آموزش مداحی و اشعار مذهبی
آموزش تخصصی اصول و فنون و اخلاق مداحی به همراه زیباترین اشعار در مدح اهل بیت علیهم السلام

اشعار استاد علي اكبر لطيفيان

بهر حاجات اگر دست دعا برخيزد
دلبري هست به هر حال به پا برخيزد

لطف آقاي خراسان ز همه بيشتر است
هر زمان از دلِ پُر درد صدا برخيزد

آهِ در سينه ي عشاق به هم مرتبطند
وقت نقاره زدن ناله ي ما برخيزد

جرأتش نيست كسي حرف جهنم بزند
گر پيِ كارِ گنهكار ز جا برخيزد

زائر آن است كه در كوي تو اُتراق كند
آن كه در عرش نشسته ست چرا برخيزد؟

تا به دستِ كرم تو به نوايي نرسد
از سرِ راه محال است گدا برخيزد

بر سر خاكم اگر آهوي تو گريه كند
از تمام جگرم بانگ رضا برخيزد

حرمت زودتر از كعبه مرا حاجي كرد
حج ما آخر ذي القعده به پا برخيزد

 

*******************

خاک حرم رسيد، دوا نيز داده شد
آب حرم رسيد، شفا نيز داده شد

ما طور خواستيم مقيم حرم شديم
ما جلوه خواستيم، خدا نيز داده شد

اصلاً بهانه هاست که ما را مي آورد
با دادن بهانه، بها نيز داده شد

هر جا اگر به خواسته ها لطف مي شود
در اين حرم نخواسته ها نيز داده شد

از بس کريم بود که درهم خريد و رفت
در ازدحام، حاجت ما نيز داده شد

اصلاً به خواهش کم ما اکتفا نکرد
ما سنگ خواستيم، طلا نيز داده شد

گفتم رضا، عطاي حسيني نصيب شد
گفتم حسين، امام رضا نيز داده شد

مي خواستم به مشهد تو راهي ام کنند
ديدم برات کرببلا نيز داده شد

*******************

دست اگر باشد دخيل كنج دامان بهتر است
از نماز شب توسل بر كريمان بهتر است

دل ولو كوچك، به لطف تو بزرگي مي كند
يك ده آباد از صد شهر ويران بهتر است

حرف ما آن است كه آهوي نيشابور گفت
گاه مديونت شدن از دادنِ جان بهتر است

سايه اي كه بر سرم افتاد، عزت پخش كرد
سايه ي گلدسته از تاج سليمان بهتر است

دست بر سفره نبردم تا خودت تعارف كني
تعارف اهل كَرم از خوردن نان بهتر است

يك كمي بنشين كنار ما، پذيرائي بس است
ميزبان كه مي نشيند حال مهمان بهتر است

صبح محشر هر كسي دنبال ياري مي دود
يار ما باشد اگر شاه خراسان، بهتر است

*******************

از لطف التماسِ صداهايِ آهوان
بي گريه هم گرفت دعاهايِ آهوان

آهو زياد محضر معشوق مي رود
پس وصلمان كنيد به پاهايِ آهوان

يك عده اي شدند گدا كلبِ كهف را
ما نيز مي شويم گداهايِ آهوان

نانم حرام ميل كبوتر شدن كنم
وقتي كه هست حال و هواهايِ آهوان

صورت گذاشتن به كفِ پات واجب است
آن هم در آستانِ خداهاي آهوان

صياد نيز پايِ تو را بوسه مي زند
با ذكر يا امام رضاهايِ آهوان

آهو شديم پس كرمت را نشان بده
مثل هميشه آن حرمت را نشان بده


ما زلف داده ايم پريشان شود همين
دل داده ايم دستِ تو حيران شود همين

آئينه ي مرا سحري تكّه تكّه كن
باشد كه خرج گوشه ي ايوان شود همين

دردِ مرا علاج مكن با طبابتت
با خاكِ زير پاي تو درمان شود همين

حالا كه هم غذاي غلامان خانه ايم
خوب است آدمي ز غلامان شود همين

آن كه به مهرباني ات ايمان نياورد
در ازدحام حشر پشيمان شود همين

لطف تو را به خاطر اين آفريده اند
كه آتشِ خليل، گلستان شود همين

كلِّ زمين بناست اگر كشوري شود
بهتر كه پايتخت خراسان شود همين

از جلوه ات كنار بزن اين نقاب را
تا آفتاب، پاره گريبان شود همين

سلماني ات نيامده ظرفش طلا شود
اين جا نشسته است كه سلمان شود همين

حالا كه محمل تو رسيده ست شهر طوس
حرفي بزن كه شهر مسلمان شود همين

اين بندگيِ ما به قنوتِ تو كامل است
توحيدِ ما به شرط و شروطِ تو كامل است

جز تو نمي شويم گرفتار هيچ كس
هرگز نمي شويم هوادار هيچ كس

از آن زمان كه با حرمت آشنا شديم
اصلاً نرفته ايم به دربار هيچ كس

اين جا به زائرانِ تو فيضي كه مي رسد
آن را نمي دهند به زوّار هيچ كس

نانِ كسي به غير تو ما را حلال نيست
خود را نمي كنيم بدهكار هيچ كس

حالا كه تو امامِ رئوفِ جهان شدي
ديگر نمي شويم گنهكار هيچ كس

شب هاي قدر غير تماشايِ رويِ تو
دل خوش نمي كنيم به ديدار هيچ كس

فردا بگير دستِ مرا ايّها الرئوف!
يا ايّها الامام رضا ايّها الرئوف!

هر چند ناتوان شدي، اما ز پا نيفت
اي هشتمين عزيز، عزيزِ خدا نيفت

مي ترسم آن كه دست بريزد به پهلويت
باشد ز پا بيفت ولي بي هوا نيفت

كوچه به آلِ فاطمه خيري نداشته
ديوار را بگير و در اين كوچه ها نيفت

مردم ميان شهر تماشات مي كنند
اين بار را به خاطر زهرا بيا نيفت

دامان هيچ كس به سرت سر نمي زند
حالا كه نيست خواهر تو پس ز پا نيفت

تكّه حصيرِ خويش از اين حجره جمع كن
اما به ياد نيمه شبِ بوريا نيفت

اي واي اگر به كرب و بلا بوريا نبود
راهي براي دفن شه كربلا نبود

 

 


ساعات طوفان،وقت جزر و مد رسیده
نبضم چه محکم میزند تا صد رسیده
 
آیا قبولم میکند یا نه؟ولی نه
اصلا چرا این فکرهای بد رسیده
 
اینجا تمام مهربانی مال آقاست
اینجا مگر بر سینه دست رد رسیده ؟
 
سوت قطار آمد،کسی در پشت در گفت:
ای جانمی جان اول مشهد رسیده
 
از کوچه قلبم تا حرم یکباره پر زد
ردّ پرم تا پرچم گنبد رسیده
 
طوفان عشقت شست و شو داده دلم را
چشم رئوفت آبرو داده دلم را
 
دلشوره ای شیرین سر بال و پرم هست
هشت آسمان آیینه در دور و برم هست
 
باران غم هرگز نمیگیرد سراغم
تا مهربانی های تو روی سرم هست
 
وقف سر انگشت پر از مهر تو بوده
هرجا اگر نام و نشانی از کرم هست
 
خوبی تو تا ناکجا تا آن سوی عرش
هر قدر هم بالا و بالا میپرم هست
 
این بچه آهو های اشکم زنده هستند
تا گوشه های دنج و گرم این حرم هست
 
داخل نمی آیم،دم باب الجوادم
اینجا برای ما گداها بهترم هست
 
شرط قبول افتادن ایمان،تویی تو
خورشید عالم تاب من ، سلطان تویی تو
 
لبخند تو آغاز احساس سحرها
زیباترین نقاشی تصویر گرها
 
این قلب ها از بچگی زائر شدن را
دیدند در تاب و تب دوش پدرها
 
حتما همیشه عذرها را میپذیری
با تو نمی ماند اگر ها و مگرها
 
اصلا تو اینجا آمدی تا پر بگیرم
تا واشود از بال هامان دردسرها
 
از دست تو اذن شهادت را گرفتند
طوفانیان جبهه ها،آن باجگرها
 
روی قدمگاه دلم پا میگذاری
سنگ است اما از تو میگیرد اثرها
 
از خاک نیشابور چشم من گذر کن
خورشید معراج کجاوه،یک نظر کن
 
شاه خراسانی و دنیا زیر پایت
صدها مفاتیح الجنان در یک دعایت
 
بالا نشین بودی ولی با ما نشستی
رزاق هر سفره،غلامان هم غذایت
 
غربت کشیدی تا دلی غمگین نماند
هرجور شد ماندی به قربان وفایت
 
آه ای امام فطر ما بی تو فطیریم
آب و غذامان غصه های بی نهایت
 
بی تو چه میکردیم اگر اینجا نبودی
        بی این همه الطاف بی چون و چرایت       
 
ما چند وقتی میشود باران نداریم
آقا بدون التفاتت جان نداریم
 
از آن زمان که وارد ایران شدی تو
قبله عوض شد،قبله ایران شدی تو
 
سلمان فرستادیم و زهرا باکرامت
آقاییت را داد و حالا جان شدی تو
 
مهمان ما هستی ولی ما ریزه خوارت
 بر خشکسال دستها باران شدی تو
 
بی تو تمام آرزوها هرز میرفت
 اما رسیدی سبزی گلدان شدی تو
 
 دِعبل سر زخم شما را باز کرده
تا گفته از کرب و بلا گریان شدی تو
 
 از جدتان گفت و دلت را غم گرفته
ابن شبیب چشمتان ماتم گرفته
 
علی اکبر لطیفیان
 
**********************

 
امشب دوباره بنده ی خوب خدا شدم
چون که دخیل اسم امام رضا شدم
 
شیطان مرا به وادی غفلت کشانده بود
نام تو را که بردم از این خواب پا شدم
 
دیدم کنار سفره ی زهرا نشسته ام
در بین زائران تو وقتی که جا شدم
 
لطفت گرفت دست مرا از همان شبی
که زائر همیشه ی این کوچه ها شدم
 
یک بار در حریم شما گریه کردم و
یک عمر با دعای شما با صفا شدم
 
وقتی که آمدم حرم مشهدالرضا
دیدم که زائر حرم کربلا شدم
 
وقتی برات کرببلا می شود گرفت
پس از غبار صحن شفا، می شود گرفت
 
صبح حریم تو به سحر طعنه می زند
صحن و سرای تو به گهر طعنه می زند
 
سنگ حریم تو که کف پای زائر است
هر ثانیه به سنگ حجر طعنه می زند
 
این صحبت ستاره و خورشید و ابر هاست
والله گنبدت به قمر طعنه می زند
 
شیرینی زیارت تو چیز دیگری ست
طعم زیارتت به شِکر طعنه می زند
 
نقش و نگارهای ضریح قشنگ تو
بر واژه های ناب هنر طعنه می زند
 
بر پایه های عرش و بلندای نُه فلک
گلدسته های توست اگر طعنه می زند
 
یوسف جمال ها به رخت غبطه می خورند
با دیدن ضریح تو انگشت می بُرند  
 
لعل لب تو گوهر موسی بن جعفر است
اشک تو مثل باده و چشم تو ساغر است
 
هر کس که در حیاط شما آب خورده است
می گوید آب صحن شما جام کوثر است
 
یوسف اگر چه این همه زیبا و دیدنی ست
اما جمال فاطمی ات دیدنی تر است
 
از آن شبی که دامنتان را گرفته ام
شکر خدا مریض من امروز بهتر است
 
از عالمان کشور شیعه شنیده ام
با کربلا زیارت مشهد برابر است
 
تو پارۀ تنی به نبی مثل فاطمه
این حرف من که نیست حدیث پیمبر است
 
امشب دوباره دیدم حدیث جواد را:
(بابای من زیارتش از کعبه برتر است)
 
آقا طواف کعبه اگر هفت مرتبه است
قطعاً طواف کوی شما هشت مرتبه است
 
آقا خوشا به حال کسی که کنار توست
ایران نه عرش و فرش در این سایه سار توست
 
خورشید هم به خاک حرم بوسه می زند
از صبح تا غروب فقط در جوار توست
 
می آید و به خاک حرم سجده می کند
این هم یکی ز معجزه های غبار توست
 
از آن زمان که صاحب صحن و حرم شدی
در حسرت نگاه به سنگ مزار توست
 
تو آمدی و صاحب ایران ما شدی
پس هر چه عزت ست فقط اعتبار توست
 
ایران ما به کل جهان فخر می کند
این سربلندی و شرف و ناز، کار توست
 
عشقت اگر نبود که ایمان نداشتیم
آقای من بدون تو سلطان نداشتیم
 
ما را برای نوکریِ خود سوا کنید
با یک نگاه قلب مرا با صفا کنید
 
ما زخم خورده ایم، به یمن حضورتان
درد دل شکستۀ ما را دوا کنید
 
کی می شود که با مدد صاحب الزمان
در سینۀ بقیع ضریحی بنا کنید
 
کی می شود که مثل حریم قشنگتان
گلدستۀ امام حسن را طلا کنید
 
امشب به حق چادر خاکی فاطمه
آقا گره ز کار من خسته وا کنید
 
در روضه های خاصّتان یا ابالحسن
یکبار هم شده منِ بد را صدا کنید
 
ما آمدیم باز صدایت کنیم که
ما را دوباره راهیِ کرببلا کنید
 
بوی محرم است که از دور می رسد
فصل زمینه نوحه دم و شور می رسد
 
مهدی نظری
 
********************** 
 
هر كس دهان به مدح شما باز مي كند
عيسي مسيح گشته و اعجاز مي كند
 
آن كس كه يك سحر شده مهمان خانه ات
هنگام رفتن به جنان ناز مي كند
 
مرغ دلم به شوق زيارت شبانه روز
تا گنبد طلاي تو پرواز مي كند
 
علامه قدر فهم خودش در كلاس درس
شرحي براي وصف تو آغاز مي كند
 
سطري ز مدح تو به كتب جا نمي شود
اصلا مناقب تو كه املا نمي شود
 
هر كس كه زير پاي بلند شما نشست
شانه به شانه ي همه ي انبيا نشست
 
يك لحظه با نفس زدن در حريم تو
يك عمر زائر تو كنار خدا نشست
 
با نسخه ي تو تا به قيامت سلامت است
هر لاعلاج چون كه به دارالشفا نشست
 
دورش كنند زآتش دوزخ ملائكه
آنكس كه در جوار امام رضا نشست
 
هر مدعي عشق كه عاشق نمي شود
هر كس به خادمي تو لايق نمي شود
 
هر كس كه از غلامي تو رو سفيد داشت
وقت ورود در حرمت شاكليد داشت
 
حاتم اگر كه شهره ميان كريم هاست
بر سفره ي كرامت و جودت اميد داشت
 
هر روز سال بود اگر دور سفره ات
هر مستمند دم به دم عيدي سعيد داشت
 
عيسي براي طي مسيرش به آسمان
بي شك به ياري تو نيازي شديد داشت
 
گر زائري بريده دل از غير مي كند
با سيره ي سلوكي تو سير مي كند
 
جبريل محضر تو پرش مي خورد زمين
پلك ز اشك گشته ترش مي كند زمين
 
موسي به پاي هيبت والاي تو رضا
در طور عصا به كف جگرش مي خورد زمين
 
قرباني قدوم تو تا در منا شود
دارد خليل هم پسرش مي خورد زمين
 
عيسي به معجزات تو ايمان چو آورد
اعجازهاي با اثرش مي خورد زمين
 
آيينه ي تمام جمال محمدي
تنها تويي كه عالم آل محمدي
 
از حبس سرد فاصله آزاد مي شوم
وقتي دخيل پنجره فولاد مي شوم
 
دانه بريز سوي تو آيم به جان و دل
تنها اسير دام تو صياد مي شوم
 
از من خراب تر نبود زائري رضا
اما به يك نگاه تو آباد مي شوم
 
وقتي علي عالي اعلاي من تويي
من نيز در ركاب تو مقداد مي شوم
 
نزد تو مي رسيم ز دارالولايه ات
جايي نمي رويم بجز زير سايه ات
 
آقا قسم به لطف و كرامات بي حدت
آقا قسم به زلف سياه مجعدت
 
آقا قسم به خسته دلاني كه مانده اند
در آرزوي ديدن يك بار مرقدت
 
اي كاش مي پريد شبيه كبوتران
دلهاي ما هميشه به اطراف گنبدت
 
تنها نه ما به شوق حرم ضعف مي كنيم
حتي بهشت هم شده مجنون مشهدت
 
بر سر در حريم دل من نوشته اند
خاك مرا ز خاك خراسان سرشته اند
 
وقتي كه نور شمس جمالت طلوع كرد
پروردگار خلقت ما را شروع كرد
 
كعبه ز بارگاه شما ناز مي برد
از شوق تو دلم سوي كعبه ركوع كرد
 
علم تو فيض برده ز درياي علم حق
هر عالمي رسيد حضورت خشوع كرد
 
كوه احد شنيد چو هم نام حيدري
يك يا علي كشيد و به پايت خضوع كرد
**
ما با ولايت تو به خورشيد مي رسيم
بر او ج بي نهايت توحيد مي رسيم
 
ما با محبت تو كه گنجي بود به دل
آنجا كه جبرئيل نمي ديد مي رسيم
 
ما با عنايت تو به احياي امرتان
بر آن كمال ناب كه گفتيد مي رسيم
 
ما افتخار با تو فقط كسب مي كنيم
آري به هر كجا كه بخواهيد مي رسيم
 
ما بي رضايت تو خدايي نمي شويم
بي اذن تو كه كرب و بلايي نمي شويم
 
تنها به تخت و تاج شما التماس ماست
آقا به آستان تو حمد و سپاس ماست
 
وقتي دلم براي حرم تنگ مي شود
يك يا امام رضاست كه رمز تماس ماست
 
جاي محبتت صدف سينه ي من است
اين از درايت دل گوهر شناس ماست
 
گرم است پشت كشور ما به حريم تو
محكم به رافت تو نظام و اساس ماست
 
اي آبروي كشور ايران ابالحسن
دستم بگير حضرت سلطان ابالحسن
 
شكر خدا كه جسم تو در زير پا نرفت
شكر خدا كه راس تو بر نيزه ها نرفت
 
نا محرمي نديد دگر خواهر تو را
همراه با سر تو به شام بلا نرفت
 
دست كسي نخورد به گيسوي همسرت
ديگر چنين ستم كه به آل عبا نرفت
 
حداقل براي تو پيراهني كه ماند
در زير خاك جسم تو با بوريا نرفت
 
گفتي به هر مصيبت و غم فابك للحسين
گفتي به پاست تا كه علم فابك للحسين
 
رضا رسول زاده
 
**********************

 
گل می کند بهار تو در باغ سینه ها
پر می شود ز باده ی تو آبگینه ها
 
نقاره می زنند به بامت فرشتگان
حتما شفا گرفته ز دست تو سینه ها
 
دیگر غریب نیستی ای آشنا ترین
تایید می کند سخنم را قرینه ها
 
اول همین که سمت حریم تو آمدند
صدها هزار مرد غریب از مدینه ها
 
دیگر هم آن که از نفس تو غریب ماند
در سینه های عاشق وصل تو کینه ها
 
تجدید کن حکومت خود را به قلبها
اینجا فراهم است برایت زمینه ها
 
گرم فضا نوردی خوف و رجا شدیم
آیا به ما نمی رسد آخر سفینه ها
 
دارد حکایت از عشاق گنبدت
یعنی که زرد باد رخ از عشق بی حدت
 
هر سر که از خیال تو پر شور می شود
دریای بر کرانه ای از نور می شود
 
در شعله ی محبت تو سینه تا گداخت
غرق تجلی است وشب طور می شود
 
با هر "وان یکاد" لبان فرشته ها
صد چشم زخم از حرمت دور می شود
 
فردا که موج خیز هراس است زائرت
در ساحل نجات تو محشور می شود
 
با پلک بسته آمده دشمن به جنگ تو
از بس حریم قدس تو پر نور می شود
 
چون حوض کوثر است گوارا عقیق تو
فوق بهشت آمده صحن عتیق تو
 
ما را به گوشه حرم خود مقیم کن
مهمان مهربانی دست کریم کن
 
تا شعله زار شوق تو بالی بگسترد
ای صبح، دشت عاطفه را پر نسیم کن
 
دربانی حریم تو در آرزوی ماست
ما را عصا به دست بخواه و کلیم کن
 
مژگان ما که سمت شکوه تو وا شده است
وقف غبار روبی فرش و گلیم کن
 
بی اطلاع از اول و از آخر خودیم
ما را که حادثیم، رهین قدیم کن
 
این دل زجنس پنجره فولاد تو نبود
یعنی که زود می شکند از فراق، زود
 
خورشید گرم چیدن بوسه زماه توست
گلدسته ها منادی شوق پگاه توست
 
آری شگفت نیست که بی سایه می روی
خورشید هم زسایه نشینان ماه توست
 
از چشم آهوان حرم می توان شنید
این دشتها به شوق شکار نگاه توست
 
بالای کاشی حرم تو نوشته است
هرجا دلی شکست همان بارگاه توست
 
با این که سال هاست سوی طوس رفته ای
اما هنوز چشم مدینه به راه توست
 
یعنی که کاش فصل غریبی گذشته بود
دیگر مسافرم زسفر بازگشته بود
 
هرچند سبز مانده گلستان باورت
آیینه ای جز آه نداری برابرت
 
راه از مدینه تا به خراسان مگر کم است
با شوق دیدنت شده آواره خواهرت
 
دیگر دلی به یاد دل تو نمی طپد
بالی نمانده است برای کبوترت
 
مثل نسیم می رسد از ره جواد تو
یعنی نمی نهی به روی خاکها سرت
 
تنها به کرب و بلا سرنهاده بود
مردی که داشت نوحه گری مثل مادرت
 
اشک تو هست تا به ابد روضه خوانمان
تا کربلاست همسفر کاروانمان
 
محمد جواد زمانی
 
********************** 
 
با دلی محرم طواف حج سلطان آمدم
حاجی ام از آن زمانی که خراسان آمدم
 
در کنار تو به حس بی نیازی می رسم
درد دارم بی تو که دنبال درمان آمدم
 
روبروی  پنجره  فولاد گریه می کنم
مشهد ابری بود که مانند باران آمدم
 
گنبد تو آسمان را آفتابی می کند
من دمت را گرم دیدم چون زمستان آمدم
 
شاید اصلا آن سگی بودم که آمد در حرم
گرچه در چشم  همه  مانند  سلمان  آمدم
 
روز میلادت شنیدم سفره ات پهن است که
اینچنین  من دست پاچه مثل مهمان آمدم
 
فرض کن آن بچه آهویم که با صد آرزو
لنگ لنگان دیدن شاه خراسان آمدم
 
صابر خراسانی
 
********************** 
 
ديشب پر ِ من كبوتر بامت شد
آهوي بياباني من رامت شد
حالا دلِ من پيمبر نامت شد
از معجزه ي درخت بادامت شد
امروز اگر مريض درمان توام
 
تو آينه ميشوي زلالم بكني
با طرز نگات خوش به حالم بكني
يا فكري به حال خشكسالم بكني
يا فكري به حال پرّ و بالم بكني
من منتظر ِ نماز باران توام
 
هرچند بَدَم اگر كه بهتر نشدم
پيش كرم تو شاه گداتر نشدم
در بارگهت اگرچه نوكر نشدم
هرچند كه آهو و كبوتر نشدم
گر پا بدهي سگِ نگهبان توام
 
هرچند به اين سو و به آن سو نزدم
هرچند به اين كو و به آن كو نزدم
پيش تو به آفتاب هم رو نزدم
در صحن تو من اگرچه جارو نزدم
مشغول غلامي غلامان توام
 
در سجده به پاي تو هزاران آدم
جاروكش صحن تو هزاران مريم
محتاج دعاي تو هزاران خاتم
اي شاه گداي تو هزاران حاتم
من نيز يكي از اين هزاران توام
 
علي اكبر لطيفيان

 
**********************
 

از لطف التماس ِ صداهايِ آهوان
بي گريه هم گرفت دعاهايِ آهوان
 
آهو زياد محضر معشوق ميرود
پس وصلمان كنيد به پاهايِ آهوان
 
يك عده اي شدند گدا كلبِ كهف را
ما نيز ميشويم گداهايِ آهوان
 
نانم حرام ميل كبوتر شدن كنم
وقتي كه هست حال و هواهايِ آهوان
 
صورت گذاشتن به كفِ پات واجب است
آن هم در آستانِ خداهاي آهوان
 
صياد نيز پايِ تو را بوسه ميزند
با ذكر يا امام رضاهايِ آهوان
 
آهو شديم پس كرمت را نشان بده
مثل هميشه آن حرمت را نشان بده
 
ما زلف داده ايم پريشان شود همين
دل داده ايم دستِ تو حيران شود همين
 
آئينه ي مرا سحري تكّه تكّه كن
باشد كه خرج گوشه ي ايوان شود همين
 
دردِ مرا علاج مكن با طبابتت
با خاكِ زير پاي تو درمان شود همين
 
حالا كه هم غذاي غلامان خانه ايم
خوب است آدمي ز غلامان شود همين
 
آنكه به مهرباني ات ايمان نياورد
در ازدحام حشر پشيمان شود همين
 
لطف تورا به خاطر اين آفريده اند
كه آتش ِ خليل، گلستان شود همين
 
كلِّ زمين بناست اگر كشوري شود
بهتر كه پايتخت خراسان شود همين
 
از جلوه ات كنار بزن اين نقاب را
تا آفتاب پاره گريبان شود همين
 
سلماني ات نيامده ظرفش طلا شود
اين جا نشسته است كه سلمان شود همين
 
حالا كه محمل تو رسيده ست شهر طوس
حرفي بزن كه شهر مسلمان شود همين
 
اين بندگيِ ما به قنوتِ تو كامل است
توحيدِ ما به شرط و شروطِ تو كامل است
 
جز تو نميشويم گرفتار هيچكس
هرگز نميشويم هوادار هيچكس
 
از آن زمان كه با حرمت آشنا شديم
اصلاً نرفته ايم به دربار هيچكس
 
اينجا به زائرانِ تو فيضي كه ميرسد
آن را نميدهند به زوّار هيچكس
 
نانِ كسي به غير تو من را حلال نيست
خود را نميكنم بدهكار هيچكس
 
حالا كه تو امام ِ رئوفِ جهان شدي
ديگر نميشويم گنهكار هيچكس
 
جز تو كسي سه بار عيادت نميكند
در پاسخ زيارتِ يكبار هيچكس
 
شبهاي قدر غير تماشايِ رويِ تو
دل خوش نميكنيم به ديدار هيچكس
 
فردا بگير دستِ مرا ايّهالرئوف
يا ايّهالامام رضا ايّهالرئوف
 
هرچند ناتوان شدي اما ز پا نيفت
اي هشتمين عزيز ، عزيز ِ خدا نيفت
 
ميترسم آنكه دست بريزد به پهلويت
باشد ز پا بيفت ولي بي هوا نيفت
 
كوچه به آلِ فاطمه خيري نداشته
ديوار را بگير و در اين كوچه ها نيفت
 
مردم ميان شهر تماشات ميكنند
اين بار را به خاطر زهرا بيا نيفت
 
دامان هيچكس به سرت سر نميزند
حالا كه نيست خواهر تو پس ز پا نيفت
 
تكّه حصير ِ خويش از اين حجره جمع كن
اما به ياد نيمه شبِ بوريا نيفت
 
اي واي اگر به كرب و بلا بوريا نبود
راهي براي دفن شه كربلا نبود
 
علي اكبر لطيفيان

**********************
 
 
مسافرم كه به دل شوق يك حرم دارم
هوائيم كه هواي تو در سرم دارم
 
هميشه عكس تو را از زمان كودكيم
ضريح ديده و در قاب باورم دارم
 
عنايتيست كه در عشق هشت مي گيرم
قبول فاطمه ام گرچه نمره كم دارم
 
ميان صحن و سرايت بهشت مي بينم
ميان صحن و سرايت قدم قدم دارم ...
 
كنار حضرت جبرئيل راه مي روم و
نگاه خيس به آن سفره ي كرم دارم
 
به جرعه اي ز شراب حرم خرابم كن
كه من هميشه غلام تو و علدارم
 
دلم گره به ضريح تو خورده محكم كن
بساط كرب و بلاي مرا فراهم كن
 
دليل معجزه ي كار صد مسيحا تو
تمامي بركاتهاي كشور ما تو
 
كوير هستم و در آرزوي بارانم
ببار ابر كرم اي هميشه دريا تو
 
هميشه خاك قدمهاي تو شدن با من
هميشه با نظري زر نمودنش با تو
 
مرا بيا و چو آهوي خود ضمانت كن
امام عشقي و مأواي بينواها تو
 
به لقمه ي كمي از سفره اكتفا كردم
كنار سفره ي مهمان پذيرت اما تو ...
 
غذاي حضرتيت را به دست من دادي
ادامه ي بركاتهاي دوش مولا تو
 
ادامه ي بركاتهاي كيسه هاي علي
به دست توست نظر كن به اين گداي علي
 
نشسته ام كه بگريم به خشكسال خودم
به خشكسال خود از چشمه ي زلال خودم
 
تمام روشني چشمهام مال شما
تلاطم دل دور از نگات مال خودم
 
بكش به بال و پرم دست خود كه
تا ببرم هزار حور و ملك را به زير بال خودم
 
تو ايستاده اي آقا كنار آهويي
كشيدم عكس تو را باز در خيال خودم
 
غريبه هستم و حالا پناه آوردم
اگر پناه مني تو خوشا به حال خودم
 
محرمي شده ام كربلاي ايراني
گرفتم اشك غمت را به دستمال خودم
 
كنار پنجره فولاد گريه ها دارم
هوائيه حرمم ميل كربلا دارم
 
مسعود اصلانی
 
********************** 
 
ما شیعه ایم و مهر علی آبروی ماست
آیینه ایم و جلوه ی او نقش روی ماست
 
شکر خدا که گرم هیاهوی حیدریم
شکر خدا که ذکر علی گفتگوی ماست
 
در پای درس مکتب او پا گرفته ایم
لبریز باده ی ازلی اش سبوی ماست
 
با او طهارت نسبی کسب کرده ایم
یعنی که خاک درگهش آب وضوی ماست
 
سوگند می خوریم که ما با علی خوشیم
شکر خدا که قبله ی رویش به سوی ماست
 
ما شیعه ایم و در همه عالم زبانزدیم
حلقه به گوش عالِم آل محمدیم
 
آقا قسم به تو ز غم آزاد می شوم
وقتی دخیل پنجره فولاد می شوم
 
شیرین ترین دقایق عمرم دمی است که
در بیستون عشق تو فرهاد می شوم
 
احساس می کنم ز دو عالم بریده ام
وقتی مقیم صحن گهر شاد می شوم
 
با تو خرابه ی دل من قصر می شود
با گنج مهربانی ات آباد می شوم
 
آهو شدم که ضامن من هم شوی رضا!
ورنه اسیر پنجه ی صیّاد می شوم
 
هر ضامنی که ضامن آهو نمی شود
هر کس که نام اوست رضا،او نمی شود
 
تو هشتمین ستاره ای از بی بدیل ها
یعنی تویی ز ایل و تبار اصیل ها
 
از بس کرامت تو به عالم زبانزد است
عیسی رسیده تا که بندد دخیل ها!
 
هرگز کسی ز درگه تو ناامید نیست
لطفت هماره ضامن ابن السَّبیل ها
 
یک جرعه آب خوردن از آن کاسه ی طلا
خوشتر بُوَد ز طعم خوش سلسبیل ها!
 
در انتظار مهر رئوفانه ی توأم
وقتی که می رسند نوای رحیل ها
 
در انتظار دیدن رویت سه جا منم
یعنی دخیل رشته ی حبّ شما منم
 
سوی تو آمدیم که درمانمان کنی
با یک نگاه بی سر و سامانمان کنی
 
یا ایّها الرئوف!امید همه به توست
داریم امید این که مسلمانمان کنی
 
یک گوشه ی نگاه تو مس را طلا کند
بر ما کمی بتاب که سلمانمان کنی
 
ما رعیتیم و ریزه خور سفره ی شما
خوشحال می شویم که مهمانمان کنی
 
امشب تو را به جان جوادت دهم قسم
تا راهی حریم خراسانمان کنی
 
احساس می کنم که حریم تو کربلاست
هر کس که زائر تو شود زائر خداست
 
محمد فردوسی
 
**********************

 
خدا نه این که مرا از گِل زیاده تان
که آفرید مرا از غبار جاده تان
 
وبال گردن تان بودم از همان آغاز
بعید هست بیایم به استفاده تان
 
ببین چه ساده برایت به حرف می آیم
فدای این همه لطف و صفای سادۀ تان
 
به لطف چشم شما دل همیشه آباد است
خدا کند که بمانم خراب بادۀ تان
 
خدا نوشت ازل در شناسنامۀ دل
که ما غلام شماییم و خانوادۀ تان
 
از آن زمان که از این خاک پاک پا شده ام
گدای دائمی حضرت رضا شده ام
 
بهشت کوچک دامان مادری آقا
تو میوۀ دل موسی بن جعفری آقا
 
شب ولادت تو در مدینه می گفتند
ز راه آماده خورشید دیگری آقا
 
دخیل بسته ام امشب به گاهواره تو
رواست حاجتم ار سر برآوری آقا
 
اگر چه منشاء نور شما یکی باشد
تو بین باغ خدا طعم نوبری آقا
 
که خوانده است ولی عهد خود تو را وقتی
که تو برای خودت یک پیمبری آقا
 
تویی که صاحب اوصاف بی حدش خواند
همان که عالم آل محمدش خواند
 
مهی که چشمۀ چشم تو در تلاطم شد
طلوع مشرقی آفتاب هشتم شد
 
چه حکمتی است که قبل از شروع موسم حج
طواف قبلۀ هشتم نصیب مردم شد
 
فقط برای تماشای دانه پاشی تان
دل کبوتریم نذر چند گندم شد
 
شبیه محشر کبراست صحن های حرم
که در شلوغی هر روزه اش دلم گم شد
 
به سوی پنجره فولاد حاجتی آمد
دخیل بست و گرفت و غمش تبسم شد
 
ز کوچه های حرم آفتاب می جوشد
ز دست حوض فرشته شراب می نوشد
 
تو بحر هستی و کس نیست از تو دریاتر
تو آفـتـابی و از هـر بـلـند بـالاتر
 
تو نسل نوری و هر چند هشتمین خورشید
ولی ندیده زمین در خود از تو پیداتر
 
اگر چه باغ بهشت خداست رویایی
ولی بهشت نگاه تو هست رویاتر
 
از ابتدای ازل چشم هیچ آهویی
ز چشم های تو هرگز ندیده شهلاتر
 
در آستین بدون عصای تو موسی است
و از مسیح نفس های تو مسیحاتر
 
نفس نه، گوشه ی چشمی اگر بیندازی
دوا نه، در دل ما مرکز شفا سازی
 
فدای نام صمیمی و شاعرانه تان
که باز کرده دلم را به سوی خانه تان
 
بود دست من و بی هوا هوایی شد
گمان کنم که گرفته دلم بهانه تان
 
نشسته ام به سر دوش گنبدت آقا
بیا و پر مده مرغی ز آشیانه تان
 
دوباره حرف زیارت دوباره حرف حرم
دوباره حرف کبوتر به آب و دانه تان
 
چه قدر عمق بلند کلامتان زیباست
میان صحبت شیرین و عامیانه تان
 
بخوان که هر چه بخوانی برای ما زیباست
رسیدن تو به این خاک هدیه زهراست
 
کسی که بر لب خود ذکر یا رضا دارد
میان سینه ی زهرا همیشه جا دارد
 
اگر که بر نخورد بر خدا کجا کعبه
به قدر این حرمت این همه صفا دارد؟
 
کنار پنجره فولاد مادری خسته
برای کودک خود دست بر دعا دارد
 
گرفته دامنه های ضریح را مردی
به گریه حاجت امضای کربلا دارد
 
و نذر روضه ی زهرا نموده می خواند
عقیق سبز علی رنگ کهربا دارد
 
میان خانه که بستند دست مولا را
میان کوچه شکستند دست زهرا را
 
محسن عرب خالقی

 
**********************

 
هواي دولتِ مشرق سفير ِباران شد
و چترهاي دل ما سرير ِباران شد
 
كوير سر به هوايِ به آسمان محتاج
دچار مرحمت سر به زير باران شد
 
قناتِ مرده ي ما را دوباره احيا كرد
    و دشت هاي ترك خورده ، سير باران شد
 
    و چشم ها همه در مسير او خيسند
    شگفت بدرقه اي در مسير باران شد
 
    چه رنگ ها كه به هم دستِ بيعت آوردند
    كماني از بركات غدير باران شد
 
    ترانه هاي بهاري دل مرا برده ست
صداي سوت قطاري، دل مرا برده ست
   
    مسافرم به دياري ببند بار مرا
    به عزم ديدن ياري ببند بار مرا
 
    سفر، شروع فراق است باخبر هستم
    اگرچه دوست نداري؛ ببند بار مرا
 
    بيان قِصه دراز است اندكي بنشين
    بگويمت به چه كاري ببند بار مرا؟
 
    مرا هواي گلي در سر است، مي بيني
    براي منصب خاري ببند بار مرا
 
    ببين درون دلم شوق و بيقراري را
    به قصد كسب قراري ببند بار مرا
 
    تمام راه، من و جاده حرف ها زده ايم
غريب گرچه ولي، سربه آشنا زده ايم
  
    پس از سلام، جواب سلام لازم نيست؟
    براي زخمي راه، التيام لازم نيست؟
 
    رسيدنم به تو واجب ترين نيازم بود
    وگرنه باقي درخواست هام، لازم نيست
 
    براي حاجي احرام بسته ي حرمت
    دگر زيارت بيت الحرام لازم نيست
 
    كبوترانه، هواي تو را به پر دارم
    براي كفتر جلدت كه دام لازم نيست
 
    اگرچه زشت و سياهم، ولي مگر آقا
    در اين عمارت شاهي، غلام لازم نيست!؟
 
    اگرچه ساكن اينجام، خانه ام آنجاست
كبوتري شده ام كاشيانه ام آنجاست
 
چه بارگاه قشنگی چه مرقدی داری
عجب مناره و صحن و چه گنبدی داری
 
که گفته است غریبی میان ما وقتی
همیشه دور و برت رفت و آمدی داری
 
جناب گل پسر هفتم از قبیله ی یاس
شمیم روح نواز محمدی داری
 
به آبروی تو شرمنده آبرو مندست
رئوف هستی و الطاف بی حدی داری
 
میان این همه خوبان که دورتان جمعند
خودم که معترفم نوکر بدی داری
 
و عاشقانه ضریحی پر از غزل دارد
ضریح نیست که کندویی از عسل دارد
 
سپاس آنکه به دنیا ابا الجوادم داد
سپس گدا شدن خانه زاد یادم داد
 
ورودم از در باب الجواد واسطه ایست
همیشه کم طلبیدم خودش زیادم داد
 
به من چه شاعرم اصلا خودش که میدانست
نه دعبلم نه فرزدق نه با سوادم، داد
 
جهان سراغ ندارد رئوف تر از او
هنوز کاسه ی دستم نشان ندادم داد
 
در آسمان همه بر نوکریش مفتخرند
فدای آنکه چنین حُسن انتخابم داد
 
کشید دست مرا ثامن الحجج رفتم
فقیر بودم و مشهد برای حج رفتم...
 
مصطفي صابر خراساني

مثل کبوتری شده‌ام جَلدِ خانه‌ات
خو کرده‌ام به خاطره آب و دانه‌ات
هی می‌خورد هوای عجیبی به گونه‌ام
هی می‌کنم دوباره سحرها بهانه‌ات
انگار عادتم شده در شهر گم شوم
پیدا کنی دوباره مرا با نشانه‌ات
در من هزار رشته غزل تاب می‌خورد
با موج زلف‌های تو بر روی شانه‌ات
پر می‌شود رواق تو از رنجنامه‌ام
پر می‌کنی عروق مرا با ترانه‌ات
بر دشتهای خشک من انگار می‌چکد
انگور- واژه‌های دلِ دانه دانه‌ات
یک گله آه و آهو از این دشت می‌گذشت
یک دسته دست‌های تمنا روانه‌ات
من کشتی شکسته‌ام، ای ناخدای عشق!
پهلو گرفته‌ام به خدا در کرانه‌ات
در لحظه‌های پر تپش اولین سلام
با آن نگاه مشرقی شاعرانه‌ات
رد می‌شوی مقابل شاعر که بسته است
دل در ردای مخملی روی شانه‌ات
 
قاسم صرافان


 ********************
 
ای کاش حرم بودم و مهمان تو بودم
مهمان تو و سفره احسان تو بودم
یک عمر گذشت و سر و سامان نگرفتم
ای کاش فقط بی‏سر و سامان تو بودم
تا چشم گشودم به دلم مهر تو افتاد
زآن روز چو آهوی بیابان تو بودم
طوفان عجیبی است غم عاشقی تو
چون موج اسیر تو و طوفان تو بودم
ای گنبد تو عشق ، من خسته دل ای کاش 
چون کفتر پر بسته ایوان تو بودم
یک پنجره فولاد دلم تنگ تو آقاست  
ای کاش ز  زوار خراسان تو بودم
 
مهدی صفی یاری

********************
 
شب بود و شور بود و سلام فرشته ها
از عرش تا به فرش ،قیام فرشته ها
باران شور بود و بام فرشته ها
شب بود و گرم سجده تمام فرشته ها
قلب فرشته ها پر عطر خدا شده
امشب فلک اسیر نگاه رضا شده
موج کرم به اوج تلاطم رسیده است
ناز و نماز و شوق و تبسم رسیده است
داوود عاشقی به ترنم رسیده است
کعبه کجاست قبله هفتم رسیده است
گویی خدا تمامی خود را کشیده است
پیش از ازل که روی رضا را کشیده است
موسی گدای خانه ی موسی مرتضی ست
عیسی دخیل جلوه ی سینای مرتضی ست
امشب شب تبسم زهرای مرتضی ست
آیینه ی شکوه سراپای مرتضی ست
گیرم بهشت مست می حوض کوثر است
فواره های صحن رضا دیدنی تر است
هر پنجه ای که شانه ی گیسو نمیشود
هر قبله ای که گوشه ی ابرو نمیشود
هر جذبه ای که عکس هو الهو نمیشود
هر دلبری که ضامن آهو نمیشود
پا می نهد به بال ملک هر که یاد اوست
تا جبرئیل خادم باب الجواد اوست
زلفی ست گشوده و دل شیدا نمانده است
در ازدحام ، جای تماشا نمانده است
مجنون که هیچ ، رونق لیلا نمانده است
سر را بریده اند ، زلیخا نمانده است
باغ بهشتی کاشی گلدسته های اوست
عباس دل سپرده ی دار الشفای اوست
در برکه ها تموج دریایی اش ببین
در آسمان شکوه اهورایی اش ببین
در قلب طوس سفره ی زهرایی اش ببین
خانه به خانه سایه ی آقایی اش ببین
خورشید اگر نگاه به ایوان طلا کند
باید غبار گردد و کارش رها کند
نقاره می زنند مسیحی شفا گرفت
نقاره می زنند خلیلی عطا گرفت
نقاره میزنند کلیمی بها گرفت
یوسف دوباره سرمه زپایین پا گرفت
با دستهای لطف تو آزاد میشویم
وقتی دخیل پنجره فولاد میشویم
با گوشه چشم تا که نگاهی به ماکنی
کار هزار معجزه وکیمیا کنی
مشکل بهانه است که مارا صدا کنی
تاکاسه های خالی مارا طلا کنی
جز گوشه های صحن تو آقا کجا روم
کی با کبوتران اهل حرم کربلا روم؟
تا که این پنجره را باز میکنم
تو را رو قاب چشمهام جا میکنم
اوج گلدسته را پیدا میکنم
گنبد زرد را تماشا میکنم
حرف من ...حرف دلای بیکسه
یه امام رضا دارم واسم بسه
من همون کبوترم که جا نداشت
لونه ای حتی رو شاخه ها نداشت
هیچ نگاهی آب و دونم نمیداد
مثل هر غریبه آشنا نداشت
حالا اما عمریه رو گنبدهام
بچه ی محله ی امام رضام

 
********************
 
 سلام ای
پسر حضرت زهرا
سلام ای حرمت کعبه دلها
سلام ای به فدایت همه جانها
سلام ای
که نشستند کنار حرمت جمع ملائک به تماشا
همه پست و توبالا
همه قطره تو
دریا
همه بنده تومولا
همه خار و تو اسطوره گلها
غلامیم به درگاه شما حضرت
آقا
به عشق تو گشودیم همه دیده به دنیا
به عشق تو تپیده ست دل ما
برای تو
خدا روح دمیده به گل ما
فدای تو که رعنایی و آقایی و زیبا
که تو یوسف زهرایی
و ما نیز ندانیم
چرا رفته به بیراهه زلیخا
سلام ای پسر حضرت
زهرا
####
سلام ای پسر حضرت زهرا
که غریب
الغربایی و ولی نعمت مایی
زسر تا به قدم عشق و صفایی
زسر تا به قدم ما همه
دردیم تو درمان و دوایی
تو ایینه شفاف خدایی
تو سلطان سخایی
تو علی هستی و
شهره به رضایی
تو دست کرامت
دل ما و گدایی
فقیریم فقیریم و عشق است فقیری
که تو حج فقرایی
تو که صاحب این صحن سرایی
نه این صحن و سرا صاحب هم ارض و
سمایی
به ما هم بده جایی
نپرس اینکه که هستیم و کجایی؟؟
مهم اینجاست

که تو صاحب مایی
من و دست پر از عجز و تمنا
تو دامنی از جنس تولا
سلام
ای پسر حضرت زهرا
###
تمام همه انچه که داریم فدای
سرتان حضرت سلطان
غریبیم خدا گفته شمایید فقط یار غریبان
ضعیفیم و خدا گفته
تویی مونس و غمخوار ضعیفان
عجب نیست اگر دست به دامان شماییم
عجب نیست در
خانه ی لطف تو گداییم
عجب نیست شدم و بیدل و حیران
که مشغول گدایی توهستند
هزارن چو سلیمان
عجب نیست شود موسی عمران میان حرمت خادم و دربان
عجب نیست
اگر زنده شود حضرت عیسی
به نگاهی به دو چشمان تو ؛بر تن اموات ده جان
و عجب
نیست که جبرئیل امین
خاک در کفش کنت را ببرد بهر تبرک به جنان و
عجبی نیست
به یک گوشه چشمت
شود اتش چو گلستان
عجب اینجاست که با این جبروتت
شده ای
ضامن اهوی بیابان
و عجب نیست همان اهوی وحشی
که تو ضامن شدی از لطف و
کرامت
شود ضامن مردم به قیامت
سلام ای که خدا گفته سلامت
سلام ای به فدای
تو و اخلاق و مرامت
سلام ای که پذیرفته ای این بی سرو پا را
سلام ای پسر حضرت
زهرا
###
سلام ای پسر حضرت زهرا
و ای شاه و
امیرم
بود آرزویم بوسه ای از روی ضریح تو بگیرم
مگر لحظه ای آرام شود این دل
زارم
تویی دارو ندارم
خزانم من و بی برگ
تویی باغ و بهارم
شدم زائرت
آقا
که بیایی دم مرگ کنارم
و یا پا بگذاری به مزارم
درست است که این مایه
ندارم
ولی کاش بیایی که سر از خاک برآرم
دو دستم به رو سینه گذارم
و بگویم
به تو ای صاحب دلها
سلام ای پسر حضرت زهرا
سلام ای پسر حضرت زهرا


********************
 
دلی که جز تو در آن خانه می کند دل نیست
شبیــه دل بـود و غیــر تکــه ای گل نیست
الا سـفینه ی نوحـم بگیـر دست مرا
در این تلاطم دریا امید ساحل نیست
گنـاه سـد رسیــدن به کـوی جانـان است
کسی که یاد تو باشد ز دوست غافل نیست
دلی که خانه ی محبوب می شود دیگر
بـرای عـرض ارادت به غیر مایل نیست
اگر چه لحظه ی مرگ و رحیل جانکاه است
ولی کنـــار تـو مردن زیـاد مشـکـل نیست
در این مسیر، گدایی ز درگهت شرط است
کسی که واله خال تو نیست، عاقـل نیست
« قبول خاطر کوی رضا شدن شرط است
هر آنکه شعر سراید، شبیه دعبل نیست»*

مجید لشکری

 ********************
 
ای کاش غزل قصیده می شد
سـیب غـزلم رسـیده می شد
بـا نام رضـا سـیاهـه ی دل
با معجزه ای سپیده می شد
بـا اذن دخـول مهبط عشق
هر چیز ندیده دیده می شد
آهـوی اسـیر اشـک هایم
از کنج نظر رهیده می شد
بـر حبل مـتین دسـتهایت
معماری دل تنیده می شد
یا اینکه کشان کشان به سویت
پـیشـانی مـا کشـیده می شـد
***
یا حضرت ثامن الأئمّه
بر تکمله ی عمل تتمّه
***
هر کس که به دام تو گرفتار
بـر مهـر و مـرام تـو گـرفتار
از روز ازل گـدای کویت
تا حُسن ختام تو گرفتار
صد بار زیارت تو بس نیست
بـادا بـه مُـدام تـو گـرفـتـار
ما جلد ضـریح آفتابیم
بر گنبد و بام تو گرفتار
با واژه ی «حصنی» تو سرمست
بـا طـرز کـلام تـو گـرفـتـار
عمری به «علیک» کرده عادت
عمـری بـه «سـلام» تو گرفتار
ای «عروه ی لانفصام»، مائیم
در زلـف زمـام تـو گـرفتار
***
ما خانه به دوش و جرعه نوشیم
مَشـتی صـفتان پر خـروشیم
***
ما داغ تب و تعب نداریم
چون غیر تو را طلب نداریم
با ذکر مَن اسمُهُ دوایت
ما دلهره ی مطب نداریم
تا شمس شموس چهره ی توست
تاریکی و ظلم شب نداریم
کوثر اگر از لبت نجوشد
ما باده ی لب به لب نداریم
با هرکه به جز رضا بگوید
ربط و سبب و نسب نداریم
بر گردن شیعگی به والله
جز «سلسلة الذهب» نداریم
ما بنده ی کوچه گرد و خامیم
تنبیه کنید ادب نداریم
***
ای «بضعه»ی خاتم رسالت
ای اصل اصیل و با اصالت
***
آرام تـلاطــم جـهــانـی
هم کعبه ی مردم جهانی
از هفت جهان شنیدم امّا
تو رتبه ی هشتم جهانی
آهو نه! ولی کبوتر آری
تا رونق گـندم جهانی
هم آه دم مسیح هستی
هم طـور تکـلّم جهانی
ای مشهد با صفات جنّت
توس و نجف و قم جهانی
لبخند بزن شب ولادت
تو روح تبسّـم جـهانی
***
در «صحن عتيق» تو دخيليم
يك مُشت «عتيقه»ي ذليليم
***
بر دامن شر شرر بگیرد
آه نفست اگر بگیرد
مرغ دل کاظمینی من
از باب جواد پر بگیرد
طوطی شده او که با ادایی
از کنج لبت شکر بگیرد
خشکیده نگاه زائر تو
او آمده چشم تر بگیرد
آغوش گشوده سمت مرقد
تا قبر تو را به بر بگیرد
عمری به خطا گذشته کارش
ای کاش دوباره سربگیرد
***
ای بارش مهربان باران
ای مایه ی افتخار ایران
 
مجید لشگری

 ********************
  
 
اين همه دست به سوي تو دراز است رضا
باز مشت من و آغوش تو باز است رضا
باز «من» دارد از آن دور تهي مي‌آيد
آن که مي‌آيد از آن دور جنازه است رضا
زنده شد پيش نگاهت، تو خدايش شده‌اي
کفرِ «خورشيد» پرستان پُرِ راز است رضا
من و انگور، دلي مست و نگاهي پرِ اشک
قبله در حسرتِ اين راز و نياز است رضا
هشت رکعت وسط صحن تو افتاد به خاک
رقص عشق است، فقط شکل نماز است رضا
هر دلي مي‌رسد از راه شکسته ‌است...   چقدر-
جاده‌ي عاشقيت حادثه ساز است رضا
آه! آواز خوش گوشه‌ي «نيشابور»ت
در مقامي پر از اندوه «حجاز» است رضا
پيش پرهاي کبوتر، آسمان دل تو
تا خدا،  پنجره در پنجره باز است رضا
 
قاسم صرافان
 
 
 ********************

اين راه براي خسته دور است چقدر
از نور تو چشم بسته دور است چقدر
گامي به تصوّر تو نزديک شدن
از آينه‌اي شکسته دور است چقدر
 
با ديدن تو چه محشري خواهد شد
آغاز حيات ديگري خواهد شد
وقتي که به صحن آسمانت برسم
آهوي دلم کبوتري خواهد شد
 
هر چند دلم نقطه‌اي از تاريکي است
بين من و تو پاره خط باريکي است
در هندسه‌ي عشق مثلث شده‌ايم
من، تو «و خدايي که در اين نزديکي است»
 
من باز ميان موج گيسوي تو غرق
در خلوت صحن پر هياهوي تو غرق
اي ماه من! اين پلنگِ حيرت زده، شد
در برکه‌ي چشم بچه آهوي تو غرق
 
اينجا همه لحظه‌ها طلايي است چرا؟
هر گوشه‌ي اين زمين، هوايي است چرا؟
برمي‌گردم، در اين دل مشهديم 
يک حال عجيب کربلايي است چرا؟
 
قصدم سفري براي گلگشت نبود
برگشت از آرامش اين دشت نبود
در فال خطوط کف دستانم کاش
تقدير بليت رفت و برگشت نبود
 
زرد آمده بودم و طلايي رفتم
شب بودم و غرق روشنايي رفتم
از راه زميني آمدم با آهو
همراه کبوترت هوايي رفتم
 
خط، چشم براه ايستگاه است هنوز
شب، سمفوني قطار و آه است هنوز
خوشبخت کبوترت که تا خانه پريد
آهوي تو آواره‌ي راه است هنوز
 
قاسم صرافان
 
 
********************
 
 
نه دعبلم نه فرزدق که شاعرت باشم
که شاعرت شده مقبول خاطرت باشم
نه آهوام نه کبوتر که ضامنم باشی
ویا پرنده ی صحن مجاورت باشم
نه آن دلی که به معنا رسم نه آن چشمی
که مثل آینه حیران ظاهرت باشم
ولی زلطف مرا هم گدای خویش بخوان
که با تو صاحب دنیا و آخرت باشم
همیشه سفره ی مهمان نوازی ات باز است
اجازه میدهی ام گاه زائرت باشم؟
اجازه میدهی ام گاه از تو بنویسم؟
به عمر چند غزل -آه- شاعرت باشم
 
سید محمد جواد شرافت
 
  ********************
 
 
با زمزمی به وسعت چشم تر آمدم
تا محضر زلالترین کوثر آمدم
قسمت نشد که بال و پری دست و پا کنم
اما به شوق دیدن تو با سر آمدم
گفتند زائر حرمت زائر خداست
مُحرم تر از همیشه بر این باور آمدم
اینک مدینه النبی ام مشهد الرضاست
با نام تو به محضر پیغمبر آمدم
از حس و حال روشن معراج پُر شدم
وقتی به خاکبوسی «بالاسر» آمدم
حسی کبوترانه گرفته ست جان من
«پایین پای» تو شده هفت آسمان من
در این حریم قدسی سر تا سر آینه
روشن شده به نور تو چشمم هر آینه
گرد و غبار صحن تو را می خرد به جان
همواره بوده است بر این باور آینه
پر می کشد از این همه قلب شکسته آه
سر می زند از این همه چشم تر آینه
عکس ضریح توست که در قاب چشم هاست
یا عکسی از بهشت نشسته بر آینه
گم کرده دارم، آمده ام با نگاه تو
پیدا کنم تمام خودم را در آینه
لبریز روشنی است تمام رواقها
آیینگی ست جان کلام رواقها
شب های گریه تا به سحر حرف می زنم
با واژه واژه خون جگر حرف می زنم
شمعم که گریه میکنم و گریه می کنم
با قطره قطره آتش تر حرف می زنم
روح لطیف تو شده سنگ صبور من
گویی که با نسیم سحر حرف می زنم
گاهی کنار پنجره های ضریح تو
گاهی در آستانه ی در حرف می زنم
شبهای بارگاه تو را درک کرده ام
از «لیله الرغائب» اگر حرف می زنم
بر لب رسیده از قفس سینه آه من
حرف دل است روی زبان نگاه من
روی تو را ستاره ی اشراق خوانده اند
خوی تو را «مکارم الاخلاق» خوانده اند
دست تورا که خالق لطف و کرامت است
روزی رسان انفس و آفاق خوانده اند
باران مهربانی بی وقفه ی تو را
شان نزول سوره ی انفاق خوانده اند
در مذهب نگاه تو غم حرف اول است
چشم تو را پیمبر عشاق خوانده اند
هفت آسمان و رحمت «شمس الشموسی» ات
ذرات خاک و لطف «انیس النفوسی» ات
 
 
سید محمد جواد شرافت
 
 ********************
 
مریض آمده اما شفا نمی‌خواهد
به جان شما جز شما نمی‌خواهد
برای پیش تو بودن بهانه‌ای کافی‌ست
بهشت لطف کریمان بها نمی‌خواهد
دلیل ناله‌ی من یک نگاه محبوب است
وگرنه درد غلامان دوا نمی‌خواهد
فقیر آمدم و دلشکسته پرسیدم:
مگر که شاه خراسان گدا نمی‌خواهد؟
دلم به عشق تو تا آسمان هشتم رفت
نماز در حَرَمت «اهدنا» نمی‌خواهد
همین قدر که غباری بر آستان باشد
رواست حاجت عاشق، دعا نمی‌خواهد
تو آشنای خدایی، کدام رهگذری
در این جهان غریب آشنا نمی‌خواهد؟
ببین به گوشه‌ی صحنت پناه آوردم
مگر کبوتر آواره جا نمی‌خواهد؟
به حکم آنکه «علیک الرفیق ثم طریق»
دلم بدون رضا (ع) کربلا نمی‌خواهد
خدا مرا به طواف تو مبتلا کرده‌ست
طواف کعبه بخواهم، خدا نمی‌خواهد
نگفته است، حیا کرده شاعرت آقا
نگفته است، نه اینکه عبا نمی‌خواهد
 
 قاسم صرافان
 
 ********************
 
 
نام تو را بردم زمستانم بهاری شد
در خشکسالی دلم صد چشمه جاری شد
بعد از زمانی که گدایی تو را کردم
دار و ندار من عجب دار و نداری شد
گفتند جای توست دل را شستشو کردم
پس می شود از خادمان افتخاری شد
می خواستند از هر طرف تو جلوه گر باشی
این گونه شد دور حرم آئینه کاری شد
گاهی اسیری لذت آهو شدن دارد
بیچاره آنکه از نگاه تو فراری شد
گرد ضریحت با من و گرد دلم با تو
بی تو دوباره این دلم گرد و غباری شد
من سائل بی چیز اطراف حرم هستم
من سالهای سال دنبال کرم هستم
ای حاجت محتاج ترین ها آقا
ای ذکر دخیل بستنم یا آقا
یک لال کنار پنجره فولادت
یکدفعه صدا میزند آقا ....آقا.....
 
علی اکبر لطیفیان

********************
 
گل می کند بهار تو در باغ سینه ها
پر می شود ز باده ی تو آبگینه ها
نقاره می زنند به بامت فرشتگان
حتما شفا گرفته ز دست تو سینه ها
دیگر غریب نیستی ای آشنا ترین
تایید می کند سخنم را قرینه ها
اول همین که سمت حریم تو آمدند
صدها هزار مرد غریب از مدینه ها
دیگر هم آن که از نفس تو غریب ماند
در سینه های عاشق وصل تو کینه ها
تجدید کن حکومت خود را به قلبها
اینجا فراهم است برایت زمینه ها
گرم فضا نوردی خوف و رجا شدیم
آیا به ما نمی رسد آخر سفینه ها
دارد حکایت از عشاق گنبدت
یعنی که زرد باد رخ از عشق بی حدت
هر سر که از خیال تو پر شور می شود
دریای بر کرانه ای از نور می شود
در شعله ی محبت تو سینه تا گداخت
غرق تجلی است وشب طور می شود
با هر "وان یکاد" لبان فرشته ها
صد چشم زخم از حرمت دور می شود
فردا که موج خیز هراس است زائرت
در ساحل نجات تو محشور می شود
با پلک بسته آمده دشمن به جنگ تو
از بس حریم قدس تو پر نور می شود
چون حوض کوثر است گوارا عقیق تو
فوق بهشت آمده صحن عتیق تو
ما را به گوشه حرم خود مقیم کن
مهمان مهربانی دست کریم کن
تا شعله زار شوق تو بالی بگسترد
ای صبح، دشت عاطفه را پر نسیم کن
دربانی حریم تو در آرزوی ماست
ما را عصا به دست بخواه و کلیم کن
مژگان ما که سمت شکوه تو وا شده است
وقف غبار روبی فرش و گلیم کن
بی اطلاع از اول و از آخر خودیم
ما را که حادثیم، رهین قدیم کن
این دل زجنس پنجره فولاد تو نبود
یعنی که زود می شکند از فراق، زود
خورشید گرم چیدن بوسه زماه توست
گلدسته ها منادی شوق پگاه توست
آری شگفت نیست که بی سایه می روی
خورشید هم زسایه نشینان ماه توست
از چشم آهوان حرم می توان شنید
این دشتها به شوق شکار نگاه توست
بالای کاشی حرم تو نوشته است
هرجا دلی شکست همان بارگاه توست
با این که سال هاست سوی طوس رفته ای
اما هنوز چشم مدینه به راه توست
یعنی که کاش فصل غریبی گذشته بود
دیگر مسافرم زسفر بازگشته بود
هرچند سبز مانده گلستان باورت
آیینه ای جز آه نداری برابرت
راه از مدینه تا به خراسان مگر کم است
با شوق دیدنت شده آواره خواهرت
دیگر دلی به یاد دل تو نمی طپد
بالی نمانده است برای کبوترت
مثل نسیم می رسد از ره جواد تو
یعنی نمی نهی به روی خاکها سرت
تنها به کرب و بلا سرنهاده بود
مردی که داشت نوحه گری مثل مادرت
اشک تو هست تا به ابد روضه خوانمان
تا کربلاست همسفر کاروانمان
 
 
جواد محمد زمانی
 
********************

 
عاشق هميشه پر شده از اتفاقها
يك چشم وصل و چشم دگر در فراقها
عاشق كبوتر است كه هر بار می پرد
پرواز مي كند به فراسوي طاقها
شبهاي عشق دلهره هاي رسيدن اند
مهتابي اند گاه و گهي در محاقها
تاب و تب هميشگي عشق ارثي است ...
از روز اول و ازل اشتياقها
مشتاق چشم هاي تو هستم امام عشق !
اي آتش نشسته به جان چراغها
توحيد من به حصن حصين ولايتت
اي شرط عشق هستي عشق از عنايتت
باران زد و بهانه ماها رديف شد
سقفي براي بي سرو پاها رديف شد
پشت در سخاوت سبز ضريح تو
زيباترين اميد گداها رديف شد
با لهجه قنوت نگاهت يكي يكي
زنجيره بلند دعاها رديف شد
شاعر نشست قافيه را تا سحر كشيد
وقتي كه مهر ناب شماها رديف شد
يك بار آمديم زيارت وَ كارمان
تا روز حشر تا به كجاها رديف شد
آه اي نگاه دائمي ات در نگاه من
سلطان شرق و غرب دلم اي پناه من !
اي چشم آب مات شكوه زلالي ات
خورشيد و ماه عاطفه لايزالي ات
طعم بلند بنده شدن را چشيده است
هركس گرفت آبروي از ليالي ات
صدها هزار نوح و سليمان نشسته اند
بر جزر و مد عرش نشينان قالي ات
صدها هزار شب شد و يكبار هم نخورد
چشم ستاره اي به شبستان خالي ات
مهريه تمام عروسان شهر ما
پرپر شود براي وداع وصالي ات
اي رافت مداوم محسوس يا رضا
شاهنشه هميشگي طوس يا رضا
با تو هواي دست و قلم فرق مي كند
بي تابي و تلاطم غم فرق مي كند
وقتي كه از حريم تو پايم اجازه خواست
حال دلم قدم به قدم فرق مي كند
تو بي دريغ زخم مرا مي دهي شفا
من پر زنم و يا نزنم فرق مي كند ؟
تا چشم كار مي كند اينجا شكسته دل
دل با دل شكسته چه كم فرق مي كند !
با ياد كربلا و زيارات مادرت
جمعه سحر هواي حرم فرق مي كند
گفتيد كربلا و دلم بي شكيب رفت
تا گريه ي روايت ابن شبيب رفت
 
علیرضا لک

 ********************
 
سخن به مدح تو بايد فصيح و كامل گفت
هم از شكوه مقامت ، هم از فضائل گفت
شبيه صائبِ صاحب سخن قصيده نوشت
غزل غزل سر زلف تو را چو بيدل گفت
نه چند مثنوي و قطعه و غزل ، بايد
كه شرح قصة حسن تو در رسائل گفت
عبا ، نه ... اينكه گداي شما شدم كافيست
حديث حسن تو كي مي توان چو دعبل گفت
تفضلي ! كه فقط از تو خوانده ام يك عمر
و من نگفته ام و هر چه بود اين دل گفت
زلال اشك مرا از تبار كوثر كن
در آسمان دو دستت مرا كبوتر كن
به قفل بسته كليد اجابت است اينجا
كه آستانة جود و كرامت است اينجا
به دلنوازي جان در رواق او بنشين
چرا كه قبر مسيحاي عترت است اينجا
بكوش تا پرِ پروانه اش شوي ،‌ زيرا
پر از تلأ لؤ شمع هدايت است اينجا
زلال اشك تو از چشمة خلوص دل
هميشه إذن دخولِ زيارت است اينجا
نه ديدن حرم و قبر و صحن و گلدسته
هدف وصال حقيقي حضرت است اينجا
دوباره كسبِ ثواب هزار حج كردم
طواف قبرِ تو يا ثامن الحجج كردم
ببين كه حال و هواي حرم چه عرفانيست
پر از بلور و كبوتر پر از چراغانيست
به لطف گنبد و گلدسته هاي زر پوشش‌
هميشه صحن حرم پر فروغ و نورانيست
كجاست روضة رضوان به غير از اين مرقد
كجاست جنت الأعلي اگر كه اينجا نيست
صداي پر زدن بال جبرئيل است اين
در ازدحام حرم گرمِ عطر افشانيست
حديث سلسله از يادمان نخواهد رفت
ولايتت به خدا شرطي از مسلمانيست
هزار مرتبه شكر خدا كه نور تو
چراغ زندگي مردمان ايرانيست
كتاب رأفت و مهرت پر از حكايتها
نظيرِ قصة آن پير مرد سلمانيست
ز يادِ مردمِ سايه نشين ايوانت
نرفته خاطره هاي نماز بارانت
سلام ! مظهر يكتاي « ليس إلا هو »
سلام ! حضرت خورشيد ! ماهِ يوسف رو
مقام عصمتتان « إنما يريد الله »
قسم به اشهد أن لا اله الا هو
شبي نشان بده از باب « يطمئن قلوب »
به چشم خسته­ مان گوشه اي از آن ابرو
دخيل گريه ببنديد زائران اينجا
به حلقه هاي ضريح مطهر از هر سو
چگونه ضامن دلهاي ما نخواهد شد
رئوف شهر كه كرده ضمانت آهو
خوشا به حال كسي كه شبيه اهل نظر
به خدمت حرمش گيرد از مژه جارو
غباري از اثر رفت و آمدش شايد
شبيه فرش حرم بر روي سرش باشد
هميشه باغ لبش غنچة تبسم داشت
كه خنده با لب نورانيش تفاهم داشت
تمام عمر شريفش ، مكارم الأخلاق
به لحظه لحظة  اوقات او تجسم داشت
اگر امام رئوف است ، بسكه همواره
به سينه دغدغة مشكلات مردم داشت     
براي رزق تمامِ كبوتران شهر
حياط خانة آقا هميشه گندم داشت
هر آنكه جرعه اي از جام معرفت نوشيد
سري به خاك قدوم امام هشتم داشت
و هر فرشته براي تبرك بالش
به خاك راه امامِ رضا تيمم داشت
براي ما به جز اين آستان پناهي نيست
از آسمانِ حرم تا بهشت راهي نيست
تويي كه اين همه دارالشفايِ دل داري
نرفته از حرمت نا اميد بيماري
دوباره نغمة نقّاره خانه مي آيد
شفا گرفته كسي با تفضّلت ! آري
كجاست گوش دلي تا كه بشنود هر روز
از اين ترنم نقاره بانگ بيداري
دو بال پر زدنت را قنوت اشكت كن
ببين براي پريدن عجب سبكباري
دوباره پنجره فولاد و إذن كرب و بلا
ميان صحن حرم شد چه گريه بازاري
دوباره روضه گرفتند زائران اينجا
بياد مشك عطش نوش و خشك سرداري
رهاست در نفس اين حرم شميم ياس
به ياد علقمه و قبر حضرت عباس
 
 یوسف رحیمی
 
 ********************

 
رسید تا فلکه آب و روبروی حرم
گذاشت دست به سینه : سلام سوی حرم
لب زمین دو چشمش دوباره باران خورد
در آستانه دریا گرفت بوی حرم
گذاشت صورت خود را به صورت یک در
نفس کشید و نفس شد به رنگ و روی حرم
تمام حس عطش را به کاسه ها نوشید
و پر شد از تب و تاب لب سبوی حرم
در آن طرف پدری که خمیده . با گریه
گره زده پسرش را به آبروی حرم
چقدر قطره به دریا رسیدنش زیباست
چقدر زمزمه جاری شده به جوی حرم
در ازدحام توسل ز چشم من گم شد
ضریح بود و هزاران دعای توی حرم
شکست بین نماز زیارت آقا
شکست و ریخت قنوتش به گفتگوی حرم
***
شفا گرفته مریضی .....زدند نقاره
صدای معجزه پیدا شد از گلوی حرم
***
گذاشت دست به سینه .عقب عقب برگشت
رسید تا فلکه آب و روبروی حرم
 
علیرضا لک

 ********************

 
آمدم ای شاه پناهم بده
خط امانی ز گناهم بده
ای حرمت ملجأ درماندگان
دور مران از در و راهم بده
لایق وصل تو که من نیستم
اذن به یک لحظه نگاهم بده
لشگر شیطان به کمین من است
بی کسم ای شاه پناهم بد
در شب اول که به قبرم نهند
نور بدان شام سیاهم بده
ای که عطابخش همه عالمی
جمله حاجات مرا هم بده


زمانش رسیده بیا و دعا کن
بیا درد را با دعایت دوا کن
 
زمانش رسیده سبک بال باشی
دلت را ز بند تعلّق رها کن
 
اگر خواستی پاک گردی؛خودت را
مقیم حرم خانه ی إنّما کن
 
اگر خواستی محرم راز گردی
بیا و مِس قلب تیره طلا کن
 
اگر کارت از هر لحاظی گِره خورد
علی ابن موسی الرّضا را صدا کن
 
امامی که در مهربانی به نام است
بیا در حریم رضا بار عام است
 
توئی هشتمین گل ز باغ ولایت
خدا و تو دارید از هم رضایت
 
شنیدم که پا بر زمین می گذاری
چراغان نمودم دلم را برایت
 
به لبها (نعم) داری و (لا) نداری
نرفته کسی از درت بی عنایت
 
هر آنچه که خواهد عطا می نمائی
ندارد کرم در نگاهت نهایت
 
هر آنکس که خواهد سه جا پیشش آئی...
...کند یک زیارت برایش کفایت
 
زیارت در این بارگاه مطهّر
بود با هزار عمره و حج برابر
 
به غیر از پناهت؛ پناهی نداریم
به جز روی تو قبله گاهی نداریم
 
برای رسیدن به راه سعادت
به غیر از مسیر تو راهی نداریم
 
همیشه هر آنچه که خواهیم داری
ولی آنچه را تو بخواهی نداریم
 
مگر غیر از این است که تو ثوابی
و ما پیش تو جز گناهی نداریم
 
قبول است؛ اما ولایت که داریم
نگو عزّت و شأن و جاهی نداریم
 
توئی عزّت و شأن و جاهم رضاجان
منم یک رعیّت،تو شاهم رضاجان
 
ألا ای مرادم،به عشقت مریدم
تو هستی امید دل نا امیدم
 
بلای محبّت بلا نیست هرگز
بلای تو را من به جانم خریدم
 
کمک کرد جبریل تا عرش رفتم
رسیدم به جائی که جز تو ندیدم
 
ندا آمد از غیب روی خدا چیست؟
منم روی ماهت به صفحه کشیدم
 
بهشت خدا را تصوّر نمودم
همین که به باب الجوادت رسیدم
 
تو رضوان...تو جنّت...تو خُلد برینی
تو مهمان نه، آقای ایران زمینی
 
برای خزانیِ قلبم بهاری
تو زیباترین جلوه ی روزگاری
 
برای تو کاری ندارد که من هم
برایت شوم خادم افتخاری
 
اگر خادم افتخاری نشد پس...
...بده لاأقل منصب کفشداری
 
سه جا وعده کردی بیائی سراغم
مبادا که من را تو تنها گذاری
 
شنیدم که پلک دو چشمت شده زخم
چقدر اشک ریز شهِ نی سواری
 
به هر بزم و هر انجمن گریه کردی
تو بر غارت پیرهن گریه کردی
 
علی اصغر انصاریان
 
********************
 
 
دل سودا زده سامان نپذیرد هرگز
کافر چشم تو برهان نپذیرد هرگز
 
آنکه بیمار نگاهی شده هنگام سحر
منت مرهم و درمان نپذیرد هرگز
 
با نگاه تو اگر عاشقی آغاز شود
جز به دیدار که پایان نپذیرد هرگز
 
دل اگر خانه ی هر بی سر و پایی گردد
اثر از گفته ی خوبان نپذیرد هرگز
 
عمر بی معرفت آبی است که از جو رفته
این زیانی است که جبران نپذیرد هرگز
 
ما در خانه ی سلطان سر و سامان داریم
هرچه داریم ز آقای خراسان داریم
 
با دم قدسی معشوق نفس تازه کنم
تا که قدری سخن از یار خوش آوازه کنم
 
صحن گردی حرم وقت سحر می خواهم
تا صفای دل شیدا زده اندازه کنم
 
بین هشتی حرم گر بکشیدم بر دار
سر سودایی خود زینت دروازه کنم
 
سرگذشت من و تو گشته کرمنامه ی عشق
هر سحر پای مناجات دلی تازه کنم
 
تار گیسو طلبم تا که ورق های دلم
همچو یک مصحف پر درد به شیرازه کنم
 
نام این مصحف دل را بگذارم ز قضا
قصه ی یک سگ ولگرد و کرامات رضا
 
تا که بر گنبد تو دیده ام از دور افتاد
ناگهان در دل آلوده ی من شور افتاد
 
اولین بار که دیدم حرمت را گفتم:
ای سلیمان به سرایت گذر مور افتاد
 
بی پناه آمدم و خوب پناهم دادی
راهم از حادثه در دولت منصور افتاد
 
تا به خود آمده دیدم که دل از دستم رفت
وسط آینه ام چشمه ای از نور افتاد
 
نه بگویم که کلیمم حرمت عرش خداست
اتفاقی ره موسای دل از طور افتاد
 
یک قدم سوی تو با عمره برابر گردد
کعبه هم دور سر گنبد تو می گردد
 
ای که ناگفته ز اسرار دلم آگاهی
دستگیر دل هر خسته دل و گمراهی
 
ز عنایات رئوفانه ی تو فهمیدم
که نه من بلکه همیشه تو مرا می خواهی
 
در بهشت تو نهم پای چو با کوهی درد
تو طبیبانه دوا می کنی اش با آهی
 
من گدا زاده و تو نسل به نسلت سلطان
خوش برازنده ی تو صحن و سرای شاهی
 
حاجت از دل نگذشته تو روا می سازی
ای که ناگفته ز اسرار دلم آگاهی
 
من مسلمان شده ی نیمه نگاهت هستم
لحظه ی مرگ بیا دیده به راهت هستم
 
دل بیمار مرا فرصت درمانی ده
با دم قدسی ات ای دوست مرا جانی ده
 
قبل از آنی که گناهم نفسم را گیرد
آمدم توبه کنم مهلت جبرانی ده
 
همچنان زلف پریشان تو آواره شدم
به دل خانه خرابم سر و سامانی ده
 
شوری اشک چشیدم که نمک گیر شدم
سر این سفره به من رزق فراوانی ده
 
حمدلله که سر کوی تو زنجیر شدم
استخوانی به سگ خانه ات ارزانی ده
 
لحظه ی مرگ قدم رنجه کن و بر ما هم
فیض دیدار چون آن عاشق سلمانی ده
 
از تو من روزی شبهای محرم خواهم
چشم پر گریه ای و سینه ی سوزانی ده
 
سفره ی عاشقی ام را تو بیا کامل کن
عصر روز عرفه فرصت قربانی ده
 
در حریمت خبر از عرش خدا می آید
بوی سیب حرم کرببلا می آید
 
آمدی تا که به نامت دل ما زنده شود
یادی از فاطمه و شیر خدا زنده شود
 
آمدی تا  سند شیعگی ما باشی
با نفس های تو تسبیح و دعا زنده شود
 
آمدی تا ز پی ات خواهرت آواره شود
یاد آوارگی شام بلا زنده شود
 
پلک زخمی تو از خاطره ی گودال است
آمدی روضه ی آن رأس جدا زنده شود
 
امر کردی به همه گریه کنند بهر حسین
تا غم بی کفن کرببلا زنده شود
 
جد مظلوم تو را با لب عطشان کشتند
خواهرش دید و به گیسوی پریشان کشتند
 
قاسم نعمتی
 
********************
 
بايد به قد عرش خدا قابلم کنند
شايد به خاک پاي شما نازلم کنند
 
دل مي کنم از آنکه دل ازتو بريده است
دل مي دهم به دست تو تا بي دلم کنند
 
امشب کميت شعرم اگر لنگ مي زند
فردا به لطف چشم شما دعبلم کنند
 
ايمان راستين هزاران رسول را
آميخته اگر که در آب و گلم کنند.....
 
....شايد خدا بخواهد و با گوشه چشم تان
بر رتبه ي غلامی تان نائلم کنند
 
وقتي سرشت آب و گلم را ازل خدا
بر آن نوشت رعيت سلطان ارتضا
 
در هشتمين دمي که خدا بر زمين دميد
بوي بهشت هفتم او ناگهان وزید
 
از شش جهت نسيم خبر داد و بعد از آن
از پنجره صداي اذان خدا رسيد
 
چار عنصر از ولادت او جان گرفته اند
يعني زمين به يمن وجودش نفس کشيد
 
از صلب سومين گل سرخ خدا حسين
ايران گرفته بوي دو آلاله ي سپيد
 
از هشت بيخود اين همه پايين نيامدم
يک حرف بيشتر چه کسي از خدا شنيد
 
توحيد ، حرف محوري دين انبياست
شرط رضا  به حکم أنا من شروطهاست
 
از برکتت نبود اگر ، نان نداشتيم
باران نبود غير بيابان نداشتيم
 
سوگند بر تو اي سر و سامان زندگي
بي تو نه سر که اين همه سامان نداشتيم
 
اين حوزه ها نفس به هواي تو مي کشند
لطفت اگر نبود ، مسلمان نداشتيم
 
اي آرزوي هر سفر دل از ابتدا
ما قبله اي به غير خراسان نداشتيم
 
ما رعيت ري ايم که سلطان به جز رضا
ارباب جز حسين  در ايران نداشتيم
 
خون حسين دررگ ودرريشه ي من است
  علم رضا  معّلم انديشه ي من است
 
بالا بلند گفته که طوبي تر از تو نيست
يوسف به حرف آمده زيباتر از تو نيست
 
گفتند پاره ي تن پيغمبر مني
انگار بعد فاطمه زهراتر از تو نيست
 
برگ درخت کاشته ي دستهاي تو
باشد گواه ما ، که مسيحاتر از تو نيست
 
اين قطره ها به سمت شما رود مي شوند
آخر در اين ديار که درياتر از تو نيست
 
ما تشنه ايم ، تشنه دست نوازشت
آبي در اين سراچه گواراتر از تو نيست
 
اين کوهها به عشق شما هشت مي شوند
يادآوران نام تو در دشت مي شوند
 
آرامشي اگرچه سراسر تلاطمي
درياي بيکرانه ي اميد مردمي
 
بند آورد زبان مرا بارگاه تو
 اي آنکه رستخير عظيم تکلمي
 
هر بار نام مادرتان را مي آورم
گل مي کند کناره اشکت تبسمي
 
شاعر کنار حُسن لب تو سروده است
روییده لاله در دل اين سبز گندمي
 
من چون غبار گرم طوافم به دور تو
تو قبله گاه هفتم و خورشيد هشتمي
 
در هفت شهر عشق به جز تو که ثامني
آهو ی چشم هاي مرا نيست ضامني
 
چشم اميد بر در لطف تو بسته است
هر زائري که گوشه ي صحنت نشسته است
 
 باراني است حال و هواي دو ديده ام
اينجا هميشه کاسه ي چشمم شکسته است
 
از باب جبرئيل به پا بوست آمدن
از آسمان رسيده و رسمي خجسته است
 
آن پيرمرد تشنه در آن گوشه ي حرم
از راه دور آمده و سخت خسته است
 
با صد اميد حاجت اين بار خويش را
با پارچه به پنجره فولاد بسته است
 
وا شد گره ز پارچه ، حاجت روا شده است
يعني که زائر حرم کربلا شده است
 
با ياد خاطرات سفر با عشيره ام
بر عکس يادگاري باصحن ، خيره ام
 
از بس دلم شکسته براي زيارتت
با اشک شوق گرم وضوي جبيره ام
 
ياد غروب هاي زيارت هنوز هم
گاهی پی  دو جرعه ي جامع کبيره ام
 
يا "قادة الهداه و يا سادة الولاه"
مستبصرٌ بشأنکم ، اين است سيره ام
 
فرموده ايد ؛ فعلکم الخير يا رضا
اي هشتمين کلامکم النور ، تيره ام
 
از بس گناه دور و برم را گرفته است
چون تک درخت خشک ميان جزيره ام
 
ما هم شنيده ايم که فرموده اي شما
هستم در انتظار ظهور نبيره ام
 
دعبل کجاست تا بنويسد در اين فراز
عجل علي ظهورک يا فارس الحجاز
 
محسن عرب خالقي
 
********************
 
آنانکه عاشقند به دنبال دلبرند
هر جا که می روند تعلق نمی برند
 
از آنچه که وبال ببینند خالی اند
عشاق روزگار ، سبکبال می پرند
 
پرواز می کنند به هر جا که جلوه ای ست
گاهی ملائک اند و گاهی کبوترند
 
دل را به دست هر کس و ناکس نمی دهند
دلداده ی قدیمی آل پیمبرند
 
آنان که عاشق علی و فاطمه شدند
مدیون خانواده موسی بن جعفرند !
 
ما عاشقیم عاشق زهرا و حیدریم
ما شیعیان کشور موسی بن جعفریم
 
آدم بدون مهر تو انسان نمی شود
سلمان بدون عشق مسلمان نمی شود
 
آن گردنی که تیغ تو را بوسه می زند
سوگند می خوریم ، پشیمان نمی شود
 
وقتی کبوتران حریمت ، گرسنه اند
گندم برای سفره ما ، نان نمی شود
 
باید هزار قرن ، حکومت کنی مرا
سلطان چند روزه ، که سلطان نمی شود
 
تو خوب جایی آمده ای سروری کنی
هر رعیتی که رعیت ایران نمی شود
 
تو هشتمین پیمبر قرآنی منی
حق خدا و حق مسلمانی منی
 
تو آسمان عشقی و خورشید گنبدی
خورشید هشتمی و به ایران خوش آمدی
 
تو کربلایی و نجفی و مدینه ای
یعنی شهید و شاهد و مشهود و مشهدی
 
نُه چشمه از علوم ، به قلب تو جاری است
با این حساب ، عالم آل محمدی
 
تو آمدی و آمدنت رفتنی نداشت
مانند آفتاب تو در رفت و آمدی
 
ای آبروی جن و ملک خاکبوسی ات
عالم فدای جلوه شمس الشموسی ات
 
زائر شدم نسیم ، صدای مرا گرفت
از دستم التماس دعای مرا گرفت
 
یک شب کنار پنجره فولاد ، مادرم
آن قدر گریه کرد ، شفای مرا گرفت
 
یک پارچه گره زد و تا سالهای سال
« سهمیه امام رضا » ی مرا گرفت 
 
صحن تو ، آسمان تو ، گنبد طلای تو
حتی مجال کرب و بلای مرا گرفت
 
ایمان نداشتم که ضمانت کنی مرا
تا اینکه آهو آمد و جای مرا گرفت
 
ای دستگیر صبح قیامت سرم فدات
هم خانواده هم پدر و مادرم فدات
 
ای مهربانترین کرم سفره ی گدا
یا ایها الرئوفی و یا ایها الرضا
 
امشب خدا کند که تو را ای حضور سبز
این قوم اشتباه نگیرند با خدا
 
ای لطف بی نهایت شبهای زائران
یکبار ما ، سه بار شما ، پیش ما بیا
 
با گریه های توست اگر گریه می کنیم
ای روضه خوان گریه ی ابن شبیب ها
 
یابن شبیب گریه فقط بر غم حسین
یابن شبیب گریه فقط بهر کربلا
 
یابن شبیب جد مرا سر بریده اند
پیش نگاه عمه ما سر بریده اند
 
علی اکبر لطیفیان
 
********************
  
 
گاهی که با نیاز دلم ناز می کنی
داری مرا دقیق برانداز می کنی
 
یعنی نگاه می کنی اول کجایم و
بعدا مرا به سمت خود آغاز می کنی
 
دارم دوباره شاعرتان می شوم مرا
داری دوباره قافیه پرداز می کنی
 
تازه شدم شبیه پسر بچه ای که تو
پیش ضریح می بریش ناز می کنی
 
حس می کنم که وقت دعا لطف خویش را
از لابلای جمعیت ابراز می کنی
 
گاهی برای تو همه تن سوز می شوم
تو در عوض همیشه مرا ساز می کنی
 
از خوبی شماست که خوب کم مرا
تو در حساب خویش پس انداز می کنی
 
گاهی کنار پنجره ات بسته می شوم
گاهی میایی و گره را باز می کنی
 
بر پرده ، زنده کردن شیرت عجیب نیست
هرشب مسیح معجزه ! اعجاز می کنی
 
اینبار هم شبیه خودم نه شبیه تو
دل می دهم به پنجره های ضریح تو
 
آهو که نه کبوترتان نه که آدمیم
تا با توایم پس همه عمر با همیم
 
فرقی نمی کند که چه هستیم یا که ایم
ما هرچه هست شیعه گیت را مصممیم
 
گاهی برای منبرتان مثل دعبلیم
گاهی برای نخل ولای تو میثمیم
 
لرزان نمی شویم به بادی که می وزد
به ریشه های حبّ تو وصلیم ، محکمیم
 
حاتم کجا و سفره احسانتان کجا
ما جیره خوار سفره ارباب حاتمیم
 
ما زنده با توایم و دم از تو گرفته ایم
پس ما برای کشته شدن هم مقدمیم
 
مدیون آن کسیم که مارا به تو سپرد
عمریست زیر سایه تو زیر پرچمیم
 
ما را زیاد و کم ننوشتند ، واحدیم
گاهی اگر زیاد و زمانی اگر کمیم
 
کم گریه می کنیم ولیکن موثریم
یعنی شبیه بارش باران نم نمیم
 
یابن الشّبیب خواندنمان را که دیده ای
دیدی که در عزای شهید محرمیم
 
این ویژ گیّ روضه جد غریب توست
که ما هنوز با غم تو غرق ماتمیم
 
اینبار هم دلی که شکسته است را بخر
لطفی کن و دوباره مرا کربلا ببر
 
محسن ناصحی
 
********************
 
 
این چه حسی است که امشب به دلم پاداده
به من کورچنین میل تماشا داده
 
خانه حضرت موسی شده وادی بهشت
گوئیا بازخدا حضرت عیسی داده
 
مریم است اینکه در آغوش خود عیسی دارد
یا خدا فاطمه را مولد زیبا داده
 
چه کسی آمده که باز عطش آورده
نکند باز خداحضرت سقاداده
 
نبی آمد,علی آمد,حسن آمد,نه حسین
همه را دست خدا بر رخ او جاداده
 
خوش بحال دل ماچون حرمش ایران است
پرچم نوکریش فاطمه بر ماداده
 
حرمت وادی طوراست که حاجت دارم
خادم پیرحرم حاجت من را داده
 
روز اول به تو و گنبد و گلدسته تو
حضرت ذات احد نمره بالا داده
 
صحن توصحن بهشت است خدایی چونکه
نقشه صحن تورا حضرت زهرا داده
 
مهدی نظری
 
********************
 
 
گلدسته های مرقدتان پایه های عرش
فانوس های ساحل بی انتهای عرش
 
بر ساحت ضریح تو انس و ملک دخیل
آیینه کاری حرمت کار جبرئیل
 
زوار خاکی حرمت کبریایی اند
سرگرم کار و کسب شریف گدایی اند
 
هرلحظه فطرس آمده پابوسی شما
طفلی همیشه مانده پرش زیر دست و پا
 
لاهوتیان مقلد احکام عشقتان
می خوارگان دائمی جام عشقتان
 
ای قبله ی نیاز سماواتیان رضا
پیر مُغان دیر خراباتیان رضا
 
صدها ستاره مست شراب نگاهتان
بال فرشته های سما فرش راهتان
 
پیغمبران ز محضرتان فیض می برند
بهر کبوتران حرم دانه می خرند
 
روح الامین به لطف شما دل سپرده است
او با کبوتران حرم دانه خورده است
 
امشب دخیل پنجره فولاد می شوم
در بیستون عشق تو فرهاد می شوم
 
ای نور لایزال،بگو با دلم سخن
شد بقعه ی مطهرتان کوه طور من
 
شیرین دهن،حدیث تو طعم عسل دهد
زیبا سخن،کلام تو عطر غزل دهد
 
آقا نگاهتان به گلم روح داده است
تاثیر چشم های شما فوق العاده است
 
من کافر نگاه اهورایی توأم
مجذوب طرز خنده ی زهرایی توأم
 
در بین پیروان تو ملحد ترین منم
زندیقی رسیده به مرز یقین منم
 
تا بت پرست کعبه ی خال شما شدم
زاهد ترین خلیفه ملک خدا شدم
 
از زیر قبه ی تو به معراج می روم
دیوانه وار در پی حلاج می روم
 
قرآن مقام شامخ تان را ستوده است
گنجینه ی حقایق خود را گشوده است
 
با گوشه چشم فاطمی خود چها کنی!
سنگ سیاه قلب مرا کهربا کنی
 
من از پل صراط جزا پرت می شوم
دستم اگر به روز قیامت رها کنی
 
آقا چه می شود که مرا در صف حساب
از لا به لای آن همه آدم سوا کنی
 
آقا چه می شود که شوم مَحرم و شما
من را برای دیدن زهرا صدا کنی
 
آقا سعادت دو جهان قسمتم شود
یک بار اگر برای غلامت دعا کنی...
 
وحید قاسمی

 

امشب دوباره بنده ی خوب خدا شدم

چون که دخیل اسم امام رضا شدم

 

شیطان مرا به وادی غفلت کشانده بود

نام تو را که بردم از این خواب پا شدم

 

دیدم کنار سفره ی زهرا نشسته ام

در بین زائران تو وقتی که جا شدم

 

لطفت گرفت دست مرا از همان شبی

که زائر همیشه ی این کوچه ها شدم

 

یک بار در حریم شما گریه کردم و

یک عمر با دعای شما با صفا شدم

 

وقتی که آمدم حرم مشهدالرضا

دیدم که زائر حرم کربلا شدم  
 

وقتی برات کرببلا می شود گرفت

پس از غبار صحن شفا، می شود گرفت 

** 

ادامه شعر در ادامه مطلب

 



ادامه مطلب ...

چه رودها که شب و روز عازم سفرند

به دست بوسی دریا همیشه مفتخرند

 

به نام رازق نان و رطب ملائکه هم

نشسته اند که از سفره تو نان ببرند

 

دعای خیر تو پشت تمام انسانهاست

کبوتران دعایت همیشه در سفرند

 

چه آهوان سپیدی که در حیاط حرم

به عشق صید نگاهت نشسته پشت درند

 

در این حیاط که عالم هبوط می کند و

مقدرات از این آستانه می گذرند 

 

چقدر گل به کفم دادی و نفهمیدم

فرشته های حرم گلفروش رهگذرند

 

تو باغبان شجرهاي طيبه هستي

كه شيعيان شما ميوه هاي اين شجرند

  شب تولد حج نيازمندان شد

امام كعبه رسيد و گدا فراوان شد


***

ادامه شعر در ادامه مطلب



ادامه مطلب ...

 

اين شعر تلفيقي از چند شعر است.اميدوارم شعرا من را ببخشند

خدا نه اينکه مرا از گِل زياده تان
که آفريد مرا از غبار جاده تان

وبال گردن تان بودم از همان آغاز
 بعيد هست بيايم به استفاده تان

ببين چه ساده برايت به حرف مي آيم
فداي اين همه لطف و صفاي ساده تان

به لطف چشم شما دل هميشه آباد است
خدا کند که بمانم خراب باده تان

خدا نوشت ازل در شناسنامه دل
که ما غلام شماييم و خانواده تان

از آن زمان که از اين خاک پاک پا شده ام
 گداي دائمي حضرت رضا شده ام

***

ادامه شعر در ادامه مطلب




ادامه مطلب ...

      
      آن حریمی که در آن دلها کبوتر می شود
        پر زدن تا محضر زهرا میسر می شود
      
      عشوه معشوق و ابراز نیاز عاشقان
      به وصال عاشق و معشوق منجر می شود
      
      این نسیم عفو از آب و هوای گنبد است
      هر سحر کل حرم از آن معطر می شود
      
      در کنار دست صاحبخانه منزل می کند
      زائری که وارد صحن مطهر می شود
      
      آب سقاخانه اینجا طعم کوثر می دهد
      عطر و طعمش موجب ایمان کافر می شود
      
      هر دلی اینجا توسل کرد عرشی می شود
      هر سری اینجا به خاک افتد سرور می شود
      
      با تمام غصه ها هر طور می شد آمدم
      گفتم از مشهد به بعد اوضاع بهتر می شود
      
      من هو یعطی الکثیر بالقلیل آقای ماست
      پاسخ یک خواهش اینجا صد برابر می شود
      
      خوش به حال زائری که بعد مشهد آمدن
      دل پسند زاده موسی بن جعفر می شود
      
      عطر و بوی کربلا دارد حریمت،این گدا
      کی دوباره زائر ارباب بی سر می شود
      
      از حرم تا قتلگه،از قتلگه تا به حرم
      این مسیر از اشکهای فاطمه تر می شود
      
      حسین قربانچه


      ديشب پر ِ من كبوتر بامت شد
      آهوي بياباني من رامت شد
      حالا دلِ من پيمبر نامت شد
      از معجزه ي درخت بادامت شد
      امروز اگر مريض درمان توام
      
      تو آينه ميشوي زلالم بكني
      با طرز نگات خوش به حالم بكني
      يا فكري به حال خشكسالم بكني
      يا فكري به حال پرّ و بالم بكني
      من منتظر ِ نماز باران توام
      
      هرچند بَدَم اگر كه بهتر نشدم
      پيش كرم تو شاه گداتر نشدم
      در بارگهت اگرچه نوكر نشدم
      هرچند كه آهو و كبوتر نشدم
      گر پا بدهي سگِ نگهبان توام
      
      هرچند به اين سو و به آن سو نزدم
      هرچند به اين كو و به آن كو نزدم
      پيش تو به آفتاب هم رو نزدم
      در صحن تو من اگرچه جارو نزدم
      مشغول غلامي غلامان توام
      
      در سجده به پاي تو هزاران آدم
      جاروكش صحن تو هزاران مريم
      محتاج دعاي تو هزاران خاتم
      اي شاه گداي تو هزاران حاتم
      من نيز يكي از اين هزاران توام
      
      علي اكبر لطيفيان


      باز هم دربدر شب شدم ای نور سلام
      باز هم زائرتان نیستم از دور سلام
      با زبانی که به ذکرت شده مأمور سلام
      به سلیمان برسد از طرف مور سلام
      
      کاش سمت حرمت باز شود پنجره ها
      باز از دوریت افتاده به کارم گره ها
      
      ننوشته ست گنهکار نیاید به حرم
      پس بیایید اگر خوب و اگر بد به حرم
      برسد خواهش این ناله ی ممتد به حرم
      زود ما را برسانید به مشهد به حرم
      
      مست از آنیم که از باده به خم آمده ایم
      ما سفارش شده ایم، از ره قم آمده ایم
      
      یاد دادید به ما رنج کشیدن زیباست
      پس از این فاصله تا طوس دویدن زیباست
      پا برهنه شدن و جامه دریدن زیباست
      بعد هم پای ضریح تو رسیدن زیباست
      
      پیچش قافله ی ما که به سوی نور است
      رگه ای در دل فیروزه ی نیشابور است
      
      چه خبر در حرم ضامن آهو شده است؟
      صحن ها بیشتر از پیش چه خوش بو شده است
      طرف پنجره فولاد هیاهو شده است
      باز یک چشمه از آن لطف و کرم رو شده است
      
      مادری گریه کنان ذکر رضا می گیرد
      دست و پای فلجی باز شفا می گیرد
      
      با شفا از تو، چه زیبا شده بیمار شدن
      به تو وابسته شدن با تو گرفتار شدن
      کار من هست فقط گرمی بازار شدن
      گر چه در باور من نیست خریدار شدن...
      
      یوسفم باش، بدون تو کجا برگردم؟
      من برایت دو سه تا بیت کلاف آوردم
      
      تو خودت خواسته ای دار و ندارم باشی
      کاش لطفی کنی و آخر کارم باشی
      مرد سلمانی تو باشم و یارم باشی
      لحظه ی مرگ بیایی و کنارم باشی
      
      قول دادی به همه پس به خدا می آیی
      هر که یک بار بیاید تو سه جا می آیی
      
      مجید تال


      ضريح، اشک، دخيل، آه يک گدا يعنی
      نگاه، عشق، تمناي کربلا، يعنی
      دو چشم خيس، دو دست، اين دل، اين دعا، يعني
      شتاب نور، صدا، حضرت رضا، يعني
      
      دوباره آمده تا محض خاطر دوري
      دل شکسته من را ز صحن جمهوري
      
      سوار بال ملائک به کربلا ببرد
      و بي مقدمه از سعي تا صفا ببرد
      کنار علقمه نزديک شط مرا ببرد
      و اوج گيرد و تا گنبدي طلا ببرد
      
      ميان گريه افلاک در حوالي صحن
      درست در جلوي سنگ فرش خالي صحن
      
      به زير پرچم سرخي فرود مي آيم
      شبيه کرنش امواج رود مي آيم
      و لحظه اي که براي ورود مي آيم
      اگر اجازه دهد با سجود مي آيم
      
      و قبل از آنکه به دور حرم طواف کنم
      در آن دقيقه حساس اعتراف کنم
      
      پر فرشته شده فرش زائران اينجا
      نگاه مي شود انداخت بر جنان اينجا
      حرم که داده به زُوار خود امان اينجا
      بناست کعبه بچرخد به دور آن اينجا
      
      به واقعيت اين امر معترف شد دل
      سپس مقابل شش گوشه معتکف شد دل
      
      کمي گذشت صداي فرشته ها آمد
      صداي يک دل خسته ميان جزر و مد
      صداي پر زدن کفتران يک گنبد
      و بعد حضرت سلطان، نگاه من، مشهد
      
      پس از زيارت دل، مثل کفتران حرم
      دوباره پنجره فولاد، عشق، اشک، قدم
      
      دوباره صحنه يک صحن و يک گدا، يعنی
      دوباره معني يک بام و دو هوا، يعنی
      دلي شکسته، قسم، عشق، کربلا، يعنی
      سخاوت و کرم حضرت رضا، يعنی
      
      کسي که عاشق ديدار صحن کرب و بلاست
      خوش آمدست، جواز مسافرت با ماست
      
      مسعود يوسف پور


      باران گرفت و سوره ی مریم نزول کرد
      باران شعر آمد و نم نم نزول کرد
      
      اول نوشت قصه ای از سرگذشت ما
      از آن زمان که حضرت آدم نزول کرد
      
      بعداً نوشت قصه ی چشمان خیس تو
      قافیه ام رسیده و زمزم نزول کرد
      
      نام تو را نوشتم و دیدم که ناگهان
      تصویری از خدای مجسم نزول کرد
      
      تنها دلیل آمدن شعر من تویی
      این گونه بود واژه دمادم نزول کرد
      
      آقا سلام آمده ام زائرت شوم
      یعنی اگر اجازه دهی شاعرت شوم
      
      ما شاعریم و دست به گیسو نمی زنیم
      فالی به غیر گوشه ی ابرو نمی زنیم
      
      باید اذان شعر بگویم برای تو
      ما سالهاست نعره ی یاهو نمی زنیم
      
      شغل شریف و محترم ما گدایی است
      ما رو به غیر ضامن آهو نمی زنیم
      
      ما را غلام حلقه به گوش آفریده اند
      جایی به غیر صحن تو جارو نمی زنیم
      
      حتی اگر که خلق سر از ما جدا کنند
      جز رو به روی صحن تو زانو نمی زنیم
      
      موسی رسید در حرمت آبرو گرفت
      آمد ز حوض های حریمت وضو گرفت
      
      تو ماورای ذهن و خیال و تجسمی
      بالاترین تصور ما از تبسمی
      
      روزی سه بار سمت حرم می دهم سلام
      زیباترین جواب «سلام علیکم»ی
      
      کار خداست اینکه به ایران رسیده ای
      اصلا تویی حسین همان زینب قمی
      
      باب الجواد، باب ورودی هر گداست
      تو بهترین وسیله ی حاجات مردمی
      
      ما مردم ری ایم که روزی خور توأیم
      در سفره ی تو نیست به جز نان گندمی
      
      اذن دخول عرش خدا ذکر «یا رضا»ست
      پس هرکه گشت زائر او زائر خداست
      
      هرجا که نام توست همان جا معطر است
      هرجا که ذکر توست همان جا منور است
      
      دنبال معجزه بودم که در حرم
      دیدم که شعر دور حرم وزن بهتر است
      
      دور حرم نوشته کمی از فضایلت
      بهر شرف ز خاک‏نشینان این در است
      
      ای روضه ‏ای که دهر ز بویت معطر است‏
      آبت ز کوثر و گلت از مشک و عنبرست‏
      
      خاکی و نه فلک به وجودت منورست‏
      تا در تو نور دیده‏ ی زهرا و حیدرست‏
      
      کار غزل دوباره به تیغ و جنون کشید
      بالا گرفت کار جنون و به خون کشید
      
      امیرحسین محمودپور


      از لطف التماس ِ صداهايِ آهوان
      بي گريه هم گرفت دعاهايِ آهوان
      
      آهو زياد محضر معشوق ميرود
      پس وصلمان كنيد به پاهايِ آهوان
      
      يك عده اي شدند گدا كلبِ كهف را
      ما نيز ميشويم گداهايِ آهوان
      
      نانم حرام ميل كبوتر شدن كنم
      وقتي كه هست حال و هواهايِ آهوان
      
      صورت گذاشتن به كفِ پات واجب است
      آن هم در آستانِ خداهاي آهوان
      
      صياد نيز پايِ تو را بوسه ميزند
      با ذكر يا امام رضاهايِ آهوان
      
      آهو شديم پس كرمت را نشان بده
      مثل هميشه آن حرمت را نشان بده
      
      ما زلف داده ايم پريشان شود همين
      دل داده ايم دستِ تو حيران شود همين
      
      آئينه ي مرا سحري تكّه تكّه كن
      باشد كه خرج گوشه ي ايوان شود همين
      
      دردِ مرا علاج مكن با طبابتت
      با خاكِ زير پاي تو درمان شود همين
      
      حالا كه هم غذاي غلامان خانه ايم
      خوب است آدمي ز غلامان شود همين
      
      آنكه به مهرباني ات ايمان نياورد
      در ازدحام حشر پشيمان شود همين
      
      لطف تورا به خاطر اين آفريده اند
      كه آتش ِ خليل، گلستان شود همين
      
      كلِّ زمين بناست اگر كشوري شود
      بهتر كه پايتخت خراسان شود همين
      
      از جلوه ات كنار بزن اين نقاب را
      تا آفتاب پاره گريبان شود همين
      
      سلماني ات نيامده ظرفش طلا شود
      اين جا نشسته است كه سلمان شود همين
      
      حالا كه محمل تو رسيده ست شهر طوس
      حرفي بزن كه شهر مسلمان شود همين
      
      اين بندگيِ ما به قنوتِ تو كامل است
      توحيدِ ما به شرط و شروطِ تو كامل است
      
      جز تو نميشويم گرفتار هيچكس
      هرگز نميشويم هوادار هيچكس
      
      از آن زمان كه با حرمت آشنا شديم
      اصلاً نرفته ايم به دربار هيچكس
      
      اينجا به زائرانِ تو فيضي كه ميرسد
      آن را نميدهند به زوّار هيچكس
      
      نانِ كسي به غير تو من را حلال نيست
      خود را نميكنم بدهكار هيچكس
      
      حالا كه تو امام ِ رئوفِ جهان شدي
      ديگر نميشويم گنهكار هيچكس
      
      جز تو كسي سه بار عيادت نميكند
      در پاسخ زيارتِ يكبار هيچكس
      
      شبهاي قدر غير تماشايِ رويِ تو
      دل خوش نميكنيم به ديدار هيچكس
      
      فردا بگير دستِ مرا ايّهالرئوف
      يا ايّهالامام رضا ايّهالرئوف
      
      هرچند ناتوان شدي اما ز پا نيفت
      اي هشتمين عزيز ، عزيز ِ خدا نيفت
      
      ميترسم آنكه دست بريزد به پهلويت
      باشد ز پا بيفت ولي بي هوا نيفت
      
      كوچه به آلِ فاطمه خيري نداشته
      ديوار را بگير و در اين كوچه ها نيفت
      
      مردم ميان شهر تماشات ميكنند
      اين بار را به خاطر زهرا بيا نيفت
      
      دامان هيچكس به سرت سر نميزند
      حالا كه نيست خواهر تو پس ز پا نيفت
      
      تكّه حصير ِ خويش از اين حجره جمع كن
      اما به ياد نيمه شبِ بوريا نيفت
      
      اي واي اگر به كرب و بلا بوريا نبود
      راهي براي دفن شه كربلا نبود
      
      علي اكبر لطيفيان


      مسافرم كه به دل شوق يك حرم دارم
      هوائيم كه هواي تو در سرم دارم
      
      هميشه عكس تو را از زمان كودكيم
      ضريح ديده و در قاب باورم دارم
      
      عنايتيست كه در عشق هشت مي گيرم
      قبول فاطمه ام گرچه نمره كم دارم
      
      ميان صحن و سرايت بهشت مي بينم
      ميان صحن و سرايت قدم قدم دارم ...
      
      كنار حضرت جبرئيل راه مي روم و
      نگاه خيس به آن سفره ي كرم دارم
      
      به جرعه اي ز شراب حرم خرابم كن
      كه من هميشه غلام تو و علدارم
      
      دلم گره به ضريح تو خورده محكم كن
      بساط كرب و بلاي مرا فراهم كن
      
      دليل معجزه ي كار صد مسيحا تو
      تمامي بركاتهاي كشور ما تو
      
      كوير هستم و در آرزوي بارانم
      ببار ابر كرم اي هميشه دريا تو
      
      هميشه خاك قدمهاي تو شدن با من
      هميشه با نظري زر نمودنش با تو
      
      مرا بيا و چو آهوي خود ضمانت كن
      امام عشقي و مأواي بينواها تو
      
      به لقمه ي كمي از سفره اكتفا كردم
      كنار سفره ي مهمان پذيرت اما تو ...
      
      غذاي حضرتيت را به دست من دادي
      ادامه ي بركاتهاي دوش مولا تو
      
      ادامه ي بركاتهاي كيسه هاي علي
      به دست توست نظر كن به اين گداي علي
      
      نشسته ام كه بگريم به خشكسال خودم
      به خشكسال خود از چشمه ي زلال خودم
      
      تمام روشني چشمهام مال شما
      تلاطم دل دور از نگات مال خودم
      
      بكش به بال و پرم دست خود كه
      تا ببرم هزار حور و ملك را به زير بال خودم
      
      تو ايستاده اي آقا كنار آهويي
      كشيدم عكس تو را باز در خيال خودم
      
      غريبه هستم و حالا پناه آوردم
      اگر پناه مني تو خوشا به حال خودم
      
      محرمي شده ام كربلاي ايراني
      گرفتم اشك غمت را به دستمال خودم
      
      كنار پنجره فولاد گريه ها دارم
      هوائيه حرمم ميل كربلا دارم
      
      مسعود اصلانی

      هواي دولتِ مشرق سفير ِباران شد
      و چترهاي دل ما سرير ِباران شد
      
      كوير سر به هوايِ به آسمان محتاج
      دچار مرحمت سر به زير باران شد
      
      قناتِ مرده ي ما را دوباره احيا كرد
          و دشت هاي ترك خورده ، سير باران شد
      
          و چشم ها همه در مسير او خيسند
          شگفت بدرقه اي در مسير باران شد
      
          چه رنگ ها كه به هم دستِ بيعت آوردند
          كماني از بركات غدير باران شد
      
          ترانه هاي بهاري دل مرا برده ست
      صداي سوت قطاري، دل مرا برده ست
         
          مسافرم به دياري ببند بار مرا
          به عزم ديدن ياري ببند بار مرا
      
          سفر، شروع فراق است باخبر هستم
          اگرچه دوست نداري؛ ببند بار مرا
      
          بيان قِصه دراز است اندكي بنشين
          بگويمت به چه كاري ببند بار مرا؟
      
          مرا هواي گلي در سر است، مي بيني
          براي منصب خاري ببند بار مرا
      
          ببين درون دلم شوق و بيقراري را
          به قصد كسب قراري ببند بار مرا
      
          تمام راه، من و جاده حرف ها زده ايم
      غريب گرچه ولي، سربه آشنا زده ايم
        
          پس از سلام، جواب سلام لازم نيست؟
          براي زخمي راه، التيام لازم نيست؟
      
          رسيدنم به تو واجب ترين نيازم بود
          وگرنه باقي درخواست هام، لازم نيست
      
          براي حاجي احرام بسته ي حرمت
          دگر زيارت بيت الحرام لازم نيست
      
          كبوترانه، هواي تو را به پر دارم
          براي كفتر جلدت كه دام لازم نيست
      
          اگرچه زشت و سياهم، ولي مگر آقا
          در اين عمارت شاهي، غلام لازم نيست!؟
      
          اگرچه ساكن اينجام، خانه ام آنجاست
      كبوتري شده ام كاشيانه ام آنجاست
      
      چه بارگاه قشنگی چه مرقدی داری
      عجب مناره و صحن و چه گنبدی داری
      
      که گفته است غریبی میان ما وقتی
      همیشه دور و برت رفت و آمدی داری
      
      جناب گل پسر هفتم از قبیله ی یاس
      شمیم روح نواز محمدی داری
      
      به آبروی تو شرمنده آبرو مندست
      رئوف هستی و الطاف بی حدی داری
      
      میان این همه خوبان که دورتان جمعند
      خودم که معترفم نوکر بدی داری
      
      و عاشقانه ضریحی پر از غزل دارد
      ضریح نیست که کندویی از عسل دارد
      
      سپاس آنکه به دنیا ابا الجوادم داد
      سپس گدا شدن خانه زاد یادم داد
      
      ورودم از در باب الجواد واسطه ایست
      همیشه کم طلبیدم خودش زیادم داد
      
      به من چه شاعرم اصلا خودش که میدانست
      نه دعبلم نه فرزدق نه با سوادم، داد
      
      جهان سراغ ندارد رئوف تر از او
      هنوز کاسه ی دستم نشان ندادم داد
      
      در آسمان همه بر نوکریش مفتخرند
      فدای آنکه چنین حُسن انتخابم داد
      
      کشید دست مرا ثامن الحجج رفتم
      فقیر بودم و مشهد برای حج رفتم...
      
      مصطفي صابر خراساني

     
      دلم شکسته ، دلم را نمی خری آقا
      مرا به صحن بهشتت نمی بری آقا
      
      اگر چه غرق گناهم ولی خبر دارم
      تو آبروی کسی را نمی بری آقا
      
      چقدر خوبی و دل رحم و مهربان ، عاشق
      و در دقایق عمرم شناوری آقا
      
      همیشه از حرمت بوی مهر می آید
      شبیه باغ پر از گل معطری آقا
      
      تمام دفتر شعرم فدای چشمانت
      که از تمام غزلهام بهتری آقا
      
      ولی بدون تو این شعر ها چه دلتنگند
      بدون نام تو اصلا چه دفتری آقا
      
      در اوج بی کسی ام در خیال من هستی
      تویی که یارترین یارو یاوری آقا
      
      علی اصغر ذاکری

    
      تیزی شمشیر هم تسلیم ابرو می شود
      شیر هم در پای چشمان تو آهو می شود
      
      نیست فرقی بین رب و عبدِ عین رب شده
      گاه ذکرم یا رضا و گاه یا هو می شود
      
      مِهر تو در سنگ هم کار خودش را می کند
      شیشه در همسایگیِ عطر خوشبو می شود
      
      تو به ما پا می دهی و ما کلیمت می شویم
      لال هم در این حرم مرغ سخنگو می شود
      
      دست خالی بودن ما نیست کتمان کردنی
      دست ما هر بار سائل می شود، رو می شود
      
      چشم جاری از تمام چشمه ها بالاتر است
      آب سقاخانه هم محتاج این جو می شود
      
      این مژه هایم اگر پیش تو باشد بهتر است
      لااقل یک گوشه از صحن تو جارو می شود
      
      پنجره پولاد تو آخر شفایم می دهد
      باز هم در صحن های تو هیاهو می شود
      
      علی اکبر لطیفیان

     
      همیشه قبل هر حرفی برایت شعر می خوانم
      قبولم کن من آداب زیارت را نمی دانم
      
      نمی دانم چرا این قدر با من مهربانی تو
      نمی دانم کنارت میزبانم یا که مهمانم
      
      نگاهم روبروی تو، بلاتکلیف می ماند
      که از لبخند لبریزم، که از گریه فراوانم
      
      به دریا می زنم دریا ضریح توست غرقم کن
      در این امواج پرشوری که من یک قطره از آنم
      
      سکوت هرچه آیینه، نمازم را طمأنینه
      بریز آرامشی دیرینه در سینه پریشانم
      
      تماشا می شوی آیه به آیه در قنوت من
      تویی شرط و شروط من اگر گاهی مسلمانم
      
      اگر سلطان تویی دیگر ابایی نیست می گویم :
      که من یک شاعر درباری ام مداح سلطانم
      
      سید حمید رضا برقعی


      میان این همه غوغا، میان صحن و سرایت
      بگو که می رسد آیا صدای من به صدایت؟
      
      منی که باز برآنم که دعبلانه برایت
      غزل ترانه بخوانم در آرزوی عبایت
      
      من و عبای شما؟ نه من از خودم گله دارم
      من از خودم که شمایی چقدر فاصله دارم
      
      هنوز شعر نگفته توقع صله دارم
      منی که شعر نگفتم مگر به لطف دعایت
      
      چقدر خوب شد آری، نگاهتان به من افتاد
      همان دقیقه که چشمم درست کنج گهرشاد
      
      بدون وقفه به باران امان گریه نمی داد
      هزار تکه شد این من به لطف آینه هایت
      
      چنان که باید و شاید غزل غزل نشدم مست
      که دست من به ضریحت در این سفر نرسیده است
      
      من این نگاه عوامانه را نمی دهم از دست
      اجازه هست بیفتم شبیه سایه به پایت؟
      
      دوباره اشک خداحافظی رسیده به دامن
      دوباره لحظهء تردید بین ماندن و رفتن
      
      و باز مثل همیشه در آستانهء در من ـ
      کبوترانه زمین گیر می شوم به هوایت
      **
       سکوت کرده دوباره جهان برای من و تو
      نبود و نیست صدایی به جز صدای من و تو
      
      و می روم به امید دوباره های من و تو
      میان این همه غوغا میان صحن و سرایت
      
       سید حمید رضا برقعی
      

      
      وقتی به طوس، جا به کنار تو می‌کنم
      احساس وصل حق، به جوار تو می‌کنم
      
      در بین خلق از همه با آبرو ترم
      چون کسب آبرو ز غبار تو می‌کنم
      
      یک حج به نامه عملم ثبت می‌شود
      با هر قدم که رو به دیار تو می‌کنم
      
      بر یازده امام چو دلتنگ می‌شوم
      می‌آیم و طواف مزار تو می‌کنم…
      
      حاج غلامرضا سازگار


      حس مي‌کنم در مرقدت عطر دعا را
      عطر توسل هاي در باران رها را
      
      غرق اجابت مي شود دست نيازش
      هر کس که مي خواند در اين مرقد خدا را
      
      اي مظهر رأفت براي تو چه سخت است
      خالي ببيني دست محتاج  و گدا را
      
      آهم کبوتر مي‌شود تا گنبد تو
      مي‌آورد فريادهاي يا رضا را
      
      آئينه هاي لطف تو تکثير کردند
      در چشمة دل اشک هاي بي صدا را
      
      آقا کنار پنجره فولادت آخر
      مي‌گيرم از دستت برات کربلا را
      
      اي زائران اينجا دخيل غم ببنديد
      بر آستانش ندبه‌ی «آقا بيا» را
      
      پائين پاي تو غباري مي سرايد
      شعر کرامات نگاه کيميا را
      
      یوسف رحیمی

     
      در دل خویش غم آل عبا دارم من
      میل جان دادن بر آل کسا دارم من
      
      سر سودا زده ی من به غم خویش خوش است
       دلخوشم با غم و کی میل دوا دارم من
      
      نبوی مکتب و زهرا منش و حیدریم
      قبله ای سوی شه کرب و بلا دارم من
      
      اغنیا را تو بگو دل به منا خوش دارند
      کعبه ای چون حرم پاک رضا دارم من
      
      تا که آن شاه کند میل به قربانی من
      سر خود بر کف و دل غرق دعا دارم من
      
      آس و پاسم من اگر بین شماها مردم
      صاحبی با حرم  بقعه  طلا دارم من
      
      در میخانه به من باز کن ای شاه رئوف
      که فقط در همه افلاک تو رادارم من
      
      بی نصیبم مکن از گردش چشمت ای دوست
      که دلی سخت گرفتار بلا دارم من
      
      گرچه در چشم خلایق  شده ام خوار  ولی
      در میان  همه مرغان  تو  جا دارم من
      
      دعبل عصر و زمان خودم و  شادم که
      این لیاقت ز عنایات شما دارم من
      
      مجید خضرابی

     
      با هرم دستهای تو گرما گرفته است
      عشقت عجیب در دل من جا گرفته است
      
      آرامشی شبیه به صحن و سرای تو
      چشمان شوق را به تماشا گرفته است
      
      جان من است! این که شبیه کبوتری
      یک گوشه در کنار تو مأوا گرفته است
      
      آقا به من اجازه ی پرواز می دهی
      بالم زبس نشسته ام اینجا گرفته است
      
      اینجا هزار پنجه ی خورشید پشت ابر
      در انتهای غربت دریا گرفته است
      
      هرکس که حاجتی زتو درخواست می کند
      با چشمهای خیس تمنا گرفته است
      
      دیدم کنار پنجره فولاد مادری
      دستش تمام روزنه ها را گرفته است
      
      "طفلی مریض دارم و دستم به دامنت
      آقا! ... دلم ز مردم دنیا گرفته است"
      
      هر گوشه ای که می نگرم دل شکسته ای
      با تو زبان به شکوه و نجوا گرفته است
      
      معلوم نیست سیطره ی مهربانی ات
      از این حریم تا به کجاها گرفته است
      
      هر صحن و هر رواق تو هرجا به هر زبان
      جمعیتی به ذکر شما پا گرفته است
      
      هر چند عشق ناب تو آقا چو کیمیاست
      بازار عشق بازی ات اما گرفته است
      
      شک نیست هر که زائر شش گوشه می شود
      از آستان لطف تو امضا گرفته است
      
      هر کس هوای کوی ابالفضل می کند
      از تو برات کرب و بلا را گرفته است
      
      دست مرا بگیر ... مرا تا حرم ببر
      کار دلم بدون تو بالا گرفته است...!
      
      باری به دوش دارم و آهی به سینه ام
      این سینه از برای تو آقا گرفته است
      
      هادی ملک پور

     
      هی هول می دهند مرا بین جمعیت
      گم می شوم دوباره خدا بین جمعیت
      
      معلوم شد شبیه قیامت در این سرا
      فرقی نمی کنند شاه و گدا بین جمعیت
      
      دیدم خودم فرشته از اینجا عبور کرد
      از لابلای پنجره ها بین جمعیت
      
      تا باز شد دوباره در ، اینجا شلوغ شد
      پیچید یا امام رضا بین جمعیت
      
      امروز هم دوباره مریضی شفا گرفت
      نزدیکی ضریح طلا  بین جمعیت
      
      من مطمئن شدم که خود آن مسافر است
      تا گفت : التماس دعا بین جمعیت 
      
      مهدی صفی یاری


       
      مثل کبوتران شما گرچه می پرم
      آنها کبوترند و من از جنس دیگرم
      
       دیوارها فضای دلم را گرفته اند
      دیگر هوای پرزدن افتاده از سرم
      
       این شهر بسته بال مرا؛ این حصارها
      تا آسمان کشیده شده در برابرم
      
       گاهی برای بال زدن، آسمان کم است
      یا صحن قدس باید و یا گنبد حرم
      
       آقای من! ببخش اگر بال من شکست
      بر من مگیر خرده اگر کم میاورم
      
       این روزها ببخش اگر دیر میرسم
      گاهی اسیر خانه و فرزند و همسرم
      
       مثل کبوتران شما، نه ! هنوز نه
      مانده است تا قبول کنی یک کبوترم
      
      محسن ناصحی

     
      از زماني كه به درگاه تو راهم دادند
      آبرو مند شدم عزت و جاهم دادند
      
      به مقامي كه نبردند سلاطين راهي
      من مسكين به خدا رفتم و راهم دادند
      
      تا شدم معتكف كوي تو اي شمس شموس
      مژده ي روشني شام سياهم دادند
      
      گرمي و شور طلب كردم از اينجا چون شمع
      چشمه ي اشك غم و آتش آهم دادند
      
      خواستم با تو بگويم كه خجالت زده ام
      عرق شرم به عنوان گواهم دادند
      
      در حريم تو خدا را به تو دادم سوگند
      نامه ي عفو گنه بهر گناهم دادند
      
      چه غم از تابش خورشيد قيامت دارم
      تا كه در سايه ي مهر تو پناهم دادند
      
      سوخت در آتش غم جان«وفائي» و سرود
      در غم آل علي حال تباهم دادند
      
      سیدهاشم وفائی


       
      هنوز حال و هوايي كه داشتم دارم
      هنوز طبع گدايي كه داشتم دارم
      
      براي گمشدگان يك چراغ روشن كن
      نياز به راهنمايي كه داشتم دارم
      
      بساط شاه و گدا در كنار هم پهن است
      كنار جايِ تو جايي كه داشتم دارم
      
      همان گداي قديمي كه داشتي داري
      همان امام رضايي كه داشتم دارم
      
      حرم نگو،عتبات است،تو حسين مني
      هنوز كرب و بلايي كه داشتم دارم
      
      علي اكبر لطيفيان 
      

     
      بهر حاجات اگر دست دعا برخيزد
      دلبري هست به هر حال به پا برخيزد
      
      لطف آقاي خراسان ز همه بيشتر است
      هر زمان از دلِ پُر درد صدا برخيزد
      
      آه در سينه ي عشاق به هم مرتبطند
      وقت نقاره زدن  ناله ي ما برخيزد
      
      جرأتش نيست كسي حرف جهنم بزند
      گر پيِ كار ِ گنهكار ز جا برخيزد
      
      زائر آن است كه در كوي تو اُتراق كند
      آنكه در عرش نشسته ست چرا برخيزد؟
      
      تا به دستِ كرم تو به نوايي نرسد
      از سر ِ راه محال است گدا برخيزد
      
      بر سر خاكم اگر آهوي تو گريه كند
      از تمام جگرم بانگ رضا برخيزد
      
      حرمت زودتر از كعبه مرا حاجي كرد
      حج ما آخر ذي القعده به پا برخيزد
      
      علي اكبر لطيفيان


      خاک حرم رسید ، دوا نیز داده شد
      آب حرم رسید، شفا نیز داده شد
      
      ما طور خواستیم مقیم حرم شدیم
      ما جلوه خواستیم ، خدا نیز داده شد
      
      اصلا بهانه هاست که ما را می آورد
      با دادن بهانه ، بها نیز داده شد
      
      هر جا اگر به خواسته ها لطف می شود
      در این حرم نخواسته ها نیز داده شد
      
      از بس کریم بود که درهم خرید و رفت
      در ازدحام ، حاجت ما نیز داده شد
      
      اصلا به خواهش کم ما اکتفا نکرد
      ما سنگ خواستیم ، طلا نیز داده شد
      
      گفتم رضا، عطای حسینی نصیب شد
      گفتم حسین ، امام رضا نیز داده شد
      
      میخواستم به مشهد تو راهی ام کنند
      دیدم برات کرببلا نیز داده شد
      
      علی اکبر لطیفیان

   
      به روشنای تو زل میزند سیاهی ها
      شبیه غبطه ی جامانده ها به راهی ها
      
      بجز سلام به تو ، آن هم اکثرا از دور
      چه کرده ایم در این عمری از تباهی ها؟
      
      به پیشگاه شما سر به زیر می آیم
      به سربلندترین شکل عذرخواهی ها
      
      دو لنگه درب حرم باز ، مثل آغوشت
      همیشه هست پذیرای بی پناهی ها
      
      ازین به بعد ندارند تاب دریا را
      که خواب حوض تو را دیده اند ماهی ها
      
      که سنگفرش تو از جنس چشم آهوهاست
      و خاک پای تو اکسیر خوش نگاهی ها
      
      دوباره باید ازینجا به جاده زل بزنم
      همان حکایت جامانده ها و راهی ها
      
      هادی جانفدا

      
      دل هميشه غريبم هوايتان كرده است
      هواى گريه پايين پايتان كرده است
      
       وَ گيوه‏هاى مرا رد پاى غمگينت
      مسافر سحر كوچه هايتان كرده است
      
       خداش خير دهد آن كسى كه بال مرا
      كبوتر حرم باصفايتان كرده است
      
       چگونه لطف ندارى به اين دو چشمى كه
      كنار پنجره هايت صدايتان كرده است ؟
      
       چگونه از تو نگيرم نجات فردا را
      خدا براى همين‏ها سوايتان كرده است
      
      چرا اميد ندارى مدينه برگردى
      مگر نه آنكه خدا هم دعايتان كرده است
      
       ميان شهر مدينه يگانه خواهرتان
      چه نذرهاى بزرگى برايتان كرده است
      
       تو آن نماز غريب هميشه‏ها هستى
      كه كوچه‏هاى خراسان قضايتان كرده است
      
      سپيده‏اى و به رنگ شفق در آمده‏اى
      كدام زهر ستم جابجايتان كرده است
      
      علی اکبر لطیفیان


      باید غبار صحن تو را طوطیا کنند
       « آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند»
      
       هو هوی باد نیست که پیچیده در رواق
       خیل ملائکند رضا یا رضا کنند
      
       بازار عاشقان تو از بس شلوغ شد
       ما شاعرت شدیم که مارا سوا کنند
      
       «هر گز نمیرد آنکه دلش» جلد مشهد است
       حتی اگر که بال و پرش را جدا کنند
      
       هر کس به مشهد آمد و حاجت گرفت و رفت
       او را به درد کرببلا مبتلا کنند
      
       دردی عظیم و سخت که آن درد را فقط
       با یک نگاه گوشه ی چشمت دوا کنند
      
       از آن حریم قدسی ات آقای مهربان
       «آیا شود که گوشه ی چشمی به ما کنند»
      
      سید حسن رستگار

  از درد کهنه ای که مداوا نمیشود
      یا میشود گلایه کنم یا نمیشود
      
      اینک سلام حضرت عیسی تر از مسیح
      لطفت نگو که شامل ماها نمیشود
      
      ای من فدای پنجره فولاد چشمهات
      از بغض من چرا گرهی وا نمیشود؟
      
      یوسف ترین عزیز !مرا تا خودت بخوان
      هرچند این غریبه زلیخا نمیشود
      
      امضا:کسی که با همه ی ریزنقشی اش
      در بیکران چشم شما جا نمیشود
      
      مریم اخوان طاهری

تیزی شمشیر هم تسلیم ابرو می شود

شیر هم در پای چشمان تو آهو می شود

 

نیست فرقی بین رب و عبدِ عین رب شده

گاه ذکرم یا رضا و گاه یا هو می شود

 

مِهر تو در سنگ هم کار خودش را می کند

شیشه در همسایگیِ عطر خوشبو می شود

 

تو به ما پا می دهی و ما کلیمت می شویم

لال هم در این حرم مرغ سخنگو می شود

 

دست خالی بودن ما نیست کتمان کردنی

دست ما هر بار سائل می شود، رو می شود

 

چشم جاری از تمام چشمه ها بالاتر است

آب سقاخانه هم محتاج این جو می شود

 

این مژه هایم اگر پیش تو باشد بهتر است

لااقل یک گوشه از صحن تو جارو می شود

 

پنجره پولاد تو آخر شفایم می دهد

باز هم در صحن های تو هیاهو می شود

 

علی اکبر لطیفیان

**

دلم شکسته ، دلم را نمی خری آقا

مرا به صحن بهشتت نمی بری آقا

 

اگر چه غرق گناهم ولی خبر دارم

تو آبروی کسی را نمی بری آقا

 

چقدر خوبی و دل رحم و مهربان ، عاشق

و در دقایق عمرم شناوری آقا

 

همیشه از حرمت بوی مهر می آید

شبیه باغ پر از گل معطری آقا

 

تمام دفتر شعرم فدای چشمانت

که از تمام غزلهام بهتری آقا

 

ولی بدون تو این شعر ها چه دلتنگند

بدون نام تو اصلا چه دفتری آقا

 

در اوج بی کسی ام در خیال من هستی

تویی که یارترین یارو یاوری آقا

 

علی اصغر ذاکری

آمدم ای شاه پناهم بده

خط امانی ز گناهم بده

ای حرمت ملجأ درماندگان

دور مران از در و راهم بده

لایق وصل تو که من نیستم

اذن به یک لحظه نگاهم بده

لشگر شیطان به کمین من است

بی کسم ای شاه پناهم بد

در شب اول که به قبرم نهند

نور بدان شام سیاهم بده

ای که عطابخش همه عالمی

جمله حاجات مرا هم بده

رسید تا فلکه آب و روبروی حرم

گذاشت دست به سینه : سلام سوی حرم

لب زمین دو چشمش دوباره باران خورد

در آستانه دریا گرفت بوی حرم

گذاشت صورت خود را به صورت یک در

نفس کشید و نفس شد به رنگ و روی حرم

تمام حس عطش را به کاسه ها نوشید

و پر شد از تب و تاب لب سبوی حرم

در آن طرف پدری که خمیده . با گریه

گره زده پسرش را به آبروی حرم

چقدر قطره به دریا رسیدنش زیباست

چقدر زمزمه جاری شده به جوی حرم

در ازدحام توسل ز چشم من گم شد

ضریح بود و هزاران دعای توی حرم

شکست بین نماز زیارت آقا

شکست و ریخت قنوتش به گفتگوی حرم

***

شفا گرفته مریضی .....زدند نقاره

صدای معجزه پیدا شد از گلوی حرم

***

گذاشت دست به سینه .عقب عقب برگشت

رسید تا فلکه آب و روبروی حرم

سخن به مدح تو بايد فصيح و كامل گفت

هم از شكوه مقامت ، هم از فضائل گفت

شبيه صائبِ صاحب سخن قصيده نوشت

غزل غزل سر زلف تو را چو بيدل گفت

نه چند مثنوي و قطعه و غزل ، بايد

كه شرح قصة حسن تو در رسائل گفت

عبا ، نه ... اينكه گداي شما شدم كافيست

حديث حسن تو كي مي توان چو دعبل گفت

تفضلي ! كه فقط از تو خوانده ام يك عمر

و من نگفته ام و هر چه بود اين دل گفت

زلال اشك مرا از تبار كوثر كن

در آسمان دو دستت مرا كبوتر كن

به قفل بسته كليد اجابت است اينجا

كه آستانة جود و كرامت است اينجا

به دلنوازي جان در رواق او بنشين

چرا كه قبر مسيحاي عترت است اينجا

بكوش تا پرِ پروانه اش شوي ،‌ زيرا

پر از تلأ لؤ شمع هدايت است اينجا

زلال اشك تو از چشمة خلوص دل

هميشه إذن دخولِ زيارت است اينجا

نه ديدن حرم و قبر و صحن و گلدسته

هدف وصال حقيقي حضرت است اينجا

دوباره كسبِ ثواب هزار حج كردم

طواف قبرِ تو يا ثامن الحجج كردم

ببين كه حال و هواي حرم چه عرفانيست

پر از بلور و كبوتر پر از چراغانيست

به لطف گنبد و گلدسته هاي زر پوشش‌

هميشه صحن حرم پر فروغ و نورانيست

كجاست روضة رضوان به غير از اين مرقد

كجاست جنت الأعلي اگر كه اينجا نيست

صداي پر زدن بال جبرئيل است اين

در ازدحام حرم گرمِ عطر افشانيست

حديث سلسله از يادمان نخواهد رفت

ولايتت به خدا شرطي از مسلمانيست

هزار مرتبه شكر خدا كه نور تو

چراغ زندگي مردمان ايرانيست

كتاب رأفت و مهرت پر از حكايتها

نظيرِ قصة آن پير مرد سلمانيست

ز يادِ مردمِ سايه نشين ايوانت

نرفته خاطره هاي نماز بارانت

سلام ! مظهر يكتاي « ليس إلا هو »

سلام ! حضرت خورشيد ! ماهِ يوسف رو

مقام عصمتتان « إنما يريد الله »

قسم به اشهد أن لا اله الا هو

شبي نشان بده از باب « يطمئن قلوب »

به چشم خسته­ مان گوشه اي از آن ابرو

دخيل گريه ببنديد زائران اينجا

به حلقه هاي ضريح مطهر از هر سو

چگونه ضامن دلهاي ما نخواهد شد

رئوف شهر كه كرده ضمانت آهو

خوشا به حال كسي كه شبيه اهل نظر

به خدمت حرمش گيرد از مژه جارو

غباري از اثر رفت و آمدش شايد

شبيه فرش حرم بر روي سرش باشد

هميشه باغ لبش غنچة تبسم داشت

كه خنده با لب نورانيش تفاهم داشت

تمام عمر شريفش ، مكارم الأخلاق

به لحظه لحظة  اوقات او تجسم داشت

اگر امام رئوف است ، بسكه همواره

به سينه دغدغة مشكلات مردم داشت     

براي رزق تمامِ كبوتران شهر

حياط خانة آقا هميشه گندم داشت

هر آنكه جرعه اي از جام معرفت نوشيد

سري به خاك قدوم امام هشتم داشت

و هر فرشته براي تبرك بالش

به خاك راه امامِ رضا تيمم داشت

براي ما به جز اين آستان پناهي نيست

از آسمانِ حرم تا بهشت راهي نيست

تويي كه اين همه دارالشفايِ دل داري

نرفته از حرمت نا اميد بيماري

دوباره نغمة نقّاره خانه مي آيد

شفا گرفته كسي با تفضّلت ! آري

كجاست گوش دلي تا كه بشنود هر روز

از اين ترنم نقاره بانگ بيداري

دو بال پر زدنت را قنوت اشكت كن

ببين براي پريدن عجب سبكباري

دوباره پنجره فولاد و إذن كرب و بلا

ميان صحن حرم شد چه گريه بازاري

دوباره روضه گرفتند زائران اينجا

بياد مشك عطش نوش و خشك سرداري

رهاست در نفس اين حرم شميم ياس

به ياد علقمه و قبر حضرت عباس

 

 

 

یوسف رحیمی

 

عاشق هميشه پر شده از اتفاقها

يك چشم وصل و چشم دگر در فراقها

عاشق كبوتر است كه هر بار می پرد

پرواز مي كند به فراسوي طاقها

شبهاي عشق دلهره هاي رسيدن اند

مهتابي اند گاه و گهي در محاقها

تاب و تب هميشگي عشق ارثي است ...

از روز اول و ازل اشتياقها

مشتاق چشم هاي تو هستم امام عشق !

اي آتش نشسته به جان چراغها

توحيد من به حصن حصين ولايتت

اي شرط عشق هستي عشق از عنايتت

باران زد و بهانه ماها رديف شد

سقفي براي بي سرو پاها رديف شد

پشت در سخاوت سبز ضريح تو

زيباترين اميد گداها رديف شد

با لهجه قنوت نگاهت يكي يكي

زنجيره بلند دعاها رديف شد

شاعر نشست قافيه را تا سحر كشيد

وقتي كه مهر ناب شماها رديف شد

يك بار آمديم زيارت وَ كارمان

تا روز حشر تا به كجاها رديف شد

آه اي نگاه دائمي ات در نگاه من

سلطان شرق و غرب دلم اي پناه من !

اي چشم آب مات شكوه زلالي ات

خورشيد و ماه عاطفه لايزالي ات

طعم بلند بنده شدن را چشيده است

هركس گرفت آبروي از ليالي ات

صدها هزار نوح و سليمان نشسته اند

بر جزر و مد عرش نشينان قالي ات

صدها هزار شب شد و يكبار هم نخورد

چشم ستاره اي به شبستان خالي ات

مهريه تمام عروسان شهر ما

پرپر شود براي وداع وصالي ات

اي رافت مداوم محسوس يا رضا

شاهنشه هميشگي طوس يا رضا

با تو هواي دست و قلم فرق مي كند

بي تابي و تلاطم غم فرق مي كند

وقتي كه از حريم تو پايم اجازه خواست

حال دلم قدم به قدم فرق مي كند

تو بي دريغ زخم مرا مي دهي شفا

من پر زنم و يا نزنم فرق مي كند ؟

تا چشم كار مي كند اينجا شكسته دل

دل با دل شكسته چه كم فرق مي كند !

با ياد كربلا و زيارات مادرت

جمعه سحر هواي حرم فرق مي كند

گفتيد كربلا و دلم بي شكيب رفت

تا گريه ي روايت ابن شبيب رفت

 

علیرضا لک

گل می کند بهار تو در باغ سینه ها

پر می شود ز باده ی تو آبگینه ها

نقاره می زنند به بامت فرشتگان

حتما شفا گرفته ز دست تو سینه ها

دیگر غریب نیستی ای آشنا ترین

تایید می کند سخنم را قرینه ها

اول همین که سمت حریم تو آمدند

صدها هزار مرد غریب از مدینه ها

دیگر هم آن که از نفس تو غریب ماند

در سینه های عاشق وصل تو کینه ها

تجدید کن حکومت خود را به قلبها

اینجا فراهم است برایت زمینه ها

گرم فضا نوردی خوف و رجا شدیم

آیا به ما نمی رسد آخر سفینه ها

دارد حکایت از عشاق گنبدت

یعنی که زرد باد رخ از عشق بی حدت

هر سر که از خیال تو پر شور می شود

دریای بر کرانه ای از نور می شود

در شعله ی محبت تو سینه تا گداخت

غرق تجلی است وشب طور می شود

با هر "وان یکاد" لبان فرشته ها

صد چشم زخم از حرمت دور می شود

فردا که موج خیز هراس است زائرت

در ساحل نجات تو محشور می شود

با پلک بسته آمده دشمن به جنگ تو

از بس حریم قدس تو پر نور می شود

چون حوض کوثر است گوارا عقیق تو

فوق بهشت آمده صحن عتیق تو

ما را به گوشه حرم خود مقیم کن

مهمان مهربانی دست کریم کن

تا شعله زار شوق تو بالی بگسترد

ای صبح، دشت عاطفه را پر نسیم کن

دربانی حریم تو در آرزوی ماست

ما را عصا به دست بخواه و کلیم کن

مژگان ما که سمت شکوه تو وا شده است

وقف غبار روبی فرش و گلیم کن

بی اطلاع از اول و از آخر خودیم

ما را که حادثیم، رهین قدیم کن

این دل زجنس پنجره فولاد تو نبود

یعنی که زود می شکند از فراق، زود

خورشید گرم چیدن بوسه زماه توست

گلدسته ها منادی شوق پگاه توست

آری شگفت نیست که بی سایه می روی

خورشید هم زسایه نشینان ماه توست

از چشم آهوان حرم می توان شنید

این دشتها به شوق شکار نگاه توست

بالای کاشی حرم تو نوشته است

هرجا دلی شکست همان بارگاه توست

با این که سال هاست سوی طوس رفته ای

اما هنوز چشم مدینه به راه توست

یعنی که کاش فصل غریبی گذشته بود

دیگر مسافرم زسفر بازگشته بود

هرچند سبز مانده گلستان باورت

آیینه ای جز آه نداری برابرت

راه از مدینه تا به خراسان مگر کم است

با شوق دیدنت شده آواره خواهرت

دیگر دلی به یاد دل تو نمی طپد

بالی نمانده است برای کبوترت

مثل نسیم می رسد از ره جواد تو

یعنی نمی نهی به روی خاکها سرت

تنها به کرب و بلا سرنهاده بود

مردی که داشت نوحه گری مثل مادرت

اشک تو هست تا به ابد روضه خوانمان

تا کربلاست همسفر کاروانمان

 

 

جواد محمد زمانی

 

 

نام تو را بردم زمستانم بهاری شد

در خشکسالی دلم صد چشمه جاری شد

بعد از زمانی که گدایی تو را کردم

دار و ندار من عجب دار و نداری شد

گفتند جای توست دل را شستشو کردم

پس می شود از خادمان افتخاری شد

می خواستند از هر طرف تو جلوه گر باشی

این گونه شد دور حرم آئینه کاری شد

گاهی اسیری لذت آهو شدن دارد

بیچاره آنکه از نگاه تو فراری شد

گرد ضریحت با من و گرد دلم با تو

بی تو دوباره این دلم گرد و غباری شد

من سائل بی چیز اطراف حرم هستم

من سالهای سال دنبال کرم هستم

ای حاجت محتاج ترین ها آقا

ای ذکر دخیل بستنم یا آقا

یک لال کنار پنجره فولادت

یکدفعه صدا میزند آقا ....آقا.....

 

علی اکبر لطیفیان

مریض آمده اما شفا نمی‌خواهد

به جان شما جز شما نمی‌خواهد

برای پیش تو بودن بهانه‌ای کافی‌ست

بهشت لطف کریمان بها نمی‌خواهد

دلیل ناله‌ی من یک نگاه محبوب است

وگرنه درد غلامان دوا نمی‌خواهد

فقیر آمدم و دلشکسته پرسیدم:

مگر که شاه خراسان گدا نمی‌خواهد؟

دلم به عشق تو تا آسمان هشتم رفت

نماز در حَرَمت «اهدنا» نمی‌خواهد

همین قدر که غباری بر آستان باشد

رواست حاجت عاشق، دعا نمی‌خواهد

تو آشنای خدایی، کدام رهگذری

در این جهان غریب آشنا نمی‌خواهد؟

ببین به گوشه‌ی صحنت پناه آوردم

مگر کبوتر آواره جا نمی‌خواهد؟

به حکم آنکه «علیک الرفیق ثم طریق»

دلم بدون رضا (ع) کربلا نمی‌خواهد

خدا مرا به طواف تو مبتلا کرده‌ست

طواف کعبه بخواهم، خدا نمی‌خواهد

نگفته است، حیا کرده شاعرت آقا

نگفته است، نه اینکه عبا نمی‌خواهد

 

 

قاسم صرافان

 

 

با زمزمی به وسعت چشم تر آمدم

تا محضر زلالترین کوثر آمدم

قسمت نشد که بال و پری دست و پا کنم

اما به شوق دیدن تو با سر آمدم

گفتند زائر حرمت زائر خداست

مُحرم تر از همیشه بر این باور آمدم

اینک مدینه النبی ام مشهد الرضاست

با نام تو به محضر پیغمبر آمدم

از حس و حال روشن معراج پُر شدم

وقتی به خاکبوسی «بالاسر» آمدم

حسی کبوترانه گرفته ست جان من

«پایین پای» تو شده هفت آسمان من

در این حریم قدسی سر تا سر آینه

روشن شده به نور تو چشمم هر آینه

گرد و غبار صحن تو را می خرد به جان

همواره بوده است بر این باور آینه

پر می کشد از این همه قلب شکسته آه

سر می زند از این همه چشم تر آینه

عکس ضریح توست که در قاب چشم هاست

یا عکسی از بهشت نشسته بر آینه

گم کرده دارم، آمده ام با نگاه تو

پیدا کنم تمام خودم را در آینه

لبریز روشنی است تمام رواقها

آیینگی ست جان کلام رواقها

شب های گریه تا به سحر حرف می زنم

با واژه واژه خون جگر حرف می زنم

شمعم که گریه میکنم و گریه می کنم

با قطره قطره آتش تر حرف می زنم

روح لطیف تو شده سنگ صبور من

گویی که با نسیم سحر حرف می زنم

گاهی کنار پنجره های ضریح تو

گاهی در آستانه ی در حرف می زنم

شبهای بارگاه تو را درک کرده ام

از «لیله الرغائب» اگر حرف می زنم

بر لب رسیده از قفس سینه آه من

حرف دل است روی زبان نگاه من

روی تو را ستاره ی اشراق خوانده اند

خوی تو را «مکارم الاخلاق» خوانده اند

دست تورا که خالق لطف و کرامت است

روزی رسان انفس و آفاق خوانده اند

باران مهربانی بی وقفه ی تو را

شان نزول سوره ی انفاق خوانده اند

در مذهب نگاه تو غم حرف اول است

چشم تو را پیمبر عشاق خوانده اند

هفت آسمان و رحمت «شمس الشموسی» ات

ذرات خاک و لطف «انیس النفوسی» ات

 

 

سید محمد جواد شرافت

 

نه دعبلم نه فرزدق که شاعرت باشم

که شاعرت شده مقبول خاطرت باشم

نه آهوام نه کبوتر که ضامنم باشی

ویا پرنده ی صحن مجاورت باشم

نه آن دلی که به معنا رسم نه آن چشمی

که مثل آینه حیران ظاهرت باشم

ولی زلطف مرا هم گدای خویش بخوان

که با تو صاحب دنیا و آخرت باشم

همیشه سفره ی مهمان نوازی ات باز است

اجازه میدهی ام گاه زائرت باشم؟

اجازه میدهی ام گاه از تو بنویسم؟

به عمر چند غزل -آه- شاعرت باشم

 

سید محمد جواد شرافت

اين راه براي خسته دور است چقدر

از نور تو چشم بسته دور است چقدر

گامي به تصوّر تو نزديک شدن

از آينه‌اي شکسته دور است چقدر

 

با ديدن تو چه محشري خواهد شد

آغاز حيات ديگري خواهد شد

وقتي که به صحن آسمانت برسم

آهوي دلم کبوتري خواهد شد

 

هر چند دلم نقطه‌اي از تاريکي است

بين من و تو پاره خط باريکي است

در هندسه‌ي عشق مثلث شده‌ايم

من، تو «و خدايي که در اين نزديکي است»

 

من باز ميان موج گيسوي تو غرق

در خلوت صحن پر هياهوي تو غرق

اي ماه من! اين پلنگِ حيرت زده، شد

در برکه‌ي چشم بچه آهوي تو غرق

 

اينجا همه لحظه‌ها طلايي است چرا؟

هر گوشه‌ي اين زمين، هوايي است چرا؟

برمي‌گردم، در اين دل مشهديم 

يک حال عجيب کربلايي است چرا؟

 

قصدم سفري براي گلگشت نبود

برگشت از آرامش اين دشت نبود

در فال خطوط کف دستانم کاش

تقدير بليت رفت و برگشت نبود

 

زرد آمده بودم و طلايي رفتم

شب بودم و غرق روشنايي رفتم

از راه زميني آمدم با آهو

همراه کبوترت هوايي رفتم

 

خط، چشم براه ايستگاه است هنوز

شب، سمفوني قطار و آه است هنوز

خوشبخت کبوترت که تا خانه پريد

آهوي تو آواره‌ي راه است هنوز

 

قاسم صرافان

 

 

اين همه دست به سوي تو دراز است رضا

باز مشت من و آغوش تو باز است رضا

باز «من» دارد از آن دور تهي مي‌آيد

آن که مي‌آيد از آن دور جنازه است رضا

زنده شد پيش نگاهت، تو خدايش شده‌اي

کفرِ «خورشيد» پرستان پُرِ راز است رضا

من و انگور، دلي مست و نگاهي پرِ اشک

قبله در حسرتِ اين راز و نياز است رضا

هشت رکعت وسط صحن تو افتاد به خاک

رقص عشق است، فقط شکل نماز است رضا

هر دلي مي‌رسد از راه شکسته ‌است...   چقدر-

جاده‌ي عاشقيت حادثه ساز است رضا

آه! آواز خوش گوشه‌ي «نيشابور»ت

در مقامي پر از اندوه «حجاز» است رضا

پيش پرهاي کبوتر، آسمان دل تو

تا خدا،  پنجره در پنجره باز است رضا

 

قاسم صرافان

ای کاش غزل قصیده می شد

سـیب غـزلم رسـیده می شد

بـا نام رضـا سـیاهـه ی دل

با معجزه ای سپیده می شد

بـا اذن دخـول مهبط عشق

هر چیز ندیده دیده می شد

آهـوی اسـیر اشـک هایم

از کنج نظر رهیده می شد

بـر حبل مـتین دسـتهایت

معماری دل تنیده می شد

یا اینکه کشان کشان به سویت

پـیشـانی مـا کشـیده می شـد

***

یا حضرت ثامن الأئمّه

بر تکمله ی عمل تتمّه

***

هر کس که به دام تو گرفتار

بـر مهـر و مـرام تـو گـرفتار

از روز ازل گـدای کویت

تا حُسن ختام تو گرفتار

صد بار زیارت تو بس نیست

بـادا بـه مُـدام تـو گـرفـتـار

ما جلد ضـریح آفتابیم

بر گنبد و بام تو گرفتار

با واژه ی «حصنی» تو سرمست

بـا طـرز کـلام تـو گـرفـتـار

عمری به «علیک» کرده عادت

عمـری بـه «سـلام» تو گرفتار

ای «عروه ی لانفصام»، مائیم

در زلـف زمـام تـو گـرفتار

***

ما خانه به دوش و جرعه نوشیم

مَشـتی صـفتان پر خـروشیم

***

ما داغ تب و تعب نداریم

چون غیر تو را طلب نداریم

با ذکر مَن اسمُهُ دوایت

ما دلهره ی مطب نداریم

تا شمس شموس چهره ی توست

تاریکی و ظلم شب نداریم

کوثر اگر از لبت نجوشد

ما باده ی لب به لب نداریم

با هرکه به جز رضا بگوید

ربط و سبب و نسب نداریم

بر گردن شیعگی به والله

جز «سلسلة الذهب» نداریم

ما بنده ی کوچه گرد و خامیم

تنبیه کنید ادب نداریم

***

ای «بضعه»ی خاتم رسالت

ای اصل اصیل و با اصالت

***

آرام تـلاطــم جـهــانـی

هم کعبه ی مردم جهانی

از هفت جهان شنیدم امّا

تو رتبه ی هشتم جهانی

آهو نه! ولی کبوتر آری

تا رونق گـندم جهانی

هم آه دم مسیح هستی

هم طـور تکـلّم جهانی

ای مشهد با صفات جنّت

توس و نجف و قم جهانی

لبخند بزن شب ولادت

تو روح تبسّـم جـهانی

***

در «صحن عتيق» تو دخيليم

يك مُشت «عتيقه»ي ذليليم

***

بر دامن شر شرر بگیرد

آه نفست اگر بگیرد

مرغ دل کاظمینی من

از باب جواد پر بگیرد

طوطی شده او که با ادایی

از کنج لبت شکر بگیرد

خشکیده نگاه زائر تو

او آمده چشم تر بگیرد

آغوش گشوده سمت مرقد

تا قبر تو را به بر بگیرد

عمری به خطا گذشته کارش

ای کاش دوباره سربگیرد

***

ای بارش مهربان باران

ای مایه ی افتخار ایران

 

مجید لشگری

ای کاش غزل قصیده می شد

سـیب غـزلم رسـیده می شد

بـا نام رضـا سـیاهـه ی دل

با معجزه ای سپیده می شد

بـا اذن دخـول مهبط عشق

هر چیز ندیده دیده می شد

آهـوی اسـیر اشـک هایم

از کنج نظر رهیده می شد

بـر حبل مـتین دسـتهایت

معماری دل تنیده می شد

یا اینکه کشان کشان به سویت

پـیشـانی مـا کشـیده می شـد

***

یا حضرت ثامن الأئمّه

بر تکمله ی عمل تتمّه

***

هر کس که به دام تو گرفتار

بـر مهـر و مـرام تـو گـرفتار

از روز ازل گـدای کویت

تا حُسن ختام تو گرفتار

صد بار زیارت تو بس نیست

بـادا بـه مُـدام تـو گـرفـتـار

ما جلد ضـریح آفتابیم

بر گنبد و بام تو گرفتار

با واژه ی «حصنی» تو سرمست

بـا طـرز کـلام تـو گـرفـتـار

عمری به «علیک» کرده عادت

عمـری بـه «سـلام» تو گرفتار

ای «عروه ی لانفصام»، مائیم

در زلـف زمـام تـو گـرفتار

***

ما خانه به دوش و جرعه نوشیم

مَشـتی صـفتان پر خـروشیم

***

ما داغ تب و تعب نداریم

چون غیر تو را طلب نداریم

با ذکر مَن اسمُهُ دوایت

ما دلهره ی مطب نداریم

تا شمس شموس چهره ی توست

تاریکی و ظلم شب نداریم

کوثر اگر از لبت نجوشد

ما باده ی لب به لب نداریم

با هرکه به جز رضا بگوید

ربط و سبب و نسب نداریم

بر گردن شیعگی به والله

جز «سلسلة الذهب» نداریم

ما بنده ی کوچه گرد و خامیم

تنبیه کنید ادب نداریم

***

ای «بضعه»ی خاتم رسالت

ای اصل اصیل و با اصالت

***

آرام تـلاطــم جـهــانـی

هم کعبه ی مردم جهانی

از هفت جهان شنیدم امّا

تو رتبه ی هشتم جهانی

آهو نه! ولی کبوتر آری

تا رونق گـندم جهانی

هم آه دم مسیح هستی

هم طـور تکـلّم جهانی

ای مشهد با صفات جنّت

توس و نجف و قم جهانی

لبخند بزن شب ولادت

تو روح تبسّـم جـهانی

***

در «صحن عتيق» تو دخيليم

يك مُشت «عتيقه»ي ذليليم

***

بر دامن شر شرر بگیرد

آه نفست اگر بگیرد

مرغ دل کاظمینی من

از باب جواد پر بگیرد

طوطی شده او که با ادایی

از کنج لبت شکر بگیرد

خشکیده نگاه زائر تو

او آمده چشم تر بگیرد

آغوش گشوده سمت مرقد

تا قبر تو را به بر بگیرد

عمری به خطا گذشته کارش

ای کاش دوباره سربگیرد

***

ای بارش مهربان باران

ای مایه ی افتخار ایران

 

مجید لشگری

 

دلی که جز تو در آن خانه می کند دل نیست

شبیــه دل بـود و غیــر تکــه ای گل نیست

الا سـفینه ی نوحـم بگیـر دست مرا

در این تلاطم دریا امید ساحل نیست

گنـاه سـد رسیــدن به کـوی جانـان است

کسی که یاد تو باشد ز دوست غافل نیست

دلی که خانه ی محبوب می شود دیگر

بـرای عـرض ارادت به غیر مایل نیست

اگر چه لحظه ی مرگ و رحیل جانکاه است

ولی کنـــار تـو مردن زیـاد مشـکـل نیست

در این مسیر، گدایی ز درگهت شرط است

کسی که واله خال تو نیست، عاقـل نیست 

« قبول خاطر کوی رضا شدن شرط است

هر آنکه شعر سراید، شبیه دعبل نیست»*

مجید لشکری 

 *********************

 

سلام ای
پسر حضرت زهرا
سلام ای حرمت کعبه دلها
سلام ای به فدایت همه جانها
سلام ای
که نشستند کنار حرمت جمع ملائک به تماشا
همه پست و توبالا
همه قطره تو
دریا
همه بنده تومولا
همه خار و تو اسطوره گلها
غلامیم به درگاه شما حضرت
آقا
به عشق تو گشودیم همه دیده به دنیا
به عشق تو تپیده ست دل ما
برای تو
خدا روح دمیده به گل ما
فدای تو که رعنایی و آقایی و زیبا
که تو یوسف زهرایی
و ما نیز ندانیم
چرا رفته به بیراهه زلیخا
سلام ای پسر حضرت
زهرا
#############################
سلام ای پسر حضرت زهرا
که غریب
الغربایی و ولی نعمت مایی
زسر تا به قدم عشق و صفایی
زسر تا به قدم ما همه
دردیم تو درمان و دوایی
تو ایینه شفاف خدایی
تو سلطان سخایی
تو علی هستی و
شهره به رضایی
تو دست کرامت
دل ما و گدایی
فقیریم فقیریم و عشق است فقیری
که تو حج فقرایی
تو که صاحب این صحن سرایی
نه این صحن و سرا صاحب هم ارض و
سمایی
به ما هم بده جایی
نپرس اینکه که هستیم و کجایی؟؟
مهم اینجاست

که تو صاحب مایی
من و دست پر از عجز و تمنا
تو دامنی از جنس تولا
سلام
ای پسر حضرت زهرا
###########################
تمام همه انچه که داریم فدای
سرتان حضرت سلطان
غریبیم خدا گفته شمایید فقط یار غریبان
ضعیفیم و خدا گفته
تویی مونس و غمخوار ضعیفان
عجب نیست اگر دست به دامان شماییم
عجب نیست در
خانه ی لطف تو گداییم
عجب نیست شدم و بیدل و حیران
که مشغول گدایی توهستند
هزارن چو سلیمان
عجب نیست شود موسی عمران میان حرمت خادم و دربان
عجب نیست
اگر زنده شود حضرت عیسی
به نگاهی به دو چشمان تو ؛بر تن اموات ده جان
و عجب
نیست که جبرئیل امین
خاک در کفش کنت را ببرد بهر تبرک به جنان و
عجبی نیست
به یک گوشه چشمت
شود اتش چو گلستان
عجب اینجاست که با این جبروتت
شده ای
ضامن اهوی بیابان
و عجب نیست همان اهوی وحشی
که تو ضامن شدی از لطف و
کرامت
شود ضامن مردم به قیامت
سلام ای که خدا گفته سلامت
سلام ای به فدای
تو و اخلاق و مرامت
سلام ای که پذیرفته ای این بی سرو پا را
سلام ای پسر حضرت
زهرا
###########################
سلام ای پسر حضرت زهرا
و ای شاه و
امیرم
بود آرزویم بوسه ای از روی ضریح تو بگیرم
مگر لحظه ای آرام شود این دل
زارم
تویی دارو ندارم
خزانم من و بی برگ
تویی باغ و بهارم
شدم زائرت
آقا
که بیایی دم مرگ کنارم
و یا پا بگذاری به مزارم
درست است که این مایه
ندارم
ولی کاش بیایی که سر از خاک برآرم
دو دستم به رو سینه گذارم
و بگویم
به تو ای صاحب دلها
سلام ای پسر حضرت زهرا
سلام ای پسر حضرت زهرا

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد

درباره وبلاگ

در این سايت با اخــلاق مــداحی، اصـــول مداحــی،علــوم و فنــون مداحـی روضه خوانی،دعاخوانی، اشعار زیبا دربـاره ولادت و تسلیت اهــل بیت علیهم السـلام،وظایف مداحان،رسالت مداحان در جامعه، آسیبهای مداحی،مقتل شناسی انواع سبک ها و دستگاه ها و هر آنچه کـه مربوط بـه مداح و مداحی باشد، آشنا خواهید شد ان شاءالله. (مهدی وحیدی)
موضوعات
آخرین مطالب
آرشيو وبلاگ
پیوندهای روزانه
تبلیغات ناخواسته

نويسندگان


آمار وبلاگ:
 

بازدید امروز : 1849
بازدید دیروز : 2531
بازدید هفته : 13970
بازدید ماه : 35947
بازدید کل : 985231
تعداد مطالب : 912
تعداد نظرات : 90
تعداد آنلاین : 29