به بيت حافظ:
هزار نکته ي باريک تر ز مو اينجاست
نه هرکه سر بتراشد قلندري داند

عـارفه دهــقاني

 


|
امتیاز مطلب : 8
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
اشعار مصیبت شام
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : یکشنبه 26 آذر 1391

خنده بر پاره گریبانی مان می کردند
خنده بر بی سر و سامانی مان می کردند

پشت دروازه ی ساعات معطل بودیم
خوب آماده ی مهمانی مان می کردند

از سر کوچه ی بی عاطفه تا ویرانه
سنگ را راهی پیشانی مان می کردند

هر چه ما آیه و قرآن و دعا می خواندیم
بیشتر شک به مسلمانی مان می کردند

شرم دارم که بگویم به چه شکلی ما را
وارد بزم طرب خوانی مان می کردند

بدترین خاطره آن بود که در آن مدت
مردم روم نگهبانی مان می کردند

هیچ جا امن تر از نیزه ی عباس نبود
تا نظر بر دل حیرانی مان می کردند

علی اکبر لطیفیان

********************

هر جا سخن از زینب و دروازه شام است
ساکت به تماشا منشینید حرام است

دستی که به سر می زنی از این غم عظمی
یادآور فرق سر و سنگ لب بام است

یک سر به به سر نیزه عیان است ببینید
مانند هلال است ولی ماه تمام است

هجده قمر از نوک سنان تابد و مردم
پرسند ز هم پس سر عباس کدام است؟

مردم نزنید از همه سو سنگ بر این سر
والله امام است امام است امام است

زوار برادر شده بر نی سر عباس
هم اشک به رخ هم به لبش عرض سلام است

هر کوچه پر از هلهله و خنده و شادی است
از شام بپرسید مگر عید صیام است؟....!

با یاد سر و چوب و لب و ناله زینب
انگار جهان در نظرم مجلس شام است

باید همه از مرد و زن شام بپرسید
ناموس الهی ز چه در محضر عام است؟

هر خانه که در سوگ حسین است سیه پوش
 "میثم"در آن خانه غلام است غلام است

غلامرضا سازگار

 


|
امتیاز مطلب : 6
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
اشعار مصیبت شام
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : یکشنبه 26 آذر 1391

تو که آرام بخش این قلوبی
خبر از حال من داری به خوبی
جواب اشک های زینب تو
شده در شام رقص و پایکوبی

شده زخم دل من سخت کاری
که از دستم نیامد هیچ کاری
به پیش چشم من در بارش سنگ
چه تکریمی شد از لب های قاری

چرا از ظلم بی اندازه ی شهر
نمی پاشد ز هم شیرازه ی شهر
دل هفت آسمان را غرق خون کرد
سر خورشید بر دروازه ی شهر

یوسف رحیمی

**********************

عالم همه جا در نظرم شام خراب است
جان و تنم از آتشِ دل در تب و تاب است

ای مـردم عالم همـه از شـام بپـرسید
قرآن محمّد ز چه در بزم شراب است؟

این چوب که در دست یزید است بگیرید
والله قسـم یاری مظلوم، ثـواب اسـت

این سر که شکستند از او گوهر دندان
این سر که روان از یم چشمش دُر ناب است

این سر، سر نورانی ریحـانه زهـراست
کز داغ لبـانش جگـر آب، کباب است

در حنجـره سوختــه‌اش آیه قــرآن
از دیده روان بر گل رخسار، گلاب است

در تشـت طـلا دور زنــد دیــده‌اش آری!
می‌گردد و خجلت زده از اشک رباب است

یک مـرد ندیـدم کـه در آن بـزم بپـرسد:
ناموس خدا از چه به بـازوش طناب است؟

رخسار مپوشان به کف دست، سکینه!
بر چهره همان رنگ کبودیت حجاب است

پـاسخ ندهـد سنـگ لـب بــام ز خجـلت
«میثم!» تو بگو خون خدا از چه خضاب است؟

غلامرضا سازگار

**********************

شیر زن قافله اهل بیت
عالمه عاقله اهل بیت

خیز و بیاشوب شب شهر را
پر ز علی کن نفس دهر را

خطبه بخوان شهر به پا می شود
کوفه افسرده حرا می شود

مظهر اعجاز خدا در دمشق
آن چه تو کردی همه عشق است عشق

شام چهل سال علی را ندید
دسته گلی از چمن او نچید

شام چهل سال اگر خفته است
بانگ تو این خواب بر آشفته است

اصغر تو غرقه به خون شد بخوان
اکبرت از اسب نگون شد بخوان

خطبه بخوان سنگ صدا می دهد
منبر و محراب ندا می دهد

یوسف دل بر سر بازار تو
مصر و دمشق اند گرفتار تو

در همه جا قبله اهل دلی
شاهد اسرار چهل منزلی

جلوه کن و ماه شو و نور باش
آینه روشنی طور باش

بر اثر گام تو بر خاک راه
شعله رحمت شکفد هر پگاه

صبر حسن داری و شور حسین
غیرت زهرا و غرور حسین

آن چه تو را هست که را داده اند
حُسنی از این دست که را داده اند؟

سرو قدا..! همچو کمان می روی!..
ماه رخا، اشک فشان می روی

ای دل مولا ز چه دل خسته ای؟
قلب حرم بودی و بشکسته ای

خون چکد از چشمه خورشید و ماه
این جسد کیست در این قتلگاه

همدم صبح و شب تو آه شد
عمر تو بی ماه تو کوتاه شد

ماه علی چند نفس شمع باش
روشنی خلوت این جمع باش

چند کبوتر به تو دل بسته اند
جمله به دامان تو پیوسته اند

محمد فخارزاده

**********************

اي يزيدِ بي حيا از رويِ بغض و كينه ات
خيزران بر روي لبهايِ حسين من مزن

چوبِ خود بردار از پيشاني ِ زخمي ِ او
لطمه بر اسمايِ حُسنايِ حسين من مزن

كم تمسخر كن تو قرآن خواندنِ مظلوم را
طعنه بر صوتِ دل آرايِ حسين من مزن

از محاسن هايِ او خونِ دلِ من ميچكد
بس كن اي ظالم به سيمايِ حسين من مزن

چوبِ تو تفسير ِ سيلي خوردنِ زهرا كُنَد
شرم كن بر رويِ زيبايِ حسين من مزن

كاش مثل ِ دستِ من چشم سكينه بسته بود
پيش ِ او ضربه به لبهايِ حسين من مزن

محمود ژوليده

**********************

چوبی به لبت، نشسته دیدم
دندان  تـو را، شکسته دیدم

چشمان تو را، پر آب دیدم
دور ِ سـر تـو، شـراب دیدم

چون مجلس کینه را بیاراست
خصم تو ز ما کنیز میخواست

خونین شدنِ سر تو دیدم
جـان کندنِ دختر تـو دیدم

عباس کجاست، تا بشیند؟
رخسـار  کبـودِ  مـن  ببیند

شاعر؟؟؟؟

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار مصیبت شام
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : یکشنبه 26 آذر 1391

تو میان طشت جاخوش کرده ای بابا - ولی
من برای دیدنت بالا و پایین می پرم 

من تقلا کردن ام بی فایده ست پاشو ببین
حال دیگر گشته ام مانند زهرا مادرم 

یاد داری آمدم من پابه پای نیزه ات
یاد داری تو کبودی های روی پیکرم

هرچه من اصرار کردم تازیانه می زدند
ناگزیر از چادر عمه گرفتم بر  سرم 

در میان کوچه و بازار شهر شام بود
بر سرش میکرد طفلی شاد و خندان معجرم 

هرچه بوده مطرب و رقاصه اینجا آمده
شادمانی میکنند در پیش چشمان ترم 

در میان بزم عیش و نوش جای تو نبود
خیزران- دندان تو - هرگز نمیشد باورم 

بی حیایی داد میزد با اجازه یا امیر
باخودم آن دختر شیرین زبان را می برم

علیرضا خاکساری


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
امام حسین(علیه السلام) - خداحافظی از محرم
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : جمعه 24 آذر 1391

  دارد تمام می شود آقا عزای تو
      کم گریه کرده ایم محرم برای تو
      
      دارد چه زود سفره تو جمع می شود
      تازه نشسته ایم بخوریم از غذای تو
      
      هر روز روز تو همه جا محضر شما
      یعنی که هست هر چه زمین کربلای تو
      
      میل دوبارگی بهشت آدمی نداشت
      وقتی شنید گوشه ای از روضه های تو
      
      کی دست خالی از در این خانه رفته است
      دست پر است تا به قیامت گدای تو
      
      تنها بلد شدیم تباکی کنیم و بس
      گریه کند برای تو صاحب عزای تو
      
      گریه کن تو حضرت زهراست والسلام
      جانم فدای فاطمه و جانم فدای تو
      
      تازه به شام می رسد از راه قافله
      تازه رسیده نوبت تشت طلای تو

     شاعر؟؟؟؟؟     
 
   


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار شهادت امام سجاد(ع)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : پنج‌شنبه 23 آذر 1391

          
      قسمت این بود بال و پر نزنی
      مرد بیمار خیمه ها باشی
      حکمت این بود روی نی نروی
      راوی رنج نینوا باشی

      **
      چقدر گریه کردی آقاجان
      مژه هایت به زحمت افتادند
      قمری قطعه قطعه را دیدی
      ناله هایت به لکنت افتادند

      **
      سربریدند پیش چشمانت
      دشتی از لاله و اقاقی را
      پس گرفتید از یزید آخر
      علم با شکوه ساقی را !؟

      **
      کربلا خاطرات تلخی داشت
      ساربان را نمی بری از یاد
      تا قیام ِ قیامت آقاجان
      خیزران را نمی بری از یاد

      **
      خون این باغ، گردن ِ پاییز
      یاس همرنگ ارغوان می شد
      چه خبر بود دور ِ طشت طلا
      عمه ات داشت نصف ِ جان می شد

      **
       کاش مادر تو را نمی زایید!
      گله از دست ِ زندگی داری
      دیدن آب ، آتشت می زد
      دل خونی ز تشنگی داری

      **
      تا نگاهت به دشنه ای می خورد
      جگرت درد می گرفت آقا
      تا جوانی رشید می دیدی
      کمرت درد می گرفت آقا

      **
      جمل شام پیش ِ رویت بود
      خطبه ات تیغ ذوالفقارت بود
      «السلام علیک یا عطشان»
      ذکر لبهای روضه دارت بود

      **
      پدرت خواند از سر نیزه
      تا ببینند اهل قرآنی اید
      عاقبت کاخ شام ثابت کرد
      که شما مردمی مسلمانی اید

      **
      سوخت عمامه ات، بمیرم من
      سوختن ارث ِ مادری شماست
      گرچه در بندی از تو می ترسند
      علتش خوی ِ حیدری شماست

      **
      خون خورشید در رگت جاری
      از بنی هاشمی، یلی هستی
      دستهای تو را به هم بستند
      هرچه باشد توهم علی هستی

      **
      کاش می مُردم و نمی خواندم
      سر بازارها تو را بردند
      نیزه داران عبای دوشت را
      جای سوغات کربلا بردند
      
      وحید قاسمی
       
      ********************
   
    
         
      با سوز قلب پاره پاره گریه می کردی
       با چشم های پر ستاره گریه می کردی
      
       دل های نزدیکانتان که جای خود دارد
       که آب می شد سنگ خاره، گریه می کردی
      
       در وقت تجدید وضو تا آخر عمرت
       تا آب می دیدی دوباره گریه می کردی
      
       با یاد اکبر، تا که می آمد به گوش تو
       بانگ اذان از هر مناره گریه می کردی
      
       در کوچه و بازار می دیدی اگر بین
       آغوش مادر شیرخواره گریه می کردی
      
       در خواب اگر می رفت پیشت طفل سیرابی
       با هر تکان گاهواره گریه می کردی
      
       جایی که ننوشته است اما خوب می دانم
       با دیدن هر گوشواره گریه می کردی
      
      محمد رسولی
     
       
      ********************
       
           
      كوچه هاي مدينه و بوي
      زخمهاي تني كه مي آيد
      چشم هاي سپيد يعقوب و
      بوي پيراهني كه مي آيد

      **
      مرد سجاده اي كه درك نكرد
      هيچ كس آيه ي مقامش را
      در هياهوي شهر كوفه نداد
      هيچ كس پاسخ سلامش را

      **
      تا عزاداريش شروع شود
      ديدن شيرخواره اي كافيست
      تا صدايش به گوش ما برسد
      ديدن گوشواره اي كافيست

      **
      وقت افطار كردنش هر شب
      تا كه چشمش به آب مي افتاد
      تشنگي ضريح لبهايش
      ياد طفل رباب مي افتاد

      **
      من نميدانم اينكه خاكستر
      چه به روز سر امام آورد
      زير زنجير پيكر زردش
      معجزه بود اگر دوام آورد

      **
      گيرم از دست كوفه راحت شد
      سنگ طفلان شام را چه كند؟
      گيرم از دست كوچه سنگ نخورد
      مردم پشت بام را چه كند؟

      **
      تا كه اين مرد قافله زنده ست
      حرفي از طفل كاروان نزنيد
      پيش اين مرد گريه ، جانِ حسين
      حرفي از چوب خيزران نزنيد

     
      علي اكبر لطيفيان
    
       
      *********************
       
             
      دلسوخته،شبيه دل خيمه ها شده
      مانند پاره پيروهني نخ نما شده
      
      دارم هنوز بر سرم عمامه اي که سوخت
      بغض گلوي سوخته ام بي صدا شده
      
      دارم به روي گردن خود دست مي کشم
      ديدم که زخم کهنه ي سر بسته وا شده
      
      با ياد شام سينه ي من تير مي کشد
      اين سينه زخم خورده ي آن کوچه ها شده
      
      واي از کمان و حرمله و نيش خند او
      واي از رباب و اصغر از ني رها شده
      
      ديدم طناب دور گلوي رقيه را
      زنجير داغ مرحم يک زخم پا شده
      
      مانند خواهرم کمرم درد مي کند
      گويي که مهره ي کمرم جابه جا شده
      
      مسعود اصلانی
       
      *********************
       
            
      روزی که بسته در غل و زنجیر می شدی
      زخمی ترین تراوش تقدیر می شدی
      
      هفت آسمان کنار تو در حال گریه بود
      وقتی درون خیمه زمین گیر می شدی
      
      مأمور صبر بودی و در ظهر کربلا
      انگار از وجود خودت سیر می شدی
      
      دشمن خیال کرد که تنها شدی ولی
      در چشم خیس قافله تکثیر می شدی
      
      حالا سوار ناقه ی عریان، قدم، قدم
      با هر نگاه سمت حرم پیر می شدی
      
      مسعود یوسف پور
    
       
      ********************

        
       
      داغی نشانده بر جگرت ،  یاد کربلا
      خون میرود ز چشم ترت ، یاد کربلا
      
      زینب ، سکینه ، گریه و طفل رباب و آب
      می آورند در نظرت ، یاد کربلا
      
      با زخمی از تسلَی ِ زنجیر ِ سلسله
      مانده به روی بال و پرت ، یاد کربلا
      
      با خطبه های بی بدلت زنده کرده ای
      در لحظه لحظـۀ  سفرت ، یاد کربلا
      
      از قتل صبر روضه بخوان ای امام صبر
      با سوز ِ آه شعله ورت ، یاد کربلا
      
      از سجده های لشکر شمشیر و نیزه ها
      از خنجر و سر پدرت ، یاد کربلا
      
      از لحظه ای که غارت خیمه شروع شد
      آتش گرفت دور و برت ، یاد کربلا
      
      تا صبح حشر ضامن این دین و پرچم است
      یاد محرم و صفرت ، یاد کربلا
      
      این جلوه های اشک ِ عزا در صحیفه است
      یاد خدا ، شب و سحرت ، یاد کربلا
      
      محمد رضا رضائی

 ********************

     
      درد بسیار ، مداوا گریه
      ارث جامانده زهرا گریه
      روزها ناله و شبها گریه
      آب میخورد ، ولی با گریه
      
      گریه بر آب وضویش میریخت
      خون دل بر سر و رویش میریخت
      
      گریه بر شاه شهیدان خوب است
      گریه بر کشته ی عریان خوب است
      گریه بر دامن طفلان خوب است
      گریه بر آن لب و دندان خوب است
      
      خواسته هر سحرش گریه کند
      در فراق پدرش گریه کند
      
      گریه بر ناله آن مادرها
      گریه بر گریه آن دخترها
      گریه بر غارت انگشترها
      گریه بر واشدن معجرها
      
      رنگ مهتاب ، زمینش میزد
      دیدن آب ، زمینش میزد
      
      گریه بر ناقه نشسته سخت است
      گریه با پیکر خسته سخت است
      گریه با بال شکسته سخت است
      گریه با گردن بسته سخت است
      
      گریه خوب است که هر شب باشد
      گریه بر چادر زینب باشد
      
      آنکه را هست پیاده نکُشید
      تشنه را بر لب باده نکُشید
      طفل را اینهمه ساده نکُشید
      ذبح را آب نداده نکُشید
      
      هیچکس آب به گودال نبرد
      پدرم ذبح شد و آب نخورد
      
      آمد و دید تنی افتاده
      کشته بی کفنی افتاده
      شه بی پیرهنی افتاده
      پاره پاره بدنی افتاده
      
      همه پروانه و شمعش کردند
      بوریا آمد و جمعش کردند
      
      آمد و دید کنارش پر نیست
      بدن افتاده ولیکن ، سر نیست
      چند انگشت ، و انگشتر نیست
      این حسین است ولی دیگر نیست
      
      بسکه با نیزه قلیلش کردند
      ذبح کردن قتیلش کردند
      
      علی اکبر لطیفیان


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار مسیر کوفه تا شام
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : پنج‌شنبه 23 آذر 1391


       
      مثل پرنده بال گشودی رها شدی
      کوچک ترین ستاره سر نیزه ها شدی
      
      لعنت به لای لایی این نیزه دار تو
      باعث شده است بر سر نی بی صدا شدی
      
      زخم سرت برابر زخم عمو شده
      بر روی نیزه ها چقدر جا به جا شدی
      
      بعد از تو گاهواره به دردم نمی خورد
      چه زود پر کشیدی و از من جدا شدی
      
      بر روی دست باد عزیز دل رباب
      مانند زلف های پریشان رها شدی
      
      در آسمان کرب و بلا ردّ خون توست
      تو یک تنه برای خودت کربلا شدی
      
      مسعود اصلانی
       
      
       
      *********************

         
       
      سايه انداخته‌اي از سرِ نِي بر سر من
      دوست دارم ولي يك شب برسي در بر من
      
      پيش چشم مني و دور نرفتي امّا
      خوش به حالش...به برِ توست سر اصغر من
      
      چند وقت است نوازش نشدم؟ مي‌داني؟
      كاش مي‌شد بكِشي دست يتيمي سر من
      
      بوسه و بازي و آغوش...همه پيشكشت
      شد كه يك بار بپرسي چه خبر دختر من؟
      
       شد كه يك بار بپرسي ز من و احوالم؟
      اصلاً آيا خبرت هست چه شد معجر من؟
      
      خبرت هست چه شد آن همه گيسوي بلند؟
      خبرت هست چه آمد به سرِ پيكر من؟
      
      هيچ مي‌داني از آن روز كه رفتي چه قَدَر
      ضربه‌ي سخت رسيده به تن لاغر من؟
      
      وا نمي‌گردد اگر چشم من ، از سيلي نيست
      اثر شعله نشسته روي پلك تر من
      
      عمه تا هست همين يك دو قدم مي‌آيم
      چه كنم ، تاول پايم شده درد سر من
      
      غل و زنجير براي مُچِ من سنگين است
      ظاهراً كج شده اين ساقه‌ي نيلوفر من
      
      خواهرت گفته تحمّل كنم ،‌ امّا بابا
      شده اين زجرِ لعين مشكلِ زجر آور من
      
      تازيانه به كَفَش بود و به قدري چرخاند
      تا كه پيچيد به دور گلو و حنجر من
      
      مي‌خرم هرچه بلا هست به جانم امّا
      هرگز اظهار كنيزي نشود باور من
      
      علي صالحي
 
       
      ***********************

      

      
      نسیم و نیزه و آن گیسوی سبکبالت
      سر تو قافله سالار و من به دنبالت
      
      چه کرد با جگرت ماتم علی اکبر
      که شد کنار تنش مثل محتضر حالت
      
      و عمّه گفت که بعد از عموی لب تشنه
      شکست نخل امیدت، دلت، پر و بالت
      
      بهار تیغ به باغ تن تو لاله دواند
      خزان نعل ولی حیف کرد پامالت
      
      گرفته زلف سیاه تو رنگ خاکستر؟
      دمیده بین تنور آفتاب اقبالت؟
      
      چه کرد با لب تو چوب خیزرانش که
      شکفته مثل گل لاله زخم تبخالت
      
      هنوز خون بهار از نگاه من جاری است
      به یاد تک تک مرثیّه های گودالت
      
      برایم از تو چه مانده، حسین می دانی؟
      میان قلب دو دستم کبود تمثالت!
      
      در این سفر همه ی دلخوشیّ من این است
      سر تو قافله سالار و من به دنبالت
      
      یوسف رحیمی
       
      ***********************
       
 
       
      خورشیدی و جبریل کند نوکریت را
      سخت است ببینم غم بی یاوریت را
      
      در عرش ملائک همگی جامه دریدند
      بردند چو عمامه يِ پیغمبریت را
      
      ای قاری من صوت تو تغییر نموده
      این نیزه گرفته نفس حیدریت را
      
      از سنگ زنان من گله مندم که برادر
      آشفته نمودند رخ مادریت را
      
      نابود شود عالم اگر مُطَلِع گردد
      یک ذره از آن داغ علی اکبریت را
      
      با دست گرفتم جلوی چشم رقیه
      بر نیزه نبیند سر خاکستریت را
      
      امير كرمي
       
      ***********************
       
  
       
      بايد كه از نيزه سرت را پس بگيرم
      رگ هايِ سرخ ِ حنجرت را پس بگيرم
      
      آه اي سليمانِ زمانه سَعيَم اين است
      از ساربان انگشترت را پس بگيرم
      
      بايد كه از سر نيزه هايِ تيز و سنگين
      ته مانده هايِ پيكرت را پس بگيرم
      
      بايد كه از غارتگرانِ نامسلمان
      عمامه ي پيغمبرت را پس بگيرم
      
      بايد كه از آن بي حيايِ پست و نامرد
      خلخال پايِ دخترت را پس بگيرم
      
      محمد حسن بيات لو
    
       
      ***********************
       
    
       
      به سوی شام و کوفه ام، چه دل شکسته می برند
      ببین که زینب تو را، غریب و خسته می برند
      
      همان وجود نازنین، خدای صبر در زمین
      تمام رکن قامتش، ز هم گسسته می برند
      
      زیارت تو آمدم، سرت نبود یا حسین
      مرا برای دیدن سر شکسته می برند
      
      تو در تنور و کودکان، میان آتش حرم
      غم تو و یتیم تو، به دل نشسته می برند
      
      ببین که یک شبه شده، جمال ما همه کبود
      ز قتله گاه تو مرا، به دست بسته می برند
      
      سر امیر لشگرت، به نیزه ها نمی نشست
      ولی ز بغض و کین سرش، به نیزه بسته می برند
      
      برای کودکان خود، ز گوش کودکان تو
      تمام گوشواره ها، به دست بسته می برند
      
      جواد حیدری
       
      ***********************
       
      
       
      از زبان حضرت ام کلثوم(س):
      
      وارسی کرد آن حوالی را  
      پشت هر تپه سنگ بوته ی خار
       خیمه در خیمه گوشه در گوشه
      بچه ها را شمرد چندین بار

      **
      چشم هایش به دور و بر چرخید
       کاروان را نمود آماده
       ایستاد و کمی تامل کرد 
       هیچ کس از قلم نیفتاده

      **
      کاروان را شکسته بندی کرد
       روی هر زخم مرهمی پیچید
       گاه گاهی میان این همه سوز 
        سر بر نیزه رفته را می دید

      **
      شانه ها دائماً تکان می خورد 
       گریه ی بچه ها چه سوزی داشت
       داغ ها را کمی تسلی داد 
      خودش اما چه حال و روزی داشت

      **
      با تمام وجود می زد شور
       رو به رویش سیاهی شب بود
       دور تا دور کاروان می گشت
       نگران غرور زینب بود

      **
      تند می رفت و تند بر می گشت
       در نظر داشت طول قافله را
       بچه ها را یکی یکی می گفت
       کم کنید کم کنید فاصله را

      **
      غیرت حیدریش رو شده بود
      چادر مادرانه بر سر داشت
      هم حواسش به چشم خواهر بود
       هم هوای سر برادر داشت

      **
      مثل مادر چه غربتی دارد
      مثل بابا چقدر مظلوم است
      چه کسی گفت آب می خواهم؟
      مشک بر دوش ام کلثوم است
      
      شهرام شاهرخی
    
       
      ***********************
       
         
      آب دیدم و به یاد لب تو افتادم
      باز هم روضه تو زنده شده در یادم
      
      باز هم نام تو و اشک تلاقی دارند
      باز هم دل به مصیبات مقاتل دادم
      
      بر سر نیزه ای و زمزمه دارم بر لب
      زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
      
      خیزران بر لب تو آه چه بر دل آورد
      که کشیده است به وادی غزل فریادم
      
      سر تو ، دختر تو ، نیمه شب... میگریم
      چه کند با غم تو طبع خراب آبادم
      
      همه آرزویم از تو نگاهت بوده است
      نکند بشنوم از چشم شما افتادم
      
      دیر وقتی است اسیر تو و عشقت هستم
      من از آن روز که در بند توام آزادم
      
      سید محمد رضا شرافت


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار امام زمان(ع) - خداحافظی از محرم
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : پنج‌شنبه 23 آذر 1391


       
      مسکین شدم که باز عطایی بیاوری
      یک لقمه نان برای گدایی بیاوری
      
      حالا که کار ما به تو افتاده یا کریم
      خوب است دست عقده گشایی بیاوری
      
      با این همه تجلی ذاتی که در تو هست
      شایسته است رو به خدایی بیاوری
      
      تا راه ما به سمت حرم منتهی شود
      باید دوباره قبله نمایی بیاوری
      
      من زیر بار منت اغیار کی روم؟
      منت کشیده ام که بلایی بیاوری
      
      موسایی و اشارت تو عین معجزه است
      اصلا نیاز نیست عسایی بیاوری
      
      هر بزم روضه سفره احسان فاطمه است
      اینجا نشسته ایم غذایی بیاوری
      
      نزدیک است که از سمت مادرت
      ما را برات کرببلایی بیاوری
      
      ای صاحب عزا کم ما را قبول کن
      امسال هم محرم ما را قبول کن

برگرفته از وبسایت دوستداران حاج منصور


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

آمار مطالب

:: کل مطالب : 1880
:: کل نظرات : 145

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 0

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 12
:: باردید دیروز : 39
:: بازدید هفته : 1234
:: بازدید ماه : 5402
:: بازدید سال : 14862
:: بازدید کلی : 14862

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران