آموزش مداحی و اشعار مذهبی
آموزش تخصصی اصول و فنون و اخلاق مداحی به همراه زیباترین اشعار در مدح اهل بیت علیهم السلام

بسم الله الرحمن الرحیم

امروزه یکی از مشکلات جامعه مذهبی ما کمبود مداحانی است که از همه ی جهات (کلام، رفتار، منش، پوشش، سبک، محتوا، ولایت و ... ) مورد تأیید اهل بیت علیهم السلام باشند .هدف از تاسیس این وبلاگ انتقال مطالب مفید در راستای فرمایشات مقام معظم رهبری به مداحان و علاقه مندان مکتب حسینی است .

این سايت جایی برای تمامی دوستداران اهل بیت علیهم السلام است و در شب میلاد با سعادت حضرت ختمی مرتبت و امام صادق علیهما السلام و در کنار بارگاه شریف و ملکوتی امام رضا علیه السلام راه اندازی گردیده است . بر خود لازم می دانم از تمامی استادان بزرگوارم در ابتدای کار دعوت به همکاری نمایم .

یا امام رضا؛ خودتان فرمودید: هر کس در راه دین خدا قدمی بردارد برایش دعا می کنید . امیدوارم کار ما مشمول دعایتان بگردد . 

آقاجان؛

من ندانم کيستم اما شما را دوست دارم
هر که هـستم خاندان مصطفي را دوست دارم

مرغ روحم چون کبوتر پر زند سوي مديـنه
هم خراسان هم نجف هم کربلا را دوست دارم 

کمتر از آنم که باشـم بنده ي شاه ولايـت
گر چه خــــــــود آلوده ام اهل ولا را دوست دارم

دوستـــي از دوستان دوستان اهل بيتـم
هر که هستــم شيعيان مرتضي را دوست دارم

گر نکير و منکرم پرسند آوردي چه با خــود
در جواب هر دو گــــــويم من رضا را دوست دارم
  

 

جهت ترویج فرهنگ صحیح مداحی، کپی برداری از مطالب این سايت آزاد است.
لطفا انتقادات، پیشنهادات و نظرات خود را در همین جا قید بفرمایید. 


 

      از فاطمه اکتفا به نامش نکنید
      نشناخته توصیف مقامش نکنید
      هر کس که در او محبت زهرا نیست
      علامه اگر هست سلامش نکنید

      مرحوم حسن خوشزاد

***********************

     یا فاطمه جان دست من و دامانت
      ای چشم امید هـمه بـر احــسانت
      بادا به فـدایت پــدر و مـــادر من
      ای گـفته مـحمد پـدرت قــربانت

      ٭٭٭
      نــــور دل و دیـدۀ پـیمبر زهـراست
      اُم الحَسَنین و کُـفو حــــیدر زهراست
      آن خــیر کـثیر را کـه فَــرط کــمال
      ایـزد بستود و خواند کوثـر زهراست

      ٭٭٭
      یا فاطمه ای منشاء خـــیر و بــرکات
      مــهر تـو بود قـبولی صــوم و صـلات
      فـرموده نبـی خـدا گــــــناهش بـخشد
      هـر کس کـه بـرای تـو فـرستد صلوات

        حبیب الله چایچیان

***********************

 

آن شب كه فضاي مكه نوراني بود
سرتاسر آسمان چراغاني بود
درخانه برترين كريم خلقت
باآمدن فاطمه مهماني بود

***

باجلوه اي ازوقاروعزت آمد
باجان ودلي پراز محبت آمد
ازعرش يگانه بانوي باغ بهشت
باچادري ازعفاف وعصمت آمد

***

وقتي كه زمقدمت بشارت دادند
گلهاي اميد راطهارت دادند
آن روز زمين وآسمان را زهرا
درمقدم توغسل زيارت دادند

***

درعرش زشادي وشعف همهمه است
بين همه قدسي نفسان زمزمه است
گرچان ودل اهل ولايت شاداست
ميلاد امام ومادش فاطمه است

سیدهاشم وفایی

***********************

زهـــرا کــه عـنایتش به دنیا برسد          
بــاشد که به فــریاد دل ما برسد
یا رب سببی ساز که در روز جزا          
پرونده ما بــه دست زهرا برسد

سید رضا مؤید

***********************

یا فاطمه جان دست من و دامانت           
ای چشم امید هـمه بـر احــسانت
بادا به فـدایت پــدر و مـــادر من            
ای گـفته مـحمد پـدرت قــربانت

                 ٭٭٭٭٭  

نــــور دل و دیـده پـیمبر زهـراست          
 اُم الحَسَنین و کُـفو حــــیدر زهراست
آن خــیر کـثیر را کـه فَــرط کــمال           
ایـزد بستود و خواند کوثـر زهراست

                 ٭٭٭٭٭  

یا فاطمه ای منشاء خـــیر و بــرکات         
مــهر تـو بود قـبولی صــوم و صـلات
فـرموده نبـی خـدا گــــــناهش بـخشد         
هـر کس کـه بـرای تـو فـرستد صلوات

                 ٭٭٭٭٭  

سـینه اش بـوئید پـیغمبر که مینوی من است                                          
فاطمه هم فکر و هم سیما و هم خوی من است
یاد از بشکستن پهلوی او چون کرد گفت:                                            
بـضعه مـن روح مـا بـین دو پـهلوی مـن است

حسان

***********************
تو را هر كس ندارد دل ندارد

ميان سينه جز باطل ندارد

دلم را هدیه دادم بر تو مادر

نوشتم روي آن قابل ندارد

****************

در باغ نبوت از نهال توحید

هنگام سحر گلی شکوفا گردید

چون غنچه ی گل ، خدیجه خندید چو دید

زهرا چو گُل محمدی می خندید

سروده مردانی

 ***********************

جبریل به عرش نقش کوثر زده است

طوبی گل تسبیح به پیکر زده است

از خانه ی کوچک محمد امشب

خورشید زمین و آسمان سر زده است

سروده استاد موید

 ***********************

نور دگری به بیت احمد آمد

محبوب رسول حیّ سرمد آمد

تا عطر وجودش همه عالم گیرد

زهرا ، گل گلزار محمد آمد

سروده حامد

 ***********************

بر عالمیان رحمت بیحد آمد

زیبا گهر رسول امجد آمد

تبریک به شیعیان اهل عالم

چون فاطمه دختر محمد آمد

سروده کربلایی

 ************************

عالم زفروغ احمدی لبریز است

از جلوه حیِ سرمدی لبریز است

میلاد بتول است و فضای مکه

از عطر گل محمدی لبریز است

سروده  موید

 ************************

بر کوکب آسمان عصمت صلوات

بر فاطمه گوهر نبوت صلوات

بر مادر یازده امام برحق

از صبح ازل تا به قیامت صلوات

سروده محمد نژاد

 ********************

این مژده ی جانبخش ز سرمد آمد

میلاد  یگانه بنت احمد آمد

ای شیعه تو را دهم بشارت امشب

یکدانه گل باغ محمد آمد

سروده شیدا

 *****************

  امشب همه جا جشن مبارکباد است

دلها همه از مقدم زهرا شاد است

از بهر محمد و خدیجه صلوات

روشن همه جا ز نور این اُولاد  است

وبلاگ استاد سروعلی

 *****************

این جشن وسرور سرمدی مارابس

از فاطمه یک خوش آمدی مارابس

لبخند به لب مهدی زهرا باشد

عطری زگل محمدی مارا بس

وبلاگ استاد سروعلی

 *********************

خدا کند اثری حق به آه ما بخشد

بصیرتی به دل عُذر خواه ما بخشد

به احترام محمد چه میشودکه خدا

شب ولادت زهرا گناه ما بخشد

وبلاگ استاد سروعلی

*****************

شان است و نشانه است بانوي كرم

الحق كه يگانه است بانوي كرم

گويند شفاعتش به هركس برسد

دنبال بهانه است بانوي كرم

 

سروده كاظم بهمني

***************

محشر دم از اعتبار او خواهد زد

او دست به كار جستجو خواهد زد

در کار شفاعت از غلامان حسين

زهرا به خدا ي كعبه رو خواهد زد

 

سروده كاظم بهمني

**************

بر مقدم دختر پيمبر صلوات

بر چشمه ي پاك حوض كوثر صلوات

بر محضر حضرت محمد تبريك

بر مادر شيعيان حيدر صلوات

سروده مهدي پناهي

**************

خورشيد زميني خدا يا زهرا

اي زينت نام مصطفي يا زهرا

مدح تو همين بس كه شدي تا محشر

همتاي علي مرتضي يا زهرا

سروده كمال مومني

*************

مليكه ي محشري و سلطنتت ديدني است

خاك قدمهاي تو يا فاطمه بوسيدني است

كور شود هر آن كسي كه در دلش به ذره اي

به شيعيان حيدرت عداوت و دشمني است

سروده كمال مومني

**************

عمريست كه ما مراممان حيدري است

لبريز از آن پياله ي كوثري است

با عشق حسين محب زهرا گشتيم

از بسكه حسين ابن علي مادري است

**************

شان است و نشانه است بانوي كرم

الحق كه يگانه است بانوي كرم

گويند شفاعتش به هركس برسد

دنبال بهانه است بانوي كرم

سروده كاظم بهمني

*************

محشر دم از اعتبار او خواهد زد

او دست به كار جستجو خواهد زد

در کار شفاعت از غلامان حسین

زهرا به خدا ي كعبه رو خواهد زد

سروده كاظم بهمني

************

بر مقدم دختر پيمبر صلوات

بر چشمه ي پاك حوض كوثر صلوات

بر محضر حضرت محمد تبريك

بر مادر شيعيان حيدر صلوات

سروده مهدي پناهي

*************

خورشيد زميني خدا يا زهرا

اي زينت نام مصطفي يا زهرا

مدح تو همين بس كه شدي تا محشر

همتاي علي مرتضي يا زهرا

سروده كمال مومني

*************

مليكه ي محشري و سلطنتت ديدني است

خاك قدمهاي تو يا فاطمه بوسيدني است

كور شود هر آن كسي كه در دلش به ذره اي

به شيعيان حيدرت عداوت و دشمني است

سروده كمال مومني

***************

عمريست كه ما مراممان حيدري است

لبريز از آن پياله ي كوثري است

با عشق حسين محب زهرا گشتیم

از بسكه حسين ابن علي مادري است

سروده كمال مومني

*******************

 

سر پروردگار یازهرا
صاحب اختیار یازهرا

بوده ای در بهشت قرب خدا
بانوی تاجدار یازهرا

ومن الماء کل شی حی
ای به خلقت مدار یازهرا

ای که باشد چو مصطفی و علی
مدح تو بیشمار یازهرا

جبرئیل و همه ملائکه اند
بر تو خدمتگذار یازهرا

ای بزرگی که با کنیز خویش
کرده تقسیمِ کار یازهرا

پر نمودی همیشه کیسه ی ما
بیش از انتظار یازهرا

بانویی را ندیده همتایت
گردش روزگار یازهرا

پشت گرمی حیدر کرار
بر علی اقتدار یازهرا

نقش سر بند فاتح خیبر
وسط کارزار یازهرا

شاهدم چهارچوب آن قلعه است
هیمن ذوالفقار یازهرا

کاشف الکرب عالم است علی
کاشف الکرب یار یازهرا

می برد یک نگاه پرمهرت
غم ز روی نگار یازهرا

رو به راه است زندگی علی
تا توئی خانه دار یازهرا

فیض بردند از نماز شبت
همه ایل و تبار یازهرا

می شود مثل عرش غرق نور
خانه روزی سه بار یازهرا

در قیامت که هر پدر ز پسر
می نماید فرار یازهرا

تازه آنجا زمان جلوه ی توست
با تمام وقار یازهرا

می شوی باجلال فاطمی ات
روی ناقه سوار یازهرا

دور تا دور تو ملائکه اند
جملگی پرده دار یازهرا

روبرو ، پشت سر ، یمین و یسار
هر سو هفتاد هزار یازهرا

میرسی با حریر سبز بدست
محضر کردگار یازهرا

کتب ا.. و نفسه الرحمه
گشته وقت قرار یا زهرا

هر که دارد به سینه حب علی
میکشد انتظار یازهرا

تا که دستش بگیری و با تو
بشود همجوار یازهرا

با چنین عزت و جلال و شکوه
با چنین اعتبار یازهرا

به دو دست بریده عباس
می کنی افتخار یازهرا

همچو مرغی که دانه برچیند
می شوی دست بکار یازهرا

بر گنهکارهای بی کس و کار
هم محلی گذار یازهرا

میشوی با تمام فاطمیون
بر جنان رهسپار یازهرا

مهر تو جلوه میکند صد جا
ای بزرگوار یازهرا

مانده ام با چنین مقام چرا
گشته ای بی مزار یازهرا

که حیف کوتاه بوده عمر شما
گل هجده بهار یازهرا

سینه ی تو بهشت احمد بود
شد به آتش دچار یازهرا

غنچه از شاخه با تکان افتاد
خانه شد لاله زار یازهرا

سر آن ضربه ای که تو خوردی
شیعه شد سوگوار یازهرا

آمدی تا به خویش ، در افتاد
بین آن گیر و دار یازهرا

میخ مگذاشت تا که تو خود را
بکشانی کنار یازهرا

میکنم این قصیده را کوتاه
با دلی داغدار یازهرا

کاش مهدی بیاید و گردد
آن مزار آشکار یازهرا

هر که با شعر من شکسته دلش
با همان انکسار یازهرا

از برای ظهور منتقمش
گوید از دل سه بار یازهرا

قاسم نعمتی

 


      امشب نشسته ام بنویسم ترانه ها
      از باغ از بهار من از مادرانه ها
      از دست پُر امیدم و تسبیح دانه ها
      از این دلی که پر زده از آشیانه ها
      
      شکرش میان این همه سر سروری شدیم
      مانند یازده پسرش مادری شدیم
      
      آیینه ای گرفته خدا در برابرش
      خورشیدی از تمامی انوار انورش
      امشب خدا نشسته خدا با پیمبرش
      امشب پدر رسیده به دیدار مادرش
      
      تعظیم تو به او نه که بر هست واجب است
      از این به بعد بوسه بر این دست واجب است
      
      تا مه کرده نام شما قیل و قال را
      پیدا نموده با تو کرامت کمال را
      گم کرده عقل پیش شکوهت خیال را
      پنهان جمال کردی پیدا جلال را
      
      هر چند کار توست که پیغمبری کنی
      تو آمدی که پای علی حیدری کنی
      
      این باغ ها معطر زهراست یا علی
      این موج موج کوثر زهراست یا علی
      آری تمام باور زهراست یا علی
      نام تو نام دیگر زهراست یا علی
      
      آغاز آفرینش از آغاز فاطمه است
      یعنی علی حقیقت اعجاز فاطمه است
      
      خورشید زیر پای تو خشت محقری ست
      کار نگاه چشم شما ذره پروری ست
      خاک حسینیه شدنم لطف مادری ست
      خانم تمام حرف من این بیت آذری ست
      
      "بنیانگذار مکتب غیرتدی فاطمه
      عباسَ درس معرفت اُورگدی فاطمه"
      
      عمریست تا به لطف تو زنجیر می شویم
      با بوی نان تازه نمک گیر می شویم
      باز از تنور روشن تو سیر می شویم
      شکرش ! کنار خانه تو پیر می شویم
      
      در روضه باز چایی دم کرده ی تو بود
      این لطف ، لطف دست وَرم کرده ی تو بود
      
      خانم میان صحن رضا نام تو بس است
      پای ضریح وقت شفا نام تو بس است
      پایین پا بجای دعا نام تو بس است
      دردی مگر برای دوا نام تو بس است
      
      نام تو بر لبم دم باب الجواد بود
      فیض تو بود از سر من هم زیاد بود
      
      آواره ایم پای شما خوش بحال ما
      مشمول هر دعای شما خوش بحال ما
      پروانه ی عزای شما خوش بحال ما
      مجنون کربلای شما خوش بحال ما
      
      آهی بکش که سینه ی ما کربلایی است
      تا یاد توست حال دلم مجتبایی است
      
      می خواست حامی مادر شود نشد
      مرهم برای زخم کبوتر شود نشد
      تا مانع هجوم ستمگر شود نشد
      شاید بجای روی تو پرپر شود نشد
      
      ای وای من که برگ گلی ضرب شست خورد
      ضربی ز روی و ضربه ای از پشت دست خورد
      
      حسن لطفی

**********************


      چه حال خوشی چه مبارک سحری هست
      پیداست ز ساقی ز دل ما نظری هست
      
      تا دورترین نقطه دلم اوج گرفته است
      یعنی که مقرب شده و بال و پری هست
      
      باریدنِ از شوق، خودش خوب نشانی ست
      که منتظری با رخِ از اشکِ تری هست
      
      از اول شب دسـت خودم نیـست كه مستم
      این مـطمئنم كرد كـه حتماً خبری هست
      
      پرسه زدم از بس وسط كوچه ی امید
      تا خوب ببیـنـند دل در به دری هست
      
      در باز شد آن قدر در این خانه نشستم
      انگار برای خودش این هم هنری هست
      
      بر دست گرفتم دل خود را ز خجالت
      این هدیه ی ارتباط مادر، پسری هست
      
      ریزند ملائك همه گل بر سر عالم
      از عرش رسیده است زمین مادر عالم
      
      سوگند مقدس تر از این لحظه دمی نیست
      توصیف شب قدر كه كار قلمی نیست
      
      یك چله نشسته پدرت تا كه بیایی
      این میل خودت بود و گرنه رقمی نیست
      
      بیهوده پریشان شده ای مادرِ زهرا
      تا بوده خدا بوده و تا هست غمی نیست
      
      بهتر كـه نیامد زنی از قـوم قریشی
      بانوی دو تا عالم من، شخص كمی نیست
      
      گفتیـم كه مریم برسد با سه پرسـتار
      هر چند كه در حق تو این ها قدمی نیست
      
      امشب همه ی رحمت حق مال زمین شد
      این خیر كثیر است نباشد كرمی نیست
      
      از رو به رویم آمـده و باز می آید
      یك روز كه در خاك برایش حرمی نیست
      
      من زمزمۀ اویم و او زمزمۀ من
      خلقت به فدای قدم فاطمۀ من
      
      دیدی كه اجابت به تو دادیـم پیمبر
      تندیس محبت به تو دادیم پیمبر
      
      فدیه بده اطعام به پا كن كه از این پس
      سرمایه ی عزت به تو دادیم پیمبر
      
      سوگند به یكتایی من، فـاطمه یكتاست
      گر روح عبادت به تو دادیم پیمبر
      
      با فاطمه كه بی پسری غصه ندارد
      ما ام امامت به تو دادیم پیمبر
      
      این دست دگر قبلۀ لب های تو باشد
      ما مادر رحمت به تـو دادیم پیمبر
      
      محشر یكی از كیفیت قامت زهراست
      یعنی كه قیامت به تو دادیم پیمبر
      
      "تا یار كه را خواهد و میلش به كه باشد"
      بانوی شفاعت به تو دادیم پیمبر
      
      بالاتر از این رتبۀ قدسی كه نداریم
      باید كه به پای قدمش سجده بیاریم
      
      حبیب نیازی

**********************
 
     گاهي يک حرف به درياي سخن مي ارزد
      آنچنان که لب بلبل به چمن مي ارزد
      
      گاهي اوقات ميان ستم فاصله ها
      بردن نام محمد به قرن مي ارزد
      
      پشت هر وصل نگو در به دري خوابيده
      پس به اميد لقا ترک وطن مي ارزد
      
      سر ساييده به خاک کف پاي زهراست
      آن سري را که مثل گفته به تن مي ارزد
      
      در بهشتي که فقط ميوه ی فصلش سيب است
      کيسه برداشتن و پرسه زدن مي ارزد 
      
      راه دوری نرود فاطمه جان گاه گهی
      یک دوتا قاچ از آن سیب به ما هم بدهی
      
      سر به جز زير سراي تو وبال است وبال
      نوکري جز به نگاه تو محال است محال
      
      وقتي اعجاز کند خاک سر چادر تو
      خاک پاي تو شدن اوج کمال است کمال
      
      سينه ات سينه ی سيناي رسول است و بر او
      بوسه بر سينه ی تو طبق روال است روال
      
      آتش دوزخ اگر بر تو حرام است حرام
      آتش عشق تو بر شيعه حلال است حلال
      
      بسکه اوصاف تو پر کرده همه عالم را
      اين براي همه ی دهر سوال است سوال
      
      که تو ربي؟ ملکي؟ انسيه اي؟حورايي؟
      تو رسول اللهي يا حيدري يا زهرايي؟
      
      تو رسيدي و جهان آيينه بندان شد و بعد
      پر جبريل پر از کوثر قرآن شد و بعد
      
      به خديجه خبر آمدنت را دادند
      ميزبان تو سر خان تو مهمان شد و بعد
      
      مادر عالم و آدم شدي و با قدمت
      شجره طيبه از ميوه فراوان شد و بعد
      
      پس از آنيکه جهان مزرعه ی طوبي شد
      نوه ی پنجم تو وارد ايران شد و بعد
      
      شهر و آبادي ما عطر خوش ياس گرفت
      شهر و آبادي ما يکسره سلمان شد و بعد
      
      اين چنين مکتب ما مکتب ايماني شد
      قوم ما جيره خوره شاه خراساني شد
      
      سر سجاده نگاه تو قمر مي سازد
      اشک مي ريزي و چشم تو گهر مي سازد
      
      هر قنوتي که تو در نافله ها مي گيري
      از شب تار علي صبح ظفر مي سازذ
      
      در دل خان فقط نيمه نگاهت نفست
      فضهء خادمه را معجزه گر مي سازد
      
      هر کجا دور سر شيعه بلا مي گردد
      گوشهء چادر تو دفع خطر می سازد
      
      لذت پر زدن سوي شما را دارد
      به مذاق دل ما روضه اگر مي سازد
      
      مادري کردي و در روضه صدايم کردي
      سر سجاده نشستي و دعايم کردي
      
      بي تو هيهات زمين ميل بهاري بکند
      يا که شمس و قمرش ليل و نهاري بکند
      
      روز محشر همه را خاک نشين کرده خدا
      تا فقط فاطمه اش ناقه سواري بکند
      
      به فلاني و فلاني و فلان گفتي نه
      تا فقط از تو علي خواستگاري بکند
      
      آنقدر خواسته ات را به کسي دم نزدي
      که علي مانده براي تو چه کاري بکند
      
      بعد نه سال چه گفتي که علي غمگين است؟
      چه سبب شد که علي فکر اماري بکند
      
      خط بکش دور سفر را و بمان پيش علي
      بنگر اين ديدهء تر را و بمان پيش علي
      
      صحبت از هر چه که خواهي بکن از رفتن نه
      پيش چشم نگران همه جان کندن نه
      
      چند روز است که دل شوره به زينب دادي
      پنج سالش شده پس پيرهن آوردن نه
      
      بين گودال زماني که حسينت افتاد
      تو سراسيمه بيا و بگو از گردن نه
      
      چکمه و سينه ی زخم پسر زهرا نه
      تبر و ساقه خشکيدهء يک گلشن نه
      
      قتلوک ذبحوک پسر بي کفنم
      عرفوک خذلوک شه خونين دهنم
      
      
      حسین قربانجه

**********************


      ما شیعه ایم و شیعه ی مولا شدن خوش است
      در بین نوکران علی جا شدن خوش است

       
      دریا علی و قطره تمامی کائنات
      قطره به قطره راهی دریا شدن خوش است
      
      ما بی علی محلّی از اِعراب نیستیم
      با مرتضی هر آینه معنا شدن خوش است
      
      یک «یا علی» بگو که مسیحا دمت کنند
      یک «یا علی» بگو که مسیحا شدن خوش است
      
      قبله علی و قبله نما فاطمه بُوَد
      در روبروی کعبه فقط تا شدن خوش است
       
      سوگند می خورم به علی که در این جهان
      تنها گدای حضرت زهرا شدن خوش است

       
      سلمان شدن همان و سلیمان شدن همان
      با نوکری فاطمه آقا شدن خوش است
      
      تنها گلی که سر سبد خلق عالم است
      روح دو پهلوی نبی الله خاتم است
      
      آمد کسی که خیر کثیر پیمبر است
      خیر کثیر ... نه ... نه ... به والله کوثر است
      
      بی فاطمه که شیر خدا همسری نداشت
      بی شک و شبهه فاطمه همتای حیدر است
      
      وقتی علی و فاطمه آیینه ی هم اند
      با این حساب فاطمه هم مرد خیبر است
      
      حتی ابونعیم و سیوطی نوشته اند :
      از مریم و خدیجه و حوا هم او سر است
      
      من مانده ام که روز جزا او چه می کند
      با چادری که سایه ی صحرای محشر است
      
      محشر مقام فاطمه محشر به پا کند
      روز جزا شفاعت او چیز دیگر است
      
      تنها نه مادر حسنین ... مادر همه است
      روز تولدش به خدا روز مادر است
      
      
      
      اخلاص و قدر و فاطر و نور و تبارک ست
      میلاد با سعادت کوثر مبارک است
      
      زهرا همان که آینه ی کردگار بود
      خورشید، در مقابل نورش غبار بود
      
      سلمان چه دید؟ دید که می چرخد آسیاب
      وقتی که او مقابل پروردگار بود
      
      نُه سال نَه ... که از ازل ... آغاز بی زمان
      حیدر،«خدای عشق»، به عشقش دچار بود
      
      هر چار فصل عمر علی از وجود او
      اصلاً خزان نداشت تماماً بهار بود
      
      «تکبیر» و «حمد» و گفتن «تسبیح» جای خود
      تسبیح او به ذکر «علی» در شمار بود
      
      زهرا نگو بگو اسد شیر حق، علی
      با تیغ خطبه اش دو جهان تار و مار بود
      
      حامی محکم و پر و پا قرص مرتضاست
      حیدر بدون فاطمه بی ذوالفقار بود
      
      وقتی که ذوالفقار علی رام فاطمه است
       حتماً «وَ إن یکاد» علی نام فاطمه است
      
      خورشید مصطفی که ضُحایش زبانزد است
      مصداق هل اتاست، عطایش زبانزد است
      
      جبریل هم ز سفره ی او رزق می گرفت
      زیرا شنیده طعم غذایش زبانزد است
      
      بیتش شده محل عبور و مرور وحی
      پیغمبر است و غار حرایش زبانزد است
      
      حورا الانسیه شدنش جای بحث داشت
      از بس که این فرشته ... نمایش زبانزد است
      
      آیینه ای که پرتو او را کسی ندید
      رفته به مادرش که حیایش زبانزد است
      
      همسایه از دعای شبش نور می گرفت
      در بین خاص و عام، دعایش زبانزد است
      
      یک پنجم زمین به صداقش در آمده
      با این حساب، لطف خدایش زبانزد است
      
      آری خدا خدایی خود را به پاش ریخت
      اصلاً عجیب نیست بهایش زبانزد است
      
      مریم اگر دو وعده غذاش آسمانی است
      زهرا همیشه مائده هاش آسمانی است
      
      ای مادری که خلقت عالم به نام توست
      دنیا هنوز محو شکوه مقام توست
      
      آدم به اسم اعظم تو ارتقا گرفت
      این هم یکی ز معجزه ی ختم نام توست
      
      «یا فاطرُ به فاطمه» ذکر گشایش است
      این تازه گوشه ای ز فیوضات عام توست
      
      ای کوثری که ساقی تو مرتضی بُوَد
      تنها نه او ... که کلّ جهان مست جام توست
      
      حتّی نبی که اوج مقامش مُبرهن است
      با پا شدن به پای تو در احترام توست
      
      آیات هل اتی که نشانی ز بندگی است
      یک چشمه از سحاب ثواب صیام توست
      
      روزی سه بار کار تو شمس الضّحایی است
      با این حساب رونق ما از قوام توست
      
       یک آسیاب دستی و یک قطعه ی حصیر
      این ها همان جهیزیه های امام توست ....
      
      ... این ها نشان دهنده ی زهد و کرامت است
      یعنی که سادگی و قناعت پیام توست
      
      مادر! اگر چه رنج فراوان کشیده ای
      می آید آن زمان که دو عالم به کام توست
      
      با پهلوی شکسته و کودک به روی دست
      می آیی و تقاص مدینه کلام توست
      
      این بیت آخر است نوشتم برای تو
      هستی من فدای تو و بچه های تو
      
      محمد فردوسی

    
      هی میکِشم گل مینویسم مادر من
      وقت توسل می نویسم مادر من
      
      من قصه های باورم را دوست دارم
      من عاشقانه مادرم را دوست دارم
      
      ای رحمت للعالمین خوانده تو را اُم
      خورشیدی و دور سرت دریای انجم
      
      ترکیب عشق و نور و احساس و حیایی
      تو چلّه ی پیغمبر اهل حرایی
      
      اول که عطر خاک و باران زد تو بودی
      وقتی نسیم سیب می آمد تو بودی
      
      آثار تو در جاده ی افلاک باقی ست
      یک جلوه ات در قصه ی لولاک باقی ست
      
      دست تو در روز قیامت بازِ باز است
      دست تو در امر شفاعت بازِ باز است
      
      ای ذکر تسبیح تو بعد از هر نمازم
      ایاک نعبد های جاری در نمازم
      
      ای دختر آیینه های بی تعلق
      هرچه سرودند از تو شعر بی تملق
      
      معراج اهل آسمان از دامن تو
      عطر خدا می آید از پیراهن تو
      
      کوثر توئی ما تشنه کامان تو هستیم
      ما مستحق لقمه ی نان تو هستیم
      
      باران شما و ما همه خاک کویریم
      بر ما ببار از تشنگی اینجا نمیریم
      
      ای وصف تو در آیه های پاک کوثر
      ای بوسه بر دست شما داده پیمبر
      
      ای گرد خاک چادرت خورشید تابان
      از چادر تو صد یهودی شد مسلمان
      
      آئینه ی تقدیس در دنیای پیشین
      ای لیله القدر پیمبرهای پیشین
      
      ما با تو ترسی از شب محشر نداریم
      خود را فقط در دست لطفت می سپاریم
      
      ای احترامت واجب بر هر پیمبر
      ای آسمان روشن شب های حیدر
      
      خورشید بعد از دیدنت در تابش آمد
      عالم پِی دستاس تو در چرخش امد
      
      بر آسمان عشق حیدر دل که دادی
      پیراهنت را هدیه بر سائل که دادی
      
      عالم به دستان عطایت آفرین گفت
      بر بخشش بی انتهایت آفرین گفت
      
      شور نمازت تا خدا بالا گرفته
      اینگونه نامت کنیه ی زهرا گرفته
      
      ای خادمت آسیه و حوا و مریم
      چشم همه بر دست تو چشمان ما هم
      
      گاهی گلو از مهر تو تر می نمایم
      بنگر چگونه بی شما سر می نمایم
      
      امروز جمعه؛ روز آقای غریبی ست
      بانوی من بی صاحبی درد عجیبی ست
      
      دیگر کسی چشم انتظار آسمان نیست
      چشم انتظار مهدی صاحب زمان نیست
      
      ندبه گذشت و حضرت دریا نیامد
      گاه سمات آمد ولی آقا نیامد
      
      بانو قسم بر پهلوی آزرده ی تو
      بر چهره ی در کوچه سیلی خورده ی تو
      
      امشب بگو مهدی بیاید ما غریبیم
      آقای هم عهدی بیاید ما غریبیم
      
    شاعر : ?????
      
      *********************
      

      
      ای نفس های حضرت دریا   
      باعث بهترین خلقت ها
      
      لفظ لولاک ما خلقتکما   
      کرده تصویب گفته های مرا
      
      از تو سرشار می شود بانو   
      چشمه های زلال فیض خدا
      
      لحظه های اجابت سبز است   
      دست خود را که می بری بالا
      
      بانوی سایه گستر محشر    
       مادر مهربان این دنیا
      
      یک نخ وصله های تو کافی است   
      از برای شفاعت فردا
      
      علت خلقت علی و رسول     
      السلام علیک یا زهرا
      
      فاطمه روح ربنای علی    
      مادر بچه شیعه های علی
      
      مثل شبنم به رنگ بارانی   
      با صلابت شبیه طوفانی
      
      آیه هایت اگر چه کوتاه است  
      جاده خیر توست طولانی
      
      سفره عرش باز شد وقتی     
      که تو مشغول پختن نانی
      
      آسمان مدینه روشن شد   
      هر شبی که نماز می خوانی
      
      من مسلمان چادرت هستم   
      افتخارم همین مسلمانی
      
      با سه آیه تمامی خیری   
      مادر آیه های قرآنی
      
      چرخ خلقت دگر نمی گردد   
      آسیابی اگر نگردانی
      
      قدر آیینه آب می داند  
       شأن تو بوتراب می داند
      
      جلوه ای از مقام تو کوثر  
      دشمنان پیمبرت ابتر
      
      مادری کرده ای برای رسول    
      حضرت عشق بهترین دختر
      
      نقش یا فاطمه است وقت نبرد 
       نقش سربند حضرت حیدر
      
      پسرانت دو گوشواره تو    
      دخترانت ستارگان سحر
      
      بانویی از اهالی صبحی  
      از دل کوچه های شب نگذر
      
      طبخ نانت چقدر دیدن داشت  
      طبخ نان همیشه ات مادر
      
      راستی نان برای ما داری      
      مادر از حال و روزتان چه خبر؟
      
      سایه ات مستدام بر سر من  
        خوش به حالم تویی تو مادرمن
      
         سفره داری و با کرم هستی   
      علت اینکه می پرم هستی
      
             من خیالم چقدر آسوده ست       
      روز محشر تو در برم هستی
      
      مادرانه کنار من بودی    
       نام تو تا که می برم هستی
      
      من پسر خوانده توام بی بی    
      تا ابد سایه سرم هستی
      
      تو خودت خواستی که شک نکنم  
       مهربانی و مادرم هستی
      
      با وجودی که بی کرانه شدی   
      مادرم از چه بی حرم هستی؟
      
            گوشه سینه ام حرم داری    
        خوش به حالم که باورم داری
      
    شاعر : ?????
      
      *********************
      

      
      در خاطره ماندگار بودن
      همشیره ی ذوالفقار بودن
      حوریه و خانه دار بودن
      اینقدر بزرگوار بودن
      
      کار چه کسی است غیر زهرا
      ماییم و دعای خیر زهرا
      
      شأن تو کجا و بال ادراک
      افتاده به زیر پات افلاک
      منظور خدا حدیث لولاک
      ای خواستگارت پدرخاک
      
      مهریه ی هر که آب باشد
      همدوش ابوتراب باشد
      
      ای روح برابر پیمبر
      ای سوره ی کوثر پیمبر
      ای حیدر دیگر پیمبر
      ای آمنه مادر پیمبر
      
      ای سیب  بهشت را نتیجه
      سرمایه ی حضرت خدیجه
      
      هر شـبنمی از سپیده گفتن
      یک عمر تو را قصـیده گفتن
      ایمان به تو را عقیده گفتن
      از شنیده  و ندیده گفتن
      
      باید خودت از خودت بگویی
      از روز تولدت بگویی
      
      خانه ی تو قبله گاه مردم
      دستاس تو هم نخورده گندم
      ای تعصب امام هشتم
      ما زائرتان شدیم در قم
      
      در قلب علی مزار داری
      ای صاحب موت اختیاری
      
      صابر خراسانی
      
      *********************
      

      
      دختر نازنين پيغمبر
      حاصل اربعين پيغمبر
      
      در صداي تو مرتضي ميديد
      لهجه ي دلنشين پيغمبر
      
      عرق چهره ي تو بنشسته
      بر روي آستين پيغمبر
      
      احترام تو و علي بوده
      سخن آخرين پيغمبر
      
      أينَ زهرا بُود به رستاخيز
      جمله ي اولين پيغمبر
      
      وصف تو در بيان نميگنجد
      روح تو در زمان نميگنجد
      
      آمدي اي بهار زيبايي
      تا درآيد علي ز تنهايي
      
      هر كه شد عاشق غمت بانو
      ميكِشد كار او به رسوايي
      
      كرده عشقت مرا خيالاتي
      نام تو ميبرم به شيدايي
      
      دانش ما ز روح تو اندك
      ما همه قطره و تو دريايي
      
      از كسي كه به مجلست آيد
      مرتضي ميكند پذيرايي
      
      اي اسير نگاه تو حيدر
      ديده دارد به راه تو حيدر
      
      اي كه در اوج عشق و عرفاني
      نشدي غافل از خدا آني
      
      فرصت زندگي تو كوتاه
      قصه هاي غم تو طولاني
      
      با مدالي كه روي سينه ي توست
      قهرمان تمام دوراني
      
      در غم آن جمال پُر ابرت
      ديده هايم هميشه باراني
      
      شأن تو كمتر از علي نبُود
      هرچه داند علي تو ميداني
      
      اي به درد دلم دوا زهرا
      مدح تو ميكند خدا زهرا
      
      كوثري تو بدون مانندي
      در به روي گدا نميبندي
      
      تو چه زيبا دل از همه بردي
      اي بنازم بر اين هنرمندي
      
      چه كنم اي حبيبه ي طاها
      كه قبولم كني به فرزندي
      
      تا كه ديدي غريبي حيدر
      دل ز دنياي بي علي كندي
      
      به خدا كن سفارش ما را
      پيش ايزد تو آبرومندي
      
      روي سينه پلاك حيدري ام
      اولين مرتبه تو افكندي
      
      هر كجا نام تو بُود زهرا
      نظر مرتضاست بر آنجا
      
      اي نگاهت سپيده ي حيدر
      يار از ره رسيده ي حيدر
      
      هر تپش قلب تو علي گويد
      اي مصيبت كشيده ي حيدر
      
      علي از ديدن تو دلخوش بود
      روشنيِ دو ديده ي حيدر
      
      دله مجنون او اسيرت بود
      ليلي قد خميده ي حيدر
      
      تو به راه علي فدا گشتي
      فاطمه ، اي شهيده ي حيدر
      
      تو حمايتگر علي بودي
      همه جا در بر علي بودي
      
      مجتبي روشن روان

      
      **********************
      

      
      و خدا خواست که از هر بشری سر بشود
      در دلش چشمه بجوشاند و کوثر بشود
      
      سدره ی عشق از این نهر تناور بشود
      عالم از بوی خوش یاس معطر بشود
      
      روی او آینه ی صورت حیدر بشود
      عشق آیینه در آیینه مکرر بشود
      
      دست خالی خدیجه پُر گوهر بشود
      مصطفی بار دگر صاحب مادر بشود
      
      عرش را با قدم فاطمه آراست خدا
      گفت او مادر ما باشد و می خواست خدا…
      
      ...از لبش آیه ی تطهیر مطهر بشود
      هر که از باده ی او تر نشد ابتر بشود
      
      وای اگر ساقی ما صاحب ساغر بشود
      چشم بر هم زدنی میکده محشر بشود
      
      تا به خُم لب بزند مِی دو برابر بشود
      جام تقدیر شب قدر مقدر بشود
      
      شاعر میکده کم مانده پیمبر بشود
      اگر از باده ی او قافیه هم تر بشود
      
      عرش را با قدم فاطمه آراست خدا
      گفت او مادر ما باشد و می خواست خدا
      
      نور سوم برسد مکه منور بشود
      چشم هایش حجرالاسود دیگر بشود
      
      معبد آسیه و مریم و هاجر بشود
      بعد از این کارِ عرب سجده به دختر بشود
      
      و خدا خواست برای همه مادر بشود
      تا اگر رهگذری خسته و مضطر بشود
      
      یا یتیمی برسد زائر این در بشود
      نخی از چادر او رشته ی آخر بشود
      
      تو دعا کن، پسرت فاطمه، دیگر برسد
      فرج و عهد بخوان تا سحری سر برسد
      
      قاسم صرافان
      
      *********************
      
      
      یک تکه ابر سوی بیابان بیاورید
      قحطیِ عشق آمده باران بیاورید
      
      بر روح پر تلاطم انسان عصر جهل
      آرامشی به وسعت طوفان بیاورید
      
      یک چشمه از بهشت خدا را از آسمان
      تا خانه ی پیمبر دوران بیاورید
      
      الطاف بی نهایت پروردگار را
      در قالب سه آیه ی قرآن بیاورید
      
      یک سیب سرخ به پیمبر دهید و بس
      حوریه ای به کسوت انسان بیاورید
      
      هر سیب سرخ سیبِ پیمبر نمی شود
      هر سوره ای که سوره ی کوثر نمی شود
      
      زیبا نزول كرده و زیباتر از همه
      این كه نشسته این همه بالاتر از همه
      
      خوابیده است همره لالایی نسیم
      دریا به روی دامن دریاتر از همه
      
      از باغ و باغبان گلش دل ربوده است
      این غنچه ای كه گشته شكوفاتر از همه
      
      او ماهِ خانواده ی خورشید مكه است
      بی خود كه نیست آمده زهراتر از همه
      
      با این همه لطافتش انصاف را بگو
      انسیه هست این زن حوراتر از همه
      
      ما را به مدح مادر آئینه ها چه کار؟
      جایی که مدح فاطمه را کرده کردگار
      
      روشن به نورِ آمدنش آسمان شده است
      این زن كه قبل خلقت خود امتحان شده است
      
      عطر بهشت آمده همراهِ مقدمش
      دنیای پیر با نفس او جوان شده است
      
      هان ای زنان زنده به گور زمان جهل!
      هنگام رستخیز حقوق زنان شده است
      
      وقت نماز شرعی اگر چه نیامده
      برخیز ای بلال زمان اذان شده است
      
      آخر میان خانه ی آیینه های شهر
      آیینه ی خدای نما میهمان شده است
      
      زهرا نبود زُهره دگر نُه فلك نداشت
      زهرا نبود سفره ی خلقت نمك نداشت
      
      خیر كثیر چشمه ی جوشان كوثر است
      بنیان گذار نسل شریف پیمبر است
      
      حرف خدا و سوره ی كوثر به روشنی ست
      نسلی كه فاطمی نبُوَد نسل ابتر است
      
      این خانواده را بركت می دهد خدا
      این نسل سبز زنده ترین قوم محشر است
      
      ما را غم از تلاطم دریای كفر نیست
      تا كشتی نجات ولایت شناور است
      
      ما كودكان گمشده ی صبح محشریم
      امّیدمان به آمدن از راهِ مادر است
      
      هر بانویی كه بانوی محشر نمی شود
      هر كس برای شیعه كه مادر نمی شود
      
      تو چشمه ی زلال حیاتی كه گفته اند
      بالاتر از تمام صفاتی كه گفته اند
      
      بعد از پدر به روح بلند تو می رسد
      بانو سلامِ حق، صلواتی كه گفته اند
      
      جز با كلیدِ مِهر شما وا نمی شود
      در روز حشر باب نجاتی كه گفته اند
      
      وصف تو با كلام زمینی كجا رواست
      شأن كنیز توست رُواتی كه گفته اند
      
      شیرین تر از شورِ نم اشك هایتان
      از شهد شاخه های نباتی كه گفته اند
      
      بانو بیا و یك شب جمعه ببر مرا
      همراه خود كنار فراتی كه گفته اند
      
      بیش از هزار سال بُوَد گریه می كنی
      بر داغ كشته ی عَبَراتی كه گفته اند
      
      ای مادر شهید دعا كن برای من
      یك شب بمیرم از غم ارباب بی كفن
      
      محسن عرب خالقی

      
      *********************
      
      
      در سر افتاد تا هواي سحر
      مي نويسيم ماجراي سحر
      
      فاطمه، وصف مادري تو را
      مي سپاريم به خداي سحر
      
      چادرت را بکش به روي زمين
      تا ببينيم رد پاي سحر
      
      با نزول مقام مادريت
      جلوه مي کرد آيه هاي سحر
      
      با همان عطر دست هاي خودت
      نان بپز باز هم براي سحر
      
      وصله ميخورد چادرت بانو
      با گل ياس و تکه هاي سحر
      
      رنگ مهتاب بر الست بکش
      به سرم مادرانه دست بکش
      
      به لبم باز هم ترانه ي تو
      به دلم باز هم بهانه ي تو
      
      خوش به حالم که هست روي سرم
      گرمي دست مهربانه ي تو
      
      سر من روي خاک پاي حسين
      سر ارباب روي شانه ي تو
      
      از دعاي تو حيدري هستم
      از همان لطف بي کرانه ي تو
      
      چقدر خوب آشنا شده اند
      سر جبريل و آستانه ي تو
      
      جابجا شد فضاي عرش و زمين
      تا بنا شد مدينه خانه ي تو
      
      مرتضي و تو هر دو يک نفريد
      عقل من را به درکتان ببريد
      
       مسعود اصلانی
      
      ********************
      
        
      و زمین مثل خیمه گاهی بود
      که تمامش پر از سیاهی بود
      
      تو رسیدی و این رسیدن تو
      شکلی از رحمت الهی بود
      
      ماه حالا تویی وَ یا خود ماه؟
      که خودش هم سر دو راهی بود
      
      ماه؟ زهرا؟ چه می نویسم من
      کار من کار اشتباهی بود
      
      تو ببخشم که وصف تو دریا
      کاغذ طبع شعر کاهی بود
      
      کاغذم از تلاطمت خیسم
      کاش باشم قلم که بنویسم
      
      تا نبودی جهان خیالی بود
      سال ها از بهار خالی بود
      
      بی تو حتی وجود هر انسان
      مبهم و گنگ و احتمالی بود
      
      همه ی سفره قناعتتان
      چند تا کاسه ی سفالی بود
      
      نه بهاری که با علی بودی
      همه اش پر ز بی سوالی بود
      
      هر کجایی که می رسیدی تو
      برکت از آنٍ آن اهالی بود
      
      عشق را سمت خویش می خواندی
      هر زمان آسیاب گرداندی
      
      تویی آنکس که کس نفهمیدش
      چشم دنیاییان نمی دیدش
      
      تو نبودی ولی خیالت را
      داشت آدم زمان تبعیدش
      
      و تو آن سیب نوبری بودی
      که برتی خودش خدا چیدش
      
      ونهالی  رسیده بودی که
      خشکسالی رسید و خشکیدش
      
      روزگاری ستاره ها دیدند
      ماه افتاد پیش خورشیدش
      
      ماه بودی برای خورشیدی
      خوب شد بیش از این نتابیدی
      
      خطبه ات کار نص قرآن کرد
      چهره ی شهر را نمایان کرد
      
      خطبه ات جای خود، یهودی را
      یک شبه چادرت مسلمان کرد
      
      چه قدر دست های مادریت
      گندم آسیاب را نان کرد
      
      چه قدر ظرف آب نیمه شبت
      عطش عشق را دو چندان کرد
      
      عشق را پیچ و تاب می دادی
      به حسینت که آب می دادی
      
      آنکه با او پر از صفا بودی
      تشنه هرگز نبود تا بودی
      
      ساقی ظرف آب نیمه ی شب
      راستی کربلا کجا بودی؟
      
      نکند لا به لای آن صحرا
      فکر یک تکه بوریا بودی
      
      با همان چادری که خاکی شد
      آمدی دست بر عصا بودی
      
      آسمان غرق بیقراری شد
      پیکر ماه نیزه کاری شد
      
      علی زمانیان

به تن خسته ام توان دادند
به دودستم دوباره جان دادند
نا اميد از بيان شدم اما
ناگهان بر دهان زبان دادند
و به يمن قدوم سبز شما
غزل از سمت آسمان دادند
مست مي گشته ايم چون امشب
به همه باده از جنان دادند
هر زني شد کنيز اين بانو
رتبه اي در جنان به آن دادند
مست نامت شده همه دلها
السلام عليک يا زهرا
اول اين غزل مدد زهرا
مي خري عبد خوب و بد زهرا
من و اين بچه ها  براي شما
نوکر هستيم تا ابد زهرا
از ازل تا ابد زني هرگز
به مقامت نمي رسد زهرا
وتمام مراحل عمرت
در دلم گشته مستند زهرا
در قيامت همه قيام کنند
تا شود مادرانه رد زهرا
بهترين عبد آستان خدا
السلام عليک يا زهرا
بهترين بنده خدا زهرا
باني عصمت وحيا زهرا
نه فقط مادر حسين و حسن
مادر کل کبريا زهرا
شک ندارم که با دعاهايت
حاجتم مي شود روا زهرا
همه عشق فاطمه حيدر
همه عشق مرتضي زهرا
نقش پيشاني علي در جنگ
دسنويسي بنام يازهرا
اي دليل بناي اين دنيا
السلام عليک يا زهرا
بوي خوب گلاب آمده است
بوي گلهاي ناب آمده است
امشب از آسمان براي ما
کوزه هاي شراب آمده است
شب ظلمت دگر به سر آمد
معني آفتاب آمده است
ماهمه غرق در گناه شديم
خبري خوش!ثواب آمده است
همه عالم شده چراغاني
همسر بوتراب آمده است
بده عيدي به من همين حالا
السلام عليک يازهرا
دين ودنياي بي شما هرگز
بي تو پرواز تا سما هرگز
تا ابد من فقير تو آري
رد کني حاجت گدا؟هرگز
در خانه فقير آمده است
ننمايي تو اعتنا؟ هرگز
باورم نيست در شب ميلاد
ندهي پاسخ مرا هرگز
به حسينت قسم که از سر تو
نرود ياد کربلا هرگز
مادر مهربان عاشورا
السلام عليک يازهرا

شاعر : حبيب باقرزاده

********************


اين بار دلم حسـرت ميخانـه گرفتـه
مـوي قلمم را چه کسي شانه گرفته
نقـاش نبــودم ز سـر ذوق کشيـدم
شمعي که دلش بونه ي پروانه گرفته
من نوکـري ام را به عنايـات ز تـو دارم
قلبم اثرش را درِ ايـن خانـه گرفته
زهرا که به من منصب درباني خود داد
از دست قضـا نوکـر ديوانـه گرفته
دست من و دامان شما فاطمه جانم
جان همه قربان شما فاطمه جانـم

از عرش رسيدي تو به دامـان خديجه
اي کوثـر پيغمبر و اي جـان خديجه
از پيش تو زنهـاي قريشي همه رفتند
صد مريم و صد آسيه قربـان خديجه
زيباتـر از آني کـه به تصويـر بيايـي
روشن شده از نور تو چشمان خديجه
شيريني لبخند تو معناي بهشت است
يعني به سر آمـد غم پنهـان خديجه
دست من و دامان شما فاطمه جانم
جان همه قربان شما فاطمه جانـم

خورشيدي و از فـرط حيـا زير نقابـي
هنگام وضـو عکس رخ مـاه در آبـي
هم مـادر ساداتي و هم مـادر مـايـي
حيـدر پـدر خـاک و شمـا اُم تـرابي
يک روز نشـد فکـر گداهـات نباشي
يک شب نشده بي غم همسايه بخوابي
"من حوصله ي صف کشي حشر ندارم"
با فاطمه هستم چه حسابي چـه کتابي
دست من و دامان شما فاطمه جانم
جان همه قربان شما فاطمه جانـم

خورشيد شده مات تو يا حضرت زهرا
مديون عنايـات تـو يا حضـرت زهرا
ترسـم که غلام تو سر از خاک بـرآرد
از لطف کرامـات تـو يا حضـرت زهرا
هر روز نشستنـد ملائک سـر راهت
دلخوش به ملاقات تـو يا حضرت زهرا
انفاق نکن اين همه مادر ، که فقيران
شرمنـده ي خيرات تو يا حضرت زهرا
دست من و دامان شما فاطمه جانم
جان همه قربان شما فاطمه جانـم

اي عرش به نام تو و اي فرش به نامت
پيغمبـر خاتـم دهـد هر روز سلامت
ايـن خانـه گمانم حـرم امن الهيست
جبريل کبوتـر شد و آمـد سـر بامت
زنهـاي جهان بر در اين خانه کنيزنـد
مردان همه آمـاده که باشنـد غلامت
بيهـوده نوشتيـم غزل هـاي زيـادي
کار دل مـا نيست نوشتـن ز مقـامت
دست من و دامان شما فاطمه جانم
جان همه قربان شما فاطمه جانـم

خوب است که در حسرت ديدار تو باشيم
يا فاطمه تـا روز ابـد يـار تـو باشيم
هـر چنـد نيـازي بـه گداهـــات نداري
خوب است که ما گرمي بازار تو باشيم
ما نان و نمک خورده ي دستان شماييـم
بايد همگي شاعـر دربـار تو باشيــم
بايـد بـروم سمـت مـزاري کـه نداري
اي کاش شبي مـا همه زوّار تو باشيـم
دست من و دامان شما فاطمه جانم
جان همه قربان شما فاطمه جانـم

ما ساخته از آب و گل پـاک شماييـم
ما سر به هواييم ولي خـاک شماييـم
دنيا همـه اش مهريه ي مادرمان است
هر جا که بميريـم در املاک شماييـم
با اشک عجينيـم و ز دوزخ نهراسيـم
والله کـه مـا هيـزم نمنـاک شماييـم
دست من و دامان شما فاطمه جانم
جان همه قربان شما فاطمه جانـم
وقتي خدا زمين و زمان را درست کرد             
مـا را بـراي ام ابيهــا درست کـرد
ما را شبيـه خلقـت بي انتهـاي خـود           
از خاک پاي حضرت زهرا درست کرد
از اشک هـاي مــادر مـا آب آفريــد          
 با گريـه هاي فاطمه دريا درست کرد
از تـار و پـود چـادر مـادر نخي گرفت         
 حبل المتيـن بـراي دل ما درست کرد
زهـرا به هر نفس دو صد اعجاز مي کند          
او دم گـرفت تا که مسيحا درست کرد
تنهـا دليل خلقت دنياست فاطمه
اول شفيعه ي غم فرداست فاطمه

دنيا به زير سايـه ي بي منت تـو بود            
 شهـر مدينه برکتش از برکت تو بود
تنهـا مدافـع حـرم مرتضـي شـدي            
 اين تازه قطره اي ز يم قدرت تو بود
همسايه ها صداي غمت را شنيده اند             
 يعني تمـام شهـر همه هيئت تو بود
ديگر کسي جواب علـي را نمي دهـد             
اين ها همه نشانه اي از غربت تـو بود
بعـد از شهـادت پدرت اي گـل رسول           
يک سيلي و غلاف و لگد قسمت تو بود
حــق تـو و علـي غريبت ادا نشـد
جز تو کسي شريک غم مرتضي نشـد

مثل کبوتري که پـرت را شکسته اند            
 با ضربه اي به در کمرت را شکسته اند
سينه سپـر نمـوده اي از غربـت علي           
 نامحرمان چه بد سپرت را شکسته اند
تا بوسه گاه حضرت خاتم شکسته شد           
  يعني که حرمت پدرت را شکسته انـد
اول مدافــع حـرم يـار محسـن است            
قبـل از همه دل پسرت را شکسته اند
در را شکسته انـد ، ز جسم تو رد شدند           
حتي غـرور مختصـرت را شکسته اند
بايـد براي تو صـد هزاران لهـوف گفت
از مـاه خانـه گفت ، ز درد خسوف گفت
 

 احمد ايراني نسب

********************

نوبهار آمد گل آمد گل شکفته در برش گل
گل چه گل، آن گل که باشد تا سراپا پيکرش گل
گل بگو امشب که گل از دامن گل سر کشيده
شد چمن‏ آرا گل نوري که باشد جوهرش گل
لحظه ميعاد آن ياس بهشت عشق سر مد
گل به گل گرديد عالم باختر تا خاورش گل
قابليت بين که آمد قابله از عرش داور
بهر آن رنگين کمان دامن که باشد مادرش گل
مريم و کلثوم و ساره آسيه با هاجر آن شب
آمدند از آسمان با هودجي سر تا سرش گل
جبرئيل عقل گشته مست مست از شادماني
دست افشان پاي کوبان ريزد از بال و پرش گل
جلوه گر شد چلچراغ روح بخش آفرينش
قطب گلهاي بهشتي آنکه باشد محورش گل
شوکتش گل صولتش گل عصمتش گل عفتش گل
جامه‏ اش گل چادرش گل تاروپود معجرش گل
دست او گل پاي او گل قامت رعناي او گل
علم او گل حلم او گل عقل او گل مشعرش گل
نازم آن قامت قيامت را، که در دامان هستي
با نسيم رحمت حق ريزد از مشک ترش گل
روي او گل موي او گل خلق او گل خوي او گل
جسم او گل جان او گل فطرت حق باورش گل
در صفات و قول و فعلش هست چون ختم رسولان
بينشش گل دانشش گل محفلش گل دفترش گل
در جنان پرسيد آدم کيست آن بانو که باشد
گوشوار و سينه ريز و تاج زرين سرش گل
پاسخ از عرش برين آمد بگوش هوش آدم
او بود روحي که خوانده خالق جان پرورش گل
اوست جان و اوست جوهر اوست رضوان اوست کوثر
اوست ظاهر اوست باطن اولش گل آخرش گل
اسم او گل رسم او گل اصل او گل نسل او گل
باب او گل مام او گل همدلش گل همسرش گل
راضيه مرضيه زهرا، طاهره، صديقه طوبا
طيبه انسيه حورا نام پاک ديگرش گل
فاطمه ‏ام ابيها روح ياسين جان طاها
هست همچو نخل طوبا ريشه وبار و برش گل
در دل محراب عرفان بر سر سجاده باشد
فکر او گل ذکر او گل نغمه جان پرورش گل
ذات آن بانوي سرمد هست چون ذات محمد
شربتش گل مذهبش گل مکتب روشنگرش گل
اوست رب المشرقين و مغربين چرخ گردون
شرق و غربش خرم از گل مهر و ماه و اخترش گل
مرج البحرين يعني دامن دّر پرور او
لولو مرجان او گل خوشه‏ هاي گوهرش گل
هم حسن گل هم حسينش هم وجود زينبينش
هست آري تا قيامت هم پسر هم دخترش گل
خود نه تنها گل بود آن مهر بي همتا که باشد
حاجبش گل خادمش گل فضه ‏اش گل قنبرش گل
گشته نازل آيه تطهير در قرآن به شانش
هست روشن اينکه مي‏ باشد وجود اطهرش گل
قمري دل مست و سر خوش گفت مرغان چمن را
اي خوش آن عاشق که چون پروانه باشد دلبرش گل
هر کسي گل را به گيتي مقتداي خويش داند
بي گمان صبح قيامت ميزند حق بر سرش گل
شيعه ‏ي گل، عترتِ گل، را جدا از گل نداند
آري آري هم محمد گل بود هم دخترش گل
ذکريا فاطر بحق فاطمه ‏اي اهل بينش
مي‏ کند کاري که گردد پاي تا سر ذاکرش گل
هر کسي با گل نشيند رنگ و بوي گل پذيرد
واي اگر ما را به محشر دور سازد از برش گل
صبحدم، بر، منبرِ گل، يا «احد» گو بلبل دل
گفت نازم آنکه باشد شاعر گل پرورش گل
احد ده ‏بزرگي

********************


اي بي نشانه‏ اي که خدا را نشانه‏ اي
هر سو نشان توست، ولي بي نشانه ‏اي
اي روح پر فتوح کمال و بلوغ و رشد
چون خون عشق در رگ هستي روانه‏ اي
با ياد روي خوب تو مي‏ خندد آفتاب
بر خاک خسته رويش گل را بهانه ‏اي
اي ناتمام قصه شيرين زندگي
تفسير سرخ زندگي جاودانه‏ اي
تصوير شاعرانه در خود گريستن
راز بلند سوختن عارفانه‏ اي
هيهات، خاک پاي تو و بوسه ‏هاي ما؟!
تو آفتاب عشق بلند، آستانه‏ اي
در باور زمانه نگنجد خيال تو
آري حقيقتي بحقيقت فسانه‏ اي
زهراي پاک اي غم زيباي دلنشين
تو خواندني‏ ترين غزل عاشقانه ‏اي

فاطمه راکعي

********************

زن طمانينه ي طبيعت ماست
شو ر و شعر و شعورو فطرت ماست
عشق ،  از  ايـن  پـديـده  گشت  پـديـد
مـهـر  اول ، ازيـن بـهــانــه  دمـيـد
پشت آدم  ، هـمـيشـه حوا يي ست             
نقش ِ زن ، شـوکـت ِ شکوفـايي ست
 زن اگـر نـيـست  ، مـهـربـانـي نيست         
عـمـر ِ بـي عـشق ، زنـدگـاني نـيـسـت
زيـنـت زنـدگـي ، حـضـور ِ زن است        
روشنـاي وجود   ،  نـور ِ زن اسـت
سـبــد ِ آفـتــاب  ،   دامــن  اوسـت                
مهر  ،  گلخوشه اي  ز خرمن اوست
زن ، نـشـان ِ خـداست روي ِ زمـيـن          
يـا بـه تـعـبـيـري  ،  آبــروي زمـيـن
چـون کـه مـادر شود  ، بـهــار شود            
زنــدگي بـخـش  روزگــار  شـود
هـنـر ِ مـادري  ، بـهـيـن هـنـر است               
مادر از هرچه هست ، خوب تر است
هـر چـه فـرزنـد  ، با وقار تـر است             
سـايــه ي مـادر ،  آشکـار تــراست

اي زنـان  بــزرگ ايــن دوران                
که عـزيــزيـد  مـثـل پـاره ي جـان
ايـن هـمـه فـوت و فـن مـبـارک بـاد               
بـر شمـا  ،  روز زن ، مـبـارک بـاد
ايـنـک امـروز ، روز  فـاطمـه است            
روز ِ گـيـتي فـروز  فـاطـمـه اسـت
زنـي  از انـتـهـاي جـاده ي عشـق
ثـمــر ِ  پــاک اســتـفـاده ي عشـق
شـمـع سـوزان ِ خـانـه ي تـوحـيـد               
جـلــوه ي بـي کــرانــه ي تــوحـيـد
مـيــوه  ي  بــوسـتــان پـيـغـمـبـر                   
روح  قــرآن و جـان  پـيـغـمـبـر
 از تـبــار ِ   طــراوت  و پـاـکـي                  
خـاکـي  ،  امـا بـلـنــد  و افـلاکـي
اسـوه ي پـاک بـانـوان ِ جـهـان               
جـان ِ پـيـغـمـبـران و فـخـر زمـان
مـيـوه ي بـاغ  مـهـر و کـوثـر نـور            
شـعـر ِ بـي انـتـهـاي دفـتـر ِ نـور
نـفـس قـدسـيـش نسـيـم صـبـا                   
جـان  کـروبـي اش ، شميم ِ  وفا
در شگـفـت از نـمـاز ِ او يـزدان            
مـژده بـخـش شـفـاعـتـش قـرآن
آسمان مـانـده کـايـن زمـيـني کـيست           
که به جز جان سرود خوانش نيست
روز و شب  ، ذکـر بـر زبـان دارد         
سخـنـش چـون دعـاست  ، جان دارد
مـثـل مـوسي  ، کـلـيم  راز خداست              
دلش آشفـتـه ي  نـمـاز خـداست
طـور در طـور در مـنـاجـات است              
مسـت از اشـتـيـاق مـيـقـات است
عـصـمـت ِ جـاري ِ زمان ،  زهراست             
مـهـر تـابـان بـي کـران ، زهراست
تــا ابــد يــاد  او  مـبــارک   بــاد                        
روز  مـيــلاد او  ،  مـبــارک باد
شاعر:محمد روحاني

 

 دل که آشفته شود زلف پريشان هيچ است
پيش مشتاقي ما چاک گريبان هيچ است
کرم اهل کرم بيشتر از خواهش ماست
خواهش دست گدا نزد کريمان هيچ است
آنقدر معجزها از هنر تو ديديم
که بنا کردن اين دل دل ويران هيچ است
سربلنديم اگر سايه ي تو بر سر ماست
پيش اين سايه ي تو تاج سليمان هيچ است
خِلقت طينت تو بس که لطافت دارد
گر بريزند به پاي تو گلستان هيچ است
ما به جمهوري زهرايي خود مينازيم
وَرنه بي فاطمه که خطه ي ايران هيچ است
مِهر زهراست به ما رنگ و بويي بخشيده
نام زهراست به ما آبرويي بخشيده
زير پاي تو مي افتند سر اگر بنويسند
در هواي تو مي افتند پَر اگر بنويسند
نسبت ام ابيهاست که شايسته ي توست
اشتباه است تور دختر اگر بنويسند
باز قرآن کريم است ندارد فرقي
جاي هر سوره فقط کوثر اگر بنويسند
قصد کردم پس از امروز هزاران دفعه
بنويسم زهرا ، مادر اگر بنويسند
بي گمان ياد نخ چادر تو مي افتيم
از مقامات تو در محشر اگر بنويسد
به مقام تو اضافه نشود نام تو را
يا نبي يا علي ديگر اگر بنويسند
نه نبي ، بلکه نبوت  شده عزتمندت
نه علي ، بلکه ولايت شده گردنبندت
عرش را ديدم جاي تو به يادم آمد
قرب انگشت  نماي تو بيادم آمد
در عبوديت تو کُنه ربوبيت بود
باصفات تو خداي تو  به يادم آمد
روحِ  روح القُدست بود که فرمود : اقرا
در حرا نيز صداي تو  به يادم آمد
خواستم روي نماز شب تو فکر کنم
ورم کهنه ي پاي تو به يادم آمد
قُوت دنيا و قنوت تو به هم مرطبتند
حرف "نون " بود و دعاي تو به يادم آمد
غصه خوردم که به افطار چرا لب نزدي
لب خوشحال گداي تو به يادم آمد
گرد و خاک حرمي را که نداري بفرست
درد دارم که دواي تو به يادم آمد
قبر تو گُهر دنياست و دنيا صدف است
جلوه اي از حرم گم شده ات در نجف است
قصدت اين بود فقط يار علي باشي و بس
ظرف نُه سال گرفتار علي باشي بس
از مقامات خودت دم نزدي تا که فقط
باعث گرمي بازار علي باشي و بس
بازوي تازه شکسته شده از يادت رفت
تا که هر لحظه نگهدار علي باشي و بس
خواستي ميخ تو را بند کند تا شايد
مثل يک عکس به ديوار علي باشي و بس

علي اکبر لطيفيان
    
********************


 شکر خدا که نوکر آل پيمبرم
شکر خدا که شيعه ي زهرا و حيدرم
شکر خدا که لطف شما شاملم شده
شکر خدا که مست مي جام کوثرم
شکر خدا که ريشه ي من حيدري بوَد
يعني ز نسل پُر ثمر پاک قنبرم
شکر خدا که مِهر علي مُهر دل شده
با اين حساب زنده ترين قوم محشرم
شکر خدا ز روز ازل با عنايتش
در بحر پُر تموّج کوثر شناورم
شکر خدا که گر چه تهيدست و مُفلسم
امّا ز مهر آل پيمبر توانگرم
شکر خدا که با همه ي روسياهي ام
خدمت گزار حضرت زهراي اطهرم
او مادري نمود و مرا انتخاب کرد
شکر خدا که فاطمه گرديده مادرم
هر مادري که حضرت زهرا نمي شود
هر بانويي که امّ ابيها نمي شود
اي بانويي که خلقت ما را سبب شدي
تو آمدي و امّ ابيها لقب شدي
تو آمدي که بنده ي پاک خدا شوي
تو آمدي و الگوي فضل و ادب شدي
تو سيب سرخ باغ بهشت ولايتي
روز ازل براي نبي منتخَب شدي
در برخي از روايت ارباب معرفت
گاهي رطب شدي و گهي هم عنب شدي
«نسلي که فاطمي نبوَد نسل ابتر است»
اي برگزيده مژده که عالي نسب شدي
همواره در نماز شب خالصانه ات
از فيض بي نهايت حق،لب به لب شدي
بي اعتنا به پاي ورم کرده بوده اي
از بس که غرق طور مناجات رب شدي
ايثار تو ز بس که به عالَم زبانزد است
ضرب المثل براي عجم تا عرب شدي
مصداق «يطعمون علي حبّه» تويي
بنيان گذار واسعه ي مستحب شدي
شام زفاف جامه ي نو هديه داده اي
آري،گره ز کار دو عالَم گشاده اي
نازل شدي و در دل شيعه حرم زدي
پرونده ي سياه بشر را قلم زدي
هر شب براي اهل محل مي کني دعا
طرحي براي بخشش کل اُمَم زدي
با عطر جانفزاي بهشتي خنده ات
همواره طعنه بر گُل باغ اِرم زدي
شأن نزول آيه ي تطهير فاطمه است
نازل شدي و سوره ي کوثر رقم زدي
پرچم به دوش قافله ي دين حق تويي
بر قلّه ي عبادت عالَم علم زدي
پشت و پناه حضرت خيبرگشا شدي
همواره در مسير ولايت قدم زدي
با ذوالفقار نطق و کلام حماسي ات
تيشه به ريشه ي شجر پُر ستم زدي
فانوس نور حضرت حق بودي از ازل
تو آمدي و ظلمت شب را بهم زدي
اصل و اساس و پايه ي توحيد،فاطمه است
مهتاب خانواده ي خورشيد،فاطمه است

محمد فردوسي

********************


باز امشب همه حضورم من      
شعر شيدائيم شعورم من
دستهايم قنوت يک راز است    
پنجره هاي آسمان باز است
امشب امشب زمين دل افروز است
در شگفتم شب است يا روز است
شب چرا اينچنين تماشائي است
آسمان غرق در شکوفائي است
کعبه ام القراي ايمان است
 باز وقت نزول قرآن است
لحظه ها جلوه ي خدا دارد
مکه مهماني آشنا دارد
شهر مکه ترانه آباد است
شب پر از التهاب ميلاد است
شب ميلاد عصمت کبري است
شب روئيدن گل زهراست
فاطمه آنکه عشق را روح است
کشتي اهلبيت را نوح است
فاطمه بي نهايت شرف است
گوهر ناب نور را صدف است
هرچه دارد تشيع از زهراست
شيعه چون شاخسار و او طوبي است
شيعه با فاطمه تکامل يافت
 گل او رنگ و بويي از گل يافت
شيعه يعني زلالي کوثر
شيعه يعني حمايت از حيدر
شيعه يعني طهارت طاها
شيعه مضمون ناب "کرمنا"
شيعه يعني طراوت ياسين
شيعه يعني شکفتن  "والتين "
شيعه يعني فراتر از اکنون
شيعه يعني کرامت زيتون
شيعه يعني نهايت احسان
جلوه ي  "هل اتي علي الانسان "
شيعه يعني بقيع يعني آه
 شيعه يعني مدينه حيدر چاه
شيعه يعني بهار " اعطينا "
با نسيم ولادت زهرا
لحظه ها از حضور سرشار است
مکه از جام نور سرشار است
شهر مکه ترانه مي خواند
نغمه ي عاشقانه مي خواند
عريان را زمين شده معراج
خاک مي گيرد از ملائک باج
آسمان با زمين تکلم کرد
عرش بر خاکيان تبسم کرد
گشته آئينه دار زمزم ماه
تا برويد گل "يريد الله "

********************

اينكه جاري شدست كوثر ماست 
سيب تنهايي پيمبر ماست
اينكه يك شب نشسته زير كساء  
چادرش سايه سار محشر ماست
 آنقدر مهربان ودلسوز است     
همه جا فكر روز آخر ماست
هرچه خواهم نگفته ميداند        
راست ميگفته اندمادر ماست
پدرو وشوهر وپسرها نه         
نوكرش هركه هست سرور ماست
ردّ پايش هميشه تازه و تر       
به روي خاطرات دفتر ماست
ميوه ي شاخسارتوصيفش      
هر زمان چيده ايم نوبر ماست
مزرعه سيب عطر ياس سپيد   
ابر باران كه شور آور ماست
يادگار تبسم زهراست          
يادگاري كه روح پرور ماست
در هجوم هزار سنگ بلا       
گر چه از شيشه هست سنگر ماست
دختر آفتاب و همسر ماه       
حضرت فاطمه سلام الله
اي شب قدر حضرت مولا      
قلم ما كجا و قدر شما
نام تو دسترس ترين ساحل    
روح تو بيكران ترين دريا
عرشيان را تو شهره بر زهره  
فرشيان راتو حضرت زهرا
گوشه چشمي به ما نما امشب  
اي شفاعت كننده ي فردا
تو همان هديه اي كه بر پدرت   
داده يزدان به ليلةالاسراء
اي ستون چهارده معصوم        
بي تو بي محورند آل كساء
من چگونه بگويمت انسان        
يا چگونه بخوانمت حوراء
نام تو خلق كرده اين گُل را         
عطر تو آفريده اين دل را
روشنا ديدنت نخواهد چشم         
زين سبب رو گرفتي از اعما
ما مريدان راه مجنونيم             
عاشقان قبيله ليلا
هديه ي روز مادرت مادر              
صد و ده بار ذكر يا حيدر
با دلي كه هميشه عابر توست      
دل ما صبح وشام  زائر توست
چه غم ازدوري تو تا وقتي              
كه پرستوي دل مهاجر توست
دل من اين دهاتي ساده                   
يكي از مردم عشاير توست
رود چشمان جاريم دريا                   
هرطرف ميروم مسافر توست
نام تو نان سفره عشق است            
سفره اي كه هميشه شاكر توست
بر روي خشت خشت خلقت من         
جاي انگشتهاي ماهر توست
تو نبودي نبود خلقت هم              
خلق هفت آسمان بخاطرتوست
منكه درمانده ماندم از فضلت         
خوش به حال كسي كه شاعر توست
روز زن هديه ميدهد مولا              
بر تو صد باغ ياس يا زهرا
بيقرار علي  قرار علي                 
هديه ي خاص كردگار علي
دختر رحمت خداوندي                   
مادر يازده بهار علي
گر نبودي نبود مهر و مهي         
كه بگردند  درمدار علي
مثل خورشيد سر زدي تا كه                 
سررسد شام انتظار علي
قُوَت قلب حضرت مولا               
رجز بين كارزار علي
نسل سادات كز شما باشند           
مي درخشند در تبارعلي
بهترين بانوان كنيز تواند              
بانوي خوب وخانه دارعلي
با علي بودن افتخار توست           
با تو بودن هم افتخار علي
باتو نورانيست شبهايش
بي تو تار است روزگار علي
به به از اين يگانگي توحيد
مرتضي يار تو ، تو يار علي                
بي تو هنگام حمله دشمن               
كس نباشد به خانه يار علي
بشكند دست آن ستمكاري
كه گرفت از علي چنين ياري

********************

 جلوه گاه عصمت و معيار ايمان فاطمه                     
 روح و جان مصطفي محبوب جانان فاطمه
مظهر اوصاف ذات کردگار ذو الجلال                          
 در رضاي و در غضب مرآت يزدان فاطمه
احمد مختار آمد عطا از کردگار                                 
  هست او را کوثر و خير فراوان فاطمه
طاهره ،روح و زکيه، نام او باشد بتول  
حانيه ، صديقه ، عذرا ، مهرتابان  فاطمه
راضيه هم بر قضا وبر رضاي  کبريا                          
زين سبب مرضيه باشد نزد جانان فاطمه
نوريه ، منصوره ، حورا ، مريم کبري بود       
سيده ، محدثه ، مام امامان فاطمه
نور زهرا مي درخشيد به هنگام نماز                     
 عرشيان را اختر و شمس فروزان فاطمه
مريم وآسيه فخر بانوان عالمند                            
ليک آن دو چون قمر خورشيد تابان فاطمه
اُسوه صر و شهامت ، عزت و آزادگي                          
 هم مجاهد در ره اسلام و قرآن فاطمه
با خديجه گفتگوقبل از ولادت مي نمود                  
 مام را هم مونس و هم نور چشمان فاطمه
گر نبودي مرتضي کفوي براي او نَبُد                            
 ياور و هم رزم آن يعسوب ايمان فاطمه
گفت پيغمبر فداي او بود باباي او                           
 پاره تن مصطفي را ، روح و ريحان فاطمه
در بر معبود يکتا آن دُر نيکو سرشت                     
 روح پاکش خاشع و هم جسم لرزان فاطمه
پارسا و زاهد آن ذرّيه خيرالبشر                            
  مقتدا بر زاهدان و پارسايان فاطمه
مستمدان را بُدي او دلنواز غمگسار                        
 در قيامت هست شافع  بر محبّان فاطمه
رخت نو پوشيد اورا مصطفي بهر زفاف           
 داد آن را در ره حق ، بينوايان فاطمه
زيوري کان هديه از دخت گرام حمزه بود                 
  کرد انفاق ،اُسوه نيکي و احسان فاطمه
در سخن گفتن چو پيغمبر نبودي جزبتول                 
در فضايل وارث ختم رسولان فاطمه
مهر افزون داشت او بر همسر خود مرتضي               
 ياور آن شهسوار دين و ايمان فاطمه
بهترين وصف زنان حفظ حجاب و عفت است             
 باشد اين گفته هاي جاودان فاطمه
در حيا و شرم بودي بي نظير آن پاکدل                  
 از علي هم رنج ها مي کرد پنهان فاطمه
خطبه ي غرّاي زهرا بر کمال او گواه                        
آسمان معرفت  را ماه تابان فاطمه
آفرينش جملگي صنع خداي قادر است                    
 غايت آن طاعت حق در بيان فاطمه
جمله ي توحيد را تأويل نبود جز خلوص                   
 هست  تأول خلوص و متن ايمان فاطمه
نور قرآن ساطع و شرع خدا را ناطق است                
 پيروان را مي رساند تا به رضوان فاطمه
بوسه بر دستش پيمبر زد زروي احترام               
نزد او محبوب تر از جمله ي  خوبان فاطمه
حب قربيذر کلام الله مزد بعثت است                        
 مورد بغض و جفاي ناسپاسان فاطمه
آه از بيداد ها و ظلم ها بي شمار                          
 ديد بعد از مرگ پيغمبر به دوران فاطمه
صورت زهرا کبود از سيلي ناپاک شد             
چهره از همسر همي مي کرد پنهان فاطمه
محسنش مقتول و پهلويش ز ضرب در شکست        
  درميان آن در و ديوار نالان فاطمه
در جواني ديده از دنياي فاني بست او             
شد شهيد اندر ره معشوق و جانان فاطمه
عاشقا گر حب زهراي بتولت بر دلست                      
 پيروي کن از مرام فخر نسوان فاطمه

********************


بهترين فرم غزل هايم براي مادر است
دفتر شعرم مزين از صفاي مادر است
در قنوت هر نماز خود دعايم مي كند
هرچه دارم در دو عالم از دعاي مادر است
شأن او روز ازل ضرب المثل گرديده است
باخبر هستم كه جنت زير پاي مادر است
نزد اهل بيت اهل بيت بايد ذبح كرد
بچه هايم نذر راه بچه هاي مادر است*
مادر اللهي نيم اما شعارم اين بود
مي پرستم آن خدايي كه خداي مادر است
وعده ي حق است آخر از سلاطين مي شود
هركه در ساعات عمر خود گداي مادر است
هيچ داني " حيدر " و "مادر " چرا هم قافيه ست ؟؟
در لغت هم شاه مردان مبتلاي مادر است
"لا فتي الا علي لا سيف الا ذوالفقار"
فاطميون مطلع باشيد نواي مادر است
خانه اي كه مادري در آن نباشد خانه نيست
خانه اي خوب است كه در آن صداي مادر است
طبع شعر و ذوق و استحسان من از آن اوست
كار من هر روز و شب مدح و ثناي مادر است
گرچه فرزندي چموشم ليك دارم زمزمه
كل دارائي من يك جا فداي مادر است
در ازاي خط خطي هايم نمي گيرم صله
بهترين پاداش كار من رضاي مادر است

********************

 پرواز مي دهيم كه بال وپرت كنيم
معراج مي بريم كه پيغمبرت كنيم
ديگر بس است خلوت چله نشيني ات
وقتش رسيده است مقرب ترت كنيم
دسته گل قديمي خود را از اين به بعد
دست تو مي دهيم كه تاج سرت كنيم
حالا نماز شكر بخوان فديه ات بده
تا صاحب ز لال ترين كوثرت كنيم
مي خواستيم فرق كني با پيمبران
مي خواستيم  آينه ي ديگرت كنيم
اين سيب را بگير  وبراي خودت ببر
وقتش شده است فاطمه را دخترت كنيم
شايسته است با پدرفاطمه شدن
از خانواده ي پسري ابترت كنيم
مي خواستيم نسل تو زهرا نسب شود
ضرب المثل براي عجم تا عرب شود
خورشيد، آفتابي انور فاطمه است
صبحي اگر كه هست بدهكار فاطمه است
آيينه اش سه مرتبه خود را ظهور داد
پيغمبر و علي همه تكرار فاطمه است
هر جلوه اي كه جلوه ي نوري نمي شود
زهرا شدن  فقط و فقط كار فاطمه است
شام زفاف پيرهن كهنه مي برد
اين تازه اولين شب ايثار فاطمه است
فردا اسير دست جهنم نمي شود
امروز هر كسي كه گرفتار فاطمه است
زهرا اگر نبود ولايت نداشتيم
گمراه مي شديم و هدايت نداشتيم
زهرا بنا نداشت خودش را بنا كند
يا خواست بند ه باشد و يا رب بنا كند
مثل علي عروج نمازش امان نداد
اصلا به پاي پر ورمش اعتنا كند
تا كه مدينه از گل توحيد پر شود
كافي است در قنوت خدا را صدا كند
طبق روال هر شب جمعه نشسته تا
قبل از خودش سفارش همسايه را كند
دستي كه پيش خانه ي زهرا دراز نيست
در شرع بر جناز ه ي آن كس نماز نيست
او آمد و خزان زمين را بهار كرد
بر شاخه ها شكوفه ي عصمت سوار كرد
آيا بدون مهر مناجات فاطمه
مي شد به سجده كردن خود افتخار كرد؟
وقتي شب زفاف پيمبر رسيد و بعد
بين علي و فاطمه تقسيم كار كرد
خوشحال شد تمامي احساس معجرش
وقتي رسول فاطمه را خانه دار كرد
آن هم براي حاجت مسكين شهر بود
روزي اگر زحادثه  ميل انار كرد
اخلاص پينه هايش هميشه زبانزد است
از بسكه دست فاطمه در خانه كار كرد
وقتي تمام قاطبه هابي حماسه بود
خود را خميده كرد ولي ذوالفقار كرد
پس مي شود براي عوض كردن زمان
نو آوري فاطمه را اختيار كرد
بي فاطمه كه شيعه شكوفا نمي شود
شيعه مريد دشمن زهرا نمي شود
دنيا نديده است سفر هاي اين چنين
جز در هواي فاطمه پرهاي اين چنين
ديروز مي شدند درختان بدون سر
امروز مي دهند ثمر هاي اين چنين
سر مي دهيم ومنت ياغي نمي كشيم
همواره سر خوشيم به سرهاي اين چنين
دارد بساط كفر زمين جمع مي شود
پيچيده در زمانه خبر هاي اين چنين
اصلا بعيد نيست رو كند به ما
از مادري چنان وپسر ها ي اين چنين
لبنان مگر چه داشت به جز نام فاطمه
آري عجيب نيست ظفر هاي اين چنين
دل هاي ما هميشه پر از ياد فاطمه است
اين سرزمين قلمرو اولاد فاطمه است

********************

 آن شب زمين مكه بر خود ناز مى‏ كرد
با ناز خود درهاى رحمت باز مى‏ كرد
آن شب حرم سر تا قدم حق را هدف بود
گوياى تكبير بلال از هر طرف بود
آن شب شفق در باغ دلها لاله مى ‏كاشت
آن را به عشق يار هجده ساله مى‏ كاشت
آن شب سحر سجاده ‏ى دل باز مى‏ كرد
قامت به قد قامت، مودّت ساز مى ‏كرد
آن شب فلق شعر گل مهتاب مى‏ خواند
از بهر غم، شادى، حديث خواب مى ‏خواند
آن شب سپيده جامه بر تن چاك مى‏ كرد
گرد ملال از روى احمد پاك مى‏ كرد
آن شب زمان چرخ و فلك را تاب مى ‏كرد
كلك قضا لوح قدر را آب مى‏ داد
آن شب زمين آبستن شور و شعف بود
غواص دل آماده‏ ى صيد صدف بود
آن شب منا شعر مباركباد مى‏ خواند
زيبا سرود آن شب ميلاد مى‏ خواند
آن شب خديجه بود و درد بار دارى
از باردارى بود كارش بيقرارى
آن شب ز تنهايى روانش رنج مى ‏برد
رنج شكوفايى به پاى گنج مى‏ برد
آن شب زنان مكه بر او پشت كردند
از او بريدند و نكوهش مشت كردند
آن شب درّ ناسفته ‏اى، بحر كرم سفت
طفلى كه بودش در رحم با او سخن گفت
آن شب ميان آن دو اسرارى مگو بود
وقت شكوفايى نخل آرزو بود
آن شب به مادر از بهشت و حور مى ‏گفت
از مرگ ظلمت در ديار نور مى‏ گفت
آن شب سحر آهنگ شادى ساز مى ‏كرد
در را براى صبح صادق باز مى‏ كرد
آن شب خديجه بود و آه جانگدازش
لطف خداى مهربان و سوز و سازش
آن شب بهشتى بانوان امداد كردند
با يارى خود قلب او را شاد كردند
آن يك به دستش ساغرى آكنده از مُل
آن يك برايش سندس و استبرق و گل
آن يك به پايش با ترنم لاله مى ‏ريخت
لبخند از لب در، ديار ناله مى‏ ريخت
آن يك برايش باده در پيمانه مى ‏كرد
آن يك پريشان گيسوانش شانه مى ‏كرد
مريم به گوشش آيه انجيل مى‏ خواند
آسيه بهرش داستان نيل مى‏ خواند
سارا برايش عود و عنبر دود مى ‏كرد
او را مهيا بهر يك مولود مى‏ كرد
ناگه خدا از راز هستى پرده برداشت
آهنگ فتح نور در شهر سحر داشت
تا مصطفى را ابتران ابتر نخوانند
شعر هجا در وصف پيغمبر نخوانند
ام القرا آيينه دار نور گرديد
چشم كج انديشان عالم كور گرديد
كون و مكان را ذات حق زيب و فرى داد
بر خاتم پيغمبرانش دخترى داد
آن هم چه دختر نازنين و ناز پرور
دختر نه بلكه بر يتيم مكه، مادر
بالاتر از او بين زنها دخترى نيست
در امتحان همسرى شد نمره ‏اش بيست
هر تار مويش آيه حبل المتين است
بر حلقه ‏ى انگشتر خاتم، نگين است
آمد به دنيا عصمت كبراى سر مد
ام‏ الائمه فاطمه ام ‏محمد
آمد به دنيا شاهكار كلك خلقت
گنجينه شرم و حيا و كان عصمت
آمد به دنيا آنكه نورش منجلى بود
معراج احمد بود و منهاج على بود
آمد به دنيا آنكه هستى هست مستش
از مستى هستى بشر شد پاى بستش
گر او نبودى هستى عالم نبودى
مشهودى از آب و گل و آدم نبودى
گر او نبودى زندگى بى محتوا بود
در پرده ابهام آيات خدا بود
او رحمتى بر رحمةللعالمين است
او زينت آيات قرآن مبين است
بر جسم ختم‏ الانبيا روح است زهرا
بر كشتى عدل على نوح است زهرا
آئينه دار نهضت پيغمبر است او
بهر پدر دلسوزتر از مادر است او
مظهر خدا هست و خدا را اوست مظهر
ساقى على هست و على را اوست كوثر
شرمنده از نور جمالش آفتاب است
درس نخستين بر زنان حفظ حجاب است
لبهاى ختم الانبيا بوسيد دستش
پيمانه صبر على گرديد مستش
از بس كه داده ذات حق قدر و مقامش
قد قامت احمد بود از احترامش
بى فاطمه نام نبى معنا ندارد
فرقى على با حضرت زهرا ندارد
           ژوليده نيشابورى


********************

بر عالميان رحمت بي حد آمد
زيبا گهر رسول امجد آمد
تبريک به شيعيان اهل عالم
چون فاطمه دختر محمد آمد

********************

اين مژده ي جانبخش ز سرمد آمد
ميلاد يگانه بنت احمد آمد
اي شيعه تو را دهم بشارت امشب 
يکدانه گل باغ محمد آمد

********************

بر آينه ي جمال داور صلوات
بر آبروي آل پيمبر صلوات
بر فاطمه اي که شد به شأنش نازل 
از سوي خدا سوره کوثر صلوات

********************

خلقت کائنات شد، بهر وجود فاطمه
زنده همه جهان شد از، يمن ورود فاطمه
پيش حريم حرمتش، خيل ملک کشيد صف
از سر شـوق جملگي، محو سجود فاطمه

GetBC(1058);

 

ای روی تو جلوه گاه سرمد زهرا
وی سینه تو بهشت احمد زهرا
عید تو بوَد، ببخش عیدی ما را
زان دست که بوسیده محمد زهرا

 سیدرضا مؤید

*******************
  

یا فاطمه ای منشاء خـــیر و بــرکات
مــهر تـو بود قـبولی صــوم و صـلات
فـرموده نبـی خـدا گــــــناهش بـخشد
هـر کس کـه بـرای تـو فـرستد صلوات

سیدرضاموید

*******************

دریاست نبی و گوهرش فاطمه است
مولاست علی و همسرش فاطمه است
با آنکه حسین است پناه دو جهان
او خود به پناه مادرش فاطمه است

 سیدرضا مؤید

*******************
 
یا فاطمه جان! دست من و دامانت
ای چشم امید همه بر احسانت
بادا به فدایت پدر و مادر من
ای گفته پیمبر، پدرت قربانت

 سید رضا مؤید

*******************

ای آنکه  خدایت ز هواداران است
نازل به جهانْ فیض تو چون باران است
یا فاطمه مِهر تو بوَد روح نماز
مهر تو شفاعت گنهکاران است

 سیدرضا مؤید

*******************

ای خاک ره تو تاج سرها زهرا
ای قبر تو مخفی ز نظرها زهرا
تا باب شفاعت تو باز است چه غم؟
گر بسته شود تمام درها زهرا

 محمدجواد غفور زاده . شفق

*******************

بزمی به حریم کبریا برپا شد
کوثر زخدا به مصطفی اعطا شد
یک قطره زآب کوثر افتاده به خاک
صد شاخه گُل محمدی پیدا شد

 محمدعلی مردانی

*******************


شب میلاد زهرای بتول است
ز یُمن او دعا امشب قبول است
شب فیض و شب قرآن، شب نور
شب اعطای کوثر بر رسول است

  حسان

*******************

 
چون فاطمه مظهر خدای یکتاست
انوار خدا ز روی زهرا پیداست
همتای علی، در دو جهان بی همتاست
زهراست محمد و محمد زهراست

   حسان

*******************
 

سینه اش بویید پیغمبر که مینوی من است
فاطمه هم فکر و هم سیما و هم خوی من است
یاد از بشکستن پهلوی او چون کرد گفت
بضعه من، روح ما بین دو پهلوی من است

   حسان 

*******************

با نام تو دل چه با صفا می گردد
با مهر تو دل زغم رها می گردد
باشی تو کلید راز هستی زهرا
با نام تو قفل بسته وا می گردد

 محمد خراطی

*******************


دلی که نیست در او مهرفاطمه سنگ است
چرا  که نور وی ونور حق هماهنگ است
اگر قدم نگذارد به عرصه ی محشر
کمیت جمله شفاعت کنندگان لنگ است

   ژولیده

*******************

عمريست رهين منت زهرائيم
مشهور شده به عزت زهرائيم
مُرديم اگر به قبر ما بنويسيد
ماپير غلام حضرت زهرائيم

   جواد حيدري

*******************

یکتا گُهر بحر رسالت زهراست
محبوبه حق، ظرف ولایت زهراست
همتای علی، نور دو چشم احمد
سرچشمه دریای امامت زهراست

 سید رضا طباطبایی

*******************

همت و توفیق خواهم از خدای فاطمه
تا بگویم روز و شب مدح و ثنای فاطمه
گر نمی شد خلقت نور علی در روزگار
همسری پیدا نمی شد از برای فاطمه

 جوهری

*******************

 یا فاطمه! روز حشر ستّاری کن
دل سوختگان را ز کرم، یاری کن
ما با همه گفتیم که با فاطمه ایم
تـو نیـز بیـــــا و آبـــــروداری کن

سید محمد رستگار

*******************


ما زنده به لطف و رحمت زهرائیم
مامور  برای خدمت  زهرائیم
روزی که تمام خلق حیران هستند
ما منتظر شفاعت زهرائیم 

جوادحیدری

*******************

بر مقدم دختر پيمبر صلوات
بر چشمه ي پاك حوض كوثر صلوات
بر محضر حضرت محمد تبريك
بر مادر شيعيان حيدر صلوات

 مهدي پناهي

*******************

در باغ نبوت از نهال توحید
هنگام سحر گلی شکوفا گردید
چون غنچه ی گل ، خدیجه خندید چو دید
زهرا چو گُل محمدی می خندید

 مردانی

*******************


جبریل به عرش نقش کوثر زده است
طوبی گل تسبیح به پیکر زده است
از خانه ی کوچک محمد امشب
خورشید زمین و آسمان سر زده است

 سیدرضا موید

*******************

نور دگری به بیت احمد آمد
محبوب رسول حیّ سرمد آمد
تا عطر وجودش همه عالم گیرد
زهرا ، گل گلزار محمد آمد

  حامد

*******************

بر عالمیان رحمت بیحد آمد
زیبا گهر رسول امجد آمد
تبریک به شیعیان اهل عالم
چون فاطمه دختر محمد آمد

 نادعلی کربلایی

*******************

 عالم زفروغ احمدی لبریز است
از جلوه حیِ سرمدی لبریز است
میلاد بتول است و فضای مکه
از عطر گل محمدی لبریز است

  سیدرضا موید

*******************

بر کوکب آسمان عصمت صلوات
بر فاطمه گوهر نبوت صلوات
بر مادر یازده امام برحق
از صبح ازل تا به قیامت صلوات

  محمد نژاد

*******************

این مژده ی جانبخش ز سرمد آمد
میلاد  یگانه بنت احمد آمد
ای شیعه تو را دهم بشارت امشب
یکدانه گل باغ محمد آمد

شیدا

      در میان شعر تو بانو! اگر حاضر شدم
      خواندم اول کوثر و با نام تو طاهر شدم

      در خیالم صحن و گنبد ساختم، زائر شدم
      نام شیرین تو  بردم فاطمه! شاعر شدم

      رشته‌ای بر گردن ابیات من افکنده دوست
      می‌برد شعر مرا آنجا که خاطر خواه اوست

      ناگهان دیدم میان خانه‌ی پیغمبرم
      چون خدیجه غرق نوری از جهانی دیگرم

      چرخ می‌زد یک نفس روح القدس دور و برم
      تا نوشتم فاطمه، بوسید برگ دفترم

      از شکوهش آسمان ساییده اینجا سر به خاک
      آسمان را با خودش آورده این دختر به خاک

      ای محمد! دشمنت را دوست ابتر می‌کند
      خانه‌ات را بوی ریحانه‌‌ معطر می‌کند

      دیدنش بار رسالت را سبکتر می‌کند
      دختر است اما برایت کار مادر می‌کند

      دختران آیات رحمت، مادران مهر آفرین
      می‌شود ام ابیها، هر دو باهم، بعد از این

      یک زره خرج جهازت، حُسن‌هایت بی‌شمار
      با تو حیدر روز خیبر حرز می‌خواهد چکار؟

      تا تو از تیغ دودم با عشق می‌گیری غبار
      بعد از این مستانه‌تر صف می‌شکافد ذوالفقار

      قوت بازوی مولایی به مولا، فاطمه!
      قصه‌ی پیوند دریایی به دریا، فاطمه!

      در هوای عاشقی با هم کبوتر می‌شوید
      هر دو کوثر می‌شوید و هر دو حیدر می‌شوید

      هست شیرین نامتان، قند مکرر می‌شوید
      هر دو در کفواً احد با هم برابر می‌شود

      بیت‌هایم بر درِ بیت تو زانو می‌زنند
      شاعران تنها برای یک نظر، رو می‌زنند

      در کسا، بی پرده با الله صحبت می‌کنی
      هل اتی را سفره‌ی نور و کرامت می‌کنی

      فکر خلقی، نیمه شب با حق که خلوت می‌کنی
      در غم همسایه، ترک خواب راحت می‌کنی

      مادری الحق چه می‌آید به نامت، فاطمه!
      می‌دهد از سوی ما مهدی سلامت، فاطمه!

      امتحان پس داده‌‌ای در آسمانها پیش از این
      سالها بر عرش می‌تابید نورت چون نگین

      حضرت حق چون دلش آمد بیایی بر زمین
      واقعاً "الحمد للهِ ، رب العالمین"

      جلوه‌ی نور تو را تنها خدایت دید و بس
      فاطمه! قدر تو را تنها علی فهمید و بس

      عالمی در حیرت از این آسیا چرخاندنت
      با تبسم خستگی را از علی پوشاندنت

      در عجب روح الامین از طرز قرآن خواندت
      پیش نابینا میان حِصن چادر ماندنت

      حجب میراثت، حیا سایه نشین چادرت
      داده دل حتی یهودی هم به دین چادرت

      سفره‌‌ی نان خالی اما سفره‌ی انعام پُر
      خانه‌ات میخانه، ساقی با سخاوت، جام پر

      از تو راضی و دلش از گردش ایام پر
      کعبه از بت خالی اما کوچه از اصنام پر

      ای زبانت ذوالفقارِ حیدر بی‌ذوالفقار!
      بت شکن! برخیز، بسته دست او را روزگار

    قاسم صرافان


***********************

      می نویسم به نام حضرت نور
      می نویسم به خطِّ شعر و شعور

      دست در دست عشق بگذارم
      تا رساند مرا به فیض حضور

      از تو باید سرود پس حالا
      سخنم می رسد به وقت ظهور

      دو سه خطّی نگاه می خواهم
      تا قلم وصف تو كند ، پرشور

      قصد دارم كه مست عشق شوم
      بده دستم كمی شراب طهور

      تو نه مریم ، نه آسیه ، حوا
      تو جدایی زِ هر پری ، هر حور

      نام تو منحصر به نام خودت
      جلوه كرده درون تو ، مستور

      با تو عیسی ، مسیح خواهد شد
      وَ كلیمی رسد به وادی طور

      اِن یكاد پیمبری ، بانو
      تو كه باشی از او بلاست به دور

      تو كه مجموعه ی كمالاتی
      مادر مهربان ساداتی

      ركن دین و اساس ایمانم
      من به دست شما مسلمانم

      از ازل بیقرار تو بودم
      تا ابد بیقرار می مانم

      بگذارید از شما باشم
      من هم از نسل پاك سلمانم

      پر پرواز را به من دادند
      تا دخیلت شدند دستانم

      دلم از هُرم عشق می سوزد
      قطره ای اشك،روضه می خوانم

      كوچه ها یاس را نفهمیدند
      با همین غصه ها پریشانم

      تو كه جان پیمبری ، زهرا
      گفته بابات : فاطمه جانم

      مدح تو كار احمد و حیدر
      من كجا ، مدح تو... نمی دانم

      جزء سی را ورق زدم بانو
      گفته ام بین صوت قرآنم

      لیلة القدر، قدر فاطمه است
      لَکَ صَدرَک به صَدر فاطمه است

      ای كه در عرش، دولتی داری
      در قیامت، قیامتی داری

      ای بزرگ قبیله ی عصمت
      چه شكوهی، چه شوكتی داری

      نطفه ات سیبی از بهشت خداست
      عجب اصل و اصالتی داری

      هركسی حاضر است خواهد دید
      روز محشر ، علامتی داری

      دست عباس زیر چادر توست
      چه مبارك شفاعتی داری

      تو خودت حیدری، برای خودت
      رهبری و سیادتی داری

      عدّه ای گرگ بی حیا بودند
      كه ندیدند ، عزتی داری

      دشمنت خوار شد زمانی كه
      پشت در دید همّتی داری

      گفته ای من فدایی علی ام
      چه جلالی ، چه هیبتی داری

      فاطمی هركه بود، مادری است
      فاطمی هركه ماند، حیدری است

  حمید رمی

***********************

      هلا عاشقان ! فصل شیدایی است
      جهان غرق در نور و زیبایی است

      هلا عاشقان ! بوی شادی رسید
      جهان پر شد از بوی لبخند عید

      خبر آمد امروز جشن گل است
      جهان روشن از جلوه ی سنبل است

      بپاش آب و آیینه ، عشق و گلاب
      بخوان با ملایک غزل های ناب

      بپاش آب و آیینه ، قرآن بخوان
      دو رکعت اشارات عرفان بخوان

      بیار آب و قرآن که آدینه شد
      جهان ! فصل میلاد آیینه شد

      زمین ! مژده ، جان جهان می رسد
      زنی روشن از آسمان می رسد

      شب مکه امشب ، شبی دیگر است
      شب بارش سوره ی کوثر است

      بشارت جهان ! لطف بی حد رسید
      جهان ! نور چشم محمد رسید

      هلا عصمت سبز ، بانوی آب !
      سفیر سحر ، دختر آفتاب !

      خبر آمد از غیب ، زهرا تویی
      به بام جهان ، مهر یکتا تویی

      امین خدا ، نور چشم نبی !
      تو یار علی ، مادر زینبی

      بدون تو ، خلقت صفایی نداشت
      خدا بهر خلقت « چرا » یی نداشت

      تو خندیدی و شد جهان دیدنی
      جهان پر شد از جلوه ی روشنی

      تو خندیدی و آسمان شد درست
      که این آسمان ، شکل لبخند توست

      تو خندیدی و غنچه ها وا شدند
      گل یاس و نرگس شکوفا شدند

      هلا عصمت سبز ، بانوی گل !
      تو می آیی و می وزد بوی گل

      تویی فاطمه ، وارث فصل عشق
      شکوه شرف ، مادر نسل عشق

      چه گویم ز تو ، ای گل یاس عشق ؟
      شکوفاترین باغ احساس عشق

      ز تفسیــــــــــر آیات تـــــو الـکنم
      من بی زبان ، از تو دم می زنم ؟!

      بلندست فهم تو ای نور ناب
      مُعمّای روشن ! به روحم بتاب

      مرا کن چو آیینه ات منجلی
      که گویا شوم از دمت ، یا علی !

     رضا اسماعیلی

***********************

      زهی کوی کسی کز خون بود آب خیابانش
      ز سرهای عزیزان چیده گلدان گرد میدانش

      به خورشید قیامت می شود منجر به هر جلوه
      تشرف های آئینه به صحن شبنمستانش

      به زیل نام او جز حاشیه متنی نمی جوشد
      که دارد منشئاتش شأن فرعیت به عنوانش

      چنان وقت کرم از شش جهت بر تاخت می آید
      که از پیراهن خود نیز رد گردد به طوفانش

      کدامین نعره از سجاده حیدر را مدد فرمود
      که می پوشد نعم یا سیدی شمشیر عریانش

      زکاتی داشت خونم گیج تحویلش شدم
      دیدم که حتی میرود عید سعید فطر، قربانش

      دچار رنگ تیغ جلوه اش هم بهت مقبول است
      شهید آید به محشر هر جان بازد به بهتانش

      زهی بانوی جعفر پاسبان حمزه دربانی
      که صد چشمی نگه دار است اورا مرد مردانش

      زکوران نیز در ستر تجلی گشته او پنهان
      که ممکن بود دیدارش دهد چشمی به کورانش

      اگر میلش به اطعام تجلی می کشد حیف است
      سر ما شاعران را خود نسازد آب گردانش

      گناهانم فدای عصمت محضی چنین یا رب
      که یوسف می شود با دیدن او گرگ کنعانش

      چنان معصوم بگذشته است از همسایه اش کز
      شوق به کارت می برد مریم هنوز از چشم جیرانش

      اگر از ناز عزت پشت پلکی می کند نازک
      همان کیفیت لطف است افتاده به مژگانش

      به جمع پنج تن از چهار سو در هشت چشم آید
      علی موسی الرضا پیدا شدا از آئینه بندانش

      به قم به چادرش افتاده جمعی یارضا گویان
      گروهی حضرت معصومه گویان در خراسانش

      چنین شأنی که من میبینم از حیث أحد کامل
      ندارم شک که در خلوت پرستیدست شیطانش

      حدیث کامل لولاک شرح کاملی دارد
      چو لولای در جنت بچرخد تحت فرمانش

      به شأن خویش دارد إلتجی از فرط آگاهی
      اگر دستی بگیرد در خرامیدن به دامانش

      عبور از شام ظلمانی است شرط مردن روشن
      کلید برق هستی مانده در آنسوی دارانش

      جلالت مرحمی از نوع دیگر دارد ای غافل
      همان شمشیر بیرون می زند آخر ز درمانش

      به دربار زنی کز غیر خود رو در حجاب آرد
      نظر دارد به الله الصمد نقاش ایوانش

      به شهر قم به چشمم از دهانی شادباش امد
      کدامین پسته خندیدست به بادام سوهانش

      به امکان کسی دلداده ام کز شدت اعجاز
      جمل را در ته سوزن کند با بار کوهانش

      مگو گستاخ شیون بوده این نو شاعرالکن
      به قدر وسع خود کرده است معنی تازه کتمانش

      محمد سهرابی

***********************

      نبض عالم تند تر از پیش گویا می زند
      طبع سرد خاک هم دارد به گرما می زند

      علت معراج رفتن ها مشخص شد ، چه بود
      هر که زهرا را بفهمد ... دل به دریا می زند

      می رود رو به کمال آنقدر که حیدر شود
      ذو الفقار عدل و رحمش ، برق خوشنامی زند

      فاطمه نوریست که وقت طلوعش ، آفتاب -
      چون خجالت می کشد از این سمت ، جا می زند

      از مناجات خدیجه می شود فهمید که ؛
      حرف هایش را چونان طفلی به زهرا می زند !

      خانه ی حیدر ندارد احتیاجی به حصیر
      مادر این خانه بر فرش جنان پا می زند

      واقعش این است دنیا رفته ، به پابوس او
      هر چه در ظاهر قدم بر خاک دنیا می زند

      پاره ی جان رسول ، آنگونه وارد می شود ؛
      که روایت حرف از " قام الیها " می زند

      می نویسد تا خدا امضای خود را "فاطمه"
      زیر آن با مهر خود " ام ابیها " می زند

      مجتبی کرمی

***********************

      سلام خالق سلام خلقت سلام احمد سلام امّت
      سلام رضوان سلام جنّت سلام غلمان سلام حورا

      سلام آدم سلام حّوا سلام مریم سلام عیسی
      سلام یاسین سلام طاها به جسم زهرا به جان زهرا

      مهین صفیه بهین امینه نهال مکه گل مدینه
      رسول حق را سرور سینه ولی حق یگانه همتا

      جلال منّان جمال سبحان روان قرآن زبان فرقان
      قرار امکان مدار ایمان رسوله حق بتول عذرا

      در اوست پنهان کمال سرمد از اوست پیدا جمال احمد
      ریاض حسنش گل محمّد بیاض رویش بهشت بابا

      نجات بسته به تار مویش حیات روشن به یاد رویش
      به عرض حاجت روان به کویش هزار مریم هزار عیسی

      دُرِ نبوت گل ولایت محیط رحمت یم عنایت
      رسل به نورش شده هدایت یکی به جودی یکی به سینه

      هزار یوسف به تخت شاهی هزار یونس به بطن ماهی
      به عصمت او دهد گواهی به مدحت او هماره گویا

      نیاز دارد نیاز بر او نماز آرد نماز بر او
      الا محمّد بناز بر او که او بود تو، تو او به معنا

      کجاست آدم کجاست حوا کجاست مریم کجاست عیسی
      کجاست رضوان کجاست حورا که سجده آرد به خاک زهرا

      ستاره اشک شب نیازش سپهر سجّادهۀ نمازش
      خداپرستان کشند نازش اگر نگاهی کند به ترسا

      به هر کلامش هزار حکمت به هر پیامش هزار حجّت
      به هر نگاهش هزار جنّت به هر قیامش هزار طوبی

      بتول اول رسول ثانی سپهر حکمت یم معانی
      خدای دادش خدا یگانی به اهل دنیا به خلق عقبی

      اگر تو داری به او محبّت و گر مرا هست از او مودّت
      تو را به باغ جنان چه حاجت مرا زقعر سَقَر چه پروا

      ضلالت از ما هدایت از او توسّل از ما عنایت از او
      اطاعت از ما ولایت از او ولایت از او اطاعت از ما

      زبان گشودم به مدحت وی سنائی ام گفت بگوش هی هی
      «به کنه ذاتش خرد برد پی اگر رسد خس به قعر دریا»

      وجود بسته به بود و هستش خرد، تفّکر، دو پای بستش
      الا محمّد ببوس دستش که اوست دست خدای یکتا

      خدا به قرآن کند ثنایش رسول خیزد به پیش پایش
      علی به حسن خدا نمایش جمال حق را کند تماشا

      فلک به کویش پناه دارد ملک به سویش نگاه دارد
      دو آفتاب و دو ماه دارد دو عالم افروز دو عالم آرا

      الا که روح مطهّری تو الا که جان پیمبری تو
      فرشتگان را تو رهبری تو به فیض الهام به نور سیما

      ائمه حجّت برای امت تو بر ائمه هماره حجت
      کنند از تو همه اطاعت چنان که از ذات حق تعالی

      بهشت وحی آشیانۀ تو صدای قرآن ترانۀ تو
      بدین جلالت زخانۀ تو شرار آتش گرفت بالا

      زگریه بسته ره گلویت زغصه گشته سفید مویت
      چو خورد سیلی به ماه رویت جهان سیه شد به چشم مولا

      قسم به قرآن عدو ترا کشت چه بی گنه کشت چه ناروا کشت
      یکی نپرسید از او چرا کشت یکی نگفتا چه کرده زهرا

      تو جان خود را به کف نهادی زدست رفتی زپا فتادی
      گه اوفتادی گه ایستادی رها نکردی امام خود را

      خزان جفا کرد به لالۀ تو که رفت از کف سلالۀ تو
      مدینه لرزید زناله تو پرید رنگ علی اعلا

      زچشم خود خون، ببار میثم زسینه آتش برآر میثم
      هر آنچه داری بیار (میثم) به پای عترت بریز یکجا

      غلامرضا سازگار

***********************

      مادرم ! عالم همه مبهوت و حیرانِ شماست
      آسمانها و زمین هم تحتِ فرمان شماست

      عالمی را با نگاه خود مسلمان می كند
      هر كه تسلیم شما گشته مسلمان شماست

      ما كه تنها ریزه خوارِ خوانِ لطفت نیستیم
      رزق میكائیل هم از سفره و خوان شماست

      صور اسرافیل با ذكر تو احیا می كند
      جان عزائیل هم در مشت دستان شماست

      اینهمه از تو نوشتم خوب میدانم كه این
      قطره ای ناچیز از دریای احسان شماست

      گر چه ناچیزم ولی دلبسته ی كوی توأم
      شكر حق بی بی كه دست من به دامان شماست

      محمد ناصری

***********************

      ملیکه ای ملکوتی سریر می آید
      الهه ای به نقابی حریر می آید

      ز عرش بس که فرشته ز فرش می بارد
      صدای هلهله از چرخ پیر می آید

      پیاله ها همه لبریز و تاکها سیراب
      چه کوثری است که این سان کثیر می آید

      تمام آینه ها را شکسته انوارش
      شگفت آینه داری منیر می آید

      چنان شکوه نزولش گرفته عالم را
      که آفتاب غباری حقیر می آید

      زمین به شوق قدومش به خویش می بالد
      و هرچه هست به چشمش فقیر می آید

      شب است و کعبه چه نا باورانه می بیند
      که ابر مهر به این گرم سیر می آید

      هزار آبشار از بهشت می ریزد
      هزار چشمه به چشمم کویر می آید

      به سوی خانه ی خورشید دستهاست بلند
      که مادرانه کسی دستگیر می آید

      رسید کعبه برای طواف قبله ی خود
      به گرد خانه ی او سر به زیر می آید

      گشود شهپر خود را و گفت جبرائیل
      چقدر زیر قدومت حصیر می آید

      ز فرط شوق پیمبر به خود نمی گنجد
      ز عطر هر نفسش یا مجیر می آید

      گرفت تنگ درآغوش و دید از قلبش
      صدای زمزمه ای دلپذیر می آید

      تپش تپش ز دلش یا علی علی جاریست
      نفس نفس ز لبش یا امیر می آید

      رسید تا که بدانند آسمانی ها
      برای شیر خدا هم نظیر می آید

      بگو به دشمن مولا که دشمن زهراست
      هنوز از دهنت بوی شیر می آید

      قسم به مادر دریا،قسم به مادر آب
      که شور موج به هر آبگیر می آید

      طلوع می کند از پشت ابرها خورشید
      ز شام غیبت خود گرچه دیر می آید

      برای آنکه ببینیم قبر مادر را
      ز راه مرحم زخم غدیر می آید

      حسن لطفی

***********************


      كیست زهرا آنكه عطر سیب جنّت می دهد
      نام زیبایش به جان و دل محبت می دهد

      كیست زهرا آنكه خلقت بی وجودش هیچ نیست
      او كه پیوند نبوت با امامت می دهد

      كیست زهرا بانویی از جنس باران جنس نور
      رحمت نابی كه بر هر سینه بهجت می دهد

      كیست زهرا دختری بهتر ز مادر بر پدر
      آنكه درس مادری بر كل خلقت می دهد

      كیست زهرا حضرت انسیۀ حوراستی
      نور آن حوریّه بر انسان طهارت می دهد

      كیست زهرا حضرتِ عبدِ عبیدِ كردگار
      آنكه با رفتار خود درس اطاعت می دهد

      كیست زهرا آنكه دارد بر بشر فخر و شرف
      هركه پوید راه وی بر خویش قیمت می دهد

      فاطمه آموزگار مكتب پیغمبران
      فاطمه بر اولیا درس شجاعت می دهد

      مِهر او صدجا گِره از كارها وا می كند
      نام او حتی به هر مظلوم قدرت می دهد

      در جهان زهرائیان برتر ز خَلق عالمند
      پس خدا ایرانیان را خویش رفعت می دهد

      هركه دارد حبّ زهرا را خداوند كریم
      بر محبّ حضرتش از غیب نصرت می دهد

      پرچم زهرا به هر كشور شود در اهتزاز
      بی گمان آن خطّه را الله عزت می دهد

      هركه سازد راه زهرا را مرام خویشتن
      دیر یا زود عاقبت تشكیل دولت می دهد

      گفتمانِ پیشرفتَش هم شعاری بیش نیست
      آنكه روی مصلحت شور عدالت می دهد

      سالكِ بی ادعا در هر فراز و هر نشیب
      با دل و جان تن به فرمان ولایت می دهد

      مكتب زهرا كجا و مكتب بیگانگان
      مكتب زهرای اطهر درس غیرت می دهد

      □□□
      كیست زهرا نام او ما را وجاهت می دهد
      كیست زهرا آنكه دلها را حلاوت می دهد

      بانوان فاطمی درس تشخّص خوانده اند
      چون فضیلت های او زن را اصالت می دهد

      روز مادر را به مادر می توان تبریك گفت
      مادر هستی اگر زهراست ، رخصت می دهد

      چادرش غیر مسلمان را مسلمان می كند
      با حجاب و عفتش تعلیم عفت می دهد

      چون به محراب نماز خویش می سازد قیام
      هر ركوع و سجده اش خوف قیامت می دهد

      با وجود آن مصیبت های سخت و بی شمار
      خطبه های آتشینش درس همت می دهد

      هركجا بیداریِ دلهاست مرهون وِی است
      قصۀ پر غصۀ او درس عبرت می دهد

      گركه اُمت های اسلامی به او روی آورند
      خود نشانِ توده ها، راه هدایت می دهد

      یوسف زهرا به او وقتی توسل می كند
      پیرو دستور او پایان به غیبت می دهد

      بعد حكم مهدی اَش رو می كند سوی حسین
      وز میان قتلگاهش اذن رجعت می دهد

      بر تمام مومنین و شیعیان و شاهدان
      مُهر رجعت را بدستان كرامت می دهد

      روز محشر چون ندا آید كه آمد فاطمه
      حضرت سبحان به او اذن شفاعت می دهد

      چونكه اسباب شفاعت را بگیرد روی دست
      دست قهّار خدا حكم قضاوت می دهد

      ایزد منّان میان آیه های مُصحَفَش
      بر جفا كاران او دستور لعنت می دهد

      این دعای خیر باید زینت لب ها شود
      اِنتقم یا منتقم! تیغ تو نصرت می دهد

      محمود ژولیده

***********************

      ای بانوی اطهر نمونه
      وی دخت پیمبر نمونه

      ای فاطمه ای حبیبه حق

در وادی فراقِ تو ما جا گرفته ایم
از دردِ دوری ات همه ی ما، گرفته ایم

زانو بغل گرفته، مُدام گریه می کنیم
با سیلِ اشک جلوه ی دریا گرفته ایم

لایق نبوده ایم ولی فاطمی شدیم
با نوکری فاطمه معنا گرفته ایم

از برکت دعای تو  و لطفِ مادرت
دیگر مسیر پاکی و تقوی گرفته ایم

صاحب عزایِ فاطمه بغضت شکسته شد
تا که سراغ مادرتان را گرفته ایم

دارد بساط فاطمیه جمع می شود
این شامِ آخری، فقط إحیا گرفته ایم

این گریه هایِ اندکِ ما را قبول کن
این گریه را، زِ حضرت زهرا گرفته ایم

با این دو قطره اشکِ عزایی که ریختیم
توشه، برای وحشتِ فردا گرفته ایم

در فاطمیه بحرِ کرم موج می زند
ما خرجیِ محرم خود را گرفته ایم

ای با وفا به مجلسِ ما هم سری بزن
آقا بیا که روضه ی سقا گرفته ایم

شاعر : ؟؟؟؟؟؟

بدون ماه قـــدم مــــي زنم ســــــــــــحر ها را
گرفته اند از اين آســــــــــــــمان قمر ها را

چقدر خاک ســرش ريخته است، معلوم است
رسانده است به خانم کســــي خبرها را

نگاه کن سر پيري چه بي عصــــــــــــــا مانده
گرفته اند از اين قد کمان پســــــــــــرها را

چه مشکل است که از چهار تا پسرهــــــايش
بياورند برايش فقط سپـــــــــــــــــرهـــــا را

نشسته است سر راه و روضـــــــه مي خواند
که در بياورد آه آه رهگذرهــــــــــــــــــــا را

نديده است اگر چه ولي خـــــــــــــــــــبر دارد
سر عمود عوض کرده شکل سرهــــــــا را

کنـــــــــــــار آب دو تا دست بر روي يک دست
رسانده است به ما خانم اين خبرهــــــا را

بشير آمد و گفتي که از حسين بــــــــــــــــگو
ز عون دم زد و گفتي که از حسين بــــــگو

ستاره بودي و يکدفعه آفتاب شــــــــــــــــدي
براي خانه مولا که انتخاب شـــــــــــــــــدي

به خانه ولي الله اعظم آمـــــــــــــــــــــــدي و
دليل عزت قوم بني کلاب شـــــــــــــــدي

به جاي اينکه شَوي مُدعيه همســــــــري اش
کنيز حلقه به گوش ابوتراب شــــــــــــدي

تنور خانه حيدر دوباره گرم شــــــــــــــــــــد و
براي چرخش دستار انتخاب شـــــــــــدي

چهار تا پســـــــــــــــــــر آوردي براي عــــلي
که جاي فاطمه ام البنين شــــــــــــــــدي

دلت هميشه چنين شوهري دعا مي کـــرد
تو مثل حضرت صديقه مستجاب شـــــدي

اگر چه ضرب غلافــــــــــي به بازويت نگرفت
ميان کوچــــــــــــه به ديوار زانويت نگـرفت

تو را به قصد جسارت کســـــي اسير نکرد
به چادر عربيـــــــــــــــــه تو خار گير نکرد

تو را که فرق عــلي ديده اي و خون حسن
به غيـــــــــــر کرب و بلا هيچ چيز پير نکرد

به احتـــــــــــــرام همــــــان تکه بوريا ديگر
زمين خـــــــــــــانه تو نيـــــت حصير نکرد

از آن زمــــــــــان که شنيدي خزان گلها را
هــــــــــــــــواي کوي تو باغ دلپذير نکرد

چه خوب شــــــــــد که نبودي کربلا بيني
که دست دشمن دون رحم بر صغير نکرد

به نعـــــــــــــــــــل تازه گرفتند تا بدنها را
به ضــــــــرب دست لگد ميزدند زن ها را

اجراشده توسط  حاج منصور در شب وفات حضرت ام البنين

 

 


      آشفتگی گیسوی ما شانه کم داشت
      لبهای خشک ما فقط پیمانه کم داشت
      
      وسع خریدار تو بسیار است امّا
      یوسف به ما دادند ولی بیعانه کم داشت
      
      من اختیاراً  این همه حالم خراب است
      گنجی که پیشم داشتی ویرانه کم داشت
      
      دیشت قنوت تو به یاد من نیفتاد
      تسبیح چل تایی تو یک دانه کم داشت
      
      به لطف دیوار دم در تکیه می داد
      آنکه برای گریه کردن شانه کم داشت
      
      دیشب نبودم پیش ت فهمیدی اصلاً ...
      که بازی شمع و گلت پروانه کم داشت
      
      وقتی رسیدم جور شد بازی طفلان
      سنگ سر کوچه فقط دیوانه کم داشت
      
      چه خوب شد آب دهانت را مکیدم
      این مسجدی که ساختم میخانه کم داشت
      
      گفتم مرا زنجیر این خانه نمایید
      کلب نگهبانِ در این خانه کم داشت
      
      جانها فدای آستان بانویی که
      یک سایبان و چند سقاخانه کم داشت
      
      علی اکبر لطیفیان

***********************
   
      با نور استجابت و ايمان عجين شدي
      وقتي که با ولي خدا همنشين شدي
      
      عطر بهشت در نفست موج مي‌زند
      حالا دگر تو بانوي خلدبرين شدي
      
      زهرا که رفت دلخوشي از خانه رفته بود
      تو آمدي و اين همه شور آفرين شدي
      
      بي شک براي مادري زينب و حسين
      شايسته اي که فاطمه ي دومين شدي
      
      در سيره ات شکوه نجابت چه ديدني ست
      آوازه ي خضوع و خشوعت شنيدني ست
      
      آن روز که خدا به تو هم داد نور عين
      او را طواف داده اي دور سر حسين
      
      يعني حسين فاطمه! جانم فداي توست
      عباس من، فدايي کرب و بلاي توست
      
      با خود دوباره خاطره ها را مرور کن
      از روزهای خوب مدینه عبور کن
      
      این روزها که خاطره ها همدمت شدند
      تنها انیس قلب پر از ماتمت شدند
      
      چندي ست پاره هاي دلت رفته اند آه
      تو مانده ای و نم نم اين اشک گاه گاه
      
      با قلب تو حکايت هجران چه ها نکرد
      یک لحظه هم تو را غم و غربت رها نکرد
      
      تنگ غروب بود و دلت ناگهان گرفت
      مانند چشم ابری تو آسمان گرفت
      
      پر شد ز عطر سیب غریبی هوای شهر
      پیچید بوی پیرهنی در فضای شهر
      
      مثل نسيم کوچه به کوچه خبر وزيد:
      مادر بيا که قافله ي کربلا رسيد
      
      یک شهر چشم منتظر و اشک بي امان
      برگشته است از سفر عشق کاروان
      
      برگشته با تلاطم اشک و خروش آه
      دارد هزار خاطره از دشت و خيمه‌گاه
      
      تو می رسی و روضه هم آغاز می شود
      بغض از گلوي خاطره ها باز مي شود
      
      هر کس نشسته گوشه اي و روضه خوان شده
      اما سکينه با دل تو همزبان شده
      
      همناله با دو چشم ترت، حرف مي زند
      از جاي خالي پسرت حرف مي زند:
      
      يادش بخير لحظه ي شيرين گفتگو
      يادش بخير زمزمه هاي عمو عمو
      
      يادش بخير ديده ي بيدار کربلا
      شب ها صداي پاي علمدار کربلا
      
      يادش بخير مشک و علم در دو دست او
      آرامش تمام حرم در دو دست او
      
      در چشم هاش عشق و نجابت خلاصه بود
      او ترجمان شور و شکوه و حماسه بود
      
      سقاي عشق و آب و ادب بود ماه تو
      نام آور تمام عرب بود ماه تو
      
      داغ تو تازه تر شده با حرف هاي او
      وقتش شده تو روضه بخواني براي او
      
      رو مي کني به او که فدايت سکينه جان
      جانم فداي حُجب و حيايت سکينه جان
      
      شايد نگاه توست به قدّ خميده ام
      يا اينکه شرم مي‌کني از اشک ديده ام
      
      ديگر شکسته قامت ام البنين، بخوان
      از روضه هاي ماه من اي نازنين، بخوان
      
      نام آوران به شوکت او بُرده اند رشک؟
      در علقمه چه شد که به دندان گرفت مشک
      
      از چشم خون گرفته برایم سخن بگو
      از ماجراي تير سه شعبه من بگو
      
      آخر چگونه بر سر ماهم عمود؟ ... آه
      دستي مگر به پيکر سقا نبود؟ ... آه
      
      شرمنده ام ز روی تو و مادرت رباب
      شرمنده ام اگر نرسیده به خیمه آب
      
      قلب مرا ولی تو رها از ملال کن
      آرام جان من! پسرم را حلال کن
      
      یوسف رحیمی

***********************

       آسمان سوخت و از پا افتاد
      زیر بار جگر داغ شما
      و دل سخت زمین برده چهار
      گل ماتم زده از باغ شما
       **
      کرم و لطف خدا می ریزد
      از سر و روی در خانه تان
      شمع تان پای علی می سوزد
      و ملائک همه پروانه ی تان
       **
      روزها می گذرد می آیی
      دیده را با غم دل خیس کنی
      مادرانه وسط خاک بقیع
      روضه ی علقمه تأسیس کنی
       **
      خیمه ی اشک زلالت جاری ست
      می شود چند دهه یا سالی
      جگر گریه ی من درد گرفت
      پاشو از پای مزار خالی
       **
      موج برداشته چشمان تو از
      آینه های ترک خورده ی غم
      هیجده داغ دلت را بانو
      کرده تصویر شکسته، مبهم
       **
      خوب شد چشم شما درک نکرد
      تیر را بر سر مشک عباس
      دست جا مانده و پلکی مجروح
      سرخی حسرت اشک عباس
       **
      خوب شد چشم شما درک نکرد
      که عمود آمد و وضعیت بد
      و امامی که ز لبهاش چکید
      بوسه بر قامت یک قطعه جسد
       **
      خوب شد چشم شما درک نکرد
      سر دریا لب نی زار نشست
      پسر فاطمه غارت شد و بعد
      سینه ی احمد مختار شکست
       **
      خوب شد چشم شما درک نکرد
      خواهری روضه ی گودال گرفت
      جگر بی کفنش از سر نی
      تا درِ عرش خدا بال گرفت
       **
      خوب شد چشم شما درک نکرد
      خیمه گاهی که اسیری می رفت
      دستها طعمه ی زنجیر و یکی
      طفل معصوم به پیری می رفت
       **
      خوب شد چشم شما... اما باز
      غصه ی این همه مهتابت کرد
      پیش عباس و برادرهایش
      بیشتر داغ حسین آبت کرد
      
       روح الله عیوضی

***********************


      قسمت این بود که تو محرم حیدر باشی
      به علی مونس وهم خانه وهمسرباشی
      
      قسمت این بود که در زندگی مشترکت
      به عزیزان دل فاطمه مادر باشی
      
      آفرین برتو  که هنگام ورودت گفتی
      آمدی خادمه خانه کوثرباشی
      
      قسمت این بود که در بین تمامی زنان
      توفقط صاحب یک ماه وسه اخترباشی
      
      قمرت یک نفره لشگر انصارخداست
      پس عجب نیست که تو مادر لشگر باشی
      
      خاک این خانه تو را قبله حاجات کند
      متعجب نشو گر شافع محشرباشی
      
      غم این خانه زیاد است زیاد است زیاد
      سعی کن مرهم زخم دل دخترباشی
      
      این یتیمان همه به واژه در حساس اند
      نکند در بزنند  و تو پس در باشی
      
      چار تا بچه این خانه همه مادری اند
      نکند تب بکنی گوشه بستر باشی
      
      سعی کن بیشتر از زینب و کلثوم وحسن
      فاطمه دور وبر این شه بی سرباشی
      
      سعی کن ثانیه ای تشنه نماند این گل
      یاراین سوخته دل تادم آخرباشی
      
      مهدب نظری

***********************


      اشک می ریزد که شاید عقده هایش واشود
      روضه می خواند دوباره مجلسی برپاشود
      
      این همان بانوی والاییست که روزیش شد
      مادر سلطان عشق و زینب کبری شود
      
      تاکه مولا خواستگاری کرد از او با خویش گفت
      شک ندارم بهترازاین شوهری پیدا شود
      
      بارهاشد نیمه شب ها رفت با زینب بقیع
      خوش بحالش روزی اش شد زائر زهرا شود
      
      با ادب بودن درِ این خانه بی پاسخ نماند
      قسمت این فاطمه شد مادر سقا شود
      
      با اباالفضلش دمادم صحبتش این بود که
      او بزرگش کرده تا که نوکر آقا شود
      
      با همان قدخمیده با همان چشم ضعیف
      هرکجا میخواست پیش پای زینب پا شود
      
      لحظه ای کافیست تا چشمش بیافتد به رباب
      اشک می ریزد به قدری که زمین دریا شود
      
      حرف از شش ماهه و تیر و گلوی او نزن
      قامتی دیگر ندارد تا که از غم تا شود
      
      چارقبری که کشیده چارگوشش پرچم است
      پس بگو شش گوشه ای راهم بکش زیبا شود
      
      کی توانی گفت قبر ماه را کوچک بکش
      وای اگر که راز قد ماه او افشا شود
      
      چشم او افتاده به فرزند عباسش ولی
      فکر این راهم نمی کرده که بی بابا شود
      
      این پسرجای پدر گشته عصای دست او
      وقت مغرب شد دگر از خاک باید پا شود
      
      مهدی نظری

***********************

      دل من خسته ز غم هاست کجایی عباس
      مادرت بی کس و تنهاست کجایی عباس
      
      مثل هر روز در این خانه دوباره پسرم
      روضه شرم تو برپاست کجایی عباس
      
      مثل هر روز منم فاتحه خوانت مادر
      دلم از داغ تو غوغاست کجایی عباس
      
      سائلت آمده تا خرجیِ سالش گیرد
      نا امید از همه دنیاست کجایی عباس
      
      کاش امروز سرم بر روی زانوی تو بود
      مادرت بی کس و تنهاست کجایی عباس
      
      من شنیدم که شده فرق تو هم مثل علی
      چشمم از داغ تو دریاست کجایی عباس
      
      من شنیدم روی تل زینب کبری گفته
      شمر بالا سر آقاست کجایی عباس
      
      واشده روی همه در سرِ این ها فکر
      غارت خیمه ی زن هاست کجایی عباس
      
      محمد حسین رحیمیان


       
      رسالتت نه فقط صاحب پسر شدن است
      تو را کنار علی شأنِ همسفر شدن است
      
      بزرگ مادرِ ماهِ همیشه کامل عشق!
      هنوز نور تو در حال بیشتر شدن است
      
      محبتت رقمی در دل علی دارد
      که رو به آینه در حال ضربدر شدن است
      
      رسیدن تو به وصل علی به ما آموخت
      مهم تر از همه از جانبش نظر شدن است
      
      حسودهای مدینه تو را نمی فهمند
      و قلب تیره سزاوار شعله ور شدن است
      
      تمام می شود این غم همین که برگردی
      فرشته مشکلش از بابت بشر شدن است
      
      تو آن ضمیر بلندی که راز عرفانت
      نتیجه ی گذر از مرز خون جگر شدن است
      
      سکوت کن که ادب یادداشت بردارد
      سخن بگو که حیا فکر بارور شدن است
      
      که عشق در تو نه با مهر مادری یکسوست
      نه فارغ از غم هفتاد و یک نفر شدن است
      
      دو دست خویش به جای تو داده فرزندت
      وگرنه میل تو هم بر شکسته پر شدن است
      
      حسین تا که نماند به روی نیزه غریب
      سفارشت به پسرها بدون سر شدن است
      
      خیال مرثیه سازم به روضه می کشدم
      ولی تمایلم امشب به برحذر شدن است
      
      به زخمتان دم رفتن نمک نمی پاشم
      بشیرم و همه سعیم به خوش خبر شدن است
      
      خیال مرثیه ساز مرا ببخش ای سرو
      کبوترست و به دنبال نامه بر شدن است
      
      کاظم بهمنی
    
      
      ********************
      
            
      خوب است که مادر دل نَر داشته باشد
      دور و بَر خود چند پسر داشته باشد
      
      خوب است که مادر نرود جز به ره عشق
      چون فاطمه احساس خطر داشته باشد
      
      خوب است برای مدد زاده ی حیدر
      از نسلِ علی سایه ی سَر داشته باشد
      
      می گفت به فرزندِ یَلَش مادرِ عبّاس
      بایست علمدار ، جگر داشته باشد
      
      خوب است که در لشکرِ خود زاده ی زهرا
      بالای سَرِ خیمه قمر داشته باشد
      
      وقتی خطری مایه ی تهدید امام است
      اینجاست که باید سپری داشته باشد
      
      روزی که امان نامه ی کفّار بیاید
      دل باید از این فتنه خبر داشته باشد
      
      حیف است که خون با عرقِ شرم نریزیم
      چون اهل حَرَم دیده ی تَر داشته باشد
      
      با فاطمه گویم که منم دل نگرانت
      جانِ پسرانم به فدای پسرانت
      
      یا امِّ بنین حالِ گرفتار ندیدی
      دستانِ قَلَم، اشکِ علمدار ندیدی
      
      بر پیکرِ بی دستِ علمدارِ رشیدَت
      آشفتگیِ سیّد و سالار ندیدی
      
      مادر به خدا بس که وفا داشت ابالفضل
      غوغای مُواساتِ سپهدار ندیدی
      
      گر آب نیاورد نگو آبرویش رفت
      در بارش آن دیده و رخسار ندیدی
      
      شقُّ القمر کوفه که در علقمه رُخ داد
      تکرارِ رُخ حیدر کرّار ندیدی
      
      آنقدر ادب داشت که با سَر به زمین خورد
      سجّاده ی خون بر بدن یار ندیدی
      
      پس داد هر آن درس که در نزد تو آموخت
      بالندگیِ مکتبِ ایثار ندیدی
      
      مادر که شود امِّ بنین هیچ غمی نیست
      در عهد و وفای پسرش هیچ کمی نیست
      
      برگرفته از وبسایت حاج منصور ارضی
      
      *********************
      
           
      قدم اگر خمید ، فدای سر حسین
      جانم به لب رسید ، فدای سر حسین
      
      ام البنین سابق این شهر عاقبت
      شد مادر شهید ، فدای سر حسین
      
      یک چند وقتی است در این شهر هیچ کس
      لبخند من ندید ، فدای سر حسین
      
      هر جمله بشیر مرا پیر کرده است
      مویم شده سفید ، فدای سر حسین
      
      گلچین چهار تا گل گلخانه مرا
      چه وحشیانه چید ، فدای سر حسین
      
      هر شب به یاد عمر کم ناز دانه ها
      اشکم به رخ چکید ، فدای سر حسین
      
      هر شب به یاد تشنگی کودک رباب
      خواب از سرم پرید ، فدای سر حسین
      
      عباس پاسبان حرم شد به جای من
      دستش اگر برید ، فدای سر حسین
      
      گویند جا شده به مزار محقری
      آن قامت رشید ، فدای سر حسین
      
      محمد حسین رحیمیان
      
      *********************
      
       
      بانو سلام می کنم اینجا خوش آمدی
      از خاک سمت عالم بالا خوش آمدی
      ای تشنه بهشت به دریا خوش آمدی
       من زینبم به خانه مولا خوش آمدی
      
      پیداست در نگات که با نیت آمدی
       اینجا به نیت کمک و خدمت آمدی
      
      باغ بهشت باغچه ای در سرای ماست
      جای گلیم عرش خدا زیر پای ماست
      رزق تمام شهر فقط از دعای ماست
      خلق تمام عالم وآدم برای ماست
      
      این خانه بهشتی زهرا و حیدر است
      اینجا محل وحی شدن بر پیمبر است
      
      این خانه را به غیر صفا پر نمی کند
      دل را به غیر عشق خدا پر نمی کند
      سجاده را به غیر دعا پر نمی کند
      هر کس که جای فاطمه را پر نمی کند
      
      از بعد مادرم پدر خاک،بوتراب
      کرده تو را به همسری خویش انتخاب
      
      گفته پدر که روی به سوی خدا کنیم
      ما مثل مادر اهل زمین را دعا کنیم
      با اسم فاطمه همه رفع بلا کنیم
      زین پس تو را به واژه مادر صدا کنیم
      
      تو آمدی که فاطمه را یاوری کنی
      در حق ما شکسته دلان مادری کنی
      
      قطعاً شنیده ای که پر مادرم شکست
      شاخه به شاخه برگ وبر مادرم شکست
      در کنده شد زجا و سر مادرم شکست
      از ظلم و کینه هاکمر مادرم شکست
      
      از آن به بعد بود پرش درد می گرفت
      می خواست پا شودکمرش درد می گرفت
      
      اما نترس شعله به این در نمی زنند
      دیگر به خانه سرزده ها سر نمی زنند
      سیلی به روی فاطمه دیگر نمی زنند
      هر گز تو را مقابل حیدر نمی زنند
      
      اینجا که آمدی به همه نورعین باش
      فکر مرانکن تو به فکر حسین باش
      
      اینجا هنوز هم پرِ عطر کوثر است
      چشم حسن برادر من خیره بر در است
      اشک حسین روز وشب از داغ مادر است
      این حرف آخری زبقیه مهم تر است
      
      پیش حسین دست به پهلوی خود مگیر
      یا که به حق فاطمه بازوی خود مگیر
      
      در آن شبی که بارسفر بست مادرم
      من را صدا زد و نفسی گفت: دخترم
      جان تو و حسین،گل سرخ بی سرم
      من مانده بودم و غم و درد برادرم
      
      از آن به بعد مادر این سرجدا شدم
      کم کم فراهم سفر کربلا شدم
      
      حرف از کسی شد آنکه به ما یار می شود
      در این مسیر مونس و غمخوار می شود
      در کربلا هر آینه کرار می شود
      می آید و به لشگر علمدار می شود
      
      تو آمدی که ماه شب تار ماشوی
      مادر برای میر و علمدار ماشوی
      
      حتما به او بگو غم این نور عین را
      از داغ مادرم همه دم شور و شین را
      غمهای مانده بر جگر عالمین را
      اسرار عشق و واژه ذخر الحسین را
      
      حتماَ به او بگو که امید برادر است
      مشکی به او بده و بگو آب آور است
      
      حتماَ بگو قضیه آن مشک پاره را
      حتماَ بگو قضیه آن شیر خواره را
      افتادن بدون پر آن سواره را
      سیلی زدن به صورت ماه و ستاره را
      
      حتماَ بگو که علقمه چشم انتظار اوست
      حتماَ بگو که مادرم آنجا کنار اوست
      
      مهدی نظری
      
      *********************
      
      
      من در بقیع ناله زدم یا گریستم
      باران شدم برای شما تا گریستم
      
      مادر صِدام کردی و شرمنده ات شدم
      بودم کنیز و پای تو آقا گریستم
      
      زخمت زیاد بود و تو مادر نداشتی
      من هم به جای حضرت زهرا گریستم
      
      دیگر لبم به آب خنک بعدِ تو نخورد
      تشنه به یاد خشکیِ لبها گریستم
      
      عباس و بچه های علی نذرِ موی تو
      کردم فدای تو همه دنیا گریستم
      
      دستش اگر جدا شده غصّه نخورده ام
      از این که تو شدی تک و تنها گریستم
      
      باور نمی کنم به سر او عمود خورد
      بر روی نعشِ او شده دعوا؛ گریستم
      
      رأسش به دست حرمله افتاد و کوفه رفت
      با بستن سرش سر نی ها گریستم
      
      از شرم معجر، او سر نی بی قرار بود
      با گریه های غیرت سقا گریستم
      
      در بیت حزن مادرتان صبح تا غروب
      باران شدم برای تو آقا گریستم
      
      محسن حنيفي
 
      
      ********************
      
         
      غصه ها بر روی پیشانیش چین انداخته
      گریه ها از پای، او را اینچنین انداخته
      
      مادری کرده برای بچه های فاطمه
      خویش را پای امیرالمومنین انداخته
      
      چار فرزند او فدای پنج تن آورده است
      سفره نذریست که ام البنین انداخته
      
      مادر قدیسه ی لب تشنه های کربلا
      گریه اش لرزه تن روح الامین انداخته
      
      مادر باب الحوائج دارد از دریا گله
      چون که دریا روی او را بر زمین انداخته
      
      عاقبت چشم حسودی لاله اش را زخم زد
      لاله عباسی او را لاله چین انداخته
      
      باورش هرگز نخواهدشد عمود بی حیا
      پهلوان شهر را از روی زین انداخته
      
      او شنیده زینبش افتاده روی خاک ها
      یک نظر بر ساقی نیزه نشین انداخته
      
      شرمسارش بوده ساقی، چون که دیده خواهرش
      پوشیه بر صورتش با آستین انداخته
      
      محسن حنیفی

      
      ********************
      
      
      دوباره گفتم: دیگر سفارشت نکنم
      دوباره گفتم: جان تو و حسین، پسر!
      دوباره گفتم و گفتی: "به روی چشم عزیز!"
      فدای چشمت، چشم تو بی بلا مادر
      **
      مدام بر لب من "ان یکاد" و "چارقل" است
      که چشم بد ز رخت دور، بهتر از جانم!
      بدون خُود و زره نشنوم به صف زده ای
      اگرچه من هم "جوشن کبیر" میخوانم
      **
      شنیده ام که خودت یک تنه سپاه شدی
      شنیده ام که علم بر زمین نمی افتاد
      شنیده ام که به آب فرات، لب نزدی
      فدای تشنگی ات ...شیر من حلالت باد
      **
      بگو چه شد لب آن رود، رود تشنه من!
      بگو چه شد لب آن رود، ماه کامل من!
      بگو که در غم تو رود رود گریه کنم
      کدام دست تو را چید میوه دل من!
      **
      بگو بگو که به چشمت چه چشم زخم رسید؟
      که بود تیر بر آن ابروی کمانی زد؟
      بگو بگو که بدانم چه آمده به سرت
      بگو بگو که بدانم چه بر سرم آمد
      **
      همین که نام مرا میبرند میگریم
      از این به بعد من و آه و چشم تر شده ای
      چه نام مرثیه واری ست "مادر پسران"
      برای مادر تنهای بی پسر شده ای
      
      محمد مهدی سیار
      
      ********************
      
      
      دگر این کاروان یاسی ندارد
      که با خود شور و احساسی ندارد
      بیا ام البنین برگشته زینب
      ولی افسوس عباسی ندارد
      **
      مزن آتش به جان ای نور عینم
      مخوان از ماهِ مَـقطُوع الیدَینم
      چه شد در کربلا هستی زهرا؟
      حسینم وا حسینم وا حسینم
      **
       سرشته از غم زهرا گِلش بود
      نگاه تار زینب قاتلش بود
      نیفتاد از لبش نام حسینش
      اگر چه داغ سقا بر دلش بود ...
      **
      ولی زینب چه با احساس می خواند
      از آن بُهبوهه ي حساس می خواند
      کنار قبر زهرا نیمه ي شب
      چقدر از غیرت عباس می خواند
      
      یوسف رحیمی
      
      *****************
      
      
      من گرد راه حضرت زهرا نمی شوم
      هرگز به جای ام ابیها نمی شوم
      
      او دختر پیمبر و همتای حیدر است
      من جز کنیز دختر زهرا نمی شوم
      
      هر خدمتی کنم به یتیمان فاطمه
      مادر برای زینب کبری نمی شوم
      
      چون بوسه می زنم به قدمهای زینبین
      بی اذن زینب از قدمش پا نمی شوم
      
      او روح امتحان شده ی قبل خلقت است
      بی امتحان عشق که حورا نمی شوم
      
      ضربه نخورده ام که کنم سینه را سپر
      دیوار و در ندیده مهیّا نمی شوم
      
      دین را ز پشت در نفس تازه می دمید
      صاحب نفس نگشته مسیحا نمی شوم
      
      بی پهلوی شکسته نگردم امین وحی
      سیلی نخورده سرور زنها نمی شوم
      
      آقا بیا و نام مرا فاطمه مخوان
      با اسم گل شبیه مسمّا نمی شوم
      
      وقتی حسن به صوت حزین ناله می کند
      بنشینم از فغان و ز جا پا نمی شوم
      
      دیگر توان زمزمه از دست می دهم
      وقتی حرف هق هق مولا نمی شوم
      
      اشک حسین اوج گرفتاری من است
      مرهم برای این همه غمها نمی شوم
      
      عباس من غلام عزیزان فاطمه ست
      بی دست او که حامی طاها نمی شوم
      
      این دستها به درد علم می خورد حسین
      هرچند یار بازوی زهرا نمی شوم
      
      این با ادب ترین پسرم نذر کوثر است
      من بی شهید علقمه معنا نمی شوم
      
      تا کربلا فدا ندهم جان نمی دهم
      بی چشم تیر خورده من احیا نمی شوم
      
      از بس حدیث عشق تو لبریز شد حسین
      من بیش از این حریف پسرها نمی شوم
      
      دیگر مرا خطاب به ام البنین نکن
      بعد از حسین مادر سقا نمی شوم
      
      مثل رباب کنج بقیع خیمه می زنم
      سایه نشین گنبد خضرا نمی شوم
      
      من با فرات قهرم و شاکی ز علقمه
      دیگر انیس ساحل دریا نمی شوم
      
      باور نمی کنم که حسینم شهید شد
      بعد از حسین ساکن دنیا نمی شوم
      
      محمو ژولیده


       
      کي مدينه ز ياد خواهد برد
      صحن چشمان گريه پوشت را
      صبح تا شب کنار خاک بقيع
      ناله و شيون و خروشت را
      **
      چشمهاي تو پر شفق مي شد
      در کنار چهار صورت قبر
      مصحف دل ورق ورق مي شد
      در کنار چهار صورت قبر
      **
      خوب فهميده حال و روزت را
      آنکه امُ البکا تو را خوانده
      مادر اشک ، مادر ناله
      پاره هاي دلت کجا مانده؟
      **
      آه وقت غروب مادر جان
      تو و زينب چه عالمي داريد
      يکي از ديگري پريشان تر
      حال محزون و درهمي داريد
      **
      مي نشيند عجب غريبانه
      ام کلثوم در کنار رباب
      مي شود روضه خوان مجلستان
      روي زرد و نگاه تار رباب
      **
      يکي از ميهمان نوازي شان
      يکي از تير و دشنه مي گويد
      يکي از هرم آفتاب و عطش
      يکي از کام تشنه مي گويد
      **
      پيش چشمان خون گرفته‌ی عشق
      از نگاهي کبود مي گويد
      يعني از ماجراي بي کسي و
      خيمه‌ی بي عمود مي گويد
      **
      حرف سقا که پيش مي آمد
      گريه هاي سکينه ديدن داشت
      ماجراي شهادت عباس
      با لب تشنه اش شنيدن داشت:
      **
      او به سمت شريعه مي رفت و
      روح از پيکر حرم مي رفت
      همه‌ی دلخوشي خون خدا
      صاحب بيرق و علم مي رفت
       **
      همه در آستانه‌ی خيمه
      چشمها خيره سمت علقمه بود
      ناگهان عطر و بوي ياس آمد
      به گمانم شميم فاطمه بود
      **
      بانگ أدرک أخا در آن لحظه
      مثل تيري به قلب بابا خورد
      ناله مي زد «انکسر ظهري»
      قد و بالاي آسمان تا خورد
      **
      رفت سمت فرات اما حيف
      بيقرار و خميده بر مي گشت
      کوه غم روي شانه هايش بود
      با دو دست بريده بر مي گشت
       **
      رفت سقا و خيمه ها ديگر
      از غم بي کسي لبالب شد
      بي پناهي خودي نشان مي داد
      اول بي کسي زينب شد
       **
      همره کاروان به شام آمد
      سر او مثل نجم ثاقب بود
      ولي از روي نيزه مي افتاد
      روضه اش أعظم مصائب بود
      
      یوسف رحیمی
      
      *********************
      
      
      کسی که چار پسر داشت نور چشم ترش
      به وقت دادن جان یک نفر نمانده برش
      
      دلش گرفته چرا یک نفر کنارش نیست
      بدون ماه، چه شب ها که صبح شد سحرش
      
      عجب حکایت سختی ست مرگ این مادر
      هنوز مانده به ره، دیدگان پر گهرش
      
      تمام دل خوشی اش چهار صورت قبر است
      چهار صورت زیبا همیشه در نظرش
      
      اگر چه همره زینب نبود ام بنین
      ولی شنید و شکست از غم حسین کمرش
      
      نبود تا که ببیند چگونه حرمله ها
      زدند تیر، به چشم حسینی قمرش
      
      نبود تا که ببیند چگونه ریخت زمین
      به خاک علقمه ای وای پاره جگرش
      
      نبود تا که ببیند بدون عباسش
      چه آمده به سر خواهران خون جگرش
       
      نبود شکر خدا ور نه شام را می دید
      نبود صحنه بزم شراب در نظرش
      
      اگر چه صورت او را کسی کبود ندید
      به وقت دادن جان یک نفر نمانده برش
      
      جواد حیدری

      
      *******************
      
      
      چادر خاکی به سر شیون فراوان می کند
      گریه های بی هوا همچون یتیمان می کند
      
      میرود بالای صورت های قبر
      اهل شهر را به صرف روضه مهمان می کند
      
      کار او گشته حضور و نوحه خوانی در بقیع
      با همین کارش زیارت را چه آسان می کند
      
      آمده از ره بشیر آن قاصد کرببلا
      بین بصیرت را فدای حال شیران می کند
      
      او نگفت هرگز ، بشیر احوال عباسم بگو
      او سوالاتش فدای حال سلطان می کند
      
      تاخبر دادند به او از ماجرای دشت طف
      هر شب عمرش ببین شام غریبان می کند
      
      زینب آورده برایش یادگار از واقعه
      یک سپر ام البنین را جسم بی جان می کند
      
      علی صمدی
      
      *******************
      
      
      خبر رسیده قافله و چشم های تر دارد
      برای ام بنین یک نفر ... خبر دارد
      
      خدا کند که مراعات سن او بشود
      خبر ، خبر .. همه بر قلب او ضرر دارد
      
      نخواست او که بپرسد جه شد ابالفضلش
      سوال بود برایش ...حسین سر دارد ؟
      
      براش گفت چه شد ؟ماجرا چه بود ؟ آنکه
      به روی آینه اش گرد از سفر دارد
      
      تمام واقعه این بود : بین نخلستان
      جماعتی سر حمله به یک نفر دارد
      
      تمام قامت او را به باد می دهد و
      بدون آنکه ز چشمش ، دست بردارد
      
      شهید می شود عباس نه !...حسین دمی
      که جان سپردن عباس را نظر دارد
      
      گذشت واقعه اما تصورش باقیست
      هنوز مرد خدا دست بر کمر دارد
      
      زسمت علقمه سمت خیام می آید
      چرا که پیکر عباس درد سر دارد
      
      ز ضربه های عجیب و غریب بی رحمی
      که قصد بی ادبی با سر قمر دارد
      
      شنید ، ام بنین ، گفت : نام من این نیست
      چرا که " ام بنین ...لا اقل پسر دارد
      
      مجتبی کرمی
      
      *******************
      
      
      وقت غروب ، چشم ترش درد مي كند
      ذره به ذره بال و پرش درد مي كند
      
      كم كم كه ماه مي شكفد در برابرش
      با رؤيت هلال، سرش درد مي كند
      
      بي اختيار وقت نگاهش به آب ها
      قلبش به ياد گل پسرش درد مي كند
      
      بايد كه از بقيع به سوي منزلش رود
      پر زحمت ست چون كمرش درد مي كند
      
      هر چند كنج خانه كسي نيست منتظر
      اين بيت حزن، بوم و برش درد مي كند
      
      تنها نه محض خاطرآن چار شير نر
      اين خانه سال هاست، درش، درد مي كند
      
      اما هزار شكر كه شب ها منور است
      از نور خواهري كه پرش درد مي كند
      
      هرشب مي آيد از پي دلداري زني
      با اين كه جسم محتضرش درد مي كند
      
      يك سال و نيم تلخ، شبيه دو ماه و نيم
      با ياد كوچه ها جگرش درد مي كند
      
      علی لواسانی
      
      *******************
      
      
      نوید عاطفه در گلشن امیدم من
      و تا همیشه به درگاهتان مریدم من
      
      به نبض عالم هستی که دست حضرت توست
      برای خاطرتان بود اگر طپیدم من
      
      قدم زدید و ز موزون رقص چادرتان
      شدم نسیم و سر کویتان وزیدم من
      
      به جای خال خود کاشتی وجود مرا
      و از زمین شما تا خدا رسیدم من
      
      حضور گرم شما تا همیشه حس شدنی است
      اگرچه حضرت بانو تُرا ندیدم من
      
      میان سرو قدی با رشیدگی فرق است
      به لطف سایه ی طوباست ، قد کشیدم من
      
      حضور دختر آیینه ها زدم زانو
      و طعم کوثر عشق تو را چشیدم من
      
      اگرچه دیر ولی جای شکرتان باقی است
      به جایگاه کنیزیتان رسیدم من
      
      چهار پاره برایت سرودم و آن وقت
      به جای قافیه عکس قمر کشیدم من
      
      هزار مرتبه شکر خدا به محضرتان
      شبیه صفحه آینه رو سپیدم من
      
      عجیب نیست یقین کن پس از حسین شما
      کمی شبیه قد و قامتت خمیدم من
      
      تمام دغدغه ی من ، ادای نذرم بود
      برای زینبت عباس پروریدم من
      
      یکِ شما به چهارم اگر چه می چربد
      به حدّ وسع خودم مادر شهیدم من
      
      چه عزّتی به از این با تمام آدابش
      کنیز زاده بمیرد برای اربابش
      
      **
       شاعر ????
      
      *******************
      
      
      بدون ماه قدم می زنم سحر ها را
      گرفته اند از این آسمان قمرها را
      
      چقدر خاک سرش ریخته است معلوم است
      رسانده است به خانم کسی خبرها را
      
      نگاه کن سر پیری چه بی عصا مانده
      گرفته اند از این پیر زن پسر ها را
      
      چه مشکل است که از چهار تا پسرهایش
      بیاورند برایش فقط سپرها را
      
      نشسته است سر راه ، روضه می خواند
      که در بیاورد آه ...آه رهگذرها را
      
      ندیده است اگر چه ولی خبر دارد
      سر عمود عوض کرده شکل سرها را
      
      کنار آب دو تا دست بر روی یک دست
      رسانده است به ما خانم این خبرها را
      
      بشیر آمد گفتی که از حسین بگو
      ز عون دم زد و گفتی که از حسین بگو
      
      ستاره بودی و یکدفعه آفتاب شدی
      برای خانه مولا که انتخاب شدی
      
      به خانه ی ولله اعظم آمدی و
      دلیل عزت قوم بنی کلاب شدی
      
      به جای اینکه شوی مدعی همسری اش
      کنیز حلقه به گوش ابوتراب شدی
      
      تنور خانه ی حیدر دوباره گرم شد و
      برای چرخش دستار انتخاب شدی
      
      پهار تا پسر آورده ای برای علی
      که جای فاطمه ام البنین خطاب شدی
      
      دلت همیشه چنین شوهری دعا میکرد
      تو مثل حضرت صدیقه مستجاب شدی
      
      اگر چه ضرب غلافی به بازویت نگرفت
      میان کوچه به دیوار زانویت نگرفت
      
      تو را به قصد جسارت کسی اسیر نکرد
      به چادر عربی تو خار گیر نکرد
      
      تو را که فرق علی دیده ای و خون حسن
      به غیر کرببلا هیچ چیز پیر نکرد
      
      به احترام همان تکه بوریا دیگر
      زمین خانه ی تو نیت حصیر نکرد
      
      از آن زمان که شنیدی خزان گلها را
      هوای کوی تو باغ دل پذیر نکرد
      
      چه خوب شد که نبودی و کربلا بینی
      که دست دشمن دون رحم بر صغیر نکرد
      
      به نعل تازه گرفتند تا بدن ها را
      به ضرب دست لگد میزدن زن ها را
      
      علی اکبر لطیفیان

      
      *******************
      
      
      هرگز نبوده بیشهٔ حق را غضنفری
      الا که بوده مادر او شیر مادری
      
      ام البنین نه، مادر مردان کربلا
      تو شیر داده ای به وفا و دلاوری
      
      جز تو لبان هیچ مسیحی توان نداشت
      بر جسم کربلا بدمد روح حیدری
      
      در مذهبی که فاطمه پروردگار اوست
      عشق و وفا و صبر و ادب را پیمبری
      
      تا چون تویی نیاورد این چرخ کهنه باز
      ماند فلک به حسرت عباس دیگری
      
      هادي جانفدا
      
      *******************
      
      
      باز هم نشسته یک گوشه
      طبق رسم همیشه اش:تنها
      زیر تیغ آفتاب بقیع
      دورتر از هیاهوی دنیا
      **
      از صدای گرفته اش پیداست
      دیشبش سخت گریه می کرده
      یاد آن روزی افتاده است که
      زینبش سخت گریه می کرده
      **
      یاد حرفهای زینب افتاده
      کم کم آب میشود به پای حسین
      باز تکرار کرده،میگوید:
      هرچه دارم همه فدای حسین
      **
      یاد حرفهای زینب افتاده
      حسین را تشنگی ش آزرده
      وقت میدان از عطش می گفت
      از لبان خشک و ترک خورده:
      **
      خواهرم!تشنگی عجب سخت است
      احساس میکنم که سنگینم!
      آسمان چرا سیاه شده
      هوا را پر ز دود می بینم
      **
      ام البنین کاش تو هم بودی
      آنجا که لحظه هاش پر از غم بود
      بین دردهایشان تنها
      سایه ی مادری فقط کم بود
      
      سینا نژاد سلامتی
      
      *******************
      
      
      ادب و غيرت ابالفضلت
      همه مديون مادري تو بود
      هر كسي لايقش كه حيدر نيست
      اين علامت ز برتري تو بود
      **
      پسرانت همه مريد علي
      اين برايت هميشه يك فضل است
      افتخار شما همين بس كه
      پسرت حضرت ابالفضل است
      **
      تا كه ديدي بشير را گفتي
      اي بشير از حسين من چه خبر
      پسرانم همه فداي حسين
      از ضياء دو عين من چه خبر
      **
      تا شنيدي حسين را كشتند
      ناله ات از زمين به بالا رفت
      جاي زهرا براش ناله زدي
      ناله ات تا به پيش زهرا رفت
      **
      بعد از آن روز گريه كارت شد
      بهر دوري چار دلبندت
      هر كسي از كنار تو رد شد
      گريه كرد از فراق فرزندت
      **
      يادمانِ غروب عاشورا
      روضه ميخواندي از دل گودال
      روضه ميخواندي از غريبي و
      روضه از سينه اي كه شد پامال
      **
      تا كه نيزه به او اصابت كرد
      تيره گون آسمان عالم بود
      نانجيبان مگر نميدانيد
      اين گلو بوسه گاه خاتم بود
      
      حبيب باقر زاده

      
      *******************
      
      
      ای جبرئیلم تا خدایت پرکشیدی
      از مادر چشم انتظارت دل بریدی
      
      جز ام لیلا کس نمیفهمد غمم را
      من پیر گشتم تا چنین تو قد کشیدی
      
      تنها نه دلگرمی مادر بوده ای تو
      بر خاندان فاطمه روح امیدی
      
      بر گردنم انداختی با دستهایت
      زیبا مدال عزت «ام الشهیدی»
      
      زینب کنار گوش من آهسته می گفت :
      هرگز مپرس از دخترت از چه خمیدی
      
      از خواری بعد از تو گفت و گفت دیگر
      بر پیکر مانیست جایی از سپیدی
      
      این تکه مشک پاره را تا داد دستم
      فهمیدم ای بالا بلند من چه دیدی
      
      از مشک معلوم است با جسمت چه کردند
      وای از زمین افتادن،وای از ناامیدی
      
      باور نخواهم کرد تا روز قیامت
      بی دست افتادی،به خاک وخون طپیدی
      
      در سینه پنهان میکنم یک عمر رازم
      پس شکل قبرت را دگر کوچک بسازم
      
      قاسم نعمتی
      
      *******************
      
      
      وقتی که با صدای رسا گریه میکند
      گویا تمام کرب و بلا گریه میکند
      
      راحت بخواب مشک تو خالی نمانده است
      مادر نشسته مشک تو را گریه میکند
      
      با یاد دست های تو هی سینه میزند
      زیر علم برای شما گریه میکند
      
      وقتی به روی فرق سرش مُشک میزند
      حتما از آن عمود جفا گریه میکند
      
      مادر فدای روی خجالت کشیده ات
      زهرا برای تو بخدا گریه میکند
      
      مادر چه شد که باز نگشتی به خیمه ها
      دیدی که شیر خوار خدا گریه میکند
      
      یک دست تو که بر سر راه حسین بود
      آن دست دیگرت به کجا گریه میکند
      
      آن دست را مدینه به یک کوچه دید که...
      ...بر روی دست مادر ما گریه میکند
      
      مادر فدای وفایت شود ببین....
      ....ام الوفا برای وفا گریه میکند
      
      من پا شدم که راه بیفتم، قدم شکست
      حالا حسین در همه جا گریه میکند
      
      رحمان نوازنی
      
      *******************
      
      
      روضه هایی عجیب میخواند
      از شب و روز کربلای حسین
      با خجالت به زینبش میگفت:
      پسرانم همه فدای حسین
      **
      از خدا خواست که قد من را
      ای خدا بیشتر هلالش کن
      دست بر دامن سکینه گرفت
      پسرم را بیا حلالش کن
      **
      زیر این آفتاب چون آتش
      بدنش ذره ذره آب شده
      تشنه لب مانده آنقدر اینجا
      صورتش سوخته، کباب شده
      **
      بعد آن مشک پاره پسرش
      شرم دارد از اینجا چرا زنده است
      هر کجا شیر خواره می بیند
      از نگاه رباب شرمنده است
      **
      در کنار چهار قبر شریف
      آنقدر گریه کرده بیحال است
      ظهر امروز باز غش کرده
      روضه خوان شهید گودال است:
      **
      گفت زینب میان مردم شام
      فکر رأس برادرت بودی؟
      راستی این دفعه جواب بده
      راضی از دست نوکرت بودی؟
      **
      گفته بودم که روز عاشورا
      همه دم پیش خواهرش باشد
      قبل از آنکه کسی شهید شود
      پیش مرگ برادرش باشد
      **
      سر عباس را به نی دیدی
      لب او خشک بود یا تر بود؟
      خواب دیدم که آبها را ریخت
      نگران لب برادر بود
      **
      دست او جای دست مادر تو
      من شنیدم که زود پرپر شد
      سر عباس را به نی بستند
      بسکه افتاد مثل اصغر شد
      **
      تا سر شیر خواره می افتاد
      شعله بر قلب کاروان میزد
      سر عباس من که، ولی افتاد
      رعد و برقی در آسمان میزد
      
      مهدی نظری
      
      *****************
      
      
      وقتی تو دل نازک تر از ابر بهاری
      حق داری از دوری گلهایت بباری
      
      تو همچنان شمعی که بعد از آن وقایع
      کارت شده یک عمر تنها گریه زاری
      
      تو پا به پای زینب کبری همیشه
      یک گوشه در شهر مدینه روضه داری
      
      با او تمام روضه ها را گریه کردی
      ام المصائب را تو تنها غم غمگساری
      
      روزی که آمد کاروان غم برایت
      آن روز شد روز شروع بی قراری
      
      معلوم شد عباستان در کاروان نیست
      با اینهمه دیگر چرا چشم انتظاری؟
      
      آن روز پرسیدی ز هر شخصی که دیدی
      آیا خبر از یوسف زهرا نداری؟
      
      دیگر کسی خنده به لبهایت ندیده
      آری که تا دنیاست دنیا سوگواری
      
      شکر خدا در علقمه حاضر نبودی
      آخر چطور می خواستی طاقت بیاری
      
      وقتی شنیدی دست هایش را بریدند
      کم مانده بود از غصه ی او جان سپاری
      
      عباس تو سعی خودش را کرد اما
      دیگر چرا تو از سکینه شرمساری
      
      احساسهای تو سفر کردندو رفتند
      اما تو ماندی و نگاه اشکباری
      
      رحیم ابراهیمی
      
      *****************
      
      
      غم با نگاه خیس تو معنا گرفته
      یک موج از اشک تو را دریا گرفته
      
      در فصل غم،فصل خسوف ماه خونین
      خورشید هم مثل دلت گویا گرفته!
      
      تا آسمانها میرود دلمویه هایت
       کار دل خونت عجب بالا گرفته!
      
      این روزها با دیدن حال تو بانو!
      بغضی گلوی اهل یثرب را گرفته
      
      هر روز اشک و آه، حق داری بسوزی
      یک کربلا غم در نگاهت جا گرفته!
      
      می دانم اینجا بارها با دست لرزان
      اشک از دو چشمت حضرت زهرا گرفته
      
      تاریخ را می گردم ـآری ـ تا ببینم
      مثل دل تنگت دلی آیا گرفته؟
      
      اینجا به همراه لب خشک تو مادر!
      هر سنگریزه ختم "یا سقا" گرفته...
      
      سید محمد بابا میری
 
      *******************
      
      
      چهار مرتبه بانو! برای تو خبر آمد  
      چهار بار دلت کوه شد به لرزه درآمد
      
      تو منتظر، تو گدازنده بر معابر خونین  
      مسافر تو نیامد مسافری اگر آمد
      
      چهار مرتبه شن‏زارهای ظهر، تنت را  
      گریستند و تو را داغ‏های مستمر آمد
      
      چنان گریسته‏ای روزهای خستگی‏ات را  
      که تکّه تکّه ی خاک بقیع نوحه‏گر آمد
      
      از آن گلایه تلخت به گوش علقمه بانو!  
      هر آنچه رود از آن لحظه سر به زیرتر آمد
      
      چهار بار پسر رفت و اسب رفت و تو بودی  
      چهار بار تو بودیّ و اسب بی‏پسر آمد
      
      تو کوه بودی و از پشتِ شانه‏های بلندت  
      چهار مرتبه خورشید سر بریده برآمد
      
      حسین هدایتی
      
      *******************

      
      تنها چرا نشسته مگر گریه می کند؟
      چون شمع شعله ور به نظر گریه می کند
      
      ازمردم مدینه شنیدم که روزها
      می آید و ز داغ پسر گریه می کند
      
      بالای چار صورت قبری که ساخته
      با دیده های سرخ جگر گریه می کند
      
      با ذکر جانگداز -حسینم غریب- بود
      دائم زند به سینه و سر گریه می کند
      
      از سوز روضه خواندن این مادر شهید 
      هر عابری میان گذر گریه می کند
      
      گاهی دلش برای علی تنگ می شود
      گاهی برای روضه ی در گریه می کند
      
      بغض نگاه باد صبا گفت با دلم
      دیگر غروب شد, چقدر گریه می کند!!
      
      وحید قاسمی

      
      *******************
      
      
      گفتم ام البنين، دلم پا شد
      گره هايي كه داشتم وا شد
      
      مادر آب را صدا زدم و ...
      خشكسالم شبيه دريا شد
      
      سوره ي حمد نذر او كرديم
      گم شده داشتيم و پيدا شد
      
      با ادب بود و روي دامانش
      تا گل نازدانه اي جا شد
      
      ...به مدينه نگفت مادر شد
      گفت،‌ مولاي شهر بابا شد
      
      با كنيزيّ خانواده ي عشق
      در دو عالم عزيز زهرا شد
      
      خادمي كرد تا كه عباسش
      از ازل تا هميشه آقا شد
      
      همه ي بچه هاش عيسايند
      گرچه عباس او مسيحا شد
      
      آن قَدَر خرج گريه شد افتاد
      آن قَدَر خرج گريه شد تا شد
      
      تا قيامت به احترام حسين
      ذكر لبهاش واحسينا شد
      
      گفت - گفتند روز عاشورا
      در غروبي كه خيمه غوغا شد
      
      بيت تقسيم آبروي حرم
      مشك بي آب - سهم سقّا شد
      
      كاش دست عمود نخلستان
      سدّ راهش نمي شد امّا شد
      
      گفت - گفتند بعد آني كه
      عليِ اكبر ارباًاربا شد
      
      قد سقّا شبيه قاسم شد
      قدّ قاسم شبيه سقّا شد
      
      گفت - گفتند بر سر نيزه
      سر عبّاس من تماشا شد
      
      بسته بودند اگر نمي افتاد
      بسته بودند اگر به ني جا شد
      
      خوب شد همره حسين نرفت
      در مسيري كه سر به ني ها شد
      
      خوب شد مجلس شراب نرفت
      در همان جا كه جشن برپا شد
      
      علي اكبر لطيفيان



ﺩﯾﺸﺐ ﺑﺮﺍﯼ ﺣﺎﻝ ﻭ ﻫﻮﺍﯾﺖ ﮔﺮﯾﺴﺘﻢ
ﺻﺎﺣﺐ ﻋﺰﺍ، ﺑﺮﺍﯼ ﻋﺰﺍﯾﺖ ﮔﺮﯾﺴﺘﻢ

ﺭﻭﺿﻪ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺁﺳﻤﺎﻥ
ﻣﻦ ﻫﻢ ﺷﺒﯿﻪ ﺍﺑﺮ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﮔﺮﯾﺴﺘﻢ

ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﮐﺎﺳﻪ ﯼ ﺩﻝ ﻣﻦ ﭘﺮ ﮔﻨﺎﻩ ﺑﻮﺩ
ﮐﺮﺩﯼ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻋﻨﺎﯾﺖ ﮔﺮﯾﺴﺘﻢ

ﮔﻮﯾﺎ ﮐﻤﯽ ﺯ ﺍﺷﮏ ﺷﻤﺎ ﺭﺯﻕ ﻣﺎ ﺷﺪﻩ
ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﯿﻦ ﺑﺪﻭﻥ ﻧﻬﺎﯾﺖ ﮔﺮﯾﺴﺘﻢ

ﺍﺯ ﻓﺮﻁ ﺁﻩ ﻭ ﻧﺎﻟﻪ ﺻﺪﺍﯾﺖ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ
ﺗﺎ ﮐﻪ ﺷﻮﻡ ﻓﺪﺍﯼ ﺻﺪﺍﯾﺖ، ﮔﺮﯾﺴﺘﻢ

"ﺍﯼ ﻭﺍﯼ ﻣﺎﺩﺭﻡ" ﺷﺪﻩ ﺫﮐﺮﻣﺪﺍﻡ ﺗﻮ
ﻣﻦ ﻧﯿﺰ ﭘﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﻧﻮﺍﯾﺖ ﮔﺮﯾﺴﺘﻢ

ﺩﺭ ﺭﻭﺿﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﺨﺖ ﻭ ﻧﻔﺲ ﮔﯿﺮ ﻣﺎﺩﺭﺕ
ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻭﻻ‌ﯾﺖ ﮔﺮﯾﺴﺘﻢ

ﺣﺮﻑ ﮐﻔﻦ ﺷﺪ ﻭ ﺩﻟﺘﺎﻥ ﺭﻓﺖ ﮐﺮﺑﻼ‌
ﺑﺎ ﺭﻭﺿﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺮﺏ ﻭ ﺑﻼ‌ﯾﺖ ﮔﺮﯾﺴﺘﻢ

ﺑﺎ ﭼﺸﻢ ﻣﺮﺣﻤﺖ ﮐﻢ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﻦ
ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺳﻪ ﻭﻋﺪﻩ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﮔﺮﯾﺴﺘﻢ


مصطفی هاشمی نسب

مناجات آقا با مادر

ای آفتاب روشن و پرنور خلقت
وی ماسوا را معنی و منظور خلقت

یا فاطمه ای آن که تو ام الکتابی
دنیا تمامی ذرّه و تو آفتابی

ای یازده آئینه در آئینۀ تو
وی منبع نور خدائی سینۀ تو

من معنی و منظور منشور تو هستم
من آخرین آئینۀ نور تو هستم

شد نام تو ذکر لب هر روز و شامم
برتو درود من ، نثار تو سلامم

ای مادر غمگین و هجده سالۀ من
نذر تو باشد تا قیامت نالۀ من

من مهدیم ماتم نشین غربت تو
تنهای تنهایم کنار تربت تو

سیل سرشکم گر دهد امشب امانم
تنها مصیبت خوان این قبر نهانم

بغض نهان من گره شد در گلویم
بگذار تا درد دل خود را بگویم

گریم بیاد آن همه صبر تو مادر
هر شب شدم پروانۀ قبر تو مادر

صحن دل و جانم سیه پوش تو باشد
اشکم چراغ قبر خاموش تو باشد

اشک امیر المومنین اینجا چکیده
بر تربتت از اشک او لاله دمیده

من از خزان باغ تو آتش گرفتم
در شعله های داغ تو آتش گرفتم

عمری است می سوزم ز داغ و ماتم تو
آتش گرفته جانم از عمر کم تو

آنان که پهلوی تو را مادر شکستند
دستان بابای مرا پیش تو بستند

در بین دود و آتش و دیوار خانه
دشمن چرا می زد تو را با تازیانه

خون دل از غم های تو جن و ملک خورد
برگوشۀ چشمت چرا زخم فدک خورد

تو نخل ایثار ولی بازو شکسته
آسوده باش ای مادر پهلو شکسته

من وارث شمشیر تیز انتقامم
مادر دعا کن بر ظهور و بر قیامم

از بس ز داغ تو قرین آه و دردم
در هر نمازم قاتلت را لعن کردم

عهد وفائی بسته ام با دوست مادر
حکم ظهور من به دست اوست مادر

سید هاشم وفایی 

دارم عذاب می کشم و آب می کشم
با چاه آه از دل بی تاب می کشم

بعد از سه ماه گونه ی مهتاب دیدنیست
دارم خجالت از رُخِ مهتاب می کشم

کِی در کنارِ خاکِ تو من خاک می شوم
کِی رَخت خویش از دل سیلاب می کشم

سلمانِ پیر زیر بغل های من گرفت
خود را به روی شانه یِ اصحاب می کشم

عکس تو مانده است به دیوار خانه ام
دستی که بسته شد روی این قاب می کشم

من هرچه می کشم همه از دست قنفذ است
داد از مغیره گوشه ی محراب می کشم

از کوچه از غلاف و در و تازیانه اش
از روسری و بستر و خوناب می کشم

دارم لباسِ سوخته ات را جمع می کنم
این میخِ لخته خون زده را آب می کشم

حسن لطفی

************************

چقدر سخت می گذرد روزگار بی زهرا
علی نمانده برایش قرار بی زهرا

به فکر طعنه و تزویر و دین فروشی اند
ز دست اهل مدینه فرار بی زهرا

بدون فاطمه راه کمال روشن نیست
نداشت مظهری پس کردگار بی زهرا

علی اگر چه پناه پیمبران بوده ...
گمان کنم شده در اضطرار بی زهرا

میان کوچه مغیره به غربتم خندید
تمام قلب من آتش... شرار بی زهرا

بدون فاطمه چشمم دگر نمی بیند
فضای شهر شده پر غبار بی زهرا

به عشق فاطمه هر روز خانه می رفتم
دگر ندارد علی چشم انتظار بی زهرا

حسین ایزدی

بسیار در نبودِ پدر... زار گریه کرد
بسیار کم رمق شد و بسیار گریه کرد

خیره شدند غمزده در چشم‌های هم
در سوخت از خجالت و دیوار گریه کرد

زهرا به خواب رفت و جهانی که مانده بود-
در اضطراب و دلهره بیدار گریه کرد

آن دختری که بود عزادار مادرش
مانند مادران ِعزادار گریه کرد!

آه... آن پدر که تنها در چاه می‌گریست
در خانه نزد دخترش این‌بار گریه کرد

پیچید در کفن گل خود را و بی‌گمان
تا لحظه‌های آخر دیدار گریه کرد

زهرا نبود و... بود... که در ظهر کربلا
همراهِ گریه‌های علمدار... گریه کرد!

علیرضا قنبری


*************************

سر خاکت دوباره آمده ام
تا برایت دوباره گریه کنم

شب هفتم رسیده ام تا با
دلِ خود پاره پاره گریه کنم

**

شب هفت تو نه که هفت من است
آمدم بر سر مزار خودم
هفت شب نه که هفت صد سال است
گریه کردم به روزگار خودم

**

هفت شب می شود که می گیرند
کودکانت سراغ مادر را
هفت شب می شود که می بینند
در و دیوار و خون بستر را

**

باورم نیست با دو دست خودم
ریختم خاک روی چشمانت
چیده ام تکه تکه سنگ لحد
پیش چشمان مات طفلانت

**

باورم نیست چوب گهواره
شده تابوت پیکرت زهرا
تازه فهمیده ام ازحرارت در
آتش افتاده بر پرت زهرا

**

کاش می شد ببينيم زخم
چهره لاله گون تو باقی است
زینبم شسته چادرت را باز
روی آن لکه خون تو باقی است

**

چند وقت نبود رو سویت
حال سر کرده دخترت زهرا
تازه فهمیده ام حرارت در
زده آتش به معجرت زهرا

**

شب هفت تو و برای علی
شب هفت محرم آمده است
وقت غسلت نشد بگو با من
زخمِ پهلویِ تو هَم آمده است

**

می نشیند به جای تو زینب
با کمی آب روبروی حسین
گوش زینب چه گفته ای که مدام
می زند بوسه بر گلوی حسین

حسن لطفی

*************************


مادر که رفت و در دل ما اشتیاق نیست
جز یادگارهاش درون اتاق نیست

مادر که نیست خانه چه تاریک و ساکت است
انگار توی خانه ی حیدر چراغ نیست

حالا که پر زدی نفس راحتی بکش
دیگر که روی سینه ی تو درد و داغ نیست

رفتی و من به رفتنت عادت نکرده ام
مادر... غمی درون دلم جز فراق نیست

حالا نشسته ام وَ کمی فکر می کنم
بی شک شبانه رفتن تو اتفاق نیست

گفتم که اوست ماه شب تار خانه مان
ماهیست پشت ابر ولی ابر در محاق نیست

اصلش ولایت است، فدک یک بهانه بود
دعوای ما که بر سر یک تکه باغ نیست

مجتبی حاذق

*************************

من هستم و خیالم و حال و هوای تو
صبح نخفتن از غم تلخ عزای تو

از دیشبی که خاک تو را ریختم به سر
گریان نشسته ام به سر خاک پای تو

خوابم نمی برد بخدا، گریه کن برام
ای لای لای هر شب من های های تو

یادش بخیر بسترت آن گوشه ی اتاق
حالا میان خانه چه خالیست جای تو

ققنوس پر کشیده ی بی بازگشت من
رفتی و سوخت لانه ام از ماجرای تو

دیروز در مشایعت آخرین نگاه
گفتم به حکم عشق بمیرم برای تو

اما بنفشه زارِ علی با همه وجود
ماندم به پای بی کسی بچه های تو

مصطفی متولی

*************************

قرار جان که مرا بی قرار خود کردی
نشانده ای به غم وسوگوار خود کردی

گل همیشه بهارم به فصل ماتم و غم
مرا ز گریه چو ابر بهار خود کردی

به لحظه لحظۀ هجران تو قسم که مرا
چو چشم پنجره چشم انتظار خود کردی

به زیر خاک مکان کردی ومرا از غم
ز پا فکندی و شمع مزار خود کردی

همیشه صحبت ایثار توست روی لبم
تمام عمر مرا شرمسار خود کردی

هنوز از جگرم بوی داغ می آید
چو لاله تا که مرا داغدار خود کردی

تو باغبان امیدی و بیت الحزان را
ز اشک حسرت و غم لاله زار خود کردی

فرشتگان خدا شاهدند اشکت را
چراغ روشن شب های تار خود کردی

در آتش غم ما سینۀ «وفائی» سوخت
ببین چه با دل ما از شرار خود کردی

سید هاشم وفایی

*************************


خوشا خدا که تو را زیر بال و پر دارد
دلش نمی آید دست از تو بردارد

زمین عزادارت، گرچه عرش از امشب...
... تو را که دارد انگار تاج سر دارد

صدای گریه می آید ولی دلیلش چیست
که گریه ی حسنت سوز بیشتر دارد

چگونه از داغت نشکنند طفلانت
که پهلوان تو هم دست بر کمر دارد

به جای چشم  دو دریا، به جای دل  آتش
به جای آه  نفس در نفس شرر دارد

چگونه از داغت نشکنند وقتیکه
خدا در این باره چشم های تر دارد

شبیه داغ بزرگ تو هیچ داغی نیست
که مستقیم اثر بر خودِ جگر دارد

نپرس دیگر، یارای شرح دادن نیست
فقط خداست که از حال من خبر دارد

صلاح کار فقط قدردانی از یار است
هر آنکه بعد از این فرصتی اگر دارد

دلم گرفته عزیزم! برای دیدارت
علی امید به آن نازنین سحر دارد

علی اصغر ذاکری


*************************

زهرا چو شمع سوخت و پیوسته آب شد
بعد از پدر به او ستم بی حساب شد

در بین دوستان خود از بس غریب گشت
از اشک غربتش، دل دشمن کباب شد

وقتی که دید دست علی در طناب بود
بر دور گردنش، غم عالم طناب شد

روز مدینه چون شب تاریک تیره ماند
یک لحظه تا کبود رخ آفتاب شد

واجب بود جواب چو مؤمن کند سلام
یارب چرا سلام علی بی جواب شد؟

دنیا گرفت فاطمه را از علی، علی
سوزش به سینه ماند و چهل سال آب شد

آن لحظه ای که پشت در افتاد مادرش
انگار عرش بر سر زینب خراب شد

از آن شبی که فاطمه اش در تراب خفت
بغض شکسته هم نفس بوتراب شد

مولا همیشه بود عزادار فاطمه
تا آن شبی که صورتش از خون خضاب شد

میثم! به روی تربت پنهان فاطمه
هر روز اشک دیده مهدی گلاب شد

غلامرضا سازگار

*************************


قلب سلاله های پیمبر ص کباب شد
آخر دعای مادرشان مستجاب شد

شمعی که بود روشن از او خانۀ علی
آخر کنار حجرۀ در بسته آب شد

ماهی که نقش پنجۀ ابر سیاه داشت
با دست بوتراب نهان در تراب شد

امشب ستارگان همه فریاد می زنند
کز داغ ماه خون جگر آفتاب شد

از یک شراره چشمۀ خورشید شد سیاه
با یک هجوم بیت ولایت خراب شد

شهر مدینه روز قیامت گواه شد
بالله به فاطمه  ستم بی حساب شد

در مجلس عزای جوان می برند گل
اینجا سرشک دیدۀ زینب گلاب شد

ای مرغ شب سلام ببر بهر فاطمه
با او بگو سلام علی بی جواب شد

«میثم» شکست پشت علی از فراغ یار
مولا ز غصّه پیر به فصل شباب شد

غلامرضا سازگار

 

 

 

 

      نگاه حیدری اش خیره خیره بر در بود
      و نیمه های وجودش میان بستر بود

      نفس نفس زدن فاطمه عذابش داد
      که چشم او همه شب تا خود سحر تر بود

      زمین نخورده کسی پیش چشم غیرتی اش
      یگانه یار غریبان شهر، حیدر بود

      علی، علی است میان مدینه تا وقتی...
      کنار حضرت مولا، وجود کوثر بود

      و  پشت گرمی او در کشاکش سختی
      نگاهِ  فاطمیِ دختر پیمبر بود

      فدک بهانه شده بود، کینه دیرینه است
      تمام نقشه ی شان انتقام خیبر بود

      برای قتل علی تیر و نیزه کاری نیست
      برای کشتن او راه های بهتر بود...

      هجوم و آتش و دود و غلافِ نامردی...
      ...دو دست بسته و چشمی که سوی دلبر بود

      ندای (فضه خُذینی) بلند شد، یعنی...
      ز دست رفته...تمامِ امیدِ مادر بود

      هنوز فکر و خیالش چقدر آشفته است
      به یاد کوچه باریک و حال معجر بود


حسین ایزدی

*********************

 

      همین که آه میکشی، حیدر خجالت میکشد
      از این نگاه خسته تا محشر خجالت میکشد

      تا ماجرای کوچه را یک یک حکایت میکنی
      حس میکنم غیر از حسن، معجر خجالت میکشد

      پهلو به پهلو میشوی، دردت مکرر میشود
      پهلو اگر آرام شد، از سر خجالت میکشد

      یک سوم از سادات را با فاطمه آتش زدند
      حالا کنار شعله، خاکستر خجالت میکشد

      آری یقینا هر چه شد، بین در و دیوار شد
      وقتی مقصر بوده میخِ در، خجالت میکشد

      هر روز درد تازه ای در پیکرت رو میشود
      از رنگ سرخ پیرهن، بستر خجالت میکشد

      هنگام دفن فاطمه، دستی ز قبر آمد برون
      حالا علی در لحظه ی آخر خجالت میکشد


حسین ایزدی

*********************


      رشیده ام چه شده دست بر کمر داری؟
      به جای خنده چرا چشم های تر داری؟

      جمیله ام چقدر صورتت عوض شده است
      حبیبه ام چه شده حال محتضر داری؟

      طبیبه ام که نگاهت مسیح قلب من است
      نرو، نرو، تو که از حال من خبر داری

      از این نگاه پر از اشک می توان فهمید
      چه خاطرات مگویی از آن گذر داری؟

      برای وضعیت پهلویت ضرر دارد
      اگر ز روی زمین پرِّ کاه برداری

      قرارمان که ز یادت نرفته فاطمه جان
      شریک غربت من نیت سفر داری؟

      میان کوچه خودم با دو چشم خود دیدم
      تو بیشتر ز چهل مرد هم جگر داری

      چگونه ضربه به تو این همه اثر کرده؟
      تویی که از پر جبرییل ها سپر داری

حسین ایزدی

*********************


      هر شب ز درد تا به سحر آه میکشی
      آهسته با دو دیده ی تر آه میکشی

      آیات زلزلت همه تأویل می شوند
      وقتی که تو ز عمق جگر آه میکشی

      با اینکه درد ها نفست را بریده اند
      ضجه نمیزنی و دگر آه میکشی

      این آه آه تو همه از دست درد نیست
      از غربت من است اگر آه میکشی

      محسن، حسن، حسین، و یا زینب و علی
      داری برای چند نفر آه میکشی؟

      وقتی نگاه تو به حسن خیره می شود
      آیا برای پاره جگر آه میکشی؟

      این آه آه تو به خدا می کشد مرا
      بانوی خسته ام چقدر آه میکشی؟

حسین ایزدی

*********************
 

      رنگ خاکستر و خونابه که درهم شده است...
      چهره ات زیر کبودی ش چه مبهم شده است

      آنقدر درد کشیدی ز خوراک افتادی....
      قوت تو آه و کمی گریه نم نم شده است

      کوه صبری ولی از درد به خود می پیچی
      بعد از آن ضربه ی در طاقت تو کم شده است

      من شریک غم و شادی تو ام فاطمه جان
      مثل قد خم تو، قامت من خم شده است

      دور بازوی علی مثل رخ تو زخم است
      این هم از لطف طناب است که محکم شده است

      پیش چشمت که حسین می گذرد، می شکنی
      در دلت صحنه گودال مجسم شده است؟

      چادر خاکی تو روی زمین نیست دگر
      بر در خیمه مهدی تو پرچم شده است
 

حسین ایزدی

*********************


      جرییل آمده به پرستاری شما
      فطرس به سینه می زند از زاری شما

      با گریه ی تو عرش خدا گریه می کند
      حتی خدا نشسته به غمخواری شما

      تنها فدک نه، محسن تان را گرفته اند
      یک نسل محسنی است طلبکاری شما

      چشمت، سرت، تمام تنت درد می کند
      یک ... دو ... سه تا نبوده گرفتاری شما

      تا آه می کشی علی از هوش می رود
      خیبر شکن شکسته ز بیماری شما

      با آه تو حسین و حسن آه می کشند
      زینب نشسته است به دلداری شما

      در کوچه پرچم علوی دست های توست
      حیدر نداشته به علمداری شما

      دستت شکست و بعد غرور علی شکست
      ساده نبوده حرف فداکاری شما

      بدتر ز اهل کوفه زنان مدینه اند
      یک تن نیامده به هواداری شما

      آتش گرفته جان در و میخ و پیرهن ...
      یک خانه است غرق عزاداری شما

حسین ایزدی

*********************

      کنیز هات نشستند و مو پریشانند
      نگاه کن همه ی بچه هات گریانند

      نشسته ایم کنارت نگاه کن ما را
      بگو نمیروی و رو به راه کن ما را

      زمان رفتن تو نیست استخاره نکن
      تو که هنوز جوانی کفن قواره نکن

      چگونه گریه برای نماندنت نکنم !؟
      بگو چکار کنم که کفن تنت نکنم ؟

      بیا و کار کن اصلاً ولی نشسته نکن
      تو را به دست شکستت مرا شکسته نکن

      بگو چکار کنم سمت پر زدن نروی ؟
      مگر تو قول ندادی بدون من نروی ؟

      کسی اجازه ندارد غذا درست کند
      برای فاطمه تابوت را درست کند

      نفس نفس زدن از زندگی سیرت کرد
      سه ماه آخر عمرت چقدر پیرت کرد

      سه ماه آخر عمرت چقدر زود گذشت
      سه ماه آخر عمرت همش کبود گذشت

      مرا ببخش شکسته شدی و چین خوردی
      سه ماه آخر عمرت همش زمین خوردی

      همیشه دست به دیوار می شوی زهرا
      تکان نخور که گرفتار می شوی زهرا

      دو چشم بسته ی خود را تو رو خدا واکن
      بیا و از سرت این دستمال را وا کن

      مرا ببخش اگر ریختند بر سر تو
      مرا ببخش به دیوار خورد معجر تو

      اگر نشد سرشان را به خویش بند کنم
      و از روی تو در خانه را بلند کنم

      دو موی سوخته از شانه ات در آوردم
      و میخ را ز در خانه ات در آوردم

      بمان که خانه ی امنی برات می سازم
      مدینه را همه را خاک پات می سازم

علی اکبر لطیفیان

*********************
زبان حال حضرت زینب(س)


      زودتر کاش بمیرم ز غم اما چکنم
      مانده ام با تن تبدار توُ با چکنم

      خواستم تا که نَگِریَم به کنار بابا
      خواستم تا که نَگِریَم به تو اما چه کنم

      گریه سخت است به مَردِ تو ولی می گرید
      زیر لب زمزمه اش این شده زهرا چکنم

      از سر شب که زدی شانه به مویم به لبت
      خون به جای نفست آمده حالا چکنم

      بسکه خون می چکد از پیرهن تازه ی تو
      بارها گفته ام ای وای که بابا چکنم

      دیدم آن روز چه آمد به سرت در آتش
      مانده بودم که در آن همهمه تنها چکنم

      در و دیوار به هم خورد و تو را خُرد نمود
      می شنیدم نفست را که خدایا چکنم

      من به دنبال تو و ، فکر همه کشتن تو
      کَس نمی گفت که در زیر قدم ها چکنم

  حسن لطفی

*********************


      باور نمی کنم که پریدی ز باورم
      باور نمی کنم که چه ها آمده سرم

      باور نمی کنم که گذشتی ز دخترت
      حالا سه ماه رفته ای و از گریه ها ترم

      حالا سه ماه می شود افتاده ام زپا
      حالا سه ماه می شود اینگونه پرپرم

      از شام تا به صبح  تنم تیر می کشد
      از صبح تا به شب منم و زخم بسترم

      پایی نمانده تا که بیاید به یاری ام
      چشمی نمانده تا که از این راه بگذرم

      از شانه کردنم حسنم گریه می کند
      حتی نشد برای حسین آب آورم

      تا سرفه می کنم پر خون می شود تنم
      باید لباس تازه ی خود را در آورم

      من باردار بودم و محسن صدا زدیش
      اما نبود قسمتم او را که بنگرم

      آتش گرفت دامنم و در به سینه خورد
      همراه آن شکست تمامی پیکرم

      شکر خدا که فضه به دادم رسیده بود
      فضه اگر نبود که می سوخت دخترم

      امروز در جوار توُ و در شبی دگر
      کنج خرابه می روم و اشک می برم

      کنج خرابه پیش یتیمی که مثل من
      گیسو سپید گریه کند در برابرم

      با لُکنتش دوباره زبان بازی می کند
      بابا خوش آمدی به نفس های آخرم

      گیسو بخون و چاک لب و چهره سوخته
      یعنی تویی مسافر من نیست باورم

      باید ز نیزه شرح گلوی تو بشنوم
      باید که از جراحت تو سر در آورم

      دستی بکش به روی سرم تا که حس کنم
      چون دختران شام پدر آمده برم

      دستی بکش به روی سرم تا که حس کُنی
      آتش گرفت سوخت تمامی معجرم


*********************


      ای اذان اشهد انّ علی مولای من
      میشود تکمیل با دنیای تو دنیای من

      چند سالی میشود تاج سر زهرا شدی
      نقطه ی پایین "با " ای نقطه ی در "فا" ی من

      یا علی جانم ، فدای عین و لام و یای تو
      حرف حرفم : فا و آ و طا و میم و های من

      من خودم فکری به حال دردهایم میکنم
      جان زهرا تو فقط غصه نخور آقای من

      صبح تا حالا نشستم چند تا گل چیده ام
      ای بزرگ خانه ام ! تقدیم تو گلهای من

      هر چه کردم سینه ام نگذاشت ، جان فاطمه
      چند بار این بچه هایم را بغل کن جای من

      من نمیدان هر وقت خوابم میبرد
      استخوان من میفتد روی هم ، ای وای من

      دست تو وا شد خدا را شکر پس من میروم
      راستی تابوت را آماده کرد اسمای من

      بعد از این مسجد برو راحت برو راحت بیا
      یک سر مویی اگر کم شد ز مویت پای من

      **
      پیرهن را بافتم یعنی به دردش میخورد ؟
      یا خجالت میکشد این زینب کبرای من


علی اکبر لطیفیان

*********************

      بی تو به این زمین و زمان احتیاج نیست
      وقتی نفس نمانده به جان احتیاج نیست

      این خانه سوت و کور شود با نبودنت
      فصل بهار حرف خزان احتیاج نیست

      از دردهات با خبرم زخمی علی
      لبخند تلخ ، فاطمه جان احتیاج نیست

      افتاده است دست تو از کار ، یاورم
      این درد را مکن تو نهان ، احتیاج نیست

      زحمت مکش که نان بپزی خانم علی
      قدری نمک که هست ، به نان احتیاج نیست

      تا آستانه بردن نعلین من چرا ؟!
      این کارها ، خمیده جوان ، احتیاج نیست

      از مسجد آمدم اگر امشب ، به پای من
      برخاستن به قد کمان احتیاج نیست

      فامیل هم به رفتن تو فکر می کنند !
      بیمار را به زخم زبان احتیاج نیست ...

      با من همینکه فاطمه بیعت کند بس است
      دیگر به بیعت دگران احتیاج نیست

رضا رسول زاده

*********************

      برخیز و باز پیش نگاهم قدم بزن
      غم را ز لوح سبز نگاهت قلم بزن

      یک یا علی بگو و دوباره بلند شو
      دستی بگیر برسر زانو ، قدم بزن

      بال و پرت شکسته ولی بهر دلخوشی
      بالی به پیش دیدۀ اهل حرم بزن

      ای گل بخند تا که بهاری شود دلم
      حال و هوای ابری غم را به هم بزن

      بامن مگو که فرصت عمرت تمام شد
      پیشم بمان و حرف ز رفتن تو کم بزن

      برخیز و باز مثل همیشه گه نماز
      بر روی عرش با نفس خود علم بزن

      با خطبه های شعله ور خود هنوز هم
      آتش به خرمن دل اهل ستم بزن

      مادر دل «وفائی» غمدیده تنگ توست
      جان علی مدینۀ مارا رقم بزن

سید هاشم وفایی

*********************

      بی یاری تو یاورت از دست می رود
      روضه بدون منبرت از دست می رود

      بی بی اگر قنوت نگیری بدون شک
      ذکر و دعا و مغفرت از دست می رود

      خضری که جرعه جرعه بقا بین جام اوست
      بی جرعه ای ز کوثرت از دست میرود

      رزقی بده که بی برکات دعای تو
      دنیاکه هیچ آخرت از دست می رود

      می خواهم از مدینه بگویم عنایتی
      بی حال روضه نوکرت از دست می رود

      ای پرشکسته کنج قفس بال و پر نزن
      اینگونه سرکنی پرت از دست می رود

      یک دستی آسیاب نگردان علی که هست
      اینگونه دست دیگرت از دست می رود

      شب ها ز سینه ای که شکسته نوا نکن
      زینب کنار بسترت از دست می رود

      پهلو مگیر روی مپوشان نریز اشک
      با این سه کار شوهرت از دست می رود

      هنگام راه رفتن خود هی زمین نخور
      این نیمه جان آخرت از دست می رود

      حرف سفر نزن اگرم محتضر شدی
      چونکه شهید بی سرت از دست می رود

مهدی نظری

 

 


      با لهجه ي بلال ندا ناگهان رسيد
      حي علي العزا که عزا ناگهان رسيد

      مثل "حسين" ، "فاطمه" هم گريه آور است
      مثل ائمه گريه ي ما ناگهان رسيد

      جايي نداشتم بشود سير گريه کرد
      تا دعوت امام رضا ناگهان رسيد

      اصلا بدون صاحب عزا که نمي شود
      وقتي صدا زديم بيا! ناگهان رسيد

      هر جا که نام حضرت صديقه برده شد
      انبوه "التماس دعا" ناگهان رسيد

      با ترس و لرز وارد مرثيه ات شدم
      اما ببين که رفت و کجا ناگهان رسيد!!!!

      رد مي شدي که در وسط کوچه اي غريب
      يک نانجيب بي سر و پا ناگهان رسيد...

سيد باقر سيدي زاده

*********************

دلم گرفته درين وسعت ملال، بلال!
اذان بگوي خدا را! اذان بلال! بلال!

من و تو شعله وريم از شرار فتنه، بيا
براي اين همه غربت چو من بنال، بلال!

سکوت تلخ تو با درد همنشينم کرد
اذان بگوي و ببر از دلم ملال، بلال!

هنوز ياد تو، در خاطر زمان جاري است
ازين گذشته روشن به خود ببال، بلال!

دوباره بانگ اذان در مدينه مي‏پيچد؟!
سکوت نيست جواب چنين سوال، بلال!

اذان اگر تو نگويي، نماز مي‏ميرد
بخوان سرود رهايي، بخوان بلال! بلال!

به جرم اين که من از راست قامتان بودم
زمانه منحنيم خواست چون هلال، بلال!

فغان که اهرمنم آن زمان ز پا افکند
که بست دست خداوند ذوالجلال بلال!

ز جان سوخته من هنوز شعله  درد
زبانه مي‏کشد از فرط اشتعال، بلال!

سرود اين همه غربت بخوان که بنشيند
به چهره‏ها، عرق شرم و انفعال بلال!

درين خزان محبت، سرود سبزت را
بخوان براي دل من به شور و حال، بلال!

بخوان براي دل من! که مي‏بالد
به من شکوه و به تو عشق لا يزال، بلال!

کبوتر حرم عشق! بال و پر وا کن
به شوق آمدن لحظه‏ي وصال، بلال!

بخوان! که عمر گل باغ عشق، کوتاهست
چو آفتاب، که دارد سر زوال، بلال!

براي مرغ مهاجر ز کوچ بايد گفت
بخوان سرود غم‏انگيز ارتحال بلال!

کمال سنگ دلي بين، که سنگ حادثه را
مرا زدند به پهلو تو را به بال، بلال!

سرود سبز تو با خشم سرخ من، ماند
به يادگار براي علي و آل، بلال!

مجاهدي (پروانه)

*********************

بخوان بلال! که «ياس کبود» دل تنگ است
اذان بگو! که اذان تو، آسمان رنگ است

اذان بگو! که پس از رحلت رسول خدا
مصاحب دل من، ناله ي شباهنگ است

اذان بگو! به صداي بلند و جار بزن
که پشت پرده ي ايمان فريب و نيرنگ است

اذان بگو! که بدانند بعد پيغمبر
نصيب آينه ها ي خدانما سنگ است

نه من، غبار يتيمي نشسته بر رويم
جمال آينه هايم، مکدّر از زنگ است

بگو که «اشهد ان علي- ولي الله»
بگو که لحن مناجات من، غماهنگ است

تو از سياه دلي هاي خلق شکوه مکن
«به هر کجا که روي آسمان همين رنگ است»

مرا ز گريه چرا منع مي کنند، بپرس
که اين چه رسم مسلماني؟ اين چه فرهنگ است؟

بگو که فاطمه اين يک دو روزه مهمان است
سفر به خير بگويند وقت ما تنگ است

بگو که فاطمه در حشر اگر که ناز کند
«کميت جمله شفاعت کنندگان لنگ است»

نماز شام غريبان شد و غروب و شفق
بخوان بلال! که ماه مدينه دل تنگ است

 محمدجواد غفورزاده (شفق)



      فدائيان ولايت شعارشان اين است
  " که  : مرگ سرخ ، به از زندگي ننگين است "

      نماز و روزه و حج و زکات جاي خودش
      مرا مودت ياران حضرتش دين است

      به فقر خويش بنازد ، گداي دولت دوست
      که رزق فقر به از سفره هاي رنگين است

      عنان بندگي ازکف مده به خود خواهي
      که پيروي ز هوا شيوه ي سلاطين است

      مس وجود به کين و حسد چه آلودن ؟
      دلي که وقف امامش نگشته مسکين است

      شکايتي مکن از جور اين زمانه ي تلخ
      دلا به پاي ولي ، جام زهر شيرين است

      ز آشنا و غريبه ، نصيب ما درد است
      شميم ياد تو بر سوز سينه تسکين است

      بترس ، خدعه گر ، از آه سينه ي مظلوم
      امام منتظران ، راحم المساکين است

      لباس نور به تن کن ، به خيمه اش رو کن
      حريم پاک ، چه جاي وجود چرکين است ؟

      دل عزيز خدا را شکسته کردن چيست ؟
      مريد نفس شدن ! اين چه رسم و آئين است ؟

      قدم نهد به دل عاشقان مخلص خود
      اقامتش به حريم قلوب حق بين است

      **
      دوباره قصه ي قهر از علي و شعله ي در
      دوباره ياس ولايت اسير گلچين است

      دوباره کوثر طاها و شعله اي جانسوز
      دوباره خون به دل يادگار ياسين است

      بدان که فاطمه بر درد سينه گريه نکرد
      ولي ز غربت مولاي خويش غمگين است

      گلي که بوسه به دستان او نبي مي زد
      چه شد که مستحق ضربه هاي سنگين است ؟

سيد محمد مير هاشمي

*********************

      من و اين گريه ي خواهي نخواهي
      سياهي مي رود چشمم سياهي
      براي دلخوشيم،گرچه سخت است
      بکش از سينه آهي گاه گاهي

      ***
      وجود کودکانم آب رفته
      خوشيم با همه سيلاب رفته
      ندارم چاره اي جز اينکه گويم
      کمي آرام مادر خواب رفته

      ***
      گمانم بعد از اين مهمان نداريم
      عزيزانم گمانم نان نداريم
      کنيزت گفت گُلها وقت بازيست
      به او گفتند فضه جان نداريم

      ***
      محال است از تو اين نا مهرباني
      اگرچه پوست روي استُخواني
      دوباره سرفه کن يعني که هستي
      تکاني خور تکاني خور تکاني

      ***
      شده غم همدمِ ديرينه ي تو
      ترک افتاده بر آئينه ي تو
      بلد بودند من را هم شکستند
      شبيه دنده هاي سينه ي تو
      ***
      نفس مي زد تو را مي زد مغيره
      و قنفذ را صدا مي زد مغيره
      از اين اوضاع چادر خوب پيداست
      که با پا بي هوا مي زد مغيره

      ***
      غمت از سينه زهرا ريخت بيرون
      شبيه موج دريا ريخت بيرون
      گره از رو سريت باز کردم
      کمي از لخته خون ها ريخت بيرون

      ***
      دلت خانم هواي سوختن داشت
      و شور زينب و شور حسن داشت
      فقط گفتي حسينم وا حسينا
      نگفتي کاش محسن هم کفن داشت

حسن لطفي

*********************

تقسيم کفن ها


      دخترت گريه مي کند حالا
      روي دستش سه تا کفن مانده
      بين اين بقچه اي که وا کرده
      سه کفن دو پيرهن مانده
      
      با نفسهاي آخرت گفتيش
      اين کفن ها براي خانه ي ماست
      پدر و مادر و من اما
      پيرهن ها براي کرببلاست
      
      اولين پيرهن که ميبيني
      اين که کوچکتر است دخترکم
      قسمت محسنم نشد اما
      به تنِ اصغر است دخترکم
      
      هديه کن بر رباب و در بغلش
      نوه ام را ببوس اصغر را
      دوّمين اش براي بي کفن است
      به تنش تا که کرد،خنجر را
      
      بوسه اي زن به گودي زيرش
      قبل تيغ و سنان و سر نيزه
      قبل از اينکه خنجرش با زور
      مي زند نانجيب بر نيزه
      
      بعد غارت حراميان را ديد
      تبر و دشنه تيز مي کردند
      با لباسي که از تنش کندند
      تيغشان را تميز مي کردند
      
      ديد حتي لباس اصغر نيست
      نخ قنداقه هم به غارت رفت
      واي دست رباب را بستند
      بين نا محرمان اسارت رفت

حسن لطفي

*********************


      گرفته ماتم داغي توان مردي را
      شکسته اند دل مهربان مردي را

      صدا صداي غريبي ست سوز مي آيد
      گرفته بغض اقامه اذان مردي را

      به درب خانه ي او پيش چشم دخترکش...
      گرفته اند از اين غصه جان مردي را

      مدينه همهمه اي ميشود دهان به دهان
      رسانده اند به هم داستان مردي را

      شنيده ايد؟ کجا؟ کي؟ چگونه؟ آري، نه!
      زدند همسر تازه جوان مردي را

      شنيده اند ز مردم که مرگ او حتمي ست
      شکسته اند دل دختران مردي را

سيدعلي رکن الدين

      درست لحظه ي برخورد داس با ساقه
      صداي مرگ به گوش درخت مي آيد
      به گوش داس صدايي نمي رسد ، امّا
      به گوش باغ خروش درخت مي آيد
      
      درست مثل همان ساقه ي غيور و رشيد
      به کوچه مادر سادات تا هويدا شد
      به ضربه هاي چهل ديو داس بدست
      چنان درخت وجود شکسته اش تا شد
      
      همين که در وسط کوچه برگريزان شد
      صداي پاي شياطين به آسمان پيچيد
      طنين خش خش برگي که زير پا افتاد
      طناب غم شد و بر دست باغبان پيچيد
      
      و دست بسته که بوده، بجز امامي که
      کنار هيبت او قدّ کوه خم مي شد
      و ذوالفقار علي تا برقص مي آمد
      وجود دور و بر او پر از عدم مي شد
      
      نبست دست علي را کسي بجز دنيا
      که جلوه اش بخدا اولّي و دوّمي اند
      تبر بدوش کنار سکوت و صبر علي
      پي شکست غرور نجيب فاطمي اند
      
      غرور فاطمه را دست کم نگير، ببين
      چگونه پاي علي شاخ و بال مي ريزد
      علي که بسته دودستش، فقط ز ديده ي خود
      براي فاطمه اشکي زلال مي ريزد
      
      غم بزرگ پيمبر دوباره اوج گرفت
      دوباره آب جري شد، دوباره از سر رفت
      همينکه فاطمه افتاد توي کوچه، علي
      به خويش گفت دوباره زِ ما پيمبر رفت
      
      هميشه آخر اين قصه هاي بغض آلود
      شبيه اولشان سختِ سخت مي گردد
      بقاي باغ بهايي نداشت جز اينکه
      دوباره باغ علي بي درخت مي گردد

امير عظيمي

*********************

          تا از صميم دل به علي اقتدا کند
      مي خواست جان خسته ي خود را فدا کند

      داني چرا به پشت در آمد گل نبي ؟
      گلچين مگر ز ساحت قدسش حيا کند

      جمعي شکسته عهد به او حمله ور شدند
      مردانه ماند تا که به عهدش وفا کند

      مادر ، زني نبود که بي خود فغان کند
      پرسش ز در نما ، ز چه اين سان نوا کند ؟

      فضه سريع جانب در مي دويد و ما ...
      ... حيران ، پدر کجاست ؟ چرا پا به پا کند ؟

      شداد شهر خواست دروغين بهشت خود
      بر روي خون کوثر قرآن بنا کند

      ديگر به خنده لب نگشود آن فرشته خو
      ديگر کسي نديد ز رخ پرده وا کند

      آنکه دعاش پيش خدا مستجاب بود
      از بهر مرگ خويش چرا التجا کند ؟

      گيرم نخواست تا که ز جايش شود بلند
      گيرم نخواست مسئلت از حق شفا کند

      آنکه تمام شب به خودش يک دعا نکرد
      ديگر چرا به خصم سيه دل دعا کند ؟

      امن يجيب ما ز چه سودي بر او نکرد ؟
      مادر چرا هماره اجل را صدا کند ؟

      شايد به خاطر دل ما منصرف شود
      ترک سفر کند گل حيدر ... خدا کند

سيد محمد مير هاشمي

*********************
  

      در کنده شد از جا و سر شعله زدن داشت
      از هيزم از آتش و از درد سخن داشت

      شد سرخ به جاي همه از فرط خجالت
      ميخي که نگاهي به من و گريه من داشت

      برخواست کمر بند علي مانده به دستش
      انگار نه انگار که صد زخم به تن داشت

      وقتي که جماعت به سرش ريخت زمين خورد
      وقتي که زمين خورد نگاهي به حسن داشت

      جا پاي مغيره به روي چادرش افتاد
      ازسينه خوردش خبري  مطمئنن داشت

      در خانه و در کوچه و حتي در مسجد
      اي واي که قنفذ همه جا دست بزن داشت

      اين دست شکستن عرق شهر درآورد
      اين طور کشيدن به خدا داد زدن داشت

      كابوس نميكرد رها حال حسن را
      يک عمر فقط ناله نامرد نزن داشت

      مانند حسينش شده محسن جگرش سوخت
      مي گفت علي محسن ما کاش کفن داشت

    حسن لطفي

*********************

  
      سخت است در آتش کسي با سر بيافتد
      يا شعله اي با ياس وقتي در بيافتد

      سخت است وقتي سينه يک در لگد خورد
      با آنهمه سنگيني يکجا در بيافتد

      سخت است جاي دست شلاقي مه آلود
      برگونه ياسي که شد پرپر بيافتد

      سخت است که اين اتفاق آنهم مدينه
      با يادگار باغ پيغمبر بيافتد

      سخت است وقتي بين خانه يک طنابي
      بر دست هاي فاتح خيبر بيافتد

      سخت است وقتي دست حيدر در طناب است
      لشکر به جان بازوي مادر بيافتد

      جاي تعجب نيست بعد از اينهمه درد
      صد مرتبه روي زمين دختر بيافتد

      حالا بگو با ديدن اينقدر ماتم
      جا دارد از پا ساقي کوثر بيافتد

      **
      بعد از گذشت چند سال از اين مصيبت
      جاداشت از فرزند زهرا سر بيافتد

      بعد از علي اکبر و عباس و قاسم
      وقتش رسيد از نيزه اي اصغر بيافتد

مهدي نظري

 

 

 

      فرياد داشت در دلش.... اما سکوت کرد
      شد ذره ذره آب، علي... تا سکوت کرد

      چون روز روشن است علي حق محض بود
      در پيش حق او همه دنيا سکوت کرد

      دستش اگر چه بسته ولي دست بسته نيست
      تنها به امر عالم بالا سکوت کرد

      گفتند يک نفر که يهودي است، شيعه شد
      وقتي که ديد حضرت مولا سکوت کرد

      وقتي صداي (فضه خُذيني) بلند شد
      صد بار مُرد و زنده شد، اما سکوت کرد

      مردي کنار همسرش از شرم گريه کرد
      مردي غريب و خسته و تنها، سکوت کرد

      با قاتلين فاطمه هر روز روبروست
      خون شد دلش اگر چه در آنجا، سکوت کرد

حسين ايزدي


      وقتي که مي افتد، مي افتم بي اراده
      مادر به من افتادگي را ياد داده

      او مي دود در کوچه با رنگي پريده
      من مي دوم دنبال او، پاي پياده

      من مي دوم اين کوچه ها را با دلي خون
      او مي رود پيش پدر خاکي و ساده

      آمد به خانه مادرم مثل هميشه
      انگار اصلاً اتفاقي رخ نداده

      امّا خودم ديدم که مردي راه سد کرد
      با مادرم آن بي حيا در کوچه بد کرد

      سيلي زد و مادر به روي خاک افتاد
      روح پدر با سر به روي خاک افتاد

      از روي ماه فاطمه در کوچه اي تنگ
      ديدم هزار اختر به روي خاک افتاد

      يک گل در اين دنيا ز پيغمبر به جا بود
      آن هم ولي پرپر به روي خاک افتاد

      در مادر زمين افتاد امّا شکر مي کرد
      با چادر و معجر به روي خاک افتاد

      اي واي از کربُبلا و عصر غارت
      اي واي از بي معجري، واي از جسارت

امير عظيمي

*********************


      منم که جان به لبم در ميان کوچه رسيد
      ز خاطرات کبودم زمين به خود لرزيد

      زبانم آمده بند از جنايت آن روز
      سياه شد همه کوچه هلال غم تابيد

  خدا به خير کند" ذکر مادرم شده بود
      رسيد آنکه ز قهر خدا نمي ترسيد

      به جرم اينکه به سينه زديم سنگ علي
      شديم در وسط کوچه ي بلا تهديد

      نکرد شرم و حيايي ز مادرم زهرا
      قباله را ز دو دستش چه ظالمانه کشيد

      هنوز در دل او کينه هاي خيبر بود
      گل رسول خدا را به ضرب سيلي چيد

      ز خاطرم نرود بين کوچه ها نامرد
      به اشک هاي من و حال مادرم خنديد

      چه ارتباط عجيبي است بين اين کلمات
      کشيده ، چادر خاکي ، غرور ، موي سفيد

      قسم به حرمت مادر اگر که اذنش بود
      نداشت کار ، قلم کردنِ دو دست پليد

      مرا به روز قيامت ، غمي که هست اين است
      که روي قاتل مادر دوباره بايد ديد
      
      *
 مرا به روز قيامت غمي که هست اين است
  که روي مردم دنيا دوباره بايد ديد
      (صائب)
      ***
محمد حسين رحيميان

 


ای نوحه گر فاطمه ...تقدیم شما
ای تاج سر فاطمه...تقدیم شما
سرمایه ی ما همین دو قطره اشک است
آنهم...پسر فاطمه ...تقدیم شما

سید مجتبی شجاع
 

 

*******************

وقتی که نقش روی تو لبخند می شود
زیباترین بهشت خداوند می شود

امسال هم گذشت و زمستان بهار شد
هر سال ما بدون تو اسفند می شود

یک لحظه بی تو... آه... که سخت است زندگی
با تو تمام عمر خوشایند می شود

حس میکنم که نام تو را باز برده است
وقتی دهان پر از شکر و قند می شود

مثل تو مهربان پدری یا اباالرحیم
کی بیقرار این همه فرزند می شود

بازآ که زیر پای تو از خون هر شهید
خاک شلمچه دجله ی اروند می شود

آیا زمان آمدنت در سپاه تو
سهمم پلاک و چفیه و سربند می شود؟

آخر ز راه میرسی ای وعده ی خدا
آری... هر آنچه را که نوشتند می شود

**

بکبار اگر تو روضه بخوانی بهشت ما
با روضه ی مدینه همانند می شود

حتی میان روضه زهرا بگو حسین
مادر خودش ز کار تو خرسند می شود

محمد بیابانی

*******************


الا که صاحب عزای تمام غم هایی
دوباره فاطمیه آمده؛ نمی آیی؟

به ما نگاه کن ای ساحل نجات بشر
تو را طلب کند این دیده های دریایی

کجا سیاه، به تن کرده ای غریبانه
کجا به سینه خود می زنی به تنهایی

کجا شبیه علی سر به چاه غم بردی
کجا شبیه علی روضه خوان زهرایی

برای گریه به غم های مادرت آقا
نه اینکه فکر کنم، مطمئنم اینجایی

شنیده ایم که گفتید روضه خوان باشیم
به روی چشم؛ هرآنچه شما بفرمایی

شنیده ایم زمین خورده است مادرتان
در آن دمی که به در خورد ضربه پایی

محمد بیابانی

*******************


دلم در هوای شما بود کاش
سرم خاک پای شما بود کاش

نه تنها فقط خاک پای شما
که گرد عبای شما بود کاش

شده قلب من خانۀ این و آن
در این خانه جای شما بود کاش

کس دیگری را پرستیده ام
خدایم خدای شما بود کاش

هوایی که با آن نفس میکشم
هوای سرای شما بود کاش

به لب ها کنار دعاهایمان
کمی هم دعای شما بود کاش

نگاهم به دستان بی دست هاست
نگاهم گدای شما بود کاش

شب جمعه ای در جوار خودت
دلم کربلای شما بود کاش

و این روزها در غم مادر از
عزادارهای شما بود کاش

قیامت دلم حسرت از این خورد
که وقف عزای شما بود کاش

محمد بیابانی

******************


از دوری ات هر کس دلی غمگین ندارد
تنها نه اینکه دل ندارد دین ندارد

این جمعه هم رفت و خبر از تو نیامد
امسال دیگر جمعه بعد از این ندارد

تنها به شوق جمعه های آن وگرنه
اسفندمان شوقی به فروردین ندارد

این سالها که آمدند و بی تو رفتند
آقا بگو دنبالشان نفرین ندارد؟

ای شاه! ما مشتی اسیریم و یتیمیم
جز تو کسی را این دل مسکین ندارد

این چند ساله جامه ی عیدم سیاه است
کاری دلم با جامه رنگین ندارد

پهلوی مادر چهره و بازوی مادر
تا برنگردی دردشان تسکین ندارد

**

دشمن ز کوچ یاس دیگر مطمئن است
دلشوره ای از بابتش گلچین ندارد

محمد بیابانی

******************

بیا که چشم به راه تو چشم آدم هاست
و پیش پای تو از اشک، خیر مقدم هاست

غروب روز فراقت طلوع خوشحالی ست
زمان آمدنت وقت رفتن غم هاست

شبیه نار و جحیم اند جنت و فردوس
بهشت های بدون تو چون جهنم هاست

برای فاطمه بیش از حسین می باری
چرا که فاطمیه مادر مُحرم هاست

مدینه نقطه ی آغاز غصه های تو و
مدینه لحظه ی مرگ تمام ماتم هاست

برو مدینه و بیرون کن آن دو را از خاک
که چشم زخم دل ما به دست مرهم هاست

***

تو یک شب از کفن و دفن و غسل، روضه بخوان
چرا که خواندن این روضه کار مَحرم هاست

محمد بیابانی

******************

عیدی رسیده است که در آن امید نیست
صدها بهار هم برسد، بی تو عید نیست

تکراری و شبیه به هم، چون گذشته ها
امسال هم اگر تو نیایی جدید نیست

با جمعه سال آمد و با جمعه می رود
با این حساب آمدنت هم بعید نیست

هربار دوره میکنم این سالنامه را
جز حسرت ظهور تو در سررسید نیست

مارا ببخش اگر دلمان در سیاهی است
یا چشممان ز اشک فراقت سپید نیست

یک روز می رسد که تو از راه می رسی
آن روز قبر مادر تو ناپدید نیست

در خانه ای که مجلس ختم رسول بود
او را زدند... آه... که گفته شهید نیست

محمد بیابانی 

11 / 1 / 1393برچسب:مهدی وحیدی, :: :: نويسنده : مهدی وحیدی


فریاد که این درد مداوا شدنی نیست
زنجیـر غم از پای دلم وا شدنی نیست

بیمار تو در بستر مرگ است علی جان
از دست مده صبر که او پاشدنی نیست

مرهـم نتـوان زد به دل سوخته ی من
مـولا سند پـاره که امضا شدنی نیست

شرمنده ی روی تـوام ای دسـت خدایی
امروز که زهرای تو زهرا شدنی نیست

از صاعقه ی سیـلی و این آب فرادست
پیـداسـت رخ آینه پـیدا شدنی نیست

با اشک حسین و حسنم این شب تاریـک
یلدای بلنـدیست که فردا شدنی نیست

ای دیده جان بین تو و این خلق جهان بین
افسوس که این فاصله یکجاشدنی نیست

گفتم نزنم تکیـه بـه دیوار دریـغا
سختست که برخاستن از جا، شدنی نیست

"نیسی" اگر از خاک بر افلاک نشیـند
از جمع گدایان تو منها شدنی نیست

رجبعلی نیسی


آنکه از روز ازل حق ز صفایش دم زد
مهر مهرش زتجلی به دل آدم زد

کوثرش خوانده خداوند به قرآن کریم
رشته ی مهر علی را گره ای محکم زد

آنکه شرمنده شد از بخشش او بخشش جود
بوسه بر دست گدای درِ او حاتم زد

هیجده ساله جوانی که در ایام شباب
دفتر عمر ورا باد خزان بر هم زد

چه بگویم که چه ها دید ز شیطان صفتان
گویم آنقدر که آتش به همه عالم زد

رفته بود از پی احقاق حق از خانه برون
سیلی از کینه به رویش طمع آدم زد

پهلویش از اثر ضربت در بشکستند
ناله ای زد که شرر بر دل ابنِ عم زد

حمید کریمی

********************


سلام حضرت کوثر سلام خیر کثیر
سلام سیده خاتون سلام عشق امیر

شناسنامه ی تو صبح لیلة الاسراست
نزول شان تو شد شان آیه ی تطهیر

چقدر روز تولد دل از همه بردی
چقدر دل که به عشق شما نشد زنجیر

به یمن روز تولد برایت آوردند
فرشته های بهشتی لباس های حریر

به بنده پروری تو فقیر عادت داشت
به جمله های بفرما به لفظ خوب بگیر

تو نیم زندگی ات را شدی نصیب پدر
ونیم دیگر آن را علی ولی تقدیر

کنار حضرت حیدر چه لذتی دارد
فقط تو باشی و آقا، دو لقمه نان و پنیر

سر است از همه فرش های کاشانی
میان خانه ی مولا همان دو قطعه حصیر

برای حضرت حیدر سه روز شیرین بود
ولادت تو عروسی تو و روز غدیر

به روز های نداری چقدر سر کردی
به روزه های پیاپی به نان خالی و شیر

تو برتر از غزلی من زیاد کم گفتم
اگر که بد شده مادر ببخش خرده نگیر

روح الله قناعتیان


 

دود سرکش شد و با رنگ سحر برخورد کرد
باز هم دیدند خیری که به شر برخورد کرد

طبق عادت جبرئیل از آسمان آمد ولی
ناگهان با اتفاقی شعله ور برخورد کرد

اتفاقی که غرور همسری را خرد کرد
اتفاقی که در آن مادر به در برخورد کرد

گردش لولای در سمت حیاط خانه بود
سمت مادر چرخ خورد و با پسر برخورد کرد

او حواسش به علی و بچه هایش بود که
میخ با پهلوی زهرا بی خبر برخورد کرد

تازیانه جرأت برخورد با او را نداشت
بازویش با تازیانه بیشتر برخورد کرد

از هجوم ناگهانی در خانه است که
صورتی با سینه ی دیوار اگر برخورد کرد


مسعود اصلانی

*******************


شعله دل کوچه پر از غم می شد
کوچه در آتش و خون داشت جهنم می شد

"باید آتش بزنم باغ و بهار و گل را...."
روضه مکشوف تر از آن چه شنیدم می شد

بین دیوار و در انگار زنی جان می داد
جان به لب از غم او عالم و آدم می شد

لااقل کاش دل ابر برایش می سوخت
بلکه از آتش پیراهن او کم می شد

زن در این برزخ پر زخم چه رنجی دیده است؟
بیست سالش نشده داشت قدش خم می شد

تا زمین خورد صدا کرد "علی چیزی نیست"
شیشه ای بود که صد قسمت مبهم می شد

آن طرف مرد سکوتش چقدر فریاد است
روضه جان سوز تر از غربت او هم می شد؟

"میخ کوتاه بیا همسرم از پا افتاد"
میخ هر لحظه در این عزم مصمم می شد

غنچه دارد گل من تیغ نزن بی انصاف
حیف،بابا شدنم داشت مسلم می شد"

ناگهان چشم قلم تار شد و بعد از آن
کربلا بود که در ذهن مجسم می شد

کوچه در هیأت گودال در آمد آن گاه
بارش نیزه و شمشیر دمادم می شد

اشک خواهر وسط هلهله طوفانی بود
اشک و لبخند در این فاجعه توأم می شد

سیب سرخی به سر شاخه ی نیزه گل کرد
داشت اوضاع جهان یکسره درهم می شد

که قلم از نفس افتاد،نگاهش خون شد
دفتر شعر پر از واژه ی شبنم می شد

کاش همراه غزل محفل اشکی هم بود
روضه خوان، مقتل خونین مقرم می شد

سید مسیح شاه چراغی

 


      به لب ها زمزمه پس کی می آیی؟
      به غم ها خاتمه پس کی می آیی؟
      برای مادرت تو گریه کردیم
      عزیز فاطمه پس کی می آیی؟

*********************

      ای دیده خون ببار نیامد نگار ما
      آخر سحر نگشت شب انتظار ما

      یا ذالکرم به غربت عشاق رحم کن
      کی می رسی به داد دل بی قرار ما

      صاحب عزا به مجلس ما هم سری بزن
      رحمی نما بر این جگر داغدار ما

      ای کاش گریه وا کند این دیده بنگرم
      در مجلس عزا تو نشستی کنار ما

      بیمار رو به قبله شدیم از فراق تو
      دیگر ز اشک و گریه گذشت است کار ما

      یا صاحب البکاء سبوئی حواله کن
      خشکانده است گناه دو ابر بهار ما

      سوگند بر نوای حسین جان فاطمه
      باشد گدائی حرمت اعتبار ما

      خیمه زدی به چادر خاکیِ مادرت
      تا درس نوکری بدهی بر تبار ما

      ای کاش با دعای شما تا خدا رویم
      همراه تو زیارت کرب و بلا رویم

    سید مجتبی شجاع

*********************

      این روزها نوای دلم مادری تر است
      هركس كه یار من بشود یار حیدر است

      گاهی شما شبیه به من گریه می كنید
      در فاطمیه اشك شما فاطمی تر است

      ای صاحبان ناله خدا خیرتان دهد
      سوز شما هماره تسلّای مادر است

      در خیمه ام اقامه ، عزایش كه می كنم
      مهمانِ روضه ام ز علی تا پیمبر است

      یاد شكسته پهلوی او می كُشد مرا
      زهرا فرشته ای است كه بی بال و بی پر است

      تا گریه می كنم كه چرا قامتش خمید
      احساس می كنم كه چنان سایه بر سَر است

      آری خودش تسلّیِ غمدیدگان شود
      با اینكه چشم پر گُهرم حوض كوثر است

      هرگاه یاد درد دل مجتبی كنم
      اسرار او به پیش نگاهم مُصَوّر است

      مادر! هنوز خیمه نشینِ تو مانده ام
      گویی هنوز معركۀ كوچه و در است

      ای مادرم! دعا كن و یا منتقم بخوان
      اَمَّن یجیب گو كه مُجیب تو داور است

      طی می كنم ز كعبه مسیر مدینه را
      از كربلا شروع كنم زخم سینه را

      قاسم نعمتی

*********************

      کشتی دل به گل نشست بیا
      تکه تکه شد و شکست بیا

      مثل آبی که در کف دست است
      دینمان می رود ز دست بیا

      در زمین بیشتر ز هر عصری
      قحطی آدم آمدست بیا

      همۀ این قبیله دور از تو
      می شود قوم بت پرست بیا

      چهارده قرن می شود آقا
      مادرت چشم بر در است بیا ...

     محمود ژولیده

*********************

      تو فاطمه ای جلوه ی انوار الهی
      تو فاطمه ای بی بدل و لا یتناهی

      تو قبله و دلها همه تا کوی تو راهی
      عالم شده با نور تو روشن، به نگاهی

      زهرایی و دنیا شده در کار تو مبهوت
      دنیا نه فقط، عرش، سما، عالم لاهوت

      از درک بشر منزلت توست فراتر
      تفسیر کند قدر تو را سوره ی کوثر

      تو فاطمه ای روح و دل و جان پیمبر
      بسته ست به جانِ تو، همه هستی حیدر

      جان تو شده بسته به جان علی آری
      در یاری او از همگان افضلی آری

      حالا شده این شهر عزاخانه ی‌ مولا
      آتش زده نمرود به کاشانه ی مولا

      در شعله شدی آه تو پروانه ی‌ مولا
      ای وای از این حال غریبانه ی‌ مولا

      جان تو و جان علی آرام نداری
      پهلوت شکسته ولی آرام نداری

      مانع شده ای یک تنه از بُردن حیدر
      تو در وسط کوچه شدی جوشن حیدر

      کی گشت جدا دست تو از دامن حیدر؟
      حیران شده از غیرت تو دشمن حیدر

      پس دید که با تو نبرَد راه به جایی
      وقتی که تو این گونه به سوی علی آیی

      بستند کمر آن همه بر کشتنت این بار
      در کوچه چهل تن همه آماده ی پیکار

      طوفان بلا بود و تو دلخسته و بی یار
      شد غرق به خون از غم تو دیده ی مسمار

      گفتند که با کشتن تو کار تمام است
      گفتی که نه این مرحله آغاز قیام است

      با قامت خم دست به دیوار گرفتی
      ناگه مدد از حیدر کرار گرفتی

      در دست که سر رشته ی‌ پیکار گرفتی
      آرامش از آن خصم ستمکار گرفتی

      در سینه ی‌ تو آه جگر سوز، علی گفت
      چشمان پر از خون تو آن روز علی گفت

      برپای نمودی وسط کوچه قیامت
      جان دادی و جان ولی ات ماند سلامت

      ای خون تو احیاگر اسلام و امامت
      آخر به سرانجام رسد اشک مدامت

      یک جمعه سحر منتقمت می رسد از راه
      بر پرچم او نقش "علیً ولی الله"

     محمد ناصری


اشكی بُود مرا كه به دنیا نمی دهم
این است گوهری كه به دریا نمی دهم

گر لحظه ای وصال حبیبم شود نصیب
آن لحظه را به عمر گوارا نمی دهم

عمری بود كه گوشه نشیـن محبتم
این گـوشه را به وسعت دنیا نمی دهم

در سینه ام جمال علی نقش بسته است
این سینه را به سینه ی سینا نمی دهم

تا زنده ام ز درگه او پا نمی كشم
دامان او ز دست تمنّا نمی دهم

سرمایه ی محبت زهراست دین من
من دین خویش را به دو دنیا نمی دهم

گر مهر و ماه را به دو دستم نهد قضا
یك ذره از محبّت زهرا نمی دهم

امروز بزم ماتم زهرا بهشت ماست
این نقد را به نسیه ی فردا نمی دهم

در سایه ی رضایم و همسایه ی رضا
این سایه را به سایه ی طوبی نمی دهم

سید رضا موید 


*************************


بی مهر فاطمه دل ما ارزشی نداشت
بی اشک های او گل ما ارزشی نداشت

با گریه های اوست که ما گریه کن شدیم
ورنه حیات باطل ما ارزشی نداشت

او مادرانه زحمت ما را کشیده است
بی باغبان که حاصل ما ارزشی نداشت

از برکت ولایت زهرای اطهر است
دنیا اگر مقابل ما ارزشی نداشت

گمراه می شدیم اگر نور او نبود
سیر و سلوک جاهل ما ارزشی نداشت

زهرا اگر نبود در این سیر بندگی
طی کردن مراحل ما ارزشی نداشت

بی نور نام فاطمه در بین عرشیان
زینت نداشت منزل ما ارزشی نداشت

نام حسین گر شده گرمی بزم ما
بی فاطمه محافل ما ارزشی نداشت

قاسم نعمتی

*************************


در مقامی كه عقیق سرخ از زر بهتر است
اشك هایم بال معراج است از پر بهتر است

بیشتر از بهترین وجه عبادت از نماز
در قیامت اشك هایت را بیاور بهتر است

با زبان دل فقط حرف خودم را می زنم
نامه بر این روزها باشد كبوتر بهتر است

از سر اخلاص حمدش را به جا می آورم
آنكه از آغاز یادم داده كوثر بهتر است

گرچه فرقی نیست بین ساقی و كوثر ولی
بارها فرموده پیغمبر كه مادر بهتر است

مصحف زهرا به غیر از سینۀ معصوم نیست
سر مستور خدا در پرده آخر بهتر است

وقت بالا بردن در، حرز نام فاطمه
از دو لشگر هم برای مرد خیبر بهتر است

هر كسی بو برده از غیرت شهادت می دهد
در نگاه مرد مرگ از اشك همسر بهتر است

از زمانی كه شنیدم در به پهلویت گرفت
حس من این است اصلاً خانه بی در بهتر است

محسن عرب خالقی 

 

گرد علی ضریح تو اندر طواف شد
راه میان خانه و مسجد مطاف شد

دست چهل نفر همه در جنگ با علی
دست تو با تمامی‌شان در مصاف شد

تنها امید دست خدا بود دست تو
دستت شکست و دست علی در کلاف شد

از ذوالفقار نام علی کینه داشتند
اما حساب کینه‌شان با تو صاف شد

‌‌دستت محال بود علی را رها کند
وای از غلاف، هرچه که شد با غلاف شد

تو دست خیر داری و از خیر دست تو
از مالیات - قنفذ ملعون معاف شد

دستی که بوسه‌گاه نبی بود گوئیا
در بازویش دچار کمی انحراف شد

مویی که استخوان تو برداشت پشت در
خوردی زمین به کوچه و دیگر شکاف شد

خانه به خانه در زدی و گفتی از غدیر
اما جواب تو سخنان گزاف شد

بعد از تو ای ستاره‌ی خوشبختی علی
در کنج خانه کار علی اعتکاف شد

محمد جواد پرچمی

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 31 صفحه بعد

درباره وبلاگ

در این سايت با اخــلاق مــداحی، اصـــول مداحــی،علــوم و فنــون مداحـی روضه خوانی،دعاخوانی، اشعار زیبا دربـاره ولادت و تسلیت اهــل بیت علیهم السـلام،وظایف مداحان،رسالت مداحان در جامعه، آسیبهای مداحی،مقتل شناسی انواع سبک ها و دستگاه ها و هر آنچه کـه مربوط بـه مداح و مداحی باشد، آشنا خواهید شد ان شاءالله. (مهدی وحیدی)
موضوعات
آخرین مطالب
آرشيو وبلاگ
پیوندهای روزانه
تبلیغات ناخواسته

نويسندگان


آمار وبلاگ:
 

بازدید امروز : 695
بازدید دیروز : 1936
بازدید هفته : 8501
بازدید ماه : 44668
بازدید کل : 993952
تعداد مطالب : 913
تعداد نظرات : 90
تعداد آنلاین : 28