آموزش تخصصی اصول و فنون و اخلاق مداحی به همراه زیباترین اشعار در مدح اهل بیت علیهم السلام


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
در این وب با اخــلاق مــداحی، اصـــول مداحــی،علــوم و فنــون مداحـی روضه خوانی،دعاخوانی، اشعار زیبا دربـاره ولادت و تسلیت اهــل بیت علیهم السـلام،وظایف مداحان،رسالت مداحان در جامعه، آسیبهای مداحی،مقتل شناسی انواع سبک ها و دستگاه ها و هر آنچه کـه مربوط بـه مداح و مداحی باشد، آشنا خواهید شد ان شاءالله. (مهدی وحیدی)
اشعار مبعث پیامبر(ص)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : پنج‌شنبه 16 خرداد 1392

استاد سازگار


یا محمد ای خرد پابست تو
ای چراغ مهر و مه در دست تو

هر زمان گل واژه هایت تازه تر
بلکه از هستی بلند آوازه تر

ختم شد بر قامتت پیغمبری
این تو را باشد دلیل برتری

خط پایان را تو می پویی و بس
حرف آخر را تو می گویی و بس

غیرت و مردانگی آئین توست
عزت زن در حجاب دین توست

بر همه اعلام کن زن برده نیست
برده ی مردان تن پرورده نیست

دین اسلامت مسلمان پرورد
بوذر و مقداد و سلمان پرورد

مکتب تو مکتب عمارهاست
این کلاس میثم تمارهاست

ما تو را زهرای اطهر داده ایم
شیر مردی مثل حیدر داده ایم

ما تو را دادیم در بین همه
یک خدیجه یک علی یک فاطمه

ما کویر تشنه، تو آب حیات
ما غریقیم و تو کشتی نجات

ما به قرآن دست بیعت داده ایم
از ازل با مهر عترت زاده ایم

عترت و قرآن نجات عالمند
چون دو انگشت محمد(ص) با همند

شیعه با قرآن و عترت داده دست
نیست در قاموس او حرف از شکست

شیعه قرآن از حسین آموخته
شیعه پای این چراغ افروخته

شیعه بحر موج خیز غیرت است
شیعه فریاد کتاب و عترت است

شیعه از آغاز ره آگاه بود
پیرو قرآن و آل ا… بود

شیعه را با خون برابر ساختند
شیعه را از مهر حیدر ساختند

ما امانت دار این پیغمبریم
هرگز از قرآن و عترت نگذریم

تا به عالم دودمان آدمند
شیعه و قرآن و عترت با همند

آنچه موسی در دل سینا ندید
چشم ما در چارده معصوم دید

آسمان وحی زیب دوش ماست
چارده خورشید در آغوش ماست

باغ رضوان تا ابد سرمست ماست
چارده معصوم گل در دست ماست

چارده قرآن و یک تفسیر شان
چارده آیینه یک تصویر شان

چارده پیکر ولی یک جانشان
هر چه جان دارد خدا قربانشان


********************

سینۀ پاکم شده غار حرا
پیک خدا آمده در این سرا

نای وجودم دم احمد گرفت
تا نفسم بوی محمّد گرفت

از طرف داور ربّ جلیل
روح شدم با نفس جبرئیل

بوی خدا خیزد از آب و گلم
آیۀ «اقرا» شده ذکر دلم

من سفر غـار حرا کرده‌ام
من ز محمّد خبر آورده‌ام

غار حرا مرکز وحی خداست
مشرق خورشید سپهر هداست

ای ملک وحی سخن ‌ساز کن
عقدۀ نگشوده ز دل باز کن

آن چه که گفتند به احمد بگو
حکم خدا را به محمّد بگو

محمّد ای بر تو سلام خدا
بخوان بخوان بخوان به نام خدا

بخوان بخوان به نام ربّ‌ الفلق
کـو خلـق‌ الانسـان مـن علق

بخوان بنام خالق ذوالکرم
بخوان به نام علّم بالقلم

به نام آن که عِلم از او شد عَلَم
«علَّم‌ الانسانَ ما لم یعلم»

چند می و مطربی و سرخوشی
چند پدرها پی دختر کشی

چند روی تختۀ سنگ حرا
ای به تو محتاج جهانی برآ

چند جفا؟ چند ستم؟ چند جنگ؟
چنـد خدایـان بشـر چوب و سنگ؟

آینه‌ات را سپر سنگ کن
خنده بزن چهره ز خون رنگ کن

حافظ دین تو خداوند توست
اسلحۀ تو گل لبخند توست

ما به تو حکم ازلی داده‌ایم
بت‌شکنی مثل علی داده‌ایم

ای بشریت همه مرهون تو
کتاب ما کتاب قانون تو

مکتب تـو فاطمـه می‌پرورد
فاطمه ای که حسنین آورد

مکتب تو مربی زینب است
زینب تو حافظ این مکتب است

مکتب تو کلاس عمارهاست
مربی میثم تمارهاست

پیمبران جمله بشیر تواند
بشیر بعثت و غدیر تواند

تو نور اول، نبی آخری
تو از تمام انبیا برتری

آدم خاکی کفی از خاک توست
تو یـم نـور، او گهر پاک توست

خیز و بزن بر همه عالم صلا
تا برهانی همه را از بلا

مشعل تابندۀ این جمع باش
آب شو و خنده کن و شمع باش

رهبر کل، رسول کل، عقل کل
عقل نخستینی و ختم رُسُل

ای ز ازل امام پیغمبران
خوب‌تر از تمام پیغمبران

مسند بعد تو جای علی است
دین تو امضا به ولای علی است

کیست علی؟ دست تو شمشیر توست
یک تنه در جنگ احد شیر توست

بازوی شیرافکن تو حیدر است
فاتح بدر و احد و خیبر است

تو شهر علم استی و حیدر درت
کیست علی تمامی لشکرت

علی همان حیدر کرار توست
تیغۀ شمشیر شرر بار توست

کفـه و شـاهین عـدالت علی است
لحم و دم و روح رسالت علی است

نجاتِ امت تو دریا علی است
تمامِ لشکر تو تنها علی است

این سخن از لوح خدا منجلی است
کیست علی احمد و احمد علی است

بعد تو بر خلق علی امام است
بعثت بی ‌غدیر ناتمام است

تا به ولایت نشود متکی
نیست ره واحد امت یکی

هر که به کف دامن حیدر گرفت
دسـت ورا دسـت پیمبـر گرفت

لحم و دم و نفس پیمبر علی است
روز جزا ساقی کوثر علی است

آینۀ طلعت داور علی است
شوهر صدیقۀ اطهر علی است

مهر علی تمامِ آئین ماست
حب علی حقیقتِ دین ماست

این طپش هر نفسِ میثم است
حکم خداوند همه عالم است

آنکه بـه مـا اول و آخر ولی است
بعد خدا محمد است و علی است


********************

عید نجـات عـالم خلقـت مبارک است
آوای وحـی و لیلـۀ بعثـت مبارک است
عیـد نـزول سـورۀ اقـرأ بـه عقـل کل
جشن کمال و علم و فضلیت مبارک است
ریحانه‌های زنده نهان گشته زیر خاک
عیـد حیات، عیـد ولادت مبارک است
عیـد نـزول وحـی الهی به احمد است
جان در طبق نهید که عید محمّد است

آوای وحی می‌رسد از شش جهت به گوش
بر قلب‌های مرده دمد روح از این سروش
از سنگ‌هــای غـار حـرا آیـد ایـن نـدا:
فریاد بی‌صدای خـدا تا بـه کی خموش؟
اقرأ! بخوان! بخوان! که خدا گویدت بخوان
اقرأ! و ربک ای همـه سر تا قدم خروش
اقرأ! بخوان! که قلب بشر بی‌قرار توست
فصـل خـزان گذشت؛ طلوع بهار توست

اقرأ! بخوان! که نور نبوت دمیده است
اضرب گذشت؛ نوبت اقرأ رسیده است
اقرأ! بخـوان! بخوان! که خداوندگار تو
بهر نجات خلق، تـو را برگزیـده است
اقرأ! بخوان! که پیش‌تر از خلقت وجود
ذات خـدا پیامبــرت آفریــده اسـت
اقرأ! بخوان! که از همگان دلبری کنی
مــا کبریـایـی و تـو پیــام‌آوری کنی

بنگر به کعبه ذکر بتـان یامحمّد است
فریاد بی‌صـدای جهـان یامحمّد است
خورشید و ماه و قطره و دریا و کوه و دشت
با هم ندایشـان همگان یامحمّد است
آوای اولیـای خــدا تـا خـدا خـداست
هر لحظه با هزار زبان یامحمّـد است
در پهن ‌دشت ملک خـدا انقلاب کن
با دست ما تو بتکده‌ها را خراب کن

ای کل وحی، در نفـس جان‌فـزای تو
دیگر بـه تخته‌سنگ حرا نیست جـای تو
ما کرده‌ایم اراده که تا حشر، سرکشان
سـر آورند یکسـره بر خـاک پـای تو
ما کرده‌ایم اراده کـه بـر قلـۀ کمـال
باشـد در اهتــزاز، همیشـه لـوای تو
ای بت‌شکن که هست سر بت شکستنت
دسـت علـی بـود تبـر بـت شکـستنت

تو پیش‌تر ز خلق و پس از خلق، رهبری
هـم اولیـن رسـول هم آخـر پیمبری
پیغمبری به نام تو گردید ختم و بس
با آن کــه از تمـام پیـام‌آوران سری
از آدم و خلیل و کلیم و مسیح و نوح
ای برتـرین سفیـر الهـی تـو برتری
تا روز حشـر، زنـدۀ جاوید، دین توست
قرآن کتاب توست، علی جانشین توست

یاری که هست بـر تو برادر فقط علی‌ست
پیروز بـدر و خنـدق و خیبر فقط علی‌ست
شهـر بــزرگ علـم الـهـی فقــط تویـی
این شهـر را دری‌ست که این در فقط علی‌ست
شمشیـرِ حـق و شیـر خروشـان توست او
اعلام کن به خلق که حیدر فقط علی‌ست
تو جان جان عالمی و جان تو علی‌ست
مـا حافظ توایم و نگهبان تو علی‌ست

امـروز، اوج قلـۀ هستـی سریـر توست
خورشید بر فراز فلک سر به زیر توست
تـا دیـن زنـدۀ تـو نمیــرد نوشتـه‌ایم
غـار حـرا مقدمـه‌ای بـر غدیر توست
تـو شهریـار عالـم امکـان محمّــدی
حکم صریح ماست که حیدر وزیر توست
این نکته در صحیفه وحی تو خواندنی‌ست
بعثت اگـر غدیـر نباشـد نمانــدنی‌ست

برخیـز تــا ابـوذر و سلمـان بپروری
مقــداد در تجلــی قــرآن بپـروری
در روزگار تیرگی و جهل و خودسری
اسـلام آوری و مسلمــان بپــروری
برخیز تا به خُلق خوش و ذوالفقار عدل
در سینه‌هـا محبت و ایمـان بپروری
فرق صنم بکوب و سخن از صمد بگو
سنگت اگـر زننـد سپـر شـو احد بگو

باید رها خلایق از این خودسری شوند
رو سوی حق کنند و ز باطل بری شوند
باید کلاف جان همه گیرند روی دست
بازار یوسفـی چـو تـو را مشتری شوند
تا مکتب تـو زنـده بمـاند چـو نـام تو
بایـد تمـام امـت تـو حیـدری شـوند
آغاز کار تو همه نور و هدایت است
اما کمال مکتب تو در ولایت است

تو آفتاب و نور جهان‌گسترت علی‌ست
تو خود پیمبری و پیـام‌آورت علی‌ست
حتـی اگـر تمـام جهان دشمنت شوند
ما یاور توایم و همه لشکرت علی‌ست
با آن که هست بر سر دستت کتاب وحی
قـرآن ناشنـاختۀ دیگـرت علــی‌ست
هرجا دلت گرفت سخن با علی بگو
حتی به جنگ بدر و احد یاعلی بگو

ای روی حق جمال منیر تو یاعلی
ای قلـۀ کمــال سریــر تو یاعلی
تنهـا نه در صحابـه کـه در جمـع انبیا
هرگز کسی نبوده نظیر تو یـاعلی
مـا از طریـق تـو بـه محمّد رسیده‌ایم
غار حرای ماست غدیر تو یـاعلی
روز نخست تـا کـه ولـی آفریده شد
“میثم” هم از برای علی آفریده شد


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار مبعث پیامبر(ص)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : پنج‌شنبه 16 خرداد 1392

استاد سازگار


ای جان جهان جان محمد
با نام خدا بخوان محمد

ای باعث ممکنات اقرأ
ای خواجه ی کائنات اقرأ

ای قدر و جلالتت مبارک
فرمان رسالتت مبارک

ای رشته ی نه فلک به چنگت
تا چند مکان به تخته سنگت

تو پیک مقدس نجاتی
تو روح حیات را حیاتی

ای درّ یتیم و باب خلقت
ای سینه ی تو کتاب خلقت

ای گمشده آفتاب، احمد
امشب ز حرا بتاب، احمد

ای در کنفت جهان هستی
آغازگر خداپرستی

برخیز و به سوی کعبه کن رو
تا بشنوی از بتان هوالهُو

این غار که با تو کرده عادت
دارد به نبوتت شهادت

این سنگ که بر رویش نشستی
فریاد زند پیمبر استی

ای کعبه ی کعبه دلبری کن
برخیز و پیام آوری کن

با نام خدای حی سرمد
بگشای زبان بخوان محمد

کو از «علق» آدم آفریده
«کن» گفته و عالم آفریده

ای وادی مکه احمد است این
ای غار حرا محمد است این

این تخته ی سنگهای غارند
کآوای شهادتین دارند

ای مردم مکه حق پرستی
تا چند به خواب جهل و مستی

تا چند بشر ز معرفت دور
تا چند حکومت زر و زور

این کعبه که گِرد آن نشستید
این لات و هبل که می پرستید

دارند به لب ندای تهلیل
از ختم رسل کنند تجلیل

هر سنگ و درخت با محمد
فریاد زنند یا محمد

آئین تو تا ابد جهانی است
دین تو هماره جاودانی است

منجی بشر به بانگ تکبیر
از کوه حرا شده سرازیر

انوار نبوتش زند برق
هستی شده در فروغ او غرق

دریاب خدیجه، شوهرت را
تبریک بگو پیمبرت را

این نور نبوت است بشتاب
خورشید اخوت است بشتاب

روزی که بشر در آب و گل بود
این نور هماره مشتعل بود

در خلوت دوست منجلی بود
حق بود و محمد و علی بود

سوگند به عصمت محمد
احمد، علی و علی است، احمد

سیر خط سرخ نور کردند
تا عمق زمان عبور کردند

از سن علی گذشته ده سال
افتاده رسول را به دنبال

دو شمس نبوت و ولایت
دو محور عالم هدایت

او هستی و هست آفرینش
این نفس نفیس و جانشینش

او بر همه «تفلحوا» بیانش
این سوره ی مؤمنون به شانش

دو آیت حق، دو یار نستوه
گویی دو محمد آید از کوه

از جانب ذات حی دادار
هنگام نزول وحی در غار

احمد که ز وحی منجلی بود
در محضر او فقط علی بود

در صورت هم خدای دیدند
آوازه ی وحی را شنیدند

ای عبد مطیع حی سرمد
ای پیرو مکتب محمد

از خط علی مباش بیرون
موسی نشود بدون هارون

یک طایفه یارِ یارِ یارند
یک سلسله یارِ یارِ غارند

من عاشق روی یارِ یارم
کاری نبود به یارِ غارم

حیدر دَرِ باز شهر علم است
گنجینه ی راز شهر علم است

بر غیر خدا سجود ممنوع
بی اذن علی ورود ممنوع

از جانب در به شهر رو آر
دزد است که می رود ز دیوار

ما مؤمن و تابع امیریم
ما پیرو بعثت و غدیریم

داریم به کف زمام عزت
از ظهر غدیر و صبح بعثت

دین مهر امیرمؤمنین است
و ا… علی تمام دین است

روزی که هنوز ما نبودیم
لبریز ز مهر دوست بودیم

در محضر مصطفی رسیدیم
الحق مع علی شنیدیم

ای رشته ی عالمت در انگشت
ای مهر و مهت هماره در مشت

ای خواجه ی کائنات احمد
ای خاتم انبیاء محمد

گردیده هزار و چارصد سال
حق تو و عترت تو پامال

ماران درون آستینت
بودند هماره در کمینت

برگرد سقیفه ها خزیدند
تا پیکر عدل را گَزیدند

بستند به سوی حرف حق گوش
کردن غدیر را فراموش

در بین تمام انجمن ها
هارون تو شد غریب و تنها

با توطئه ظلم ها به حق شد
تا مصحف دین ورق ورق شد

ماندند غریب تا قیامت
قرآن و ولایت و امامت

ای گمشده یک هزاره بازآ
از غار حرا دوباره بازآ

با امت خود بگو ولی کیست
فریاد بزن بگو علی کیست

یکبار دگر بگو به امت
قرآن نشود جدا ز عترت

اسلام و علی، کتاب و عترت
هر چار یکی است در حقیقت

سوگند به والضحی و والطّور
سوگند به نورِ سوره ی نور

سوگند به آفتاب رخشان
سوگند به ماه نور افشان

سوگند به سرّ هفت حا میم
سوگند به عادیات و تحریم

سوگن به سوره ی محمد
سوگند به ایلیا و احمد

سوگند به بیت و اعتبارش
سوگند به رکن مستجارش

سوگن به کعبه و خلیلش
سوگند به وحی و جبرئیلش

تا هست خدا و خلقت او
ماییم و رسول و عترت او

شیعه همه عزت و جلالش
قرآن و محمد است و آلش

در پیروی از کتاب و عترت
یک نور بود غدیر و بعثت

ما پیرو بعثت و غدیریم
جز دامن مرتضی نگیریم

داریم سه محور هدایت
قرآن و نبوت و ولایت

«میثم» به خدای حیّ منان
قرآن علی و علی است قرآن


********************

امشب شب غار حرا از روز روشن تر شده
امشب فضای مکه پر از جلوه ی کوثر شده
امشب جهان رشک جنان امشب زمین کوثر شده
امشب امین وحی حق نازل به پیغمبر شده
امشب محمد کرده بر تن خلعت پیغمبری
یا گوش شو تا بشنوی یا چشم شو تا بنگری

ای مکه احمد آمده آغوش خود را باز کن
ای کعبه بر دور سر آن جان جان پرواز کن
ای بت ثنای مصطفی با نام حق آغاز کن
ای آفرینش یک صدا آهنگ وحدت ساز کن
ای جامعه بیدار شو قرآن صلایت می زند
فریاد زن پاسخ بگو احمد صدایت می زند

یا رحمت للعالمین جبریل می خواند تو را
ای منجی کل بشر بیرون بیا از این سرا
تو شهریار عالمی تا چند در غار حرا
ای یوسف مصر وجود از چاه تنهایی درآ
این خلق خواب آلوده را بیدار کن بیدار کن
اقرأ بخوان اقرأ بخوان تکرار کن تکرار کن

تو سروران را سروری تو رهبران را رهبری
تو از تمام انبیا هم بهتری هم برتری
تو کشتی توحید را هم ناخدا هم لنگری
تو اولین روشنگری تو آخرین پیغمبری
پیغمبران یک کاروان، تو کاروان سالارشان
پابست تو، با دست تو وا شد گره از کارشان

ای آشنای عالمی ای عالمی بیگانه ات
ای سینه ی صافی دلان لبریز از پیمانه ات
ای کل عقل و عقل کل ای عاقلان فرزانه ات
ای شمع جمع عالمی ای مهر و مه پروانه ات
سنگ تو باید سینه ی نا اهل ها را بشکند
تا حمزه ات پیشانی بوجهل ها را بشکند

ما بر تو از صبح ازل حکم خطیری داده ایم
ما بر تو تا شام ابد خیر کثیری داده ایم
ما خلق را مانند تو مهر منیری داده ایم
ما بر تو مانند علی شمشیر و شیری داده ایم
ای وهم گم در جاه تو پیوسته تابان ماه تو
پیغمبر محبوب ما دست علی همراه تو

ای در بدن جانت علی تسلیم فرمانت علی
تفسیر قرآنت علی شمشیر برانت علی
آغاز و پایانت علی پیدا و پنهانت علی
شیر خروشانت علی اول مسلمانت علی
بر قله ی اندیشه ها پرواز کن پرواز کن
راهی که باید طی کنی با یا علی آغاز کن

ای تا قیامت جاودان اسلام تو آئین تو
ای نقش لبخند خدا روی لب خونین تو
دشمن هم از کف داده دل بر منطق شیرین تو
قرآن و عترت تا ابد رمز بقای دین تو
باز از حرای دیگری پیغمبری آغاز کن
دام نفاق و فتنه را از پای امت باز کن

با اتحاد دشمنان ایجاد گشته خیبری
تا بشکند ارکان آن تا بر کند از آن دری
ای کاش تا بار دگر آید به میدان حیدری
آید به میدان حیدری با ذوالفقار دیگری
فریاد، یا للمسلمین آیا شود از آستین
بار دگر آید برون دست امیرالمؤمنین

ای حیدر خیبر شکن پیروز این میدان تویی
ای حجت ثانی عشر هم نوح هم طوفان تویی
هم مصلح کل بشر هم حامی قرآن تویی
امّید محرومان تویی فریاد مظلومان تویی
ای آفتاب دل برآ از پرده ی غیبت درآ
ای غیبت کبری برو ای دوره ی هجران سرآ

ای سینه ی مجروح ما مجروح طول غیبتت
در بعثت جدت همه چشم انتظار بعثتت
خورشید مکه کی رسد صبح طلوع نهضتت
بت های عالم بشکند با دست عزم و همتت
ای موسی دوران بیا ای عیسی قرآن بیا
ای نوح کشتیبان بیا عالم شده طوفان بیا

باز آ که بی تو شیعه را جز خون دل در کام نیست
بازآ که امت را به دل آنی دگر آرام نیست
از حق به غیر حرف حق از دین بغیر از نام نیست
اسلام بی خط شما با ا… قسم اسلام نیست
تا ماه و خورشید و فلک تا عالمند و آدمند
«میثم»، غدیر و بعثت و قرآن و عترت با همند


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار مبعث پیامبر(ص)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : پنج‌شنبه 16 خرداد 1392

استادسازگار

پیمبران همه از جای خود قیام کنید
نماز رو بـه سوی مسجدالحـرام کنید
ز نـام نامــیِ پیغمبــر احتـرام کنید
می طهور به دست خدا به جام کنید
سپس به غار حرا رفته، ازدحام کنید
ز جان و دل به رسول خدا سلام کنید
شب امید شمـا و شب نویـد شماست
ادب کنید که عید خدا و عید شماست

پیــام فتــح و نویــد ظفــر مبارک باد
دعــای عمــر شمــا را اثــر مبارک باد
خجسته عیـد بشـر بــر بشـر مبارک باد
تمام شـد شـب هجـران سحر مبارک باد
خجستـه بــعثت پیغامبــر مبــارک باد
به جن و انس و ملک، این خبر مبارک باد
خبر دهید که عید اخوّت آمده است
خزان گذشت، بهار نبوّت آمده است

خبر دهید امم را که فتح باب شماست
خبر دهید که پایان اضطـراب شماست
خبر دهید که آغــاز انقـلاب شماست
خبر دهید که توفیق بی‌حساب شماست
خبر دهید که اسلام دین ناب شماست
خبر دهید کتـاب خـدا کتاب شماست
خبر دهید که ختم رسل بشیر شماست
خبر دهید که مـولا علی امیر شماست

خبر دهید که «اقرء» بـه مکه نازل شد
خبر دهید که «اضرب» شعارِ باطل شد
خبر دهید که قانـون عدل، کامل شد
خبر دهید که قرآن چراغ محفل شد
خبر دهید: مریدان! مراد حـاصل شد
نــزول ســورۀ «یـا ایّها المزمّل» شد
رسد زکوه و در و دشت و سنگ و نخل و گیاه
صــدای زمزمـۀ لا الــه الا الله

بخــوان محمّـد! آوای تــو صــدای خداست
بخوان کــه هـر چـه بخوانی، پیام آخرِ ماست
بخوان‌بخوان که هماهنگ با تو ارض و سماست
بخوان بخوان که از اوّل بشر تو را می‌خواست
قیـام کـن کـه قیــامت قیــامتِ کبــراست
قیام کــن کــه کنـد عدل با تو قامت راست
تو را دهند ندا راهیـان وادی نـور
تو را زنند صدا دختران زنده به گور

تو منجـی همـه بـا انقراض دنیایی
تو بـا فـروغ خداییـت عالـم‌آرایـی
تو تا قیــام قیـامت، پیمبــرِ مایی
تو یار خلق به دنیایی و بـه عقبایی
تو رهبر همگانـی، اگر چـه تنهایی
تو در تمـام ملل، مـاه انجمن‌هایی
بخوان که قدر و مقام و جلالتت دادیم
رُسـل نیامده، حکم رسـالتت دادیم

محمّد ای به تو از ذات پـاک حیِّ ودود
همـاره بــاد سـلام و همـاره بـاد درود
خدای بود و تو بودی، جهان نبـود نبود
عدم به میمنت خلقت تـو یـافت وجود
خدا به نور تو از روی خویش پرده گشود
بشر به یمن تو بر خاک، روی طاعت سود
جزیره العرب از نظم تو گرفت نظام
جمال تـوست چراغ تجلّیِ اسلام

پیمبـران عظمـت یافتنــد بـا نامت
دمیده در همه عـالم فروغ اسـلامت
رسید سنگ ملامت ز هر در و بامت
زدند طعنه و دادند سخت دشنامت
زهی مکارم اخلاق و لطف و اکرامت
نگشت تلخ ز بیداد دشمنان کامت
اگر چه سنگ عدو گشت پاسخ سخنت
زدی تبسم و خون بود جاری از دهنت

چهارده صده روشن چراغ حکمت توست
چهارده صده قـرآن پیـام وحـدت توست
چهارده صده جاری بحـار رحـمت توست
چهارده صده پاینــده نـام امّـت تـوست
چهارده صده بر کف لوای عتـرت توست
چهارده صده بر امّت ایـن وصیّت توست
که ای تمامی امـت منـم پیمبرتان
منم پیمبر و مولا علی است رهبرتان

علی وصی مـن است و علـی ولـی خداست
علی ســراج منیــر و علــی چراغ هداست
علی رکوع و سجود و علی سـلام و دعاست
علی است با حق و حق در پی علی پویاست
علی حقیقت حـق، حـق بـدون او تنهاست
علی، علی، علـی آری علـی امــام شماست
بنای دین بقایش که هست عالمگیر
یکـی ز غار حرا دیگری بود ز غدیر

یقین کنید که مشکل‌گشا علی است علی
یقین کنید که دست خدا علی است علی
یقین کنید فقـط مقتــدا علی است علی
یقین کنید که شمس‌الضحا علی است علی
یقین کنید که صاحب لوا علی است علی
یقین کنید امــام شمـا علـی اسـت علی
قسم به ذات خدایی کز اوست هرچه که هست
یقین کنید کـه اسـلام بــی‌ علی کفــر است

حقیقتی است که کتمان آن بـوَد تـکفیر
قسم بــه آل محمّــد، بـه آیــۀ تطـهیر
قسم بـه آنچـه قلـم کـرده از ازل تحـریر
کـه دســت قـدرت پـروردگار حـیِّ قدیر
شناسنامـۀ مــا را زده اسـت مهــر غدیر
علی همان شب بعثت به خلق گشت امیر
قسم بـه ذات خـداوندگار لم یزلـی
تمام دین محمّد علی، علی‌ست، علی

********************

بانگ تکبیر ز امواج فضا می آید
گوش باشید که آوای خدا می آید
بوی عطر از نفس باد صبا می آید
نفس باد صبا روح فزا می آید
پیک وحی است که در غار حرا می آید
به محمد ز خداوند ندا می آید
ای خلایق همه این طرفه ندا را شنوید
گوش های شنوا حکم خدا را شنوید

بت و بتخانه همه ذکر خدا می گویند
سخن از اقرأ و از غار حرا می گویند
حمد حق، مدح رسول دو سرا می گویند
خلق عالم همه تبریک به ما می گویند
حکم توحید به ما و به شما می گویند
همگی با نفس روح فزا می گویند
بشریت چه نشستی که مسیحت آمد
حکم توحید به آوای فصیحت آمد

این چراغی است که تا شام ابد جلوه گر است
این یتیمی است که بر عالم خلقت پدر است
این نجات همه در دامن موج خطر است
این رسولی است که از کلّ رُسُل خوب تر است
پیشتر از همه بعد از همه پیغامبر است
تا صف حشر طرفدار حقوق بشر است
چشم بد دور ز آیینه ی رخسارش باد
تک و تنهاست خداوند نگهدارش باد

آی انسان ها فرمان پیمبر شنوید
گوش تا از سخن خلق فراتر شنوید
روح گردید و از آن روح مطهر شنوید
همه با هم سخن خالق داور شنوید
بانگ تهلیل شنیدید مکرر شنوید
همه را با هم در عدل برابر شنوید
دوره ی کفر و زر و زور به اتمام آمد
اهل عالم همه آماده که اسلام آمد

عید آزادی زن های اسیر است امروز
عید خلق است و خداوند قدیر ایت امروز
دامن مکه پر از مشک و عبیر است امروز
بشریت را فرمان خطیر است امروز
حق بشیر است بشیر است بشیر است امروز
جاودان باد چراغی که منیر است امروز
ذکر بت ها همه «لا نعبد الا ایاه»
همه گویند «ولا قوه الا با ا…»

تا به کی چهره ی خورشید عدالت مستور
تا به کی سلطه ی بیدادگران با زر و زور
با من امروز بخوانید همگی این منشور
منجی کل جهان آمده با مشعل نور
عید بعثت شده یا عید جهانگیر ظهور
تهنیت باد بر آن دخترک زنده به گور
دور دختر کشی و جهل به پایان آمد
سر تسلیم بیارید که قرآن آمد

مکه آهنگ، به گلواژه ی اقرأ بنواز
کعبه از جا کن و تا غار حرا کن پرواز
یا محمد سخن خویش ز لا کن آغاز
خیز از جا به بت و بتگر و بت خانه بتاز
بشریت را با مکتب توحید بساز
سر این رشته دراز است دراز است دراز
خیز تا عرصه ی بیدادگران تنگ کنی
سینه در حین تبسم سپر سنگ کنی

ای به راه تو تمامی ملل را دیده
ای که جبریل امین دور سرت گردیده
ای به قلب بشر از غار حرا تابیده
ای خدا پیش تر از پیش تو را بگزیده
ای سحاب کرمت بر همگان باریده
خیز از جای خود ای جامه به تن پیچیده
چشم عالم به ره مکتب روشنگر توست
منجی کل بشر دین علی پرور توست

گر چه فوجی پی آزار تن و جان توأند
فکر بشکستن پیشانی و دندان توأند
روزی آید که همه خلق مسلمان توأند
خاک مقداد تو عمار تو، سلمان توأند
سر فرو برده به تسلیم به فرمان توأند
پیرو دین تو و عترت و قرآن توأند
عالم کفر به اسلام تو تبدیل شود
به تولای علی دین تو تکمیل شود

تو و آل تو چراغان هدایید همه
چارده آینه از وجه خدایید همه
چارده صورت توحید نمایید همه
چارده قبله ی ارباب دعایید همه
چارده نوح به طوفان بلایید همه
چارده مهر عیان در همه جایید همه
چارده طور به سینای وسیع دلها
چارده عقده گشا در همه ی مشکل ها

عزت امت تو در گرو وحدت توست
وحدت امت تو پیروی از عترت توست
طاعت عترت تو، طاعت حق، طاعت توست
در رگ قلب حسین بن علی غیرت توست
تا خدایی خداوند به پا دولت توست
شیعه آن است که هر لحظه ی او بعثت توست
شیعه در حکم تو نور ازلی را دیده
شیعه در غار حرا با تو علی را دیده

 بعثت شیعه ز آغاز غدیر است و حراست
بعثت سوم او واقعه ی عاشوراست
پدر شیعه علی، مادر شیعه زهراست
شیعه جان و تنش از آب و گل کرببلاست
به خدایی خدایی که جهان را آراست
شیعه بودن شرف و عزت و آزادی ماست
شیعه تا خون به رگش موج زند یار علی است
«میثما» شیعه همان میثم تمار علی است


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار مبعث پیامبر(ص)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : پنج‌شنبه 16 خرداد 1392


      توفیق نصیبم شده از یار بخوانم
      مدّاحی دلدار کنم از دل و جانم
      
      خواهم ز خدا ای هدف خلقت هستی
      تا روز جزا زیر لوای تو بمانم
      
      المنةُ لله که من وقف تو هستم
      یعنی که گدای تواَم و شاه جهانم!
      
      وقتی که زبان مدح و ثنای تو بگوید
      شهد عسلت می چکد از هر دو لبانم
      
      جام دلم از عشق تو گردیده لبالب
      این حالت روحانی من گشته نشانم
      
      جز مِهر تو را در دل خود راه ندادم
       مِهر تو شود روز جزا خطّ امانم
      
      سرشار شدم از کرَم واسعه ی تو
      از فیض تو نشأت ببَرد طرز بیانم
      
      بر طینت من مُهر غلامی تو پیداست
      تزریق شده مِهر تو در روح و روانم
      
      سوگند به زهرا که تویی دار و ندارم
      گر،اَمر کنی در قدمت جان بسپارم
      
      
      جبریل فرود آمده از سوی خدایت
      حکمی ز خدای احد آورده برایت
      
      آورده برای تو که سلطان جهانی
      تاجی که مزیّن شده با نور ولایت
      
      «اقرأ» به تو تلقین بکند یار قدیمی
      آوای علی می رسد از غار حرایت
      
       فرمود بخوان نام خداوند جلی را
      آن کَس که به هر لحظه کند از تو حمایت
      
      شد واسطه ی فیض خدا حضرت حیدر
      یعنی که به دست علی است امر هدایت
      
      تو با علی هستی و علی با تو دمادم
      هر جا که تو رفتی،شده او پای به پایت
      
      تو منبع نوری و علی لمعه ی نورت
      یعنی که تویی کعبه و او قبله نمایت
      
      آویخته بر گردن من رشته ی لطفت
      مملو ز کرامات تواَم،زیر لوایت
      
      من جز تو و حیدر به خدا یار ندارم
      جز لطف شما هیچ مددکار ندارم
      
      ای دوستی ات تاج سر عالم و آدم
      المنةُ لله که تویی سید خاتم
      
      با خُلق عظیمت همه را شیفته کردی
      اسلام ز اخلاق تو شد قبله ی عالم
      
      مشی تو به اسلام علی عادتمان داد
      این است صراطی که به قرآن شده اقوَم
      
      تاریخ علی دوستی از ناحیه ی توست
      تویم ولایت به تو دادند مُسلّم
      
      واقف به تولای علی چون تو کسی نیست
      ای یار قدیمی علی،قائد اعظم
      
      با دست که شد تاج رسالت بر سر تو؟
      این دست خدا بود که گشتی تو معمّم!
      
      معراج،خدا از چه کسی با تو سخن گفت؟
      با صوتِ که اسرار خدا بود مفهّم؟
      
      هنگام خداحافظیِ آخر معراج
      آیا تو نگفتی به خدا یا علی آن دم؟
      
      بالله که این حمد خداوند ودود است
      حیدر به خداوند قسَم،اصل وجود است
      
       قلبم شده امشب حرم حیدر کرّار
      جانم به فدای قدم حیدر کرّار
      
      بر طالع من شیعه ی حیدر بنوشتند
      نقش است به قلبم عَلَم حیدر کرّار
      
      زنگار،زدوده ز دلم نور ولایت
      گردیده دلم جام جم حیدر کرّار
      
      اُفتد به تن دشمن تو لرزه ی سنگین
      وقتی شنوَد ذکر و دم حیدر کرّار
      
      در معرکه بر روی زمین ریخته سرها
      با چرخش تیغ دو دم حیدر کرّار
      
      روئیده به جان و دل من گلشن مِهرت
      از بارش ابر کرَم حیدر کرّار
      
      با نیمه نگاه تو شدم یار ولایت
      صد شکر شدم از خدَم حیدر کرّار
      
      از روز ازل تا به ابد دل به تو بستم
      از پیر غلامان شما بوده و هستم
      
      محمد فردوسی

  ***********************

ایام مخصوص زیارتی حضرت امام رضا(ع)

      عید است و باز موسم شادی مردم است
      روی لب تمامی گل ها تبسم است
      
      تقویم من دوباره نشان میدهد که باز
      وقت نماز محضر آقای هشتم است
      
      مبعث رسیده است و دلم زائر رضاست
      در مشت های کودکی ام باز گندم است
      
      هی میشمارم از من و تو ماه مهربان
      حالا خودت بگو که مرا بار چندم است
      
      اینکه دوباره پر زدم و مشهدی شدم
      اینکه دلم دوباره کجای حرم گُم است
      
      آقا چون آهویی که سر زده آمد سرای تو
      من نذر کرده ام که بمیرم برای تو
      
      عمریست نقش جان و تنم مشهد الرضاست
      اوج تمام پر زدنم مشهد الرضاست
      
      هرجا سوال شد که دلت در کجا خوش است؟
      بی اختیار بر دهنم مشهد الرضاست
      
      مبعث ،غدیر ،ماه صفر ،باز زائرم
       یعنی تمام پنج تنم مشهد الرضاست
      
      اینجا مدینه ی دل ما کربلای ماست
      یعنی حسین و هم حسنم مشهد الرضاست
      
      من مانده ام نماز شکسته برای چیست؟
      وقتی حقیقتا وطنم مشهد الرضاست
      
      با تو دلم به سمت خدا پر گرفته است
      از کاسه های صحن تو ساغر گرفته است
      
      یا ایها الرسول بخوان عاشقانه را
      وحی رسیده از نفس جاودانه را
      
      با حسن خُلق و طبع ملیحانه ات بگیر
      از دست این جماعت سرکش بهانه را
      
      یا ایها المزمل و یا ایها النبی
      تبلیغ کن شریعت ربّ یگانه را
      
      با دست های بت شکن شاه لافتی
      بشکن غرور بتکده های زمانه را
      
      بسپار در تلاطم خندق شب احد
      دست علی عالی اعلی میانه را
      
      ما داده ایم دست علی ذوالفقار را
      ما داده ایم دست علی اختیار را
      
      حالا دوباره ما همه حیران تان شدیم
      سرگشته های زلف پریشان تان شدیم
      
      از انتظار مرد قرن یاد کرده و
      آوارگان دشت و بیابان تان شدیم
      
      با اشتیاق اینکه تو منّایمان کنی
      همشهریان حضرت سلمان تان شدیم
      
      فرقی نمیکند چه مدینه چه شهر طوس
      در آستان فاطمه مهمان تان شدیم
      
      مهمان نواز شهر مدینه مرا بخر
      تا آسمان گنبد خضرا مرا ببر
      
      اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

  ***************************

      ایام زیارتی امام رضا(ع) 

      من بی دل آمدم که تو دلدار من شوی
      غمدیده آمدم که تو غمخوار من شوی
      
      شادم که در حریم تو افتاده بار من
      آیا شود ز لطف خریدار من شوی
      
      خود را ز راه دور کشاندم به کوی تو
      دلخسته آمدم که مددکار من شوی
      
      هر طور راحتی ، بزن ، اما نمی روم
      این بار آمدم که فقط یار من شوی
      
      من ورشکسته گنهم می شود؟ شبی
      یوسف شوی و گرمی بازار من شوی
      
      عمرم به باد رفته به داد دلم برس
      من آمدم که مونس من یار من شوی
      
      آقاییم همیشه ز سلطانی شماست
      یک عمر نوکرم که تو سالار من شوی
      
      خوانم میان صحن تو تا روضه ی حسین
      گویا که از وفا تو گرفتار من شوی
      
      پیچیده باز در حرم تو صدای من
      دست شماست روزی کرب و بلای من
      
      قاسم نعمتی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار مبعث پیامبر(ص)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : پنج‌شنبه 16 خرداد 1392

   
      عشقت مرا اسیر بیابان نوشته است
      مجنون ترین صحابی دوران نوشته است
      
      این هم ز مشکلات و مکافات عاشقی ست
      دست مرا برای گریبان نوشته است
      
      از دست اختیار تو راه فرار نیست
      این جبر را خدات به پامان نوشته است
      
      مانند تو امیر، فقط یک نفر ،ولی
      مانند من اسیر فراوان نوشته است
      
      شکر خدا که نام مرا اعتبار تو
      سلمان نوشته است مسلمان نوشته است
      
      نام تو را به آب طلا دست کردگار...
      ...بالای تخت و تاج سلیمان نوشته است
      
      کم ناز کن دو آیه از این سوره را بخوان
      اصلاً خدا برای تو قران نوشته است
      
      امشب قلم زدند پریشانی مرا
      با تو رقم زدند مسلمانی مرا
      
      قرآن بخوان و راه خدا را نشان بده
      توحید را نشان زمین و زمان بده
      
      قرآن بخوان و با نفس آسمانی ات
      این مرده های روی زمین را تکان بده
      
      قرآن بخوان و بال مرا از قفس بگیر
      اندازه ی شعور پرم آسمان بده
      
      آخر چقدر قوم پسر دار میشوند
      دختر به دست دامن این مادران بده
      
      جز با صدای عشق مسلمان نمیشوم
      پس لطف کن خودت درِ گوشم اذان بده
      
      قرآن بخوان و بگو که خدا واحد است و بس
      هرکه ادلّه خواست، علی را نشان بده
      
      تو آسمان مکه ای و ماه تو علی ست
      تنها دلیل روشنی راه تو علی ست
      
      ای همسر خدیجه،خدیجه فدای تو
      قربان مهربانی لحن صدای تو
      
      پایین بیا ز کوه، دخیلی بیاورند
      دست توسل همگان بر عبای تو
      
      امشب فرشته ها همه پرواز می کنند
      اطراف آستانه ی غار حرای تو
      
      از این به بعد چشم تمام قنوت ها
      ایمان می آورند به یا ربّنای تو
      
      از این به بعد شمس و قمر روی دست تو
      از این به بعد ملک و مکان زیر پای تو
      
      یک بال هیچ وقت به جایی نمیرسد
      قران برای توست علی هم برای تو
      
      احمد شدی ،کتاب شدی ،مصطفی شدی
      حالا تمام دار و ندار خدا شدی
      
      امشب که تاج نور نشاندند بر سرت
      خالیست ای نبی خدا جای مادرت
      
      آن بانویی که زحمت بسیار میکشید
      تا این که این زمانه ببیند پیمبرت
      
      این افتخار بس که خدیجه است خانمت
      این اعتبار بس که بتول است دخترت
      
      ای زیر سقف فاطمه ات عرش دومّت
      دیدار روی فاطمه معراج دیگرت
      
      غیر از کلام حق سخنی بر لبت نبود
      هر ظهر جمعه وقف علی بود منبرت
      
      هرجا که پا نهادی و هر جا که سر زدی
      دیدی علی امیر نجف را برابرت
      
      فکر برادری؟ چه کسی بهتر از علی
      از این به بعد شاه ولایت برادرت
      
      از این بعد شیر خدا آفتاب توست
      مهر علی تمامی دین کتاب توست
      
      شصت و سال زندگیت مهربان گذشت
      با کیسه های وصله ایِ آب و  نان گذشت
      
      شصت و سال زندگیت بین کوچه ها
      در بنده ی خدا شدنِ این و آن گذشت
      
      گاهی میان دورترین خانه ی زمین
      گاهی میان دورترین آسمان گذشت
      
      گاهی کنار سفره ی بیوه زنان شهر
      گاهی کنار خاطره ی کودکان گذشت
      
      وقت نزول ، حضرت خاکی نشین شدی
      وقت صعود، ردّ تو از بیکران گذشت
      
      آن روزها که شعب ابیطالبی شدی
      ایام درد بود ولی همچنان گذشت
      
      ای آنکه زندگی تو خرج نجات شد
      ای آنکه زندگی تو با مردمان گذشت
      
      برگرد رنج و درد بشر را نگاه کن
      این زندگی سرد بشر را نگاه کن
      
      یک عده ای به عشق تو دور از وطن شدند
      یک عده ای ندیده اویس قَرَن شدند
      
      از خانواده ام  همه عبد الله شما
      از خانواده ات همه آقای من شدند
      
      تو پیر خانواده ،بزرگ قبیله ای
      محصول زندگانی تو پنج تن شدند
      
      یک عده زینب و علی و فاطمه شدند
      یک عده ای حسین شدند و حسن شدند
      
      بعد تو دختر تو و زینب کنار هم
      مشغول کار بافتن پیرهن شدند
      
      یک عده بچه های تو پاره جگر، ولی
      یک عده بچه های تو پاره بدن شدند
      
      این کشته ها تمام جگر گوشه ی توأند
      یا ایها الرسول ببین بی کفن شدند
      
      «یا مصطفاه » این تن پامال را ببین
      این کشته ی فتاده به گودال را ببین
      
      علی اکبر لطیفیان
      
      ******************
      
      آن شب زمین شکست و سراسر نیاز شد
      در زیر پای مرد خدا جا نماز شد
      
      کعبه خودش میان جماعت به صف نشست
      آمد امام قبله و وقت نماز شد
      
      دریاچه های آتش نمرود خشک شد
      باران گرفت و خاک زمین دل نواز شد
      
      کم کم نگاه رود به دریا رسیده بود
      چون پستی و بلندی دنیا تراز شد
      
      آئینه ای که قدّ خدا ایستاده بود
      پا بر زمین نهاد و زمین سرفراز شد
      
      دیگر خدا برای زمین نامه می نوشت
      با آن کبوتری که رسول حجاز شد
      
      امشب همه به خاطر روی گل علی
      صَلّوا علی النّبی و صلّوا علی علی  
      
      خورشید مکه آمد و صبح خدا دمید
      آری هوا خنک شد و مکه نفس کشید
      
      آن روز اگر هوای زمین پر شد از بهشت
      عطر محمّدی خدا داشت می وزید
      
      عطری که بر جبین عرق کرده ی تو بود
      عطری که از عصاره ی خورشید می چکید
      
      گل آن قدر هوای تو را کرده بود که
      کِل می کشید پیش تو جامه می درید
      
      فریاد می کشید که صلّوا علی النبی
      هی جامه می درید که خیر البشر رسید
      
      آری خدا بهانه عشق تو را گرفت
      که این همه برای تو پروانه آفرید
      
      امشب فقط به خاطر روی گل علی
      صلوا علی النبی و صلوا علی علی
      
      ای ابروان گنبدیت معبد خدا
      لبخند تو نشانه خوش آمد خدا
      
      تنها فرشته ای که پر و بال می زنی
      بر آسمان سبزترین گنبد خدا
      
      تنها محمدی که قدم می زنی خودت
      بین حیاط خلوتی احمد خدا
      
      آری سر کلاس نبوت فقط تویی
      آقای انبیاء خدا، ارشد خدا
      
      لبخند مهربان تو و ناز اخم تو
      هر دو نشانه ای است ز جزر و مد خدا
      
      با سجده های سبز نمازت رسیده است
      گلدسته های بندگیت تا قد خدا
      
      دستان سبز توست که ما را رسانده است
      امشب به پای بوسی این مشهد خدا
      
      امشب فقط به خاطر روی گل علی
      صلوا علی النبی و صلوا علی علی
      
      یک شب خدا قلم زد و طرح تو را کشید
      یک طرح بی نظیر به شکل خدا کشید
      
      تا آفتاب بُرد قلم موی خویش را
      آن گاه نقش روی تو را از طلا کشید
      
      موی تو را کشید و به والیل لب گشود
      تا روز روشن آمد و شمس الضحی کشید
      
      اسماء خویش را به سر و روی طرح ریخت
      آن گاه جلوه کرد و تو را مصطفی کشید
      
      تبریک گفت بر خودش و حسن خلقتش
      و هی تو را به رشته ی مدح و ثنا کشید
      
      یک آینه به دست تو داد و برای تو
      یک فاطمه کنار تو و مرتضی کشید
      
      دل تنگ صحبت تو شده بود که خدا
      دست تو را گرفت و غار حرا کشید
      
      امشب فقط به خاطر روی گل علی
      صلوا علی النبی و صلوا علی علی
      
      قلبت میان قلب علی اعتکاف داشت
      چشمت همیشه در پی زهرا طواف داشت
      
      این رد سینه چاکی عشق علی توست
      کعبه اگر به سینه خود یک شکاف داشت
      
      کعبه خودش برای خودش کعبه گاه داشت
      کعبه خودش میان نجف یک مطاف داشت
      
      او ماه فاطمه است که در اوج آسمان
      با یازده ستاره خود ائتلاف داشت
      
      یوسف علی است، یوسف مصری غلام او
      او هم به صف نشست و به دستش کلاف داشت
      
      این روز و شب از اول خلقت برای یک
      ذره  ز خاک پای علی اختلاف داشت
      
      امشب فقط به خاطر روی گل علی
      صلوا علی النبی و صلوا علی علی
      
      عطر بهار آمد و پروانه جان گرفت
      قدری نفس کشید و ره آسمان گرفت
      
      مردی رسید عاطفه باران شد این زمان
      خنجر ز دست و پنجه دختر کُشان گرفت
      
      شد عاقبت به خیر زمین با رسیدنش
      گرچه به طول عمر زمین ها زمان گرفت
      
      در کوچه های درد خدا پرسه می زند
      شاید که مردی آمد و  از او نشان گرفت
      
      باید که شعر ناب تو  را با علی سرود
      تا از علی به نام تو یک لقمه نان گرفت
      
      یادش بخیر خانه آتش گرفته اش
      آن خانه ای که شعله زخم زبان گرفت
      
      یادش بخیر پشت در افتاد بر زمین
      و ناله ای که در نفس آسمان گرفت
      
      امشب فقط به خاطر روی گل علی
      صلوا علی النبی و صلوا علی علی
      
      رحمان نوازنی
             
       
      ******************
 
      
     
      امروز قلب عالم و آدم حرای توست
      این کوه نور شاهد حرف خدای توست
      
      مکه دگر برای بزرگیت کوچک است
      فریاد کن رسول که دنیا برای توست
      
      اقرأ باسم ربّک یا ایها الرسول
      قران بخوان امین که همین آشنای توست
      
      لات و هبل برای تو تعظیم کرده اند
      وقتی که قلب سنگی عُزی فدای توست
      
      خورشید و ماه بین دو دست تو دلخوشند
      یعنی تمام تکیه عالم عصای توست
      
      بعد از هزار سال دگر میشناسمت
      وقتی که جای جای دلم رد پای توست
      
      فریادتان تمام زمین را گرفته است
      امروز هر چه میشنوم از صدای توست
      
        سید محمد حسین حسینی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار مبعث پیامبر(ص)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : پنج‌شنبه 16 خرداد 1392

   
      صفاي زندگيم آيه هاي قرآنت
      بيا به مابركت ده به بركت نانت
      
      تويي كه كعبه به دور سرتو مي گردد
      رسول آينه ها، هستي ام به قربانت
      
      كسي كه عطرگداي تو برمشامش خورد
      چنان اُويس قرن مي شود پريشانت
      
      تويي كه ماه بود مهرجانماز شبت
      تويي كه حضرت حيدر شده مسلمانت
      
      شبي بيا و مرا زائرحريمت كن
      چرا كه عطرخدا مي وزد ز ايوانت
      
      اگركه خاك كف پاي توست عرض و سماء
      بهشت شاخه ياسي است كنج گلدانت
      
      تويي كه در حرم چشمهات معلوم است
      كه خاك پاي علي بوده است سلمانت
      
      بيا و آتش جان مرا گلستان كن
      بيا به حق حسينت مرا مسلمان كن
      
      هميشه سفره لطفت به عالمي وا بود
      حراي خانه تو جانماز زهرا بود
      
      تويي كه وقت نماز جماعتت هرشب
      هميشه درصف اول يقين مسيحا بود
      
      مرابه خاك درت نوكريست اربابي
      چرا كه خاك درت كوه طور موسي بود
      
      هميشه دور و برخانه بهشتي تو
      يكي دوتا نه، هزاران فرشته پيدابود
      
      كسي كه ازدر اين خانه رهگذر مي شد
      نديده روي تورا بدتر از زليخا بود
      
      درآن حوالي گرم حجاز هم تنها
      دل تو بود كه همواره مثل دريا بود
      
      كسي كه پشت سرت حامي رسالت بود
      نوشته اند كه تنها علي اعلا بود
      
      علي كنار تو بود و تو هم كنار علي
      وفاطمه همه جابود ذوالفقار علي
      
      تو از نخست برايم پيامبر بودي
      در آسمان خدا برترين قمر بودي
      
      تكامل همه اديان به دستهاي تو بود
      چرا كه پيش خدا بهترين بشربودي
      
      پيمبران همه هم رأي بوده اند اينكه
      تو از تمامي آنها رسول تر بودي
      
      نديده ام كه كسي هم تراز تو باشد
      تو از ولادتت آقا زخلق سر بودي
      
      پيمبري تو از اولش مشخص بود
      امين مردم و همواره معتبر بودي
      
      پيمبران همه شاگرد مكتبت هستند
      وعالمي همه مديون زينبت هستند
      
      پيامبر شده اي كه براي تو باشيم
      هميشه تابه ابد مبتلاي تو باشيم
      
      تو گرم ذات خدا باش تاكه ماها هم....
      ...غلام و نوكر خلوت سراي تو باشيم
      
      بيا كرم كن و كاري كن اينكه تا آخر
      كنار خانه زهرا گداي تو باشيم
      
      ببند گردن ما را به پاي سلمانت
      كه تاهميشه به زير لواي تو باشيم
      
      چه مي شود كه اويس قرن شويم و شبي
      كنار صحن حسينت فداي تو باشيم
      
      چه مي شود كه شبيه ابوذر و مقداد
      بلالمان بكني تا عصاي تو باشيم
      
      چه مي شود كه شبيه ملائكه هرشب
      دخيل رشته اي از آن عباي تو باشيم
      
      مرا شبيه غلامان خود معطر كن
      عنايتي كن و من را غلام حيدر كن
      
      قرار بود چهل روز در حرا باشد
      و از تمامي مخلوق هم جدا باشد
      
      قرار بود كه او باشد وخدا باشد
      خدا معلم و شاگرد ،مصطفي باشد
      
      كسي اجازه ندارد به اين حريم آيد
      به غير يك نفر آن هم كه مرتضي باشد
      
      خدا به غير نبي معتكف نمي خواهد
      مقام هر كسي اين نيست با خدا باشد
      
      همان كه كل بشر ريزه خوارخادم اوست
      همان كه خاك درش مُهر انبيا باشد
      
      همان كه فاطمه اش افتخار قرآن است
      كسي نديده،چنين دختري كجا باشد
      
      تمام حاجت اين  عبد روسياه اين است
      چنين شبي حرم مشهدالرضا باشد
      
      برات نوكريش را ابالحسن بدهد
      كبوترانه شب جمعه كربلا باشد
      
      بيا و عيدي من را بده به چشم ترم
      بگيردست مرا و به كربلا ببرم
      
      مهدی نظری
      
      *********************
      
      
       
      
      آیه آیه همه جا عطر جنان می آید
      وقتی از حُسن تو صحبت به میان می آید
      
      جبرئیلی که به آیات خدا مأنوس است
      بشنود مدح تو را با هیجان می آید
      
      مي رسي مثل مسيحا و به جسم کعبه
      با نفس هاي الهي تو جان می آید
      
      بسکه در هر نفست جاذبه‌ی توحیدی است
      ریگ هم در کف دستت به زبان می آید
      
      هر چه بت بود به صورت روی خاک افتاده‌ ست
      قبله‌ی عزت و ايمان به جهان مي آيد
      
      با قدوم تو براي همه‌ی اهل زمين
      از سماوات خدا برگ امان مي آيد
      
      نور توحيدي تو در همه جا پيچيده ست
      از فراسوي جهان عطر اذان مي آيد
      
      عرش معراج سماوات شده محرابت
      ملکوتی ست در این جلوه‌ی عالمتابت
      
      خاک از برکت تو مسجد رحمانی شد
      نور توحید به قلب بشر ارزانی شد
      
      خواست حق، جلوه کند روشني توحیدش
      قلب پر مهر تو از روز ازل بانی شد
      
      ذکر لب های تو سرلوحه‌ی تسبیحات است
      عرش با نور نگاه تو چراغانی شد
      
      قول و افعال و صفاتت همه نور محض اند
      نورت آئينه‌ی آئين مسلماني شد
      
      به سراپرده‌ی اعجاز و بقا ره یابد
      هر که در مذهب دلدادگی ات فانی شد
      
      خواستم در خور حُسن تو کلامی گویم
      شعر من عاقبتش حسرت و حیرانی شد
      
      اي که مبهوت تو و وصف خطي از حسنت
      عقل صد مولوی و حافظ و خاقاني شد
      
      «از ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد
      عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد»
      
      جنتی از همه‌ی عرش فراتر داری
      تو که در دامن خود سوره‌ی کوثر داري
      
      دیدن فاطمه ات دیدن وجه الله است
      چه نیازی است که تا عرش قدم بر داری
      
      جذبه‌ی چشم تو تسخیر کند عالم را
      در قد و قامت خود جلوه‌ی محشر داری
      
      عالم از هيبت تو، شوکت تو سرشار است
      اسداللهی چون حضرت حيدر داری
      
      حسنين اند روی دوش تو همچون خورشید
       جلوه‌ی نورٌ علي نور ، مکرر داری
      
      اهل بیت تو همه فاتح دل ها هستند
      روشني بخش جهان، قبله‌ی دنيا هستند
      
      اي که در هر دو سرا صبح سعادت با توست
      رحمت عالمي و نور هدايت با توست
      
      چشم امید همه خلق و شکوه کرمت
      پدر امتي و اذن شفاعت با توست
      
      با تو بودن که فقط صرف مسلماني نيست
      آنکه دارد به دلش نور ولايت، با توست
      
      بي ولاي علي اين طايفه سرگردانند
      دشمني با وصي ات، عين عداوت با توست
      
      بايد از باب ولاي علي آيد هر کس
      در هواي تو و در حسرت جنت با توست
      
      سالياني ست دلم شوق زيارت دارد
      يک نگاه تو مرا بس، که اجابت با توست
      
      کاش مي شد سحري طوف مدينه آنگاه
      نجف و کرب و بلا و حرم ثارالله
      
      یوسف رحیمی
      
      ******************
      
      
      
      اي لهجه ات ز نغمه ي باران فصيح تر
      لبخندت از تبسم گلها مليح تر
      
      بر موي تو نسيم بهشتي دخيل بست
      يعني نديده از خم زلفت ضريح تر
      
      اي با خداي عرش ز موسي کليم تر
      با ساکنان فرش ز عيسي مسيح تر
      
      وقتي سوال مي شود از بهترين رسول
      از نام تو چه پاسخي آيا صحيح تر؟
      
      با ديدن تو عشق نمکگير شد که ديد
      روي تو را ز چهره ي يوسف مليح تر
      
      تو حسن مطلع غزل سبز خلقتي
      حسن ختام قصه ي ناب نبوتي
      
       بر چهره ي تو نقش تبسم هميشگي
      در بين سينه ات غم مردم هميشگي
      
      دريايي و نمايش آرامشي ولي
      در پهنه ي دل تو تلاطم هميشگي
      
      در وسعتي که عطر سکوت تو مي وزد
      باراني از ترانه، ترنم هميشگي
      
      با حکمت ظريف تو ما بين عشق و عقل
      سازش هميشگي و تفاهم هميشگي
      
      خورشيد جاودانه ي اشراق روي توست
      سرچشمه ي «مکارم الاخلاق» خوي توست
      
      تکرار نام تو شده آواز جبرئيل
      آگاهي از مقام ،تو اعجاز جبرئيل
      
      تا اوج عرش در شب معراج رفته اي
      بالاتر از نهايت پرواز جبرئيل
      
      مثل حرير روشني از نور پهن شد
      در مقدم «براق» پر باز جبرئيل
      
      مداح آستان تو و دوستان توست
      بايد شنيد وصف شما را ز جبرئيل
      
      سرمست نام توست بزرگ فرشتگان
      پير غلام توست بزرگ فرشتگان
      
      در آسمان عرش تمام ستاره ها
      بر نور با شکوه تو دارند اشاره ها
      
      چشم تو آينه ست؛ نه، آيينه چشم توست
      بايد عوض شود روش استعاره ها
      
      شصت و سه سال عمر سراسر زلال تو
      داده ست آبرو به تمام هزاره ها
      
      عيسي کشند و غمزده ناقوس ها ولي
      نام تو زنده است بر اوج مناره ها
      
      گلواژه اي براي هميشه است نام تو
      «ثبت است بر جريده ي عالم دوام تو»
      
      سيد محمد جواد شرافت
       
      


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار مبعث پیامبر(ص)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : پنج‌شنبه 16 خرداد 1392

    
      می رسید از قله های کوه نور
      از بلندای تشرف در حضور
      
      فرش استقبال راهش می شدند
      هر چه جن و هر چه انس و هر چه حور
      
      کوه ها هم در تشهد آمدند
      از تجلایی که شد در کوه نور
      
      او چراغ شرع را آورده بود
      بر سر این جاده های سوت و کور
      
      تزکیه میداد روح خاک را
      چشمه چشمه با سخن های طهور
      
      مثل دریا رودها را جمع کرد
      رودهایی از قبایل های دور
      
      وحی می آرود تا آنجا که عقل
      در خودش میکرد احساس شعور
      
      شرح صدرش را کسی تخمین نزد
      تا بفهمد کیست این سنگ صبور
      
      و کتابی بود با خط خدا
      تا بشر خود را کند با آن مرور
      
      ای کتاب قل هو الله احد
      لم یلد یولد و لم کفوا احد
      
      تا شعاع مهرت عالمتاب شد
      مهربانی از خجالت آب شد
      
      این زمین دیگر کویر تشنه نیست
      زنده شد ، آباد شد ، شاداب شد
      
      فارغ از نسل و نژاد و رنگ و بو
      هر غلامی با تو بود ارباب شد
      
      تو همانی که بلال مسجدت
      گل عرق هایش گلاب ناب شد
      
      هر که با تو با علی راضی نشد
      وصل بر دریا نشد مرداب شد
      
      از زلال چشمه های وحی تو
      تشنه ای همچون علی سیراب شد
      
      این علی که مست پیغمبر شده
      با دعای مصطفی حیدر شده
      
      بعد از این افسار دنیا دست تو
      ضرب و جمع و کسر و منها دست تو
      
      بعد از این دین های دنیا باطل است
       دین آدم تا به خاتم دست تو
      
      هل اتی که شرح زهرا و علیست
      گشته نازل منتها با دست تو
      
      سیزده ماهند در منظومه ات
      گردش این سیزده تا دست تو
      
      فوق ایدیهم تویی یا مصطفی
      هیچ دستی نیست بالا دست تو
      
      رحمه للعالمین تنها تویی
      پس حساب روز فردا دست تو
      
      پرچم حمد خدا دست علیست
      اختیار پرچم اما دست تو
      
      هر چه ما داریم دست فاطمه است
      چونکه باشد دست زهرا دست تو
      
      تو خودت گفتی حسینت از من است
      پس حسین و کربلا ها دست تو
      
      چلوه کردی در علی اکبر ولی
      جلوه های این تماشا دست تو
      
      دست تو دست خداوند است و بس
      سهم ما یکبار لبخند است و بس
      
      از حرا می آیی و جان می بری
      روی دوشت بار قرآن می بری
      
      سفره می اندازی و در خانه ات
      مثل ابراهیم مهمان می بری
      
      گاه موسی میشوی و با خودت
      آیه های آل عمران می بری
      
      گاه کشتی می شوی و نوح را
      از دل امواج طوفان می بری
      
      گاه از شوق علی می باری و
      شوق خود را زیر باران می بری
      
      نیمه شب ها روی دوش مرتضی
      نان و خرمای یتیمان می بری
      
      گاه در سلمان تنزل می کنی
      عشق حیدر را به ایران می بری
      
      گاه یاد بضعه ات می افتی و
      زیر لب نام خراسان می بری
      
      می رسد روزی که خود می آیی و
      یوسف ما را به کنعان می بری
      
      ای سحر خیز مدینه العجل
      ای شفای زخم سینه العجل
      
      ای سرای چشمهایت با صفا
      امتداد چشم هایت تا خدا
      
      غار تاریک مرا روشن کنید
      مرده ام در بین این ظلمت سرا
      
      لیله المحیای شب های حسین
      ای رسول گریه های کربلا
      
      کاروان سمت محرم میرود
      کاش من هم جا نمانم از شما
      
      از همان سر نیزه ای که می چکید
      خون تازه روی خاک کوچه ها
      
      سنگ ها آمد...سری افتاد وای
      خواهری میگشت زیر دست و پا
      
      یک گلی گم کرده بود ای وای من
      عمه شد آنجا کبود ای وای من
      
      رحمان نوازنی
      
      ********************

      
      طي ميكنيم سمت ملاقات جاده را
      شايد كسي سوار كند اين پياده را
      
      وقتش رسيده است كه با گريه ريختن
      جبران كنيد توبه ي از دست داده را
      
      تكريم ديگري است همين امتناع ها
      پس شكر ميكنيم عطاي نداده را
      
      ما در ركوع نافله با آبروتريم
      اصلاً نخواستيم تن ايستاده را
      
      خُدّام آستانْ هميشه جلوترند
      يا رب نگير خدمت اين خانواده را
      
      مكه شرافتش به حضور محمد است
      پس قصد ميكنيم فقط مكه زاده را
      
      گر بي علي بناست كه اين راه طي شود
      مگذار پس مقابل ما راه جاده را
      
      ما درب خانه اي به جز اين در نميرويم
      ما بي علي كنار پيمبر نميرويم
      
      خوان كريم خالي و بي نان نميشود
      فقر گدا حريف كريمان نميشود
      
      گويي نمي برد ز عنايت سعادتي
      آنكه اسير زلف پريشان نميشود
      
      اين چه حكايتي است كه اصلاً براي ما
      مبعث بدون شاه خراسان نميشود
      
      از بركت دعاي رسول است هيچ جا
      در دوستي فاطمه ايران نميشود
      
      يكبار يا نبي و دگر بار يا علي
      يا مصطفي بدون علي جان نميشود
      
      چون شرح زندگاني مولاست خواندنيست
      ورنه كسي كه پيرو قرآن نميشود
      
      جبريل علي ، وحي علي و زبان عليست
      قرآن بخوان رسول،كه قرآن همان عليست
      
      مبهوت مانده است تماشاي خويش را
      روح بلند و جلوه ي والاي خويش را
      
      سوگند ميخوريم همه تَرك ميكنيم
      بردارد از بهشت اگر پاي خويش را
      
      اصلاً همان زمان چهل سال پيش هم
      اثبات كرده بود بلنداي خويش را
      
      آنكس امام ماست كه در ليلة المبيت
      وقتي كه رفت داد به او جاي خويش را
      
      او ماندني نبود اگر پُر نكرده بود
      با مرتضي و فاطمه دنياي خويش را
      
      از ديدن تجلي خود دست ميكشيد
      ميديد تا تجلي زهراي خويش را
      
      يا فاطمه وَ يا كه علي جلوه ميكند
      وقتي نشان دهد قد و بالاي خويش را
      
      نور است و در تن سه نفر جلوه كرده است
      اين نور قبل خلق بشر جلوه كرده است
      
      اي خاك پاي توست تمام وجودها
      هفت آسمان و خلقت گنبد كبودها
      
      اي كيسه ي هميشه كرامت ميان شهر
      آقاي مهرباني و آقاي جودها
      
      آري نماز بي تو به قرآن قبول نيست
      اي اولين سلام همه در قعودها
      
      جبريل ما چگونه تو را پا به پا شود
      درماندگي كجا و مسير صعودها
      
      قربان چشم هاي تو دار و ندارها
      قربان خاك پاي تو بود و نبودها
      
      شكرخدا قبيله ي توكامل است و بس
      كوري چشم عايشه ها،اين حسود ها
      
      ما باتوأيم و با همه ي خانواده ات
      عالم فداي زندگي صاف و ساده ات
      
      از ما مگير تاب و تب شور و شين را
      حُبِ علي همان شرف نشأتين را
      
      از ما مگير شوق سفرهاي تا نجف
      مكه ،مدينه ،سامره و كاظمين را
      
      با حب خانواده ي تو سالهاي سال
      بخشيده اند آبروي عالمين را
      
      ما نذر كرده ايم كه بيرون بياوريم
      از زير دِين،اين جگر زير دين را
      
      ما قصد كرده ايم به ياري فاطمه
      نائل شويم كرب و بلاي حسين را
      
      بوسه مزن كنار تمناي دخترت
      زير گلوي كوچك اين نور عين را
      
      واي از دمي كه زينب كبري رسيده بود
      وقتي رسيده بود كه حنجر بريده بود
      
      علي اكبر لطيفيان

      
      *********************
      
      
      ببین که قلب زمین شور دیگری دارد
      و در نگاه خودش نور باوری دارد
      
      همین که غار حرا مست لفظ أقرأ شد
      ز اعتبار نبی فکر دلبری دارد
      
      ز های و هوی ملک گوش آسمان پر شد
      و کنج سینه ی خود نور سروری دارد
      
      تمام غار حرا مثل عرش اعلاء شد
      دل رمیده ی او حال بهتری دارد
      
      صدای حضرت جبریل میرسد بر گوش
      هبوط کرده و حکم پیمبری دارد
      
      به تو سلامِ خداوند یا رسول الله
      بخوان به نام خداوند یا رسول الله
      
      نگاه خیره ی دنیا به سمت غار حرا
      چه می تپد دل بی تاب مردم بالا
      
      برای یک قدم امشب مجال حرکت نیست
      ز ازدحام ملائک به روی خاک خدا
      
      برای اینکه به همراه خویش آوردند
      پیام تهنیت منصب نبوت را
      
      و اولین نفری که رسید و اشهد گفت
      علی عالی اعلاست پشت غار حرا
      
      در آن میانه ملائک به یک دگر گفتند
      چه خالی است خدا جای حضرت زهرا
      
      خوشا به حال خودم هم زبان سلمانم
      خوشا به حال خودم شیعه ی مسلمانم
      
      چراغ راه همه جلوه های ایمانت
      دل رمیده ی ما بی قرار دستانت
      
      برای اینکه بگیرند حاجت خود را
       شدند جمله ملائک دخیل دامانت
      
      شما که جای خودت می رسی،جبرائیل
      برای عرض ادب پیش پای سلمانت
      
      پیامبران اوالعزم قبل تو آقا
      شدند پیرو قرآن تو مسلمانت
      
      تو از خدای خودت هم که دلبری کردی
      رسول آینه ها با نوای قرآنت
      
      نبوتت ابدی شد به اعتبار علی
      به پشتوانه و گرمی ذوالفقار علی
      
      مسعود اصلانی
      
      *********************
      
       
       شما زمان شروع من ابتدای منید
      مسیر سبز نجاتِ در انتهای منید
      
      اگر چه "اسهد" لحنم مرا بلال نکرد
      ولی همیشه شما اشهد صدای منید
      
      به شوق روی شما هست وقف محرابم
      شما تهجدمید و شما دعای منید
      
      شما برای خدایید و من برای خودم
      نه من برای شما نه شما برای منید
      
      شما بهار، شما آسمان، شما برکات
      به خاندان شما اهل بیت حق صلوات
      
      بهشت را تو ظهور مصوّرش بودی
      خدای آینه ها را تو دلبرش بودی
      
      تو حق محضی و در خلوت خداوندی
      کسی نبود فقط تو، تو در برش بودی
      
      برای آن که خدا ناظر خودش باشد
      شبیه آیینه ای در برابرش بودی
      
      در آن زمان که درختی نبود و برگی هم
      خدای بود و تو هم سیب نوبرش بودی
      
      قرار نیست چهل سال بگذرد از تو
      تو قبل از آمدنت هم پیمبرش بودی
      
      مدینه تا که تو را داشت تا محمد داشت
      خدا همیشه در آن شهر رفت و آمد داشت
      
      فدائیان نگاهت شهید جانانند
      ملازمان سر کوی تو بزرگانند
      
      فراریان سر گیسویت پر از کفرند
      اسیرهای سر زلفت اهل ایمانند
      
      به عقل ناقص ما حق بده به تو نرسد
      مگر عقول بشر از خدا چه می دانند
      
      نگاه خاک نشینان خانواده ی تو
      به غمزه مسئله آموز صد مسلمانند
      
      رسول سبز ببینم که می شناسیشان
      همین قبیله همین ها که شکل سلمانند
      
      نگاه روشنت آن روز صرف سلمان شد
      عرب کنار تو بود و عجم مسلمان شد
      
      بهشت باغچه ی روشن سرای تو بود
      گل محمدیِ دست بچه های تو بود
      
      سلام اول صبح و غروب این خانه
      مسیح خانه ی زهرای تو صدای تو بود
      
      کمال روح تو با وحی پا نمی گیرد
      نزول آیه نزول خودت برای تو بود
      
      فقط نسیم خوشی شد نصیب جبرائیل
      همین که مدت کوتاهی آشنای تو بود
      
      تو را کمال نوشتند یا رسول الله
      بزرگ آل نوشتند یا رسول الله
      
      تو آفتابی و انوار آفتاب علی ست
      کتاب سرّی و اسرار این کتاب علی ست
      
      قرار شد همه عقد برادری خوانند
      برای سهم شما حسن انتخاب علی ست
      
      اگر تو خضر رهی مرتضاست موسایت
      اگر تو آب بقایی بقای آب علی ست
      
      اگر سوال کنند از تو حضرت حق کیست
      قسم به ذات تو محکم ترین جواب علی ست
      
      برای فخر تو این بس یگانه دامادت
      جناب حضرت حیدر ابوتراب علی ست
      
      به ذره گر نظر لطف بو تراب کند
      به آسمان رود و کار آفتاب کند
      
      علی اکبر لطیفیان
      
      
      *********************
      
      
       بر سر آشفته ام زلف پریشان ریخته
      در دل حیران من آیات حیران ریخته
      
      نیستم ناراحت از اینکه شهیدم کرده اند
      خون من گر ریخته در پای جانان ریخته
      
      سفره ی دل باز کردن پیش مهمان بهتر است
      این دلم هر آنچه دارد پای مهمان ریخته
      
      تا مقام قاب قوسین ات بلا باید کشید
      در بیابان طلب خار مغیلان ریخته
      
      گاه باید بیشتر همرنگ شد مثل اویس
      نذر یک دندان جانان چند دندان ریخته
      
      هر دو عالم عالمی دارند پیش مقدمش
      این یکی دل ریخته است و آن یکی جان ریخته
      
      گر چه آدم گرچه عیسی گرچه موسی بازهم
      کمتر از درهای دربار تو دربان ریخته
      
      بسکه خاطرخواه داری و عزیزی که خدا
      جای گل روی سرت آیات قرآن ریخته
      
      نذر این پیغمبری خوب است ذبحی رد کنی
      در ضمیر عید مبعث عید قربان ریخته
      
      آن قدر ذات خدا در تو تجلی کرده است
      ز آن همه یک جلوه اش را در خراسان ریخته
      
      با علی بودن فقط راه مسلمان بودن است
      ورنه از این نا مسلمانها فراوان ریخته
      
      شب ، شب مبعث ولی یاد نجف افتاده ام
      بسکه از روی لبت ذکر علی جان ریخته
      
      یانبی و یا نبی و یا نبی یا مصطفی
      یا علی و یا علی و یاعلی یا مرتضی
      
       علی اکبر لطیفیان


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار شهادت حضرت موسی بن جعفر(ع)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : سه‌شنبه 14 خرداد 1392

       
      دردی به جان نشسته دگر پا نمی شود
      جز با دوای زهر مداوا نمی شود
      
      یک جای پرت مانده ام و بغض کرده ام
      در این سیاه چال دلم وانمی شود
      
      کافیست داغ دوری معصومه و رضا
      دیگر غمی به سینه من جا نمی شود
      
      معصومه کاش بود کمی درد دل کنم
      کس مثل دختر همدم بابا نمی شود
      
      می خواستم دوباره ببوسم رضام را
      هنگام رفتنم شده گویا نمی شود
      
      اصلاَ نخواستم کسی آید به دیدنم!!
      سیلی که مونس دل تنها نمی شود
      
      از بس زدند خورد شده استخوان من
      این پا برای من که دگر پا نمی شود
      
      زنجیرها رسانده به زانو سر مرا
      کاغذ هم اینچنین که منم تا نمی شود
      
      گاهی هوای تازه و آزاد می روم
      بی تازیانه و لگد اما نمی شود
      
      ضجر من از جسارت سِندی شاهک است
      بی ناسزا شکنجه اش اجرا نمی شود
      
      گفتم سر مرا ببر اما تو را خدا
      اسمی نبر ز مادرم،آیا نمی شود
      
      تشییع من اگرچه روی تخته در است
      تشییع هیچکس روی نی ها نمی شود
      
      علی صالحی
       
      **********************
       
       
      زندان صبر بود و هوای رضای او
      شوقش کشیده بود به خلوت سرای او
      
      زندان نبود،چاه پر ازکینه بود و بس
      زنده به گور کردن آیئنه بود و بس
      
      زندان نبود یک قفس زیر خاک بود
       هر کس نفس نداشت در آنجا هلاک بود
      
      زندان نبود ، کرب و بلای دوباره بود
      یک قتلگاه مخفی پر استعاره بود
      
      زندان نبود یوسف در بین چاه بود
      زندان نبود گودی یک قتلگاه بود
      
      زنجیر بود و آینه بود و نگاه بود
      تصویر هر چه بود،کبود و سیاه بود
      
      زنجیر را به گردن آیینه بسته اند
      صحن و سرای آینه را هم شکسته اند
      
      دیگر کسی به نور کنایه نمی زند
      شلاق روی صورت آیه نمی زند
      
      می خواستند ظلم به آل علی کنند
      می خواستند روز و شبش را یکی کنند
      
      هر کس که می رسید در آنجا ادب نداشت
      جز ناسزا کلام خوشی روی لب نداشت
      
      حتی نماز و روزه در آنجا بهانه بود
      افطار روزه دار خدا تازیانه بود
      
      زندان نبود روضه گودال یار بود
      هر شب برای عمه خود بی قرار بود
      
      حرف از اسارت و غل و زنجیر یار بود
      زینب میان جمعیت نیزه دار بود
      
      در شهر شام غیرت و شرم و حیا نبود
      زندان برای دختر زهرا روا نبود
      
      رحمان نوازنی
       
      **********************

      
      با این گمان که جنگ با فانوس کردند
      خفاشها خورشید را محبوس کردند
      
      دیدند فسقِ محض را مؤمن نموده
      با او فقط زنجیر را مأنوس کردند
      
      با آتشی که در دلش روشن نمودند
      سلول او را لانه ققنوس کردند
      
      هم بی وضو بر آیه‌هایش دست بردند
      هم پیش رویش صحبت از ناموس کردند
      
      در باز شد ؛ یک تخته در..... چار نوکر
      یک شهر را از دیدنش مأیوس کردند
      

       
      **********************        
        
      ندارد ابر چون این چشم گریانی که من دارم
      ندارد آتشی چون آه سوزانی که من دارم
      
      قسم بر روشنی روز که ، از یاد من رفته
      ندارد آسمان چون شام ظلمانی که من دارم
      
      سحر وقت نمازم می کند از خواب بیدارم
      نوازش های دست این نگهبانی که من دارم
      
      شکسته استخوان ساق پایم از غل و زنجیر
      نگفتم با کسی از درد پنهانی که من دارم
      
      قسم بر روزگار در اسارت بودن زینب
      ندید او این چنین تاریک زندانی که من دارم
      
      چه می شد که ملاقاتم شبی معصومه می آمد
      تسلی بهر این حال پریشانی که من دارم
      
      رضا رسول زاده
       
           **********************
       
      
      در میان هلهله سوز و نوا گم می شود
      زیر ضرب تازیانه ناله ها گم می شود
      
      بسکه بازی می کند زنجیر ها با گردنم
      در گلویم گریه های بی صدا گم می شود
      
      در دل شب بارها آمد نمازم را شکست
      در میان قهقه صوت دعا گم می شود
      
      چهار چوب پیکرم بشکسته و لاغر شدم
      وقت سجده پیکرم زیر عبا گم می شود
      
      تازه فهمیدم چرا در وقت سیلی خوردنش
      راه مادر در میان کوچه ها گم می شود
      
      بین تاریکی شب چون ضربه خوردم آگهم
      آه در سینه به ضرب بی هوا گم می شود
      
      لا به لای پنجه هایش مشتی از موی سرم
      بین این تصویر ها دیگر حیا گم می شود
      
      از یهودی ضربه خورده خوب می داند چرا؟
      گوشوارٍ بچه ها در کربلا گم می شود
      
      قاسم نعمتی
       
           **********************

      
      در سايه سار کوکب موسي بن جعفريم
      ما شیعیان مکتب موسی بن جعفریم
      
      فيضش به گوشه گوشه‌ی ايران رسيده است
      يعني گداي هر شب موسي بن جعفريم
      
      هستي ماست نوکري اهل بيت او
      ما خانه زاد زينب موسي بن جعفريم
      
      قم آستان رحمت آل پيمبر است
      در این حرم، مُقرَّب موسی بن جعفریم
      
      با مهر و رأفتش دل ما را خریده است
      ما بنده‌ی مُکاتَب موسی بن جعفریم
      
      چشم اميد اهل دو عالم به دست اوست
      مات مرام و مشرب موسي بن جعفريم
      
      حتي قفس براش مجال پرندگي ست
      مديون ذکر و يارب موسي بن جعفريم
      
      دلسوخته ز ندبه‌ی چشمان خسته اش
      دلخون ز ناله و تبِ موسي بن جعفريم
      
      آتش زده به قلب پريشان، مصيبتش
      با دست بسته غرق سجود است حضرتش
      
      از طعنه هاي دشمن نادان چه مي‌کشيد
      بين کوير، حضرت باران چه مي‌کشيد
      
      در بند ظلم و کينه‌ی قوم ستمگري
      تنها پناه عالم امکان چه مي‌کشيد
      
      خورشيد عشق و رحمت و نور و سخا و جود
      در بين اين قبيله‌ی عصيان چه مي‌کشيد
      
      با پيکرش چه کرده تب تازيانه ها
      با حال خسته گوشه‌ی زندان چه مي‌کشيد
      
      شکر خدا که دختر مظلومه اش نديد
      باباي بي شکيب و پريشان چه مي‌کشيد
      
      اما دلم گرفته ز اندوه ديگري
      طفل سه ساله گوشه‌ی ويران چه مي‌کشيد
      
      با ديدن سر پدرش در ميان طشت
      هنگام بوسه بر لب عطشان چه مي‌کشيد
      
      وقتي که ديد چشم کبودش در آن ميان
      خونين شده تلاوت قرآن چه مي‌کشيد
      
      مي گفت با لب پر از آهي که جان نداشت:
      اي کاش هيچ سنگدلي خيزران نداشت
      
      یوسف رحیمی
       
         **********************       
       
       به شاخه ي گل احساس من لگد مي زد
       ز روي دشمني و كينه وحسد مي زد
      
       مرا به جرم خطايي كه مرتكب نشدم
       هزار مرتبه با تازيانه حد مي زد
      
       درون سينه ي خود عقده ها ز خيبر داشت
       به استناد همان مدرك و سند مي زد
      
       هميشه موقع سيلي زدن‎‏‏‎‎، به لبخندي
       به اهلبيت نبي حرف هاي بد مي زد
      
       اگر اجل به سراغم نمي رسيد آنجا
       گمان كنم كه مرا تا الي الابد مي زد
      
      وحید قاسمی
       
             **********************

      بر روی لب هایت به جز یا ربنا نیست
      غیر از خدا ، غیر از خدا، غیر از خدا نیست
      
      زنجیر ها راه گلویت را گرفتند
      در این نفس بالا که می آید صدا نیست
      
      چیزی نمانده از تمام پیکر تو
      انگار که یک پوستی بر استخوانی است
      
      زخم گلوی تو پذیرفته است اما
      زخم دهانت کار این زنجیر ها نیست
      
      این ایستادن با زمین خوردن مساوی است
      از چه تقلا میکنی ؟ این پا که پا نیست
      
      اصلا رها کن این پلید بد دهان را
       از چه توقع میکنی وقتی حیا نیست
      
      نامرد ! زندان بان ! در این زندان تاریک
      اینکه کنارش میزنی با پا عبا نیست
      
      این تخته ی در که شده تابوت حالا
      بهتر نباشد بدتر از آن بوریا نیست
      
      اما تو را با نیزه ها بالا نبردند
      پس هیچ روزی مثل روز کربلا نیست
      
      علی اکبر لطیفیان

       
             **********************      

      
      دلم از دوری اهل وطنم میسوزد
      نه فقط دل، که سراپای تنم میسوزد
      
      قُوَتی نیست که لب وا کنم و ناله کنم
      روزه ام ، خُشکی دور دهنم میسوزد
      
      آنقدر زخمی ام از شوری یک قطره ی اشک
      گاه گاهی همه جای بدنم میسوزد
      
      چاله ای پر نم و جسمی که سراسر زخم است
      جای برخورد تن و پیرهنم میسوزد
      
      زخم و زنجیر به هم لخته شده طوری که
      تا تکانی بخورم مطمئنم میسوزد
      
      جاي شلاق رویِ این بدن مجروهم
      پوست انداخته بسکه زدنم میسوزد
      
      آنچنان سوخته قلبم که پس از مردن هم
      در دلِ خاک تمام کفنم میسوزد
      

       
             **********************      

      
      زير بار کينه پرپر شد ولي نفرين نکرد
      در قفس ماند و کبوتر شد ولي نفرين نکرد
      
      روزهاي تيره هريک شب‌تر از ديروز تار
      در ميان دخمه‌اي سر شد ولي نفرين نکرد
      
      هرچه آن صيادها را صيد خود کرد اين شکار
      روزي‌اش يک دام ديگر شد ولي نفرين نکرد
      
      روزه‌‌ي غم سجده‌ي غم شکر غم افطار غم
      زندگي با غم برابر شد ولي نفرين نکرد
      
      واي اگر نفرين کند دنيا جهنم مي‌شود
      از جهنم وضع بدتر شد ولي نفرين نکرد
      
      وقت افطار آمد و ديدم که خرماها چطور
      يک به يک در سينه خنجر شد ولي نفرين نکرد
      
       هي به خود پيچيد و لحظه لحظه با اکسير زهر
      چهره‌ي زردش طلا‌تر شد ولي نفرين نکرد
      
      آن دم بي بازدم چون آتشي رفت و سپس
      آنچه بايد مي‌شد آخر شد ولي نفرين نکرد
      
      خانم سادات هاشمی
       
            **********************      

      
      اين مردمان که قلب خدا را شکسته اند
      دائم غرور آينه ها را شکسته اند
      
      خورشيد را روانه ي زندان نموده اند
      و حرمت امام منا را شکسته اند
      
      زنجير دور گردن او حلقه مي کنند
      با تازيانه دست دعا را شکسته اند
      
      او ناله مي زند و به جايي نمي رسد
      کنج سياه چال صدا را شکسته اند
      
      با ذکر نام فاطمه دشنام مي دهند
      اينان که قلب قبله نما را شکسته اند
      
      آقا شنيده ام که امانت بريده اند
      با سعي خويش پشت صفا را شکسته اند
      
      حالا خدا به داد دل دخترت رسد
      بدجور ساق پاي شما را شکسته اند
      
      مسعود اصلانی
       
            **********************
        

      
      اشک زنجیر به حال بدنم میریزد
      گریه بر بی کسی زخم تنم میریزد
      
      آسمان راه گلوی قفسم را بسته
      عرق بال من از پیرهنم میریزد
      
      روی شلاق به من واشده و می خندد
      آب مجروح ز زخم دهنم میریزد
      
      چارده سال شد از شهر مدینه دورم
      آهم از غربت وآل حسنم میریزد
      
      چوب با پای شکسته سر دعوا دارد
      سنگ ، زیر قدم پا شدنم میریزد
      
      هر یک از هفت کفن پشت سر تشییعم
      لاله برکشته ی دوراز وطنم میریزد
      
      روح الله عیوضی
       
            **********************      

      
      ترسي از فقر ندارند گدايان كريم
      دست خالي نروند از در احسان كريم
      
      حاجت خواسته را چند برابر داده است
      طيب الله به اين لطف دو چندان كريم
      
      كاظميني نشديم و دلمان هم پر بود
      بار بستيم به سوي شاه خراسان كريم
      
      بي نياز از همه ام تا كه رضا را دارم
      به قسم هاي خداوند به قرآن كريم
      
      طلب رزق نكرديم ز دربار كسي
      نان هر سفره حرام است مگر نان كريم
      
      هر كسي وقت مناجات ضريحي دارد
      دست ما هم رسيده است به دامان كريم
      
      نا اميدم مكنيد از كرمش فرض كنيد
      باز بدكاره اي امشب شده مهمان كريم
      
      سپر درد و بلايش نشديم و ديديم
      سپر درد و بلاي همه شد جان كريم
      
      ظاهرش فقر ولي باطن او عين غنا
      ترسي از فقر ندارند گدايان كريم
      
      ........
      مثل يك تكه عبا روي زمين است تنش
      آنقدر حال ندارد كه نيفتد بدنش
      
      جابه جا گر نشود سلسه بد مي چسبد
      آن چناني كه محال است دگر واشدنش
      
      نفسش وقت مناجات چه اعجازي داشت
      زن بدكاره به يكباره عوض شد سخنش
      
      آه مانند گليمي چقدر پا خورده
      بي سبب نيست اگر پاره شده پيرهنش
      
      از كليم اللهي حضرت ما كم نشود
      گرچه هر دفعه بيايد بزند بر دهنش
      
      به رگ غيرت اين مرد فقط دست مزن
      بعد از آن هرچه كه خواهي بزني اش، بزنش
      
      بستنش نيز برايش به خدا فايده داشت
      مدد سلسله ها بود نمي ريختنش
      
      با چنين وضع كفن كردن او پس سخت است
      آه آه از پسرش آه به وقت كفنش
      
      آه هرچند غل جامعه بر پيكر داشت
      بر تنش باغ گل لاله و نيلوفر داشت
      
      مثل گودال دچار كمي جا شده بود
      فرقش اين بود فقط سايه ي بالا سر داشت
      
      زحمت چكمه ي سنگين كسي را نكشيد
      يعني پامال نشد تا نفس آخر داشت
      
      لطف زنجير همين بود كه عريان نشود
      هرچه هم بود ولي پيرهني در بر داشت
      
      دختري داشت ولي روسري اش دست نخورد
      دختري داشت ولي دختر او معجر داشت
      
      يك نفر كشته شد و هفت كفن آوردند
      پاره هم ميشد اگر ، يك كفن ديگر داشت
      
      السلام اي بدن بي كفن كربلا
      سوره ي يوسف بي پيرهن كربلا
      
      علي اكبر لطيفيان
      برگرفته از وبلاگ نودو پنج روز باران
       
       
      **********************
       
       
       
      می مکد رشته های بی احساس
      نیمه جانی که مانده در تن را
      یک نفر هم نمیکند چاره
      زخم زنجیر و زخم گردن را
      **
      روزه داری تمام روزت را
      تازیانه توراست افطاری
      آسمان جای توست آقاجان
      از چه رو  کنج چار دیواری ؟
      **
      مثل شمعی که شعله ور باشد  
      جسمتان آب میرود آقا
      گم شده صبح و شام آخر کی_
      چشمتان خواب میرود آقا ؟
      **
      کنج زندان نشسته ای داری
      روضه ی قتلگاه می خوانی
      تشنه ماندی و اشک میریزی
      مادرت   را به آه می خوانی
      **
      دشمنت تازیانه بر دستش
      گاه و بیگاه  حمله ور میشد
      ناسزا ها به مادرت میگفت
      دلت از درد شعله ور میشد
      **
      چه قدر مثل مادرت شده ای
      آنکه رخساره ی کبودی داشت
      ناسزا های دشمنت انگار
      خنجری بین سینه ات میکاشت
       **
      خنده میزد به گریه ات دشمن
      ای که از درد خویش می سوزی
      میکِشی انتظارِ فرزندت
       به درِحجره چشم  میدوزی
      **
      یاد پهلو شکسته افتادی
      در نمازِ نشسته ی آخر
      حرف تو بین هق هق ات این بود:
      السلام و علیک یا مادر ..
      **
      در غریبی و گوشه ی زندان
      مادرت از مدینه می آمد
      او که دارد هنوز از زخمش _
      میچکد خون سینه می آمد
      **
      مادرت آمده که بگشاید
      از تو زنجیر و کُند و آهن را 
      مادرت آمده کند چاره
      زخم زنجیر و زخم گردن  را ..
      وحید مصلحی
       
            **********************       
       
      در دل خاكم و امّيد نجاتي دارم
      در دل اميد و به لبها صلواتي دارم
      
      مرگ،همسايه ي ديوار به ديوار من است
      منم آن زنده كه هر شب سكراتي دارم
      
      هشت معصوم عيان شد زمصيبات تنم
      از شهيدان خداوند صفاتي دارم
      
      منم آن نخله ي در خاك كه بر خوردن آب
      جاري از ديده ي خود نهر فراتي دارم
      
      ساقم از كوتهي تخته به رسوايي رفت
      ورنه بشكسته ستون فقراتي دارم
      
      كفن آوردن اين قوم عذابي دگر است
      اندر اين هفت كفن تازه نكاتي دارم
      
      محمد سهرابي
 
       
            **********************
       
       
       
      در اين زندان كه ره بسته است پرواز صدايم را
      نمي بينم كسي را جز خودم را و خدايم را
      
      سرم را مي گذارم روي زانوهاي لرزانم
      يكايك مي شمارم غصه هاي زخمهايم را
      
      پريشان حالم و از استخوانم درد مي ريزد
      نمي جويم زدست هركس و ناكس دوايم را
      
      اگر چه زخم تن دارم كبوديِ بدن دارم
      ولي خرج عبادت مي نمايم لحظه هايم را
      
      حضور دانه ي زنجير در راه گلوگاهم
      دو چندان  مي نمايد بغض سنگين دعايم را
      
      نمي گويم چه كرده تازيانه با وجود من
      ببين پُر كرده خون پيكرمن بوريايم را
      
      اگر بنشسته مي خوانم نمازم را در اين زندان
      غل زنجيرها كوبيده كرده ساقي پايم را
      
      علي اكبر لطيفيان
       
       
            **********************       
       
       
      می خواستند داغ تو را شعله ور کنند
      وقتی که سوختی همه را با خبر کنند
      
      می خواستند دفن شوی زیر خاکها
      تا زنده زنده از سر خاکت گذر کنند
      
      می خواستند شام غریبان بپا کنند
      تا بچه های فاطمه را در به در کنند
      
      از ناسزا بگو که چه آورده بر سرت
      می خواستند باز تو را خونجگر کنند
      
      می خواستند دست شما بسته باشد و...
      …مثل مدینه فاطمه ات را سپر کنند
      
      قوم یهود را به مصافت کشیده اند
      تا تازیانه ها به مراتب اثر کنند
      
      حالا بیا بگو که ملائک یکی یکی
      فکری برای این تن بی پال و پر کنند
      
      این اشک ها مسافر یک جسم بی سرند
      وقتش رسیده است به آنجا سفر کنند
      
      رحمان نوازنی
             
       
            **********************       
       
      دستی رسید بال و پرم را کشید و رفت
      از بال من شکسته ترین آفرید و رفت
      
      خون گلوی زیر فشارم که تازه بود
      با یک اشاره روی لباسم چکید و رفت
      
      بد کاره ای به خاک مناجات سر گذاشت
      وقتی صدای بندگی ام را شنید و رفت
      
      راضی نشد به بالش سختی که داشتم
      زنجیرهای زیر سرم را کشید و رفت
      
      شاید مرا ندیده در آن ظلمتی که بود
      با پا به روی جسم ضعیفم دوید و رفت
      
      روزم لگد نخورده به آخر نمی رسید
      با درد بود اگر شب و روزم رسید و رفت
      
      دیروز صبح با نوک شلاق پا شدم
      پلکم به زخم رو زد و در خون طپید و رفت
      
      از چند جا ضریح تنم متصل نبود
      پهلوی هم مرا وسط تخته چید و رفت
      
      تابوت از شکستگی ام کار می گرفت
      گاهی سرم به گوشه ی دیوار می گرفت
      
      علی اکبر لطیفیان
       
       
           **********************
             
       
      وقتی زبان عاطفه ها لال می شود
      زنجیر ها در آینه ات بال می شود
      
      در فصل گل، بهار تو از دست می رود
      بر شاخه؛ میوه های تو پامال می شود
      
      دیگر کسی ز ناله ات آهی نمی کشد
      در این سیاهچال صدا چال می شود
      
      آقا نشان سبز سیادت به دوش توست
      غل ها به روی شانه ی تان شال می شود
      
      همواره مرد،زینتش از جنس دیگری ست
      زنجیر ها به پای تو خلخال می شود
      
      دشمن به قصد جان تو آماده می شود
      این طرح در دو مرحله دنبال می شود :
      
      اول به شأن شامخت شلاق می زنند
      دیگر زبان به هتک تو فعّال می شود
      
      شعرم بدون ذکر مصیبت نمی شود
      حالا گریز ،روضه ی گودال می شود
      
      دعواست بر سر زره و جامه و سری
      دارد میان معرکه جنجال می شود
       
      جواد محمد زمانی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشعار شهادت حضرت موسی بن جعفر(ع)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : سه‌شنبه 14 خرداد 1392

       کسی بدون دلیل از صدا نمی افتد
      لب کلیم ز سوز دعا نمی افتد
      
      کریم در غل و زنجیر هم کریم بُود
      به دست بسته شده، از عطا نمی افتد
      
      اگرچه خاک نشسته به روی لب هایت
      عقیق، پا بخورد از بها نمی افتد
      
      مگر چه گفته به تو این زبان دراز یهود؟
      همیشه از دهنش ناسزا نمی افتد
      
      چه آمده به سرت پنجه میکشی بر خاک؟
      به هر نفس، لب تو از ندا نمی افتد
      
      به سینه ای که لگد خورد پشت در سوگند
      بدون درد سر این ساق، جا نمی افتد
      
      کسی که در تن او پیرهن شده پاره
      به یاد بی کفن کربلا نمی افتد
      
      تو گیر یک نفر افتاده ای چنین شده ای
      تن تو در گذر گرگ ها نمی افتد
      
      پس از سه روز تو را عده ای کفن کردند
      سر بریده ی تو زیر پا نمی افتد
      
      سنان و شمر به هم با اشاره می گفتند:
      مگر که نیزه نخورده ؟ چرا نمی افتد؟


       
    
**********************

      خورشید آسمان سیه چال ها منم
      یوسف ترین مسافر گودال ها منم
      شیرازه محول الاحوال ها منم
      موسی ترین کلیم،در این سال ها منم
      
      دارم شبانه روز و مناجات می کنم
      بر حال و روز خویش مباهات می کنم
      
      این چند ساله زار شدم،در به در شدم
      کنج قفس فتادم و بی بال و پر شدم
      دور از وطن اسیر شدم،خون جگر شدم
      معصومه را ندیدم و دلتنگ تر شدم
      
      یاد مدینه و پدر و مادرم بخیر
      یاد پدر صدا زدن دخترم بخیر
      
      اینجا نمی رسد به کسی ناله های من
      از ردّ پا پُر است،بهشت عبای من
      مثل جنین در شکم است،انحنای من
      زیر فشار خرد شده دست و پای من
      
      تنها دعای من شده خلّصنی یا اله
      مردن دوای من شده،خلصنی یا اله
      
      چندیست از خدا طلب مرگ دارم و
      خون جگر ز حنجره بالا میارم و
      در زیر تازیانه یک نابکارم و
      سر را میان زانوی خود می فشارم و
      
      فریاد می زنم نفسم بند آمده
      باشد بزن،ولی به کسی ناسزا مده
      
      در زیر این شکنجه و این حلقه قیود
      کاری که باب میل دلم بود،سجده بود
      اما میان زمزمه ها سندی یهود
      می کرد صورت من دلخسته را کبود
      
      ای وای از زمختی انگشتهای او
      شد پاره گونه های من از مشتهای او
      
      سندی مرا به ورطه تحقیر می کشد
      جسم مرا به حلقه زنجیر می کشد
      با ترکه ای که هیبت شمشیر می کشد
      آنقدر می زند که سرم تیر می کشد
      
      این چند روزه درد سرم بیشتر شده
      قوس کمانی کمرم بیشتر شده
      
      حسین قربانچه

      **********************

      گوشه ی دخمه خلوتی دارد
      کوه طورش همین سیه چال است
      نمک ِ آخرِ مناجاتش
      روضه های شهید گودال است
      **
      توبه می کرد جای مردم شهر
      گریه می کرد جای ما و شما
      پسر فاطمه دعا می خواند
      نیمه شبها برای ما و شما
      **
      هردلی عاشق نگاهش شد
      خالی از تیره گی و زشتی شد
      در کنار ضریح چشمانش
      زن بدکاره ای بهشتی شد
      **
      زن رقاصه را به راه آورد
      عارف حق،جدا ز غیرش کرد
      پشت آن میله های فولادی
      این چنین عاقبت به خیرش کرد
      **
      با رکوع و سجود فاطمی اش
      شیوه ی بند گی به او آموخت
      با نگاه پر از محبت خود
      حکمت زندگی به او آموخت
      **
      ساق پایش شکستگی دارد
      داد می زد ز درد سجاده
      غل و زنجیرها اجازه دهید
      در قنوتش به زحمت افتاده
      **
      درد تا مغز استخوان می رفت
      با لب تشنه تا لگد می خورد
      رسم این خانواده است انگار
      چقدر بی هوا لگد می خورد
      **
      پروبالش شکسته ای صیاد
      این قفس خوب گوشه گیرش کرد
      تازیانه نزن، که رفتنی است
      دوری از آشیانه پیرش کرد
      **
      «مرد باشید و روی واژه ی «شرم
      مثل آل امیه خط نکشید
      !می زنیدش زبان روزه بس است
      حرف ناموس را وسط نکشید
      **
      نزنید آنقدر به پهلویش
      یاد غمهای مادرش افتاد
      حرف شهر مدینه شد ای وای
      باز هم یاد دخترش افتاد
      **
      شهر بغداد ناجوانمردی
      بردی از یاد حُرمت نمکش
      خیزران را به یادم آورده
      زخم لبهای خشک و پر ترکش
      **
      حرف از خیزران و زخم لب است
      جای طشت طلا فقط خالیست
      روضه ی طشت دردسر ساز است
      جزء آن روضه های جنجالیست
      **
      به تمسخر گرفت قرآن را
      طعنه زد با کمال بی شرمی
      به لب خشک قاری قرآن
      چوب می زد برای سرگرمی
      
      وحید قاسمی

 **********************

 
      ناگهان خلوت من با زدني ريخت به هم
      مجلس ذكر ِ مرا بد دهني ريخت به هم
      
      رويِ اين ساقِ ترك خورده بلندم كردند
      استخوانم پس ِ هر پا شدني ريخت به هم
      
      كار من از همه مجذوبِ خدا ساختن است
      نظري كرده ام و قلب زني ريخت به هم
      
      ديد حساس شدم آمد و دشنامم داد
      پسر فاطمه را با سخني ريخت به هم
      
      لعنتي بس كه از اين موي سرم ميگيرد
      زلف آشفته به هر آمدني ريخت به هم
      
      كار تشييع مرا لنگه دري عهده گرفت
      از غم من دلِ هر سينه زني ريخت به هم
      
      علي اكبر لطيفيان

 **********************

      زیر سنگینی زنجیر سرش افتاده
      خواست پرواز کند دید پرش افتاده
      
      میشود گفت کجا تکیه به دیوار زده ست
      بسکه شلاق به جان کمرش افتاده
      
      آدم تشنه عجب سرفه ی خشکی دارد
      چقدر لخته ی خون دور و برش افتاده
      
      گریه پیوسته که باشد اثراتی دارد
      چند تاری مژه از پلک ترش افتاده
      
      هر کس ایام کهنسالی عصا میخواهد
      پسرش نیست ببیند پدرش افتاده
      
      آنکه از کودکی اش مورد حرمت بوده ست
      سر پیری به چه جایی گذرش افتاده!
      
      به جراحات تنش ربط ندارد اشکش
      حتم دارم که به یاد پسرش افتاده
      
      حسین رستمی

 **********************

      پربسته بود... وقت پریدن توان نداشت
      مرغی که بال داشت ولی آسمان نداشت
      
      خوکرده بود با غم زندان خود ولی
      دیگر توان صبر در آن آشیان نداشت
      
      جز آه زخم های دهن باز کرده اش
      در چارچوب تنگ قفس همزبان نداشت
      
      آنقدر زخمی غل و زنجیر بود که
      اندازه ی کشیدن یک آه جان نداشت
      
      زیر لگد صداش به جایی نمیرسید
      زیر لگد شکست و توان فغان نداشت
      
      با تازیانه ساخت که دشنام نشنود
      دیگر ولی تحمل زخم زبان نداشت
      
      هرچند میزبان تنش تخته پاره شد
      هرچند روی پل بدنش سایبان نداشت
      
      دیگر تنش اسیر سم اسب ها نشد
      دیگر سرش به خانه نیزه مکان نداشت
      
      محمد بیابانی

 **********************

      چشمهايت اگر چه طوفاني
      قلبت اما صبور و آرام است
      شوق پرواز در دلت جاريست
      شب اندوه رو به اتمام است
      **
       روح تو آنقدر سبکبار است
      که اسير قفس نخواهد شد
      لحظه اي با مظاهر دنيا
       همدم و همنفس نخواهد شد
      **
       کور خوانده کسي که مي خواهد
      بسته بيند شکوه بالت را
      چشم اگر واکنند مي بينند
      جبروت تو را، جلالت را
      **
       چه غم از اين که گوشه‌ی زندان
      شب و روزش کبود و ظلمانيست
      در کنار فروغ چشمانت
      جلوه‌ی آفتاب پيدا نيست
      **
       همدمي غير اشک و شيون نيست
      در سحرگاه خيس تنهائيت
      مي شود در غروب عاطفه ها
      تازيانه انيس تنهائيت
      **
      راوي اوج غربت و درد است
      آه و أمّن يجيب تو هر روز
      گريه در گريه: «رَبِّ خَلِّصنِي»
      ندبه هاي غريب تو هر روز
      **
       از تمام صحيفه‌ی عمرت
      آه چند آيه اي به جا مانده
      شمع چشم تو رو به خاموشي است
      از تنت سايه اي به جا مانده
      **
      لاله لاله دخيل مي بندند
      به ضريح تنت جراحت ها
      شرمگين، بيقرار، باراني
      آسمان هم از اين جسارت ها
      **
      چه به روز دل تو مي آورد
      کينه‌ی قاتل يهودي که
      بر تن خسته‌ی تو گل مي کرد
      آنقدر سرخي و کبودي که ...
      **
       ميله هاي کبود اين زندان
      شب آخر، شده عصاي تو
      زخم زنجيرها شده کاري
      رفته از دست، ساق پاي تو
      **
       پيکرت روي تکه اي تخته !
      غربت تو چقدر دلگير است
      راوي روضه هاي بي کسي ات
      ناله هاي کبود زنجير است
      **
       شيعيان تو آمدند آن روز
      پيکرت روي دست ها گم شد
      آه اما غروب عاشورا
      بدني زير دست و پا گم شد
      **
       نيزه ها محو پيکر خورشيد
      محشري بود کربلا آن روز
      بوسه‌ی نعل تازه گم مي شد
      بين انبوه زخم ها آن روز
      **
       عشق بر روي نيزه معنا شد
      در حوالي قتلگاهي که
      پيکر آفتاب جا ماند و
      کاروان رفت سمت راهي که ...
      
      یوسف رحیمی

 **********************

      هر كه یك دفعه سر این سفره مهمان می شود
      مور هم باشد اگر روزی سلیمان می شود
      
      سر به زیر انداختن ذاتش توسل كردن است
      دردهای این حرم ناگفته درمان می شود
      
      این كریمان لطفشان هر چند آماده ست، لیك
      نام مادر كه وسط باشد دو چندان می شود
      
      ما پدر را خواستیم و از پسر خیرش رسید
      در رجب ها كاظمین ما خراسان می شود
      
      ظاهراً عین امامی، باطناً پیغمبری
      هر كه می بیند تو را، از تو مسلمان می شود
      
      نسل موساییِ تو طبع مسیحا داشتند
      یك نفر از آن همه پیر جماران می شود
      
      این دلِ ما سینه ی ما، نه بگو اصلاً بهشت
      هر كجا موسی ابن جعفر نیست زندان می شود
      
      نیستم آهو ولی سگ هم به دردی می خورد
      لااقل یك گوشه از صحنت نگهبان می شود
      
      علی اكبر لطیفیان

 **********************

      حساس ترین آینه را می بردند
      بر شانه ی سنگ ها،کجا می بردند؟
      
      با اینکه سلیمان زمانت بودی
      تابوت تو را غلام ها می بردند
      
      تابوت نه، اشتباه گفتم ای وای
      با تخته ی پاره ای تو را می بردند
      
      با ساق شکسته پیکرت را،ای کاش
      پیچیده میان بوریا می بردند
      
      از تخته ی در، دست و سرت آویزان
      گیسوی تو در باد رها می بردند
      
      تا خشک شود نموری پیرهنت
      باید بدنت به کربلا می بردند
      
      آیینه ی تکه تکه ای بودی که
      از قصد،تو را چه با صدا می بردند
      
      وحید قاسمی

 **********************

      آهسته گذاريد روي تخته تنش را
      تا ميخ اذيت نكند پيرهنش را
      
      اصلاً بگذاريد رويِ خاك بماند
      زشت است بيارند غلامان بدنش را
      
      اين ساق ِبهم ريخته كِتمان شدني نيست
      ديدند روي تخته ي در ، تا شدنش را
      
      اين مرد الهي مگر اولاد ندارد
      بردند چرا مثل غريبان بدنش را
      
      اين مرد نگهبان كه حيا هيچ ندارد
      بد نيست بگيرد جلوي آن دهنش را
      
      اين هفت كفن روضه ي گودال حسين است
      اي كاش نيارند برايش كفنش را
      
      نه پيرهني داشت حسين نه كفني داشت
      مديون حصيرند مرتب شدنش را
      
      علي اكبر لطيفيان
 

 **********************


      غربت رسید و داغ حرم را زیاد کرد
      باران چشمهای ترم را زیاد کرد
      
      آه از نهاد سرد سیه چال می کشم
      آنجا که آه بی اثرم را زیاد کرد
      
      من با اذان ناله ام افطار می کنم
      شلاق زخم بال و پرم را زیاد کرد
      
      حالا چرا به فاطمه دشنام می دهد
      نامرد آتش جگرم را زیاد کرد
      
      چه بی ملاحضه به تنم ضربه می زند
      درد نشسته بر کمرم را زیاد کرد
      
      خم می شود شبیه کمر ساق پای من
      زنجیر ، درد هر سحرم را زیاد کرد
      
      هنگام بردن بدنم روی دست ها
      یک تخته پاره دردسرم را زیاد کرد
      
       مسعود اصلانی

 **********************

      ازهمان روز ازل خاک مرا ، آب  تو را
      دست معمار از احسان به هم آمیخته است
      
      وشدی باب حوائج ، و شدم سائل تو
      دستها را به عبای تو در آویخته است
      
      آسمان جای شما بود ، ولی حیف چه شد ...
      ... آب باران به دل چاه فرو ریخته است ؟
      
      من از این واقعه تا روز جزا حیرانم
      
      و بنا بود که محراب دعایت بشود
      ولی افسوس در این چاه زمینگیر شدی
      
      صورتت رنگ عوض کرده ، عذارت نیلی است
      چه بلائی به سرت آمده که پیر شدی ؟
      
      توهمانی که به جبریل پر و بال دهد
      پس چگونه بنویسیم که زنجیر شدی..!؟
      
      من تو را بانی جبرئیل امین می دانم
      
      چارده سال تو را گوشه زندان دیدم
      چارده قرن اگر گریه کنم باز کم است
      
      استخوانهات چو گیسوت مجعد شده اند
      این هم از همرهی آهن و زنجیر و نـم است
      
      و شنیدم بدنت چون پر گل نازک شد
      زیر این نازکِ گل ، قامت خورشید خم است
      
      در عزایت همه ی عمر رثا می خوانم
      
      چه غریبانه روی تخته‌ی در می رفتی
      بال و پرهای پرستوئی ات  هر جا می ریخت
      
      دهنی یخ زده آن روز جگر ها را سوخت
      آتشی تلخ به کام همه دنیا می ریخت
      
      پسری آمده بود و ... پدری را می برد...
      ... اشکها بود که در غصه بابا می ریخت
      
      باز  از گریه معصومه ی تو گریانم
      
      تا نوشتم در و آتش ، قلم از سینه شکست
      عرق خجلت پیشانی دنیا می ریخت
      
      گرچه باور نتوان کرد ولی دیده شده ست
      رد پای گل نی را که به صحرا می ریخت
      
      سال ها در پی این نیزه‌ی سرگردانم
      تا مگر لب بگشاید بشود قرآنم
      
      یاسر حوتی
 

 **********************

      دوری از شهر و دیارم عزتم را لطمه زد
      این جدائی قلب پاک عترتم را لطمه زد
      
      با دو دست بسته هم باب الحوائج بوده ام
      کی غل و زنجیر فضل و رحمتم را لطمه زد
      
      ناله ها ی ممتدم گویای این مطلب شده
      بغض سینه اشتیاق صحبتم را لطمه زد
      
      تار میبینم ز بس که این حرامی یهود
      گاه و بیگاه آمد از ره صورتم را لطمه زد
      
      صوت سیلی هم صدا شد با صدای خنده اش
      هر دمی آمد سراغم خلوتم را لطمه زد
      
      شد شکسته راه رفتن ارث مادر زادیم
      ضربه ها را بی هوا زد قدرتم را لطمه زد
       
      نام زهرا را نه تنها با طهارت او نبرد
      بد دهن بود و دل با غیرتم را لطمه زد
      
      داغ من یک سربریدن کمتر از جدم حسین
      آخر کار این کفن ها غربتم را لطمه زد
      
      پیکر من بین راه زائران کربلا
      این سه روزه تا قیامت شوکتم را لطمه زد
      
      قاسم نعمتی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
امام زمان (عج)
نویسنده : mahdivahidi
تاریخ : سه‌شنبه 07 خرداد 1392

اشعار استاد لطیفیان

یك شب بیا ستاره بریزم به پای تو
      ای آفتاب من همه چیزم فدای تو

      یك شب بیا به ما برسد ای اذان صبح
      از پشت بام مسجد كوفه صدای تو

      ما مدتی است خانه تكانی نكرده ایم
      شرمنده ایم در دل ما نیست جای تو

      غیر از همین دو قطره اشكی كه مانده بود
      چیزی نداشتم كه بیارم برای تو

      از روزهای هفته سه شنبه برای من
      شبهای پنجشنبه و جمعه برای تو

      روزی به خاطر سفر جمكران من
      روزی به خاطر سفر كربلای تو


  **************
       
      هر سحر منتظر یار نباشم چه کنم؟
      من اگر منتظر یار نباشم چه کنم؟

      گریه بر درد فراق تو نکردن سخت است
      خون جگر از غمت ای یار نباشم چه کنم؟

      عده ای بر سر آنند اسیرت نشوند
      من بر آنم که گرفتار نباشم چه کنم؟

      تو چه کردی که من از خواب و خوراک افتادم
      راستی راستی بیمار نباشم چه کنم؟

      چهارده بار خدا عاشق تو شد من اگر
      عاشق روی تو یک بار نباشم چه کنم؟

      ابرویت تیغ مصری ست که جان می طلبد
      به طلبکار بدهکار نباشم چه کنم؟

      خواستم نام مرا هم بنویسند همین
      سر بازار خریدار نباشم چه کنم؟

      من اگر مثل تو هر صبح و غروبی آقا
      فکر بین در و دیوار نباشم چه کنم؟

   **************

     وقتی که اشک نیست شبی را سحر کنیم
      باید که التماس به خون جگر کنیم

      ما در فراق خون جگر می خوریم و بس
      اصلا حلال نیست که کار دگر کنیم

      وقتی طواف گرد تو را دور می زنم
      پروانه نیستیم طواف حَجَر کنیم

      ما بار خویش بسته و آماده ی توایم
      کافیست تا اشاره کنی و سفر کنیم

      دوری تو خسارت ما را زیاد کرد
      راضی مشو که بیشتر از این ضرر کنیم

      ما را مران ز خویش که عهد بسته ایم
      تا خویش را به پات گرفتار تر کنیم

      تو باز هم به رسم خودت می کنی کرم
      هر چند اشتباهی از اینجا گذر کنیم

      ای آفتاب، اول صبح ظهور تو
      ما می رویم فاطمه را باخبر کنیم

   **************

     نوشته اند دلم را برای خون جگری
      بدون گریه زمانه نمی شود سپری

      نیازمند تکامل به گریه محتاج است
      درخت آب ندیده نمی دهد ثمری

      دو فیض، توشۀ راه سلوک عاشق هست
      توسل سحری و عنایت سحری

      هزار نافله خواندن چه فایده دارد
      اگر نداشته باشد به عاشقان نظری

      به هر دری که زدم باز پشت در ماندم
      بس است در زدن من، بس است در به دری

      برای بنده خریدن بیا سر بازار
      چه خوب می شود این مرتبه مرا بخری

      بدون تو چه بلاها که بر سرم آمد
      چه حاجت است به گفتن، خودت که با خبری

      همیشه خیر قنوت تو می رسد به همه
      اگر چه نام مرا در نوافلت نبری

      خودت برای ظهورت دعا کن و برگرد
      دعای من به خودم هم نمی کند اثری

      یگانه منتقم خون کربلا برگرد
      قسم به عمۀ مظلومه ات بیا برگرد

  **************
      
    مجنون شدم که راهی صحرا کنی مرا
      گاهی غبار جاده ی لیلا، کنی مرا

      کوچک همیشه دور ز لطف بزرگ نیست
      قطره شدم که راهی دریا کنی مرا

      پیش طبیب آمده‌ام، درد می‌کشم
      شاید قرار نیست مداوا کنی مرا

      من آمدم که این گره ها وا شود همین!
      اصلا بنا نبود ز سر وا کنی مرا

      حالا که فکر آخرتم را نمی کنم
      حق می دهم که بندۀ دنیا کنی مرا

      من، سال هاست میوۀ خوبی نداده‌ام
      وقتش نیامده که شکوفا کنی مرا

      آقا برای تو نه! برای خودم بد است
      هر هفته در گناه، تماشا کنی مرا

      من گم شدم ؛ تو آینه‌ای گم نمی‌شوی
      وقتش شده بیائی و پیدا کنی مرا

      این بار با نگاه کریمانه‌ات ببین
      شاید غلام خانۀ زهرا کنی مرا

   **************
   
     غفلت از یار گرفتار شدن هم دارد
      از شما دور شدن زار شدن هم دارد

      هر که از چشم بیفتاد محلش ندهند
      عبد آلوده شدن خار شدن هم دارد

      عیب از ماست که هر صبح نمی بینیمت
      چشم بیمار شده تار شدن هم دارد

      همه با درد به دنبال طبیبی هستیم
      دوری از کوی تو بیمار شدن هم دارد

      ای طبیب همه انگار دلت با ما نیست
      بد شدن حس دل آزار شدن هم دارد

      آنقدر حرف در این سینه ی ما جمع شده
      این همه عقده تلنبار شدن هم دارد

      از کریمان فقرا جود و کرم می خواهند
      لطف بسیار طلبکار شدن هم دارد

      نکند منتظر مردن مایی آقا ؟!
      این بدی مانع دیدار شدن هم دارد

      ما اسیریم اسیر غم دنیا هستیم
      غفلت از یار گرفتار شدن هم دارد

  **************

      پائیز شد فصل بهاری که به من دادند
      طی شد تمام روزگاری که به من دادند

      خورشید پیشم هست اما من نمی بینم
      نفرین به این چشمان تاری که به من دادند

      یعقوب نابینای راه یوسفم کرده
      این گریه ی بی اختیاری که به من دادند

      از بس نیامد که زمان رفتنم آمد
      این گونه سر شد انتظاری که به من دادند

      پایان کار "من" به وصل "او" نینجامید
      آخر چه شد قول و قراری که به من دادند

      ای جاده ها! ای جمعه ها! ای مردم دنیا
      کو وعدۀ آن تکسواری که به من دادند؟

      من آرزوی دیدنش را می برم، شاید...
      ...گاهی بیاید تا مزاری که به من دادند
       ***
      حالا زمستان است و من در گور خوابیدم
      خورشید من! این خانه تاریکِ به من دادند

  **************

      عمن از نوادگان اویسم که سال ها
      پا می کشند از جریانم وصال ها

      بال و پرم به درد پریدن نمی خورد
      بالا نمی برند مرا این وبال ها

      با احتمال آمدنت گریه می کنم
      یعقوب کرده اند مرا احتمال ها

      پیراهنت کجاست که بینایمان کنی
      خیری ندیده ام از این دستمال ها

      وقت رسیدن تو زمان رسیدن است
      خیلی نشسته اند به پای تو کال ها

      دیشب تفألّی زده ام راحتم نکرد
      ناراحتم به جان تو از دست فال ها

      این گریه های نیمۀ شعبان چه فایده
      امسال نیز مثل تمامی سال ها...

  **************

      من گریه می‌ریزم به پای جاده‌ات، تا
      آئینه کاری کرده باشم مقدمت را

     اوّل ضمیر غائب مفرد کجائی؟
      ای پاسخ آدینه‌های پر معمّا

      بی تو سرودیم آن چه باید می‌سرودیم
      یعنی در آوردیم بابای غزل را

      حتمّیِ بی چون و چرای سبز برگرد...
      راحت شویم از دست اما و اگرها

      آب و هوای خیمۀ سبزت چگونه است؟
      این جا گهی سرد است و گاهی نیست گرما

      بهر ظهور امروز هم روز بدی نیست
      ای تک سوار جاده‌های رو به فردا

      آقا، صدای پای سبز مرکب توست
      تنها جواب این‌ همه «می‌آید آیا؟»

      یک جمعه می‌بینید نگاهِ شرقیِ من
      خورشید پیدا می‌شود از غرب دنیا

      آقا نماز جمعه‌ی این هفته با تو
      پای برهنه آمدن تا کوفه با ما

  **************

     نشد بال های مرا واکنی
      مرا راهی آسمان ها کنی

      ‏نشد مثل مجنون بادیه گرد
      مرا خانه بر دوش لیلا کنی

      ‏نشد بعد توحید لب هایتان
      مرا در قنوت شبت جا کنی

      ‏بگیری نفس های این مرده را
      بگیری و کار مسیحا کنی

      ‏توقع ندارم که بنشینی و
      گنهکاریم را تماشا کنی

      ‏دل ما از اول ثباتی نداشت
      تو حق داری امروز و فردا کنی

      ‏تو عین ظهوری و من غایبم
      دلم را تو باید که پیدا کنی


      ‏بیا تاکه با انتخاب خودت
      تمام مرا ملک زهرا کنی

   **************

      سال های پیش بال آسمانی داشتیم
      بال پرواز کران تا بی کرانی داشتیم

      میوه بودیم و سر سال استفاده می شدیم
      چون که بالای سر خود باغبانی داشتیم

      چار فصل موی ما برف زمستانی نداشت
      پیر هم بودیم اگر رنگ جوانی داشتیم

      روزها گردی اگر بر روی دل ها می نشست
      شب که می شد سنت خانه تکانی داشتیم

      مثل شیر مادرانِ ما حلال و پاک بود
      در میان سفره ها گر لقمه نانی داشتیم

      نذری روز ظهور مهدی موعودمان
      صبح ها، چله به چله، عهد خوانی داشتیم

      صبح جمعه پیشواز تک سوار فاطمه
      روی پشت بام ها صوت اذانی داشتیم

      گاه گاهی جمعه ها اهل زیارت می شدیم
      گاه گاهی میل سجده، جمکرانی داشتیم

      ثانیه ثانیه هامان پای آقا می گذشت
      آی مردم! یک زمان، صاحب زمانی داشتیم

      پر نداریم و دل بپّر نداریم و فقط
      یادمان باشد که این ها را زمانی داشتیم

  **************

      ه وقت ها كه برایت دعا نكرده دلم
      چه نذرها كه برای شما نكرده دلم

      چقدر نام مرا در نوافلت بردی
      ولی به هیچ كدام اعتنا نكرده دلم

      عجیب نیست دلم را گناه پرُ كرده است
      دری به سمت مناجات وا نكرده دلم

      مسافر سحر جاده های سجاده
      بگیر دست مرا تا خدا نکرده دلم

      نیفتد از قلم رو به آسمانی ها
      به جرم كفشِ سلوكی كه پا نكرده دلم

      درست یاد ندارم كه چندمین روز است
      كه حقِ چشم خودم را ادا نكرده دلم

  **************

    تو می شوی مسیح كه بیمار نیستم
      دیگر از این به بعد گرفتار نیستم

      از نان دست رنج خودم لقمه می خورم
      شغلم"گدایی"است نه بیكار نیستم

      با هر گدا كریم شدن، عادت شماست
      ورنه من از شما كه طلبكار نیستم

      هستِ من از گدا شدنم آب می خورد
      وقتی فقیر نیستم انگار نیستم

      دیدی اگر كبوتر دیوار تو شدم
      بالم شكسته بود نه سربار نیستم!

      از این به بعد قول بده عاشقم كنی
      با من كه باشد عشق نگهدار نیستم

      حالا اگر كلاف بدست آمدم فقط
      بازار گرمی است خریدار نیستم

      از چه جواب نامه ی ما را نمی دهی
      چندین شب است!! از تو خبر دار نیستم

      گاهی برای آمدنت گریه می كنم
      آنقدر هم به جان تو بی عار نیستم

  **************

      عپایان شب های بلند انتظاری
      آیا برای آمدن میلی نداری؟

      من نذر کردم خاک بایت را ببوسم
      آیا سر این بنده منت می گذاری؟

      من قبل از این ها این همه ویران نبودم
      آباد بود این خانۀ ما روزگاری

      من دل ندادم تا که روزی پس بگیرم
      می خواستم پیشت بماند یادگاری

      تا این که دل ها بوی سجاده بگیرند
      باید بیایی و کمی تربت بیاری

  ‏یک روز می آیی و تا روز قیامت
      ما را به آقای محرم می سپاری

      یک هفته دیگر دل آواره من
      باید بسازد با فقیری با نداری

  **************

     برگرد ای توسل شب زنده دارها
      پایان بده به گریۀ چشم انتظارها

      از یک خروش نالۀ عشاق کوی تو
      حاجت روا شوند هزاران هزارها

      یک بار نیز پشت سرت را نگاه کن
      دل بسته این پیاده به لطف سوارها

      از درد بی حساب فقط داد می زنم
      آیا نمی رسند به تو این هوارها

      ما را به جبر هم که شده سر به زیر کن
      خیری ندیده ایم از این اختیارها

      باید برای دیدن تو "مهزیار" شد
      یعنی گذشتن از همگان "محض یار" ها

      دیگر برای تو صدقه رد نمی کنم
      بیهوده نیست اینکه گره خورده کارها

      یک بار هم مسیر دلم سوی تو نبود
      اما مسیر تو به من افتاد بارها

      شب ها بدون آمدنت صبح می شوند
      برگرد ای توسل شب زنده دارها

      این دست ها به لطف تو ظرف گدایی اند
      یا ایها العزیز تمام ندارها

  **************
      
     از هم، صحبت فرداست قرارِ ما ها
      باز هم، خیر ندیدیم از این فرداها

      چقدر پای همین وعده ی تو پیر شدند
      جگر "مادر ها" موی سر "بابا ها "

      سیزده قرنِ گذشته همه اش فردا بود
      پس چه شد آمدنِ آن نفرِ فردا ها

      سیزده قرن، نفس هایِ زمین پر شده از...
      "پسر فاطمه"ها  ای "پسر زهرا "ها

      سیزده قرن، تو آن جایی و ما این جائیم
      چه کنم راه به آن جا ببرند این جاها

      خُب بگوئید بمیرید اگر قسمت نیست
      دیدن یک نفر از... یک نفر از آقاها

      باز کُرسی زمستانی ما گرم نشد
      باز هم سرد گذشتند، شب یلداها

  **************

      ا کدام آبرویی روزشمارش باشیم
      عصـرها منتظر صبح بهارش باشیم

      کاروان سحرش بهـر همه جا دارد
      تا که جا هست، چرا گرد و غبارش باشیم

      سال ها منتظر سیصد و اندی مرداست
      آن قدر مرد نبودیم که یارش باشیم

      گیرم امروز به ما اذن ملاقاتی داد
      مرکبی نیست که راهی دیارش باشیم

      سال ها در پی کار دل ما راه افتاد
      یادمان رفت ولی درپی کارش باشیم

      ما چرا خوب ترین ها به فدای قدمش
      حیف او نیست که ما میثم دارش باشیم

      اگــر آمــد خبــر رفتـن مــا را بدهیــد
      به گمانم که بنا نیست کنارش باشیم



|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

آمار مطالب

:: کل مطالب : 1880
:: کل نظرات : 145

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 11
:: تعداد اعضا : 0

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 139
:: باردید دیروز : 39
:: بازدید هفته : 1361
:: بازدید ماه : 5529
:: بازدید سال : 14989
:: بازدید کلی : 14989

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران